جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

خواستگاری خر





خری آمد به سوی مادر خویش

بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش

برو امشب برایم خواستگاری

اگر تو بچه ات را دوست داری

خر مادر بگفتا ای پسر جان

تو را من دوست دارم بهتر از جان

ز بین این همه خرهای خوشگل

یکی را کن نشان چون نیست مشکل

خرک از شادمانی جفتکی زد

کمی عرعر نمود و پشتکی زد 

بگفت مادر به قربان نگاهت

به قربان دو چشمان سیاهت

خر همسایه را عاشق شدم من

به زیبایی نباشد مثل او زن

بگفت مادر برو پالان به تن کن

برو اکنون بزرگان را خبر کن

به آداب و رسومات زمانه

شدند داخل به رسم عاقلانه

دو تا پالان خریدند پای عقدش

یه افسار طلا با پول نقدش

خریداری نمودند یک طویله

همانطوری که رسم است در قبیله

خر عاقد کتاب خود گشایید

وصال عقد ایشان را نمایید 

دوشیزه خر خانم آیا رضایی

به عقد ایشان در نمایید

یکی از حاضرین گفتا به خنده

عروس خانم به گل چیدن برفته

برای بار سوم خر بپرسید 

که خر خانم سرش یکباره جنبید

خران عرعر کنان شادی نمودند

به یونجه کام خود شیرین نمودند

به امید خوشی و شادمانی

برای این دو خر در زندگانی


؟؟؟

* پست قدیمی


#شعر



مرا بگذار و بگذر



 

بگذار تا در ماتم ویرانی خویش

چون جغد بنشینم، مرا بگذار و بگذر 


- شهر آشوب -

 

#شعر #شهر_آشوب



سیاه سیاه




آه، اکنون تو رفته‌ای و غروب

سایه می‌گسترد به سینه‌ی راه

نرم نرمک خدای تیره‌ی  غم

می‌نهد پا به معبد نگهم

می‌نویسد به روی هر دیوار

آیه‌هائی همه سیاه سیاه


- فروغ فرخزاد -


#شعر #فروغ_فرخزاد





گل من گریه مکن!




گل من گریه مکن.

که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست 

قطره ی اشک تو داند که: غم من دریاست.

گل من گریه مکن

سخن از اشک مخواه

که سکوتت گویاست

از نگه کردنت احوال تو را می دانم

دل غربت زده ات –

بینوایی تنهاست.

من و تو می دانیم 

چه غمی در دل ماست.

*

گل من گریه مکن

اشک تو صاعقه است 

تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی

بیش از این گریه مکن

که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی

من چو مرغ قفسم

تو در این کنج «قفس» بال و پرم می سوزی.

*

گل من گریه مکن !

که در آیینه ی اشک تو، غم من پیداست،

قطره ی اشک تو داند که: غم من دریاست.

دل به امید ببند.

نا امیدی کفرست.

چشم ما بر فرداست.

ز تبسم مگریز.

دُر دندان تو در غنچه ی لب ها زیباست.

گل من گریه مکن.


- مهدی سهیلی - 


#شعر #مهدی_سهیلی




برکه و آیینه



موجی غم را به لرزش نی‌ها داد.

غم را از لرزش نی‌ها چیدم، به تارم بر آمدم، 

به آیینه رسیدم.

غم از دستم در آیینه رها شد: خواب آیینه شکست.

از تارم فرود آمدم، میان برکه و آیینه، 

گویا گریستم...


- سهراب سپهری -


#شعر #سهراب_سپهری



~ پس از مرگم ~




حق با شماست

من هیچ گاه پس از مرگم

جرأت نکرده ام که در آئینه بنگرم

و آن قدر مرده ام

که هیچ چیز مرگ مرا دیگر

ثابت نمی کند ... 


- فروغ فرخزاد -


#شعر #فروغ_فرخزاد



ناکام!




خواهی اگر ای سرو گلندام بمیرم

بگذار در آغوش تو آرام بمیرم

کاری مکن ای دوست که در مرحله‌ی عشق

رسوای غمت باشم و گمنام بمیرم

چون خاطره‌های هوس‌انگیز جوانی

در سینه‌ی شب‌های سیه فام بمیرم

از گردش چشمان شب آسای تو مردم

ز آن پیش که از گردش ایام بمیرم

من طایر آزاده‌ام افتاده بدامت

ترسم که ز افسون تو در دام بمیرم

دور از لب وی ای لب پیمانه! کجائی؟

مگذار سر انجام که بی‌جام بمیرم

می‌میرم از آن شوق که گیرم ز تو کامی

کاری مکن ای دوست که ناکام بمیرم


ـ کریم فکور ـ


#شعر #کریم_فکور






تمنایم





هنوز 

تمنایم 

تو

 هستی...



#شعر




دلم گرفته



دلم گرفته

دلم اندازه‌ی همه‌ی آسمون ابری گرفته...



#شعر



مرداب




مرا دریاب که دل دریایی من

 بی تو

مرداب است...


#شعر



به جز تو هیچ ندارم




چه نابرابر است جنگ ِ من و تو

قبول ندارم

به جنگ آمده‌ای و تیغ عشق آوردی

حساب نکردی که من

به جز تو

هیچ ندارم؟


#شعر




دعا





کنم هر شب دعایت تا شود مهرت برون از دل

ولی آهسته می‌گویم: خدایا بی اثر باشد


#شعر



شانس





دردا که فراق ناتوان ساخت مرا

بر بستر ناتوانی انداخت مرا

از ضعف چنان شدم که بر بالینم

صد بار اجل آمد و نشناخت مرا 


- شوقی ساوه‌ای -


#شعر #شوقی_ساوه‌ای



شکوه




چندان ز بی‌وفایی تو شکوه سر کنم

تا نگذرد هوای تو یک روز در سری


- مهرداد اوستا -


#شعر #مهرداد_اوستا



گناه




من اگر دل به تو دادم، تو ز من دل بردی

گر گناه است محبت، تو گنهکارتری 


- عماد خراسانی -


#شعر #عماد_خراسانی



دل




دلم را دیریست سپرده‌ام به باد

شاید بیابم او را بار دگر...

اما باد

دلم را برده است به ناکجا آبادی که

خسته از گردباد است و همیشه بارانی...


شاعر: ؟؟؟


#شعر




غروب




هر روز دلتنگ‌تر از دیروز

نظاره می‌کنم طلوع و غروب خورشید را

شاید غروب دل من بار دگر طلوع یابد

و اگر نیابد

خود را به غروب تن خواهم سپرد...


شاعر: ؟؟؟


#شعر 




چرا؟



تو اگر بسته‌ای بار سفر

تو اگر نیستی دیگر

پس چرا از همه جا

از همه جا

من 

صدای 

تپش ِقلب تو را

می‌شنوم؟...


شاعر: ؟؟؟



#شعر




انتقام





گرچه کردم ذوق‌ها از آشنایی‌های او

انتقام از من کشید آخرجدایی‌های او


- وحشی بافقی -


#شعر #وحشی_بافقی



شب هجران




سرگذشت شب هجران تو گفتم با شمع

آن قدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد 


- سخای لاری -


#شعر #سخای_لاری