یارش نتوان گفت که از یار بنالد
وان دل نبود کز غم دلدار بنالد
- خواجوی کرمانی -
#شعر #خواجوی_کرمانی
هیچ میدانی که چرا اشکم ز چشم افتاده است
زانکه پیش هر کسی راز دلم بگشاده است
- خواجوی کرمانی -
#شعر #خواجوی_کرمانی
گوئیا عزم ندارد که شود روز امشب
یا درآید ز در آن شمع شبافروز امشب
- خواجوی کرمانی -
#شعر #خواجوی_کرمانی
امروز که من عاشق و دیوانه و مستم
کس نیست که گیرد به شرابی دو سه دستم
- خواجوی کرمانی -
#شعر #خواجوی_کرمانی
گر باده پرستان همه از میکده رفتند
سرمست مرا بر در میخانه رها کن
- خواجوی کرمانی -
#شعر #خواجوی_کرمانی
کنار از من چه میجوئی بیا بنگر که بیرویت
کنارم میکند هر شب پر از خون جگر دیده
- خواجوی کرمانی -
#شعر #خواجوی_کرمانی
چو چشم مست تو با خواب میکند بازی
دو چشم من همه با آب میکند بازی
- خواجوی کرمانی -
#شعر #خواجوی_کرمانی
دل به زلفت من دیوانه چرا میدادم
هیچ عاقل ندهد دل به چنان هندوئی
- خواجوی کرمانی -
#شعر #خواجوی_کرمانی
گفتمش از چه دلم بردی و خونم خوردی
گفت از آن روی که دادی و جان نسپردی
- خواجوی کرمانی -
#شعر #خواجوی_کرمانی
هست امیدم که ز یاری که نپرسد خبرم
خبری سوی من بیخبر آید روزی
- خواجوی کرمانی -
#شعر #خواجوی_کرمانی
گوئیا عزم ندارد که شود روز امشب
گوئیا عزم ندارد که شود روز امشب
یا در آید ز در آن شمع شب افروز امشب
گر بمیرم بجز از شمع کسی نیست که او
بر من خسته بگرید ز سر سوز امشب
مرغ شب خوان که دم از پرده ی عشاق زند
گو نوا از من شب خیز بیاموز امشب
چون شدم کشته پیکان خدنگ غم عشق
بر دلم چند زنی ناوک دلدوز امشب
همچو زنگی بچه ی خال تو گردم مقبل
گر شوم بر لب یاقوت تو پیروز امشب
هر که در شب رخ چون ماه تو بیند گوید
روز عید است مگر یا شب نوروز امشب
بی لب لعل و رخت خادم خلوتگه انس
گو صراحی منه و شمع میفروز امشب
تا که آموختت از کوی وفا برگشتن
خیز و باز آی علی رغم بدآموز امشب
بنشان شمع جگر سوخته را گرچه کسی
منشیناد به روز من بد روز امشب
اگر آن عهد شکن با تو نسازد خواجو
خون دل می خور و جان میده و میسوز امشب
تا مگر صبح تو سر بر زند از مطلع مهر
دیده بر چرخ چو مسمار فرو دوز امشب
- خواجوی کرمانی -