گرچه بمیرم از غمت هم نکنی به من نظر
ور همه جون کنی دلم، هم نکنم شکایتی
- عراقی همدانی -
#شعر #عراقی_همدانی
ناخورده شراب میخروشیم
بنگر چه کنیم؟ اگر بنوشیم
از بیخبری خبر نداریم
پس بیهده ما چه میخروشیم؟
- عراقی همدانی -
#شعر #عراقی_همدانی
اگر فرصت دهد، جانا، فراقت روزکی چندم
زمانی با تو بنشینم، دمی در روی تو خندم
- عراقی همدانی -
#شعر #عراقی_همدانی
سیه چشمی به کار عشق استاد،
به من درس محبّت یاد میداد.
مرا از یاد بُرد آخر ولی من
به جز او عالمی را بردم از یاد.
- فریدون مشیری -
#شعر #فریدون مشیری
با من بمان که من -
یک عمر، بی امید -
همراه هر نسیم،
به گلزار عشقها -
در جستجوی یک گل خوشبو شتافتم
میخواستم گلی که دهد بوی آرزو -
امّا نیافتم.
- مهدی سهیلی -
#شعر #مهدی_سهیلی
مرا دل هست، امّا دلبری نیست
تنم دادی ولی جانم ندادی
به من حالِ پریشان دادی، امّا-
سر زلف پریشانم ندادی
- مهدی سهیلی -
#شعر #مهدی_سهیلی
خدایا!
بکشن این آیینهها را
که من از دیدن آیینه سیرم
مرا روی خوشی از زندگی نیست
ولی از زنده ماندن ناگریزم
- مهدی سهیلی -
#شعر #مهدی_سهیلی
کنون من ماندهام تنها
ز شهر دل گریزان،
رهنورد هر بیابانم
سراپا حیرتم،
درماندهام،
همرنگ اندوهم...
- مهدی سهیلی -
#شعر #مهدی_سهیلی
زمین در ماتم هجران خورشید -
چو مصروعی دمادم جان به سر بود
تو گویی جان او بر لب رسیده
که همچون دردمندی محتضر بود
- مهدی سهیلی -
#شعر #مهدی_سهیلی
زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم
گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه
ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم
زانک دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود
گر طربی در طربم گر حزنی در حزنم
تلخ کنی تلخ شوم لطف کنی لطف شوم
با تو خوش است ای صنم لب شکر خوش ذقنم
اصل توی من چه کسم آینهای در کف تو
هر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم
تو به صفت سرو چمن من به صفت سایه تو
چونک شدم سایه گل پهلوی گل خیمه زنم
بیتو اگر گل شکنم خار شود در کف من
ور همه خارم ز تو من جمله گل و یاسمنم
دم به دم از خون جگر ساغر خونابه کشم
هر نفسی کوزه خود بر در ساقی شکنم
دست برم هر نفسی سوی گریبان بتی
تا بخراشد رخ من تا بدرد پیرهنم
لطف صلاح دل و دین تافت میان دل من
شمع دل است او به جهان من کیم او را لگنم
- شمس تبریزی -
#شعر #شمس_تبریزی
تنها،
غمگین،
نشسته با ماه.
در خلوت ِ ساکت شبانگاه.
اشکی به رخم دوید، ناگاه
روی تو شکفت در سرشکم
دیدم که هنوز عاشقم، آه!
- فریدون مشیری -
#شعر #فریدون_مشیری
در پشت چارچرخهی فرسودهای، کسی
خطی نوشته بود:
«من گشتهام نبود!
تو دیگر نگرد،
نیست!»
*
این آیهی ملال
در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت
چشمم برای این همه سرگشتگی گریست.
*
چون دوست در برابر خود مینشاندمش
تا عرصهی بگوی و مگو، میکشاندمش:
- در جست و جوی آب حیاتی؟
در بیکران این ظلمات آیا؟
در آروزی رحم؟ عدالت؟
دنبال ِ عشق؟
دوست؟...
ما نیز سرگشتهایم
«و آن شیخ با چراغ همی گشت...»
آیا تو نیز، - چون او - «انسانت آرزوست؟»
گر خستهای بمان و اگر خواستی بدان:
ما را تمام لذت هستی به جست و جوست.
پویندگی تمامی ِ معنای زندگی ست.
هرگز
«نگرد! نیست»
سزاوار ِ مرد نیست...
- فریدون مشیری -
#شعر #فریدون_مشیری
بر آن بام،
آن کاج،
آن نسترن،
به جز بازی ِ برف ِ خاموش، نیست.
من از برف ِ خاموش، خاموشتر!
*
نه برف، این غبار ِ فراموشی است
که پیچد جهان را به شولای خویش
من این جا، درین پرده پرده غبار
شوم لحظه لحظه، فراموشتر!
*
به پهنای ِ تالار ِ هفت آسمان
پری پیکرانی، نهان در پرند
به پرواز، با گیسوانی بلند
پرافشان، در این راه ِ بیانتها
همه پاک و آزاد، شاد و رها!
*
تو رنگ امیدی، ببار، ای سپید!
دریغا، که من دور از آن آفتاب،
که آزادیاش خوانده ام،
وز او تا ثریا جدا مانده ام؛
سری زیر پر بردهام،
نا امید،
گریزان ز گفت و شنید!
هم آوای برف است خاموشیام
پس ِ پردههای فراموشیام
ببار ای سپیدی،
ببار ای سپید!
مگر ناپدیدم کنی! ناپدید،
که در مرگ ِ آن عشق ِ والای پاک
کسی نیست از من سیه پوشتر!
- فریدون مشیری -
#شعر #فریدون_مشیری
چه صدفها که به دریای وجود
سینههاشان ز گهر خالی بود!
ننگ نشناخته از بیهنری
شرم ناکرده از این بیگهری
سوی هر در گهشان روی نیاز
همه جا سینه گشایند به ناز...
زندگی – دشمن دیرینهی من –
چنگ انداخته در سینهی من
روز و شب با من دارد سر ِ جنگ
هر نفس از صدف ِ سینهی تنگ
دامن افشان گهر آورده به چنگ
وان گهرها... همه کوبیده به سنگ!
- فریدون مشیری -
#شعر #فریدون_مشیری
بر نگه سرد من به گرمی خورشید
مینگرد هر زمان دو چشم سیاهت
تشنهی این چشمهام، چه سود خدا را
شبنم جان مرا، نه تاب نگاهت
جز گل خشکیدهای و برق نگاهی
از تو در این گوشه یادگار ندارم
زان شب غمگین، که از کنار تو رفتم،
یک نفس از دست غم قرار ندارم.
ای گل زیبا، بهای هستی من بود
گر گل خشکیدهای ز کوی تو بردم
گوشهی تنها، چه اشکها که فشاندم
وان گل خشکیده را به سینه فشردم.
آن گل خشکیده، شرح حال دلم بود
از دل پر درد خویش با تو چه گویم؟
جز به تو از سوز ِ عشق با که بنالم
جز ز تو درمان درد از که بجویم؟
من دگر آن نیستم به خویش مخوانم
من گل خشکیدهام، به هیچ نیرزم
عشق فریبم دهد که مهر ببندم
مرگ نهیبم زند که عشق نورزم!
پای امید دلم اگر چه شکسته ست
دست تمنای جان همیشه دراز است
تا نفسی میکشم ز سینهی پر درد
چشم خدا بین من به روی تو باز است.
- فریدون مشیری -
#شعر #فریدون_مشیری
چو ماه از کام ظلمتها دمیدی.
جهانی عشق در من آفریدی.
دریغا، با غروب نابهنگام،
مرا در دام ظلمتها کشیدی.
- فریدون مشیری -
#شعر #فریدون_مشیری