جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

ماجراهای سونیا (13)


ماجراهای سونیا (13)


The Sims 4 - Icon by Blagoicons on DeviantArt


کلوب رو استارت زده بودم. بچه ها داشتن بسکتبال بازی می کردن.

سونیا رو فرستادم ماهیگیری. دو نفر از اعضای کلوب رو هم دعوت کردم به ماهیگیری.

کلوب رو تعطیل کردم برن خونه. دیگه صبح شده...


روز یازدهم...


الان Wolfgang تماس گرفت. سه قلوها به دنیا اومدن. یه دختر، دو تا پسر.

ااااا، پس برای همین وقتی کلوب رو استارت زدم، نیومده بود اینجا.


زمان کاری هست. اومدم ایستگاه پلیس.

باید اول از یه مظنون (انگاری همون مظنونی دیروزی هست که بازداشت کردم)، بازجویی بکنم.

بعدش باید Database پلیس رو چک کنم.

باید کاراکتر رو ببرم یه جایی دنبال مدرک انگاری.

ااااا، نگو باید بازجویی رو دستی تمام می کردم. میگم چقدر طول کشید. اه اه اه، کلی از زمانم از دست رفت.

رفتم به یه موزه. باید با چند نفر صحبت می کردم.

انگاری شبیه به گشت زدن بود اطراف موزه.

حالا هم باید برگردم اداره.

خب باید اثر انگشت بگیرم، با رئیس ایستگاه صحبت کنم. و باید از یه مجرم عکس بگیرم.

وقت تمام شد. فقط انگشت نگاری کردم.

چه روز کاری نحسی بود. همه ش هم به خاطر اون بازجویی بود که نمی دونستم باید خودم بازجویی کنم.

باید برگرده خونه.


مهمونی گرفتم. 15 نفر میشه  دعوت کرد. فقط 15 تا از بچه ها رو دعوت کردم.


روز دوازدهم...


تایم کاری رسیده. بروم ببینم این دفعه جه دسته گلی به آب میدهم.

اثر انگشت گرفتم، با یکی از همکارها صحبت کردم. حالا باید بره بیرون از پاسگاه.

باید یه نفر رو بازداشت کنم. اااا، این همونی هست که قبلا بازداشت کرده بودم.

و روز کاری قبلی هم مثلا ازش بازجویی کرده بودم. چی شد دوباره دستگیر شد! :D

دستگیرش کردم، دارم می برشم پاسگاه. ببینم چه مأموریت دیگه یی باید انجام بدهم.

باید از این یارو که بازداشت کردم، عکس بگیرم. بعدش بازجویی کنم.

بعدش باید پشت میز ورودی بنشینم که اراب رجوع میاد، کارشون رو راه بندازم.

وسط بازجویی تایم کاری تمام شد، برگشتم خونه.

هاهاها، یه گزینه داره پلیس خوب، پلیس بد! هر کدوم یه سری راه کار دارن.

عین پلیس خوب ها بازجویی کنم یا پلیس بدها. خیلی بامزه است.

کاش وقت داشتم ببینم چی به چی هست.

یه گزینه هم داره که در مورد مدارک و پرونده و... حرف می زنه با مظنون.


چه خبره؟ برگشتم خونه، دو تا از بچه ها اومدن.

لیلیث زنگ زد، دعوت کرد به جایی. گفتم باشه. داره میره جایی که دعوت شده.

دقت نکردم کجا! :D هر وقت رسیدم، متوجه میشم.

یه رستورانی هست که اومدیم.

بگذار کلوب رو استارت بزنم، بیان اینجا.


دیگه میخواستم برگردم خونه، یکی از دخترها زنگ زد، گفت برویم سرزمین مخفی جادوگرها برای دوئل.

گفتم باشه. حالا دارن میرن سرزمین مخفی جادوگرها.

حالا که تا اینجا اومدم، یه سر هم به فروشگاه ها بزنم، ببینم چی داره. چی نداره.

از وقتی همه رو با Debug میگیرم، دیگه نیازی نیست بروم از مغازه هاش خرید کنم.

با دو نفر دوئل کردم. حالا باید برگردم خونه.


دیگه خسته شدم. از بازی میام بیرون.


#The_Sims_4


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد