جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

اگر تو را فرصت هست

 

 

 

 

چون لاله به نوروز قدح گیر به دست

 

با لاله‌رخی اگر تو را فرصت هست

 

می نوش به خرمی که این چرخ کهن

 

ناگاه تو را چو خاک گرداند پست

 

- خیام -

 

#شعر #خیام

 

 

در مدح سلطان محمود غزنوی

 

 

 

 

آن زلف سرافکنده بر آن عارض خرّم

 

از بهر چه چیزست بدان بوی و بدان خم

 

هر چند همی مالد خمّش نشود راست

 

هر چند همی شوید بویش نشود کم

 

انگیخته از هم همه و آمیخته با هم

 

آویخته اندر هم و توده شده بر هم

 

آنکس که یمین است و امین دولت و دین را

 

زیبا ملک غازی شاهنشه عالم

 

تا درگه او یابی مگذر بدر کس

 

زیرا که حرامست تیمم بلب یم

 

بیش از ملکان فضلش و عصرش پس از ایشان

 

از عصر مؤخر شد و از فضل مقدم

 

دشمن که سخن گوید از آن تیغ جهانسوز

 

گردد بزمان اندر هر دو لبش اعلم

 

از رسم جوانمردی و ز فخر مدیحش

 

گوینده و بیننده شود اکمه و ابکم

 

ای مایۀ هر نیکی و اندازۀ شادی

 

نیکی بتو نیکو شد و شادی بتو خرم

 

از دانش و رسمت خرد اندازه گرفتست

 

زین روی خردمند عزیزست و مکرم

 

گردنده فلک خدمت او پیشه گرفته است

 

از عیب و فساد از پی آنست مسلم

 

جای تو بغزنی در و جاه تو ببغداد

 

جیش تو ببلخ اندر و جوش تو بدیلم

 

پاکیزه تر از نوری و سوزنده تر از نار

 

بخشنده تر از ابری و بایسته تر از نم

 

از بوی خوش مدح تو هر کس که بخواند

 

چون نافه شود راوی و مدّاح ترا نم

 

در سایۀ خلق تو بود عنبر اشهب

 

از خلق تو گشتست بدان بوی و بدان شم

 

از طاعت تو سر نکشد هر که کشد سر

 

بی خدمت تو دم نزند هر که زند دم

 

آنی تو که با قیمت و آراسته گشتست

 

چون عقدۀ یاقوت بتو گوهر آدم

 

عدل از تو مشهر شد و فضل از تو منوّر

 

ملک از تو مهنا شد و دین از تو مقدم

 

تا تیغ جهاندار تو برخاست بکوشش

 

دل سوزۀ بدخواه تو بنشست بماتم

 

در امن تو ضیغم نکشد دست بر آهو

 

با امر تو آهو بکند ناخن ضیغم

 

در آهن و سیم است قضا و قدر ایرا

 

کز آهن و سیمست ترا خنجر و خاتم

 

عزست نگین تو و خیرست حسامت

 

گر عزّ منقش بود و خیر مجسم

 

ای بس ملک نامورا کش تن و نعمت

 

بخشیده شد از تیغ تو در معرک و منقم

 

آهن همه تیغست ولیکن نه چنان تیغ

 

دریا همه آبست ولیکن نه چنان یم

 

گویند که فرمان بر جم بود جهان پاک

 

دیو و پری و دام و دد و خلق رمارم

 

گر بوده چنین ، یا جم را جاه تو بودست

 

یا نام تو بوده ست بر انگشتری جم

 

تا روز بدیدار بود خوبتر از شب

 

تا زیر بآواز بود تیز تر از بم

 

تا حکم سر سال عجم باشد نوروز

 

چون حکم سر سال عرب ماه محرم

 

جاوید جهاندار و خداوند جهان باش

 

تو شاد بکام دل و اعدات مغمم

 

وین عید همایون بتو بر فرخ و میمون

 

تو منعم و آنکس که تو خواهی بتو منعم

 

رطل تو دمادم شده و فتح دمادم

 

بر فتح دمادم رو و بر رطل دمادم

 

- عنصری -

 

#شعر #عنصری

 

 

ای بسا توبه که چون توبهٔ حافظ بشکست

 

 

 

 

زلف‌آشفته و خِوی‌کرده و خندان‌لب و مست

 

پیرهن‌چاک و غزل‌خوان و صُراحی در دست

 

نرگسش عَربده‌جوی و لبش افسوس‌کنان

 

نیم شب، دوش به بالین من آمد، بنشست

 

سر فرا گوش من آورد به آوازِ حزین

 

گفت: ای عاشقِ دیرینهٔ من، خوابت هست؟

 

عاشقی را که چنین بادهٔ شبگیر دهند

 

کافر عشق بُوَد گر نشود باده پرست

 

برو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگیر

 

که ندادند جز این تُحفه به ما روزِ الست

 

آن چه او ریخت به پیمانهٔ ما نوشیدیم

 

اگر از خَمرِ بهشت است وگر بادهٔ مست

 

خندهٔ جامِ می و زلفِ گره‌گیرِ نگار

 

ای بسا توبه که چون توبهٔ حافظ بشکست

 

- حافظ -

 

#شعر #حافظ

 

 

 

 

می‌زنی بر تیغ خود را هر دم ای غافل چرا

 

 

 

 

غیر حق را می‌دهی ره در حریمِ دل چرا؟

 

می‌کِشی بر صفحهٔ هستی خطِ باطل چرا

 

از رباطِ تن چو بگذشتی دگر معموره نیست

 

زادِ راهی بر نمی‌داری ازین منزل چرا

 

هست چون جان، چار‌دیوارِ عناصر گو مباش

 

می‌خوری ای لیلی عالم غمِ محمل چرا

 

کار با تیغِ اجل در زندگانی قطع کن

 

کارها را می‌کنی بر خویشتن مشکل چرا

 

دَم چو آگاهی ندارد، تیغِ زهرآلوده‌ای است

 

می‌زنی بر تیغ خود را هر دم ای غافل چرا

 

دیدهٔ صحرائیان از انتظارت شد سفید

 

اینقدر در حَی توقف‌کردن ای محمل چرا

 

ز اشتیاقت بحر از طوفان گریبان می‌درد

 

پا‌فشردن اینقدر ای سیلِ در منزل چرا

 

دیدهٔ قربانیان پوشش نمی‌گیرد به خود

 

چشمِ حیرانِ مرا می‌بندی ای قاتل چرا

 

صحبتِ حال است اینجا گفتگو را بار نیست

 

وقتِ ما را می‌کنی شوریده ای عاقل چرا

 

شد ز وصلِ غنچه خوشبو جامهٔ بادِ سحر

 

در نیامیزی درین گلشن به اهلِ دل چرا

 

می‌تواند کِشتِ ما را قطره‌ای سیراب کرد

 

اینقدر اِستادگی ای ابرِ دریا‌دل چرا

 

خاکِ صحرای عدم از خونِ هستی بهتر است

 

بر سرِ جان اینقدر می‌لرزی ای بسمل چرا

 

چون شدی تسلیم، هر کامِ نهنگی ساحل است

 

اینقدر آویختن در دامنِ ساحل چرا

 

نوری از پیشانیِ صاحبدلان دریوزه کن

 

شمعِ خود را می‌بری دلمرده زین محفل چرا

 

شبنم از نظارهٔ خورشید بر معراج رفت

 

چشم می‌پوشی ز روی مرشدِ کامل چرا

 

ای که روی عالَمی را جانبِ خود کرده‌ای

 

رو نمی‌آری به روی صائبِ بیدل چرا؟

 

- صائب -

 

#شعر #صائب

 

 

 

 

در آتش دل بسر همی گرد

 

 

 

 

گر سیر نشد تو را دل از ما

 

یک لحظه مباش غافل از ما

 

در آتش دل بسر همی گرد

 

مانندهٔ مرغ بسمل از ما

 

تر می‌گردان به خون دیده

 

هر روز هزار منزل از ما

 

چون ابر بهار می‌گری زار

 

تا خاک ز خون کنی گل از ما

 

آخر به چه میل همچو خامان

 

گه گاه بگیردت دل از ما

 

یا در غم ما تمام پیوند

 

یا رشتهٔ عشق بگسل از ما

 

مگریز ز ما اگرچه نامد

 

جز رنج و بلات حاصل از ما

 

کز هر رنجی گشاده گردد

 

صد گنج طلسم مشکل از ما

 

عطار در این مقام چون است

 

دیوانهٔ عشق و عاقل از ما

 

- عطار -

 

#شعر #عطار

 

 

مقام عیش میسر نمی‌شود بی‌رنج

 

 

 

شکفته شد گل حَمرا و گشت بلبل مست

 

صَلایِ سرخوشی، ای صوفیانِ باده پرست

 

اساسِ توبه که در محکمی چو سنگ نُمود

 

ببین که جامِ زُجاجی چه طُرفه‌اش بشکست

 

بیار باده که در بارگاهِ استغنا

 

چه پاسبان و چه سلطان، چه هوشیار و چه مست

 

از این رِباط دو در، چون ضرورت است رَحیل

 

رِواق و طاقِ معیشت، چه سربلند و چه پست

 

مقام عیش میسر نمی‌شود بی‌رنج

 

بلی به حکمِ بلا بسته‌اند عهدِ الست

 

به هست و نیست مَرنجان ضمیر و خوش می‌باش

 

که نیستی‌ست سرانجامِ هر کمال که هست

 

شکوهِ آصِفی و اسبِ باد و منطقِ طیر

 

به باد رفت و از او خواجه هیچ طَرف نبست

 

به بال و پَر مرو از ره که تیرِ پرتابی

 

هوا گرفت زمانی، ولی به خاک نشست

 

زبانِ کِلکِ تو حافظ چه شُکرِ آن گوید

 

که گفتهٔ سخنت می‌برند دست به دست

 

- حافظ -

 

#شعر #حافظ

 

 

 

جان فدای دهنش باد که...

 

 

 

مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست

 

که به پیمانه‌کشی شهره شدم روز الست

 

من همان دم که وضو ساختم از چشمهٔ عشق

 

چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست

 

می بده تا دهمت آگهی از سر قضا

 

که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست

 

کمر کوه کم است از کمر مور این جا

 

ناامید از در رحمت مشو ای باده‌پرست

 

به جز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد

 

زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست

 

جان فدای دهنش باد که در باغ نظر

 

چمن آرای جهان، خوشتر از این غنچه نبست

 

حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد

 

یعنی از وصل تواش نیست به جز باد به دست

 

- حافظ -

 

#شعر #حافظ

 

 

 

سال‌هاست که مشتاقِ رویِ چون مهِ ماست

 

 

 

 

 

خیالِ رویِ تو در هر طریق همرهِ ماست

نسیمِ مویِ تو، پیوندِ جانِ آگهِ ماست

 

به رَغمِ مدّعیانی که منعِ عشق کنند

جمالِ چهرهٔ تو، حجّتِ موجّهِ ماست

 

ببین که سیبِ زنخدانِ تو چه می‌گوید

هزار یوسفِ مصری، فتاده در چَهِ ماست

 

اگر به زلفِ درازِ تو، دستِ ما نرسد

گناهِ بختِ پریشان و دستِ کوتهِ ماست

 

به حاجبِ درِ خلوت‌سرایِ خاص بگو

فُلان ز گوشه‌نشینانِ خاکِ درگهِ ماست

 

به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است

همیشه در نظرِ خاطرِ مرفّهِ ماست

 

اگر به سالی حافظ دری زَنَد، بگشای

که سال‌هاست که مشتاقِ رویِ چون مهِ ماست

 

- حافظ -

 

#شعر #حافظ

 

 

 

 

نتوان به امید شَک همه عمر نشست

 

 

 

 

 

 

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست

 

نتوان به امید شَک همه عمر نشست

 

هان تا ننهیم جامِ می از کف دست

 

در بی‌خبری مَرد چه هشیار و چه مست

 

- خیام -

 

 

#شعر #خیام

 

 

 

 

کارِ دنیا به مُراد دلِ دانا نشود

 

 

 

 

 

 

ملکا با تو دگر دوستیِ ما نشود

بعد اگر شد شده است ، امّا حالا نشود

 

بنشسته است غباری ز تو در خاطر من

که بدین زودی از خاطر من پا نشود

 

دلم از طیبت پررَیبَتِ تو سخت گرفت

تا شکایت نکنم از تو دلم وا نشود

 

خواهی ار رفع کدورت شود از خاطر من

عذر خواهی بکن البّته وَاِلّا نشود

 

گرچه در دولت مشروطه زبان آزاد است

لیک رازِ رفقا باید افشا نشود

 

غزلی گفتم و کلکِ تو مرا رسوا کرد

گرچه هرگز هنری مردم رسوا نشود

 

اسمِ نان بردم و گفتی تو که نانِ دگران

همچو نانی که خورد حضرتِ والا نشود

 

محرمانه دو سه خط زیر غزل بنوشتم

گفتم این راز ز کلکِ تو هویدا نشود

 

سِرِّ من فاش نمودی تو و تقصیرِ تو نیست

شاعری شاعر از این خوب تر اصلا نشود

 

من جوابِ تو به آیینِ ادب خواهم داد

تا میانِ من و تو معرکه بر پا نشود

 

تو هنرمندی و من نیز ز اهل هنرم

در میانِ دو هنرمند مُعادا نشود

 

تو کسی هستی کاندر هنر و فصل و کمال

یک نفر چون تو در این دنیا پیدا نشود

 

شاهدِ علم و ادب چون به سرای تو رسید

گفت جایی به جهان خوشتر از اینجا نشود

 

هر که بیتی دو به هم کرد و کلامی دو نوشت

با تو در عرضِ ادب همسر و همتا نشود

 

نه مَلِک گردد هر کس که به کف داشت قلم

با یکی جِقّهٔ چوبینه کسی شا نشود

 

نشود سینۀ تو تنگ ز گفتارِ عدو

سیل هرگز سببِ تنگیِ دنیا نشود

 

غم مخور گر نبود کارِ جهانت به مُراد

کارِ دنیا به مُراد دلِ دانا نشود

 

رفت مطلب ز میان ، صحبت ما از نان بود

غیر از این صحبت در مملکتِ ما نشود

 

نان نمی گویم خوبست ولی بد هم نیست

همه خواهیم که بهتر شود امّا نشود

 

ای که بودی دو سه مه پیش در این ملک خراب

نان نبود آنچه تو می خوردی حاشا نشود

 

نان از این تُردتر و خوب تر و شیرین تر

نان سنگک که دگر پشمک و حلوا نشود

 

این که طَیبت بُوَد امّا به حقیقت امروز

زحمت خواجۀ ما باید اِخفا نشود

 

باز ما شاکر و ممنونیم از شخصِ وزیر

کرد کاری که برای نان بَلوا نشود

 

شاه اگر محتکری چند به دار آویزد

کارِ ارزاق بدین سختی گویا نشود

 

ور ز نانواها یک تن به تنور اندازد

دمِ نانوایی این شورش و غوغا نشود

 

تا سیاست نبود در کار ، این کار درست

به خداوند تبارک و تعالی نشود

 

ما همین قدر ز ممتاز تمنّا داریم

غافل از گندم تا آخر جوزا نشود

 

بس کن ایرج سخن از نان وز جانان می گوی

کار این ملک فره یا بشود یا نشود

 

- ایرج میرزا -

 

#شعر #ایرج_میرزا

 

 

 

 

 

گر به بالینت نیامد در مزار آید ترا

 

 

 

 

بی‌سر و پایی اگر در چشم خوار آید ترا

دل به دست آرش که یک روزی به کار آید ترا

 

با هزاران رنج بردن گنج عالم هیچ نیست

دولت آن باشد ز در بی‌انتظار آید ترا

 

دولت هر مملکت در اختیار ملت است

آخر ای ملت به کف کی اختیار آید ترا

 

پافشاری کن، حقوق زندگان آور به دست

ورنه همچون مرده تا محشر فشار آید ترا

 

نام جان کندن به شهر مردگان چون زندگی‌ست

همچو من زین زندگانی ننگ و عار آید ترا

 

تا نسازی دست و دامن را نگار از خون دل

کی به کف بی‌خون دل دست نگار آید ترا

 

کیستی ای نوگل خندان که در باغ بهشت

بلبل شوریده‌دل هر سو هزار آید ترا

 

کن روان از خون دل جو در کنار خویشتن

تا مگر آن سرو دلجو در کنار آید ترا

 

فرخی بسپار جان وز انتظار آسوده شو

گر به بالینت نیامد در مزار آید ترا

 

- فرخی یزدی -

 

#شعر #فرخی_یزدی

 

 

 


تا ریخت پر هر باده‌ای از جام دل در جام ما

 

 

 

 

 

بار دگر شور آفرید این پیر درد آشام ما

صد جام برهم نوش کرد از خون دل پر جام ما

 

چون راست کاندر کار شد وز کعبه در خمار شد

در کفر خود دین دار شد بیزار شد ز اسلام ما

 

پس گفت تا کی زین هوس ماییم و درد یک نفس

دایم یکی گوییم وبس تا شد دو عالم رام ما

 

بس کم زنی استاد شد بی خانه و بنیاد شد

از نام و ننگ آزاد شد نیک است این بدنام ما

 

پس شد چو مردان مرد او وز هر دو عالم فرد او

وز درد درد درد او شد مست هفت اندام ما

 

دل گشت چون دلداده‌ای جان شد ز کار افتاده‌ای

تا ریخت پر هر باده‌ای از جام دل در جام ما

 

جان را چون آن می نوش شد از بی‌خودی بیهوش شد

عقل از جهان خاموش شد و از دل برفت آرام ما

 

عطار در دیر مغان خون می‌کشید اندر نهان

فریاد برخاست از جهان کای رند درد آشام ما

 

 

- عطار -

 

#شعر #عطار

 

 

 

فردا همه از خاک تو برخواهد رُسْت

 

 

 

 

 

چون ابر به نوروز رخِ لاله بِشُسْت

 

برخیز و به جامِ باده کن عزمِ دُرُسْت

 

کاین سبزه که امروز تماشاگهِ توست

 

فردا همه از خاک تو برخواهد رُسْت

 

- خیام -

 

#شعر #خیام

 

 

در سنگِ خاره قطرهٔ باران اثر نکرد

 

 

 

رو بر رَهَش نهادم و بر من گذر نکرد

صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد

 

سیلِ سرشک ما ز دلش کین به در نَبُرد

در سنگِ خاره قطرهٔ باران اثر نکرد

 

یا رب تو آن جوانِ دلاور نگاه‌دار

کز تیرِ آهِ گوشه‌نشینان حذر نکرد

 

ماهی و مرغْ دوش ز افغانِ من نَخُفت

وان شوخْ‌دیده بین که سر از خواب برنکرد

 

می‌خواستم که میرَمَش اندر قدم چو شمع

او خود گذر به ما چو نسیمِ سحر نکرد

 

جانا کدام سنگدلِ بی‌کفایت است

کاو پیشِ زخمِ تیغِ تو جان را سپر نکرد؟

 

کِلکِ زبان‌بریدهٔ حافظ در انجمن

با کس نگفت رازِ تو تا تَرکِ سر نکرد

 

- حافظ -

 

#شعر #حافظ

 

 

چون باید مُرد و آرزوها همه هِشت

 

 

 

 

چون چرخ به کامِ یک خردمند نگشت

خواهی تو فلک هَفت شمر‌، خواهی هَشت

 

چون باید مُرد و آرزوها همه هِشت

چه مور خورَد به گور و چه گرگ به دشت‌!

 

- خیام -

 

#شعر #خیام

 

 

 

به بلبل می‌برد از گل صبا صد گونه بشری را

 

 

 

 

 

 

ز زلفت زنده می‌دارد صبا انفاس عیسی را

ز رویت می‌کند روشن خیالت چشم موسی را

 

سحرگه عزم بستان کن صبوحی در گلستان کن

به بلبل می‌برد از گل صبا صد گونه بشری را

 

کسی با شوق روحانی نخواهد ذوق جسمانی

برای گلبن وصلش رها کن من و سلوی را

 

گر از پرده برون آیی و ما را روی بنمایی

بسوزی خرقهٔ دعوی بیابی نور معنی را

 

دل از ما می‌کند دعوی سر زلفت به صد معنی

چو دل‌ها در شکن دارد چه محتاج است دعوی را

 

به یک دم زهد سی ساله به یک دم باده بفروشم

اگر در باده اندازد رخت عکس تجلی را

 

نگارینی که من دارم اگر برقع براندازد

نماندزینت و رونق نگارستان مانی را

 

دلارامی که من دانم گر از پرده برون آید

نبینی جز به میخانه ازین پس اهل تقوی را

 

شود در گلخن دوزخ طلب کاری چو عطارت

اگر در روضه بنمایی به ما نور تجلی را

 

 

- عطار -

 

#شعر #عطار

 

 

 

 

خوب معشوق وفاداری بود، پروانه را

 

 

 

دوش یارم زد چو بر زلف پریشان شانه را

موبه‌مو بگذاشت زیر بار دل‌ها شانه را

 

نیست عاقل را خبر از عالم دیوانگی

گر ز نادانی ملامت می‌کند، دیوانه را

 

در عزای عاشق خود شمع سوزد تا به حشر

خوب معشوق وفاداری بود، پروانه را

 

جز دل سوراخ سوراخش نبود از دست شیخ

دانه‌دانه چون شمردم سبحه صد دانه را

 

این بنای داد یارب چیست کز بیداد آن

دادها باشد به گردون محرم و بیگانه را

 

از در و دیوار این عدلیه بارد ظلم و جور

محو باید کرد یکسر این عدالتخانه را

 

 

- فرخی یزدی -

 

 

#شعر #فرخی_یزدی

 

 

 

تمنای بقای عمر در دل داشتم اما

 

 

 

 

 

مکش بر دیده ای خورشید خاک آن کف پا را

مکن با خاک یکسان توتیای دیده ما را

 

بهر تاری ز جعد سنبلش دل بسته شیدایی

صبا بر هم مزن جمعیت دلهای شیدا را

 

دلم را کرد از زهر غم افلاک دوران پر

بیک جام شکسته کرد خالی هفت مینا را

 

ملک را نیست چون خورشید رخسار تو زیبایی

عیانست این نمی پوشد کسی رخسار زیبا را

 

تو سایه بر زمین انداختی یا دید خورشیدت

ترا در بر گرفت و بر زمین انداخت عیسا را

 

تمنای بقای عمر در دل داشتم اما

برون کرد آرزوی تیغت از دل این تمنا را

 

فضولی زین سبب خونابه را در دیده جا کردم

که می‌آرد به خاطر هر دم آن گلبرگ رعنا را

 

 

- فضولی -

 

#شعر #فضولی

 

 

 

من به جز مدحتِ او مدحِ دگر خر نکنم

 

 

 

 

خرِ عیسی است که از هر هنری باخبر است

هر خری را نتوان گفت که صاحب هنر است

 

خوش‌لب‌ و خوش‌دهن‌ و چابک ‌و شیرین‌حرکات

کم‌خور و پردو و با تربیت و باربر است

 

خرِ عیسی را آن بی‌هنر انکار کند

که خود از جملهٔ خرهای جهان ‌بی‌خبر است

 

قصدِ راکب را بی هیچ نشان می‌داند

که کجا موقعِ مکث‌ست و مقامِ گذر است؟

 

چون سوارش برِ مردم همه پیغمبر بود

او هم اندر برِ خرها همه پیغامبر است

 

مرو ای مردِ مسافر به سفر جز با او

که تو را در همه احوال رفیقِ سفر است

 

حال ممدوحین زین چامه بدان ای هشیار!

که چو من مادح بر مدحِ خری مفتخر است

 

من به جز مدحتِ او مدحِ دگر خر نکنم

جز خرِ عیسی، گورِ پدرِ هر چه خر است

 

 

- ایرج میرزا -

 

#شعر #ایرج_میرزا

 

 

نتواند که ببیند مگر اهل نظرت

 

 

 

 

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت

تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت

 

جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش

گر در آیینه ببینی برود دل ز برت

 

جای خنده‌ست سخن گفتن شیرین پیشت

کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت

 

راه آه سحر از شوق نمی‌یارم داد

تا نباید که بشوراند خواب سحرت

 

هیچ پیرایه زیادت نکند حسن تو را

هیچ مشاطه نیاراید از این خوبترت

 

بارها گفته‌ام این روی به هر کس منمای

تا تأمل نکند دیده هر بی‌بصرت

 

باز گویم نه که این صورت و معنی که تو راست

نتواند که ببیند مگر اهل نظرت

 

راه صد دشمنم از بهر تو می‌باید داد

تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت

 

آن چنان سخت نیاید سر من گر برود

نازنینا که پریشانی مویی ز سرت

 

غم آن نیست که بر خاک نشیند سعدی

زحمت خویش نمی‌خواهد بر رهگذرت

 

- سعدی -

 

#شعر #سعدی