جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

گر به بالینت نیامد در مزار آید ترا

 

 

 

 

بی‌سر و پایی اگر در چشم خوار آید ترا

دل به دست آرش که یک روزی به کار آید ترا

 

با هزاران رنج بردن گنج عالم هیچ نیست

دولت آن باشد ز در بی‌انتظار آید ترا

 

دولت هر مملکت در اختیار ملت است

آخر ای ملت به کف کی اختیار آید ترا

 

پافشاری کن، حقوق زندگان آور به دست

ورنه همچون مرده تا محشر فشار آید ترا

 

نام جان کندن به شهر مردگان چون زندگی‌ست

همچو من زین زندگانی ننگ و عار آید ترا

 

تا نسازی دست و دامن را نگار از خون دل

کی به کف بی‌خون دل دست نگار آید ترا

 

کیستی ای نوگل خندان که در باغ بهشت

بلبل شوریده‌دل هر سو هزار آید ترا

 

کن روان از خون دل جو در کنار خویشتن

تا مگر آن سرو دلجو در کنار آید ترا

 

فرخی بسپار جان وز انتظار آسوده شو

گر به بالینت نیامد در مزار آید ترا

 

- فرخی یزدی -

 

#شعر #فرخی_یزدی

 

 

 


تا ریخت پر هر باده‌ای از جام دل در جام ما

 

 

 

 

 

بار دگر شور آفرید این پیر درد آشام ما

صد جام برهم نوش کرد از خون دل پر جام ما

 

چون راست کاندر کار شد وز کعبه در خمار شد

در کفر خود دین دار شد بیزار شد ز اسلام ما

 

پس گفت تا کی زین هوس ماییم و درد یک نفس

دایم یکی گوییم وبس تا شد دو عالم رام ما

 

بس کم زنی استاد شد بی خانه و بنیاد شد

از نام و ننگ آزاد شد نیک است این بدنام ما

 

پس شد چو مردان مرد او وز هر دو عالم فرد او

وز درد درد درد او شد مست هفت اندام ما

 

دل گشت چون دلداده‌ای جان شد ز کار افتاده‌ای

تا ریخت پر هر باده‌ای از جام دل در جام ما

 

جان را چون آن می نوش شد از بی‌خودی بیهوش شد

عقل از جهان خاموش شد و از دل برفت آرام ما

 

عطار در دیر مغان خون می‌کشید اندر نهان

فریاد برخاست از جهان کای رند درد آشام ما

 

 

- عطار -

 

#شعر #عطار

 

 

 

فردا همه از خاک تو برخواهد رُسْت

 

 

 

 

 

چون ابر به نوروز رخِ لاله بِشُسْت

 

برخیز و به جامِ باده کن عزمِ دُرُسْت

 

کاین سبزه که امروز تماشاگهِ توست

 

فردا همه از خاک تو برخواهد رُسْت

 

- خیام -

 

#شعر #خیام

 

 

در سنگِ خاره قطرهٔ باران اثر نکرد

 

 

 

رو بر رَهَش نهادم و بر من گذر نکرد

صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد

 

سیلِ سرشک ما ز دلش کین به در نَبُرد

در سنگِ خاره قطرهٔ باران اثر نکرد

 

یا رب تو آن جوانِ دلاور نگاه‌دار

کز تیرِ آهِ گوشه‌نشینان حذر نکرد

 

ماهی و مرغْ دوش ز افغانِ من نَخُفت

وان شوخْ‌دیده بین که سر از خواب برنکرد

 

می‌خواستم که میرَمَش اندر قدم چو شمع

او خود گذر به ما چو نسیمِ سحر نکرد

 

جانا کدام سنگدلِ بی‌کفایت است

کاو پیشِ زخمِ تیغِ تو جان را سپر نکرد؟

 

کِلکِ زبان‌بریدهٔ حافظ در انجمن

با کس نگفت رازِ تو تا تَرکِ سر نکرد

 

- حافظ -

 

#شعر #حافظ

 

 

چون باید مُرد و آرزوها همه هِشت

 

 

 

 

چون چرخ به کامِ یک خردمند نگشت

خواهی تو فلک هَفت شمر‌، خواهی هَشت

 

چون باید مُرد و آرزوها همه هِشت

چه مور خورَد به گور و چه گرگ به دشت‌!

 

- خیام -

 

#شعر #خیام

 

 

 

به بلبل می‌برد از گل صبا صد گونه بشری را

 

 

 

 

 

 

ز زلفت زنده می‌دارد صبا انفاس عیسی را

ز رویت می‌کند روشن خیالت چشم موسی را

 

سحرگه عزم بستان کن صبوحی در گلستان کن

به بلبل می‌برد از گل صبا صد گونه بشری را

 

کسی با شوق روحانی نخواهد ذوق جسمانی

برای گلبن وصلش رها کن من و سلوی را

 

گر از پرده برون آیی و ما را روی بنمایی

بسوزی خرقهٔ دعوی بیابی نور معنی را

 

دل از ما می‌کند دعوی سر زلفت به صد معنی

چو دل‌ها در شکن دارد چه محتاج است دعوی را

 

به یک دم زهد سی ساله به یک دم باده بفروشم

اگر در باده اندازد رخت عکس تجلی را

 

نگارینی که من دارم اگر برقع براندازد

نماندزینت و رونق نگارستان مانی را

 

دلارامی که من دانم گر از پرده برون آید

نبینی جز به میخانه ازین پس اهل تقوی را

 

شود در گلخن دوزخ طلب کاری چو عطارت

اگر در روضه بنمایی به ما نور تجلی را

 

 

- عطار -

 

#شعر #عطار

 

 

 

 

خوب معشوق وفاداری بود، پروانه را

 

 

 

دوش یارم زد چو بر زلف پریشان شانه را

موبه‌مو بگذاشت زیر بار دل‌ها شانه را

 

نیست عاقل را خبر از عالم دیوانگی

گر ز نادانی ملامت می‌کند، دیوانه را

 

در عزای عاشق خود شمع سوزد تا به حشر

خوب معشوق وفاداری بود، پروانه را

 

جز دل سوراخ سوراخش نبود از دست شیخ

دانه‌دانه چون شمردم سبحه صد دانه را

 

این بنای داد یارب چیست کز بیداد آن

دادها باشد به گردون محرم و بیگانه را

 

از در و دیوار این عدلیه بارد ظلم و جور

محو باید کرد یکسر این عدالتخانه را

 

 

- فرخی یزدی -

 

 

#شعر #فرخی_یزدی

 

 

 

تمنای بقای عمر در دل داشتم اما

 

 

 

 

 

مکش بر دیده ای خورشید خاک آن کف پا را

مکن با خاک یکسان توتیای دیده ما را

 

بهر تاری ز جعد سنبلش دل بسته شیدایی

صبا بر هم مزن جمعیت دلهای شیدا را

 

دلم را کرد از زهر غم افلاک دوران پر

بیک جام شکسته کرد خالی هفت مینا را

 

ملک را نیست چون خورشید رخسار تو زیبایی

عیانست این نمی پوشد کسی رخسار زیبا را

 

تو سایه بر زمین انداختی یا دید خورشیدت

ترا در بر گرفت و بر زمین انداخت عیسا را

 

تمنای بقای عمر در دل داشتم اما

برون کرد آرزوی تیغت از دل این تمنا را

 

فضولی زین سبب خونابه را در دیده جا کردم

که می‌آرد به خاطر هر دم آن گلبرگ رعنا را

 

 

- فضولی -

 

#شعر #فضولی

 

 

 

من به جز مدحتِ او مدحِ دگر خر نکنم

 

 

 

 

خرِ عیسی است که از هر هنری باخبر است

هر خری را نتوان گفت که صاحب هنر است

 

خوش‌لب‌ و خوش‌دهن‌ و چابک ‌و شیرین‌حرکات

کم‌خور و پردو و با تربیت و باربر است

 

خرِ عیسی را آن بی‌هنر انکار کند

که خود از جملهٔ خرهای جهان ‌بی‌خبر است

 

قصدِ راکب را بی هیچ نشان می‌داند

که کجا موقعِ مکث‌ست و مقامِ گذر است؟

 

چون سوارش برِ مردم همه پیغمبر بود

او هم اندر برِ خرها همه پیغامبر است

 

مرو ای مردِ مسافر به سفر جز با او

که تو را در همه احوال رفیقِ سفر است

 

حال ممدوحین زین چامه بدان ای هشیار!

که چو من مادح بر مدحِ خری مفتخر است

 

من به جز مدحتِ او مدحِ دگر خر نکنم

جز خرِ عیسی، گورِ پدرِ هر چه خر است

 

 

- ایرج میرزا -

 

#شعر #ایرج_میرزا

 

 

نتواند که ببیند مگر اهل نظرت

 

 

 

 

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت

تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت

 

جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش

گر در آیینه ببینی برود دل ز برت

 

جای خنده‌ست سخن گفتن شیرین پیشت

کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت

 

راه آه سحر از شوق نمی‌یارم داد

تا نباید که بشوراند خواب سحرت

 

هیچ پیرایه زیادت نکند حسن تو را

هیچ مشاطه نیاراید از این خوبترت

 

بارها گفته‌ام این روی به هر کس منمای

تا تأمل نکند دیده هر بی‌بصرت

 

باز گویم نه که این صورت و معنی که تو راست

نتواند که ببیند مگر اهل نظرت

 

راه صد دشمنم از بهر تو می‌باید داد

تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت

 

آن چنان سخت نیاید سر من گر برود

نازنینا که پریشانی مویی ز سرت

 

غم آن نیست که بر خاک نشیند سعدی

زحمت خویش نمی‌خواهد بر رهگذرت

 

- سعدی -

 

#شعر #سعدی

 

 

روز و شب می‌کرد افغان و نفیر

 

 

 

 

 

یادم آمد آن حکایت کان فقیر

روز و شب می‌کرد افغان و نفیر

 

وز خدا می‌خواست روزی حلال

بی شکار و رنج و کسب و انتقال

 

پیش ازین گفتیم بعضی حال او

لیک تعویق آمد و شد پنج‌تو

 

هم بگوییمش کجا خواهد گریخت

چون ز ابر فضل حق حکمت بریخت

 

صاحب گاوش بدید و گفت هین

ای به‌ظلمت گاو من گشته رهین

 

هین چرا کُشتی بگو گاو مرا

ابله طرار انصاف اندر آ

 

گفت من روزی ز حق می‌خواستم

قبله را از لابه می‌آراستم

 

آن دعای کهنه‌ام شد مستجاب

روزی من بود کشتم نک جواب

 

او ز خشم آمد گریبانش گرفت

چند مشتی زد به رویش ناشکفت

 

- مولوی -

 

#شعر #مولوی

 

 

 

 

اصلاً اندر قلب، تأثیری‌ست حرفِ ساده را

 

 

 

 

روزگار آسوده دارد، مردم آزاده را

زحمتِ سِندان نمی‌آید درِ بگشاده را

 

از سرِ من عشق کی بیرون رود مانندِ خلق؟

چون کنم دور از خود این هم‌زادهٔ آزاده را

 

خوش نمی‌آید به گوشم جز حدیثِ کودکان

اصلاً اندر قلب، تأثیری‌ست حرفِ ساده را

 

من سر از بهرِ نثارِ مقدمت دارم به دوش

چند پنهان سازم امرِ پیشِ پا افتاده را

 

ای که امشب باده‌ای با ساده خوردی در وُثاق

نوشِ جانت باد! من بی‌ساده خوردم باده را

 

خان و مان بر دوش خواهی شد تو هم آخِر چو ما

رو خبر کن از من آن اسبابِ عیش آماده را

 

هر چه خواهد چرخ با من کج بتابد، گو «بتاب»

من هم اینجا دارم آخِر، آیت‌اللّه‌زاده را

 

- ایرج میرزا -

 

#شعر #ایرج_میرزا

 

 

 

فضایِ سینهٔ حافظ هنوز پر ز صداست

 

 

 

 

چو بشنوی سخنِ اهلِ دل، مگو که خطاست

سخن‌شناس نه‌ای، جان من! خطا این جاست

 

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید

تبارک الله ازین فتنه‌ها که در سرِ ماست

 

در اندرونِ منِ خسته‌دل ندانم کیست!

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

 

دلم ز پرده برون شد، کجایی ای مطرب؟

بنال، هان که از این پرده، کارِ ما به نواست

 

مرا به کارِ جهان هرگز التفات نبود

رخِ تو در نظرِ من چنین خوشش آراست

 

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دلِ من

خمارِ صد شبه دارم شراب‌خانه کجاست؟

 

چنین که صومعه آلوده شد ز خونِ دلم

گَرَم به باده بشویید، حق به دستِ شماست

 

از آن به دیرِ مغانم عزیز می‌دارند

که آتشی که نمیرد، همیشه در دلِ ماست

 

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب

که رفت عمر و هنوزم دماغ پُر ز هواست

 

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند

فضایِ سینهٔ حافظ هنوز پر ز صداست

 

- حافظ -

 

#شعر #حافظ

 

 

 

مکن تیره آیینه روشنم را

 

 

 

 

چو از غم کنم چاک پیراهنم را

ز مردم کند اشک پنهان تنم را

 

چه سان با قد خم کنم عزم کویش

گرفتست خار مژه دامنم را

 

غمت دانه ها می فشاند ز چشمم

بباد فنا می دهد خرمنم را

 

نیامد ز دست تو ای من غلامت

که در طوق ساعد کشی گردنم را

 

ز هر سو ره آرزو بست بر من

سرشکم که بگرفت پیرامنم را

 

مبین محتسب تند در ساغر می

مکن تیره آیینه روشنم را

 

ز غم مرده ام ماتم خویش دارم

فضولی ملامت مکن شیونم را

 

 

- فضولی -

 

#شعر #فضولی

 

 

 

شفیع انگیختن خسرو پیران را پیش پدر

 

 

 

چو خسرو دید کآن خواری بر او رفت

به کار خویشتن لَختی فرو رفت

 

درستش شد که هرچ او کرد، بد کرد

پدر پاداش او بر جای خود کرد

 

به سر بر زد ز دست خویشتن دست

و زان غم ساعتی از پای ننشست

 

شفیع انگیخت پیران کهُن را

که نزد شه برند آن سرو بُن را

 

مگر شاه آن شفاعت در پذیرد

گناه رفته را بر وی نگیرد

 

کفن پوشید و تیغ تیز برداشت

جهان فریاد رستاخیز برداشت

 

به پوزش پیش می‌رفتند پیران

پس اندر شاهزاده چون اسیر‌ان

 

چو پیش تخت شد نالید غمناک

به رسمِ مجرمان غلتید بر خاک

 

که شاها بیش ازینم رنج منمای

بزرگی کن‌، به خردان بر ببخشای

 

بدین یوسف مبین کآلوده گرگ است

که بس خُرد‌ست اگر جرمش بزرگ است

 

هنوزم بوی شیر آید ز دندان

مشو در خون من چون شیر خندان

 

عنایت کن که این سرگشته فرزند

ندارد طاقت خشم خداوند

 

اگر جرمی است‌، اینک تیغ و گردن

ز تو کشتن ز من تسلیم کردن

 

که برگ هر غمی دارم درین راه

ندارم برگِ ناخشنودیِ شاه

 

بگفت این و دگر ره بر سر خاک

چو سایه سر نهاد آن گوهر پاک

 

چو دیدند آن گروه، آن بردباری

همه بگریستند الحق به زاری

 

وزان گریه که زاری بر مه افتاد

ز گریه، های‌هایی بر شه افتاد

 

که طفلی، خرد با آن نازنینی

کند در کار از این‌سان خرده‌بینی

 

به فرزندی که دولت، بَد نخواهد

جز اقبال پدر با خود نخواهد

 

چه سازد با تو فرزند‌ت‌، بیندیش

همان بیند ز فرزندان پس خویش

 

به نیک و بد مشو در بند فرزند

نیابت خود کند فرزند فرزند

 

چو هرمز دید کآن فرزند مقبل

مداوا‌ی روان و میوهٔ دل

 

بدان فرزانگی و آهسته‌رایی است

بدانست او که آن فرّ خدایی است

 

سرش بوسید و شفقت بیش کردش

ولیعهد سپاه خویش کردش

 

از آن حضرت چو بیرون رفت خسرو

جهان در ملک داد آوازهٔ نو

 

رُخش سیمای عدل از دور می‌داد

جهان‌داری ز رویش نور می‌داد

 

 

 

- نظامی -

 

#شعر #نظامی

 

 

رقیب راند مرا

 

 

 

ز ضعف تاب تردد دگر نماند مرا

خوشم که ضعف ز سرگشتگی رهاند مرا

 

فغان که آرزوی وصل آن دو چشم سیاه

چو میل سرمه بخاک سیه نشاند مرا

 

تنم ز آتش دل می گداخت گر شب غم

سرشگ آب بر آتش نمی فشاند مرا

 

جهانی از پی نظاره بر سرم شده جمع

نگه کنید که سودا کجا رساند مرا

 

درین امید که صیدم کند سگ در او

هوس چون آهوی وحشی بسی دواند مرا

 

میان مردمم این آبرو بس است که دوش

پریوشی سگ درگاه خویش خواند مرا

 

من گدا بکه گویم فضولی این غم دل

که همچو سگ ز در او رقیب راند مرا

 

- فضولی -

 

#شعر #فضولی

 

 

گرت آرزوی آنست که خون خلق ریزی

 

 

 

 

دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت

نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت

 

به خدا که پرده از روی چو آتشت برافکن

که به اتفاق بینی دل عالمی سپندت

 

نه چمن شکوفه‌ای رست چو روی دلستانت

نه صبا صنوبری یافت چو قامت بلندت

 

گرت آرزوی آنست که خون خلق ریزی

چه کند که شیر گردن ننهد چو گوسفندت

 

تو امیر ملک حسنی به حقیقت ای دریغا

اگر التفات بودی به فقیر مستمندت

 

نه تو را بگفتم ای دل که سر وفا ندارد؟

به طمع ز دست رفتی و به پای درفکندت

 

تو نه مرد عشق بودی خود از این حساب سعدی

که نه قوت گریزست و نه طاقت گزندت

 

- سعدی -

 

#شعر #سعدی

 

 

 

چشمِ اقبالِ سکندر تشنهٔ دیدارِ توست

 

 

 

در هوای کامِ دنیا می‌فشانی جان چرا؟

می‌کنی در راه بت صیدِ حرم قربان چرا؟

 

چیست اسبابِ جهان تا دل به آن بندد کسی؟

می‌کنی زنّار را شیرازهٔ قرآن چرا

 

در بیابانِ عدم بی توشه رفتن مشکل است

نیستی در فکرِ تخم‌افشانی ای دهقان چرا

 

هیچ قفلی نیست نگشاید به آهِ نیمشب

مانده‌ای در عقدهٔ دل اینقدر حیران چرا

 

دین به دنیای دَنی دادن نه کارِ عاقل است

می‌دهی یوسف به سیمِ قلبِ ای نادان چرا

 

هیچ میزانی درین بازارِ چون انصاف نیست

گوهرِ خود را نمی‌سنجی به این میزان چرا

 

از بصیرت نیست گوهر را بدل‌کردن به خاک

آبروی خویش می‌ریزی برای نان چرا

 

خنده‌کردن رخنه در قصرِ حیات افکندن است

می‌شوی از هر نسیمی همچو گل خندان چرا

 

آدمی را اژدهایی نیست چون طول‌ِ امل

بی‌محابا می‌روی در کامِ این ثعبان چرا

 

نانِ جو خور، در بهشتِ سیر‌چشمی سِیر کن

می‌خوری خون از برای نعمتِ الوان چرا

 

درد می‌گردد دوا چون کامرانی می‌کند

می‌کشی نازِ طبیب و منتِ درمان چرا

 

زود در گِل می‌نشیند کشتیِ سنگین رکاب

چارپهلو می‌کنی تن را، ز آب و نان چرا

 

می‌کِشند آبای عُلویٰ انتظارِ مقدمت

مانده‌ای دربندِ این گهواره چون طفلان چرا

 

چشمِ اقبالِ سکندر تشنهٔ دیدارِ توست

در سیاهی مانده‌ای، ای چشمهٔ حیوان چرا

 

چشم بر راهِ تو دارد تاجِ زرینِ شهان

بر صدف چسبیده‌ای، ای گوهرِ رخشان چرا

 

کعبه در دامانِ شبگیرِ بلند افتاده است

پای خود پیچیده‌ای چون کوه در دامان چرا

 

بهر یک دم زندگانی، چون حبابِ شوخ‌چشم

می‌کنی پهلو تهی از بحرِ بی‌پایان چرا

 

ترکِ حیوانی، به حیوانات جان‌بخشیدن است

خویش را محروم می‌داری ازین احسان چرا

 

ساحلِ بحرِ تمنّا نیست جز کامِ نهنگ

می‌روی صائب درین دریای بی‌پایان چرا؟

 

 

 

- صائب -

 

#شعر #صائب

 

 

 

نیست استعداد بیزاری مرا

 

 

 

 

گفتم اندر محنت و خواری مرا

چون ببینی نیز نگذاری مرا

 

بعد از آن معلوم من شد کان حدیث

دست ندهد جز به دشواری مرا

 

از می عشقت چنان مستم که نیست

تا قیامت روی هشیاری مرا

 

گر به غارت می‌بری دل باک‌نیست

دل تو را باد و جگرخواری مرا

 

از تو نتوانم که فریاد آورم

زآنکه در فریاد می‌ناری مرا

 

گر بنالم زیر بار عشق تو

بار بفزایی به سر باری مرا

 

گر زمن بیزار گردد هرچه هست

نیست از تو روی بیزاری مرا

 

از من بیچاره بیزاری مکن

چون همی بینی بدین زاری مرا

 

گفته بودی کاخرت یاری دهم

چون بمردم کی دهی یاری مرا

 

پرده بردار و دل من شاد کن

در غم خود تا به کی داری مرا

 

چبود از بهر سگان کوی خویش

خاک کوی خویش انگاری مرا

 

مدتی خون خوردم و راهم نبود

نیست استعداد بیزاری مرا

 

نی غلط گفتم که دل خاکی شدی

گر نبودی از تو دلداری مرا

 

مانع خود هم منم در راه خویش

تا کی از عطار و عطاری مرا

 

 

 

- عطار -

 

#شعر #عطار

 

 

جای ما در گوشهٔ صحرا بُوَد مانند کوه

 

 

 

 

ای که پرسی تا به کی دربند دربندیم ما

تا که آزادی بود دربند در بندیم ما

 

خوار و زار و بی‌کس و بی‌خانمان و دربه‌در

با وجود این همه غم، شاد و خرسندیم ما

 

جای ما در گوشهٔ صحرا بُوَد مانند کوه

گوشه‌گیر و سربلند و سخت‌پیوندیم ما

 

در گلستان جهان چون غنچه‌های صبحدم

با درون پر ز خون در حال لبخندیم ما

 

مادر ایران نشد از مرد زاییدن عقیم

زان زن فرخنده را فرزانه فرزندیم ما

 

ارتقاء ما میسر می‌شود با سوختن

بر فراز مجمر گیتی چو اسفندیم ما

 

گر نمی‌آمد چنین روزی کجا دانند خلق

در میان همگنان بی‌مثل و مانندیم ما

 

کشتی ما را خدایا ناخدا از هم شکست

با وجود آنکه کشتی را خداوندیم ما

 

در جهان کهنه ماند نام ما و فرخی

چون ز ایجاد غزل طرح نو افکندیم ما

 

- فرخی یزدی -

 

#شعر #فرخی_یزدی