جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

ستاره بازیگر

 

 

تا گریزان گشتی ای نیلوفری‌چشم از برم

در غمت از لاغری چون شاخه نیلوفرم

 

تا گرفتی از حریفان جام سیمین چون هلال

چون شفق خونابهٔ دل می‌چکد از ساغرم

 

خفته‌ام امشب ولی جای من دل‌سوخته

صبحدم بینی که خیزد دود آه از بسترم

 

تار و پود هستی‌ام بر باد رفت اما نرفت

عاشقی‌ها از دلم، دیوانگی‌ها از سرم

 

شمع لرزان نیستم تا ماند از من اشک سرد

آتشی جاوید باشد در دل خاکسترم

 

سرکشی آموخت بخت از یار یا آموخت یار

شیوه بازیگری از طالع بازیگرم؟

 

خاطرم را الفتی با اهل عالم نیست نیست

کز جهانی دیگرند و از جهانی دیگرم

 

گرچه ما را کار دل محروم از دنیا کند

نگذرم از کار دل وز کار دنیا بگذرم

 

شعر من رنگ شب و آهنگ غم دارد رهی

زآنکه دارد نسبتی با خاطر غم‌پرورم

 

- رهی معیری -

 

#شعر #رهی_معیری

 

 

 

 

دیدهٔ حسرت عنانِ عمر نتواند گرفت

 

 

 

 

می‌توان در زلفِ او دیدن دلِ بی‌تاب را

پرده‌‌پوشی چون کند شب گوهرِ شب‌تاب را

 

غیرتِ طاقِ دلاویزِ خمِ ابروی او

همچو ناخن می‌خراشد سینهٔ محراب را

 

دیدهٔ حسرت عنانِ عمر نتواند گرفت

هیچ دامی مانع از جولان نگردد آب را

 

چون عنان‌داری کنم دل را، که چشمِ شوخِ او

شهپرِ پرواز می‌گردد دل‌ِ بی‌‌تاب را

 

در لباسِ عاریت چون ابرِ آرامش مجو

برقِ زیرِ پوست باشد جامهٔ سنجاب را

 

خاکیان را بحرِ رحمت می‌کند روشنگری

موجهٔ دریاست صیقل، ظلمتِ سیلاب را

 

 

- صائب -

 

#شعر #صائب

 

 

 

 

از شکستن می‌شود پوشیده در دل رازِ عشق

 

 

 

بوی پیراهن دلیلِ راه شد یعقوب را

هست از طالب فزون دردِ طلب مطلوب را

 

کاه را بال و پرِ پرواز گردد کهربا

نیست در دست اختیاری سالکِ مجذوب را

 

حسن را از دیده‌های پاک نبود سرکشی

می‌کشد آیینه بی‌ مانع به بر محبوب را

 

بوته خاری است جنت محو دیدار ترا

سیر‌چشمی می‌کند مکروه هر مرغوب را

 

بی‌قراری می‌شود بال و پرِ موجِ خطر

نیست جز تسلیم لنگر، بحرِ پر آشوب را

 

دید تا دردِ گران‌سنگِ منِ بی صبر را

شد زبانِ شکر امواجِ بلا ایوب را

 

از شکستن می‌شود پوشیده در دل رازِ عشق

پاره کردن می‌کند سربسته این مکتوب را

 

پیشِ روشن‌گوهران یک جلوه دارد خار و گل

کی کند صائب تمیز آیینه زشت و خوب را؟

 

- صائب -

 

#شعر #صائب

 

 

 

بار گران

 

 

 

زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست

عمر جاویدان عذاب جاودانی بیش نیست

 

لاله بزم‌آرای گلچین گشت و گل دمساز خار

زین گلستان بهره بلبل فغانی بیش نیست

 

می‌کند هر قطره اشکی ز داغی داستان

گرچه شمعم شکوه دل را زبانی بیش نیست

 

آنچنان دور از لبش بگداختم کز تاب درد

چون نی اندام نحیفم استخوانی بیش نیست

 

من اسیرم در کف مهر و وفای خویشتن

ورنه او سنگین دل نامهربانی بیش نیست

 

تکیه بر تاب و توان کم کن که در میدانِ عشق

آن ز پا افتاده‌ای وین ناتوانی بیش نیست

 

قوت بازو سلاح مرد باشد کآسمان

آفت خلق است و در دستش کمانی بیش نیست

 

هر خس و خاری درین صحرا بهاری داشت لیک

سربه‌سر دوران عمر ما خزانی بیش نیست

 

ای گل از خون رهی پروا چه داری؟ کان ضعیف

پر شکسته طایر بی‌آشیانی بیش نیست

 

 

- رهی معیری -

 

#شعر #رهی_معیری

 

 

ترسم که پسندت نشود

 

 

 

خواهم که دهم جان به تو، میلِ دلم این‌ست

ترسم که پسندت نشود، مشکلم این‌ست

پروا مکن از قتلِ من امروز که فردا

شرط‌ست نگویم به کسی «قاتلم این‌ست»

منعم مکن از عشقِ بتان ناصِحِ مُشفِق

دیری‌ست که خاصیّت آب و گِلم این‌ست

رسوایِ جهان گشتم و بدنامِ خلایق

از عشق تو ای ترک پسر حاصلم این‌ست

هرگز نروم جایِ دگر از سرِ کویت

تا جان بود اندر تنِ من منزلم این‌ست

جز وصلِ رخِ دوست نخواهم ز خدا هیچ

در دهر اُمیدی که بُوَد در دلم این‌ست

از جودِ تو در عدلِ ولیعهد گریزم

کز جمله شهان پادشهِ عادلم این‌ست

 

- ایرج میرزا -

 

#شعر #ایرج_میرزا

 

 

 

 

ساز سخن

 

 

 

 

آب بقا کجا و لب نوش او کجا؟

آتش کجا و گرمی آغوش او کجا؟

سیمین و تابناک بود روی مه ولی

سیمینه مه کجا و بناگوش او کجا؟

دارد لبی که مستی جاوید می‌دهد

مینای می کجا و لب نوش او کجا؟

خفتم به یاد یار در آغوش گل ولی

آغوش گل کجا و بر و دوش او کجا؟

بی‌سوز عشق ساز سخن چون کند رهی؟

بانگ طرب کجا لب خاموش او کجا؟

 

-رهی معیری -

 

#شعر #رهی_معیری

 

 

حاجت به سیاهی نبود لشکر ما را

 

 

 

 

تا سرمه کشد چشم ملامتگر ما را

غیرت سرپا زد کف خاکستر ما را

خوش دردسری می کشم از درد، ندانم

بالین ز دَمِ تیغ که باشد، سر ما را؟

این خامه که چون شمع ز آتش نفسان است

رشک پر پروانه کند، دفتر ما را

بی منّت زلفی، رَوَد از خویش حواسم

حاجت به سیاهی نبود لشکر ما را

شوری که حزین ، در دل از آن پسته دهان است

آرد به سخن، کلک زبان آور ما را

 

- حزین لاهیجی -

 

#شعر #حزین_لاهیجی

 

 

 

مقصد تویی از سلوک عالم

 

 

 

 

ای نام تو زینت زبان‌ها

حمد تو طراز داستان‌ها

تا دام گشاد، چین زلفت

افتاد خراب، آشیان‌ها

در رقص بود به گرد شمعت

فانوس خیال آسمان‌ها

بگشای نقاب تا برآیند

از قالب جسم تیره، جان‌ها

مقصد تویی از سلوک عالم

شوق تو دلیل کاروان‌ها

در وصف کمال کبریایت

ابکم شده کلک نکته‌دان‌ها

خاموش حزین که برنتابد

افسانهٔ عشق را زبان‌ها

 

- حزین لاهیجی -

 

#شعر #حزین_لاهیجی

 

 

غم

 

 


 

نوش کن جام شراب یک منی

تا بدان بیخ غم از دل بر کنی

دل گشاده دار چون جام شراب

سر گرفته چند چون خم دنی

چون ز جام بیخودی رطلی کشی

کم زنی از خویشتن لاف منی

سنگ سان شو در قدم نه همچو ابر

جمله رنگ آمیزی و تر دامنی

گرد رندان گرد تا مردانه وار

گردن سالوس و تقوی بشکنی

خیز و جهدی کن چو حافظ تا مگر

خویشتن در پای معشوق افگنی

 

- حافظ -

 

#شعر #حافظ

 

 

 

 

دل ناصبور نیست

 

 

 

بی شمع می، به بزم دل و دیده نور نیست

از بادهٔ شبانه گذشتن، شعور نیست

اکنون که، ساقی از پی هم جام می دهد

بستان، مگر خدای تو زاهد، غفور نیست؟

یک ره اگر به پرسشم آیی چه می شود؟

کوی تو را به کلبه ما راه، دور نیست

آرام دل جدا ز تو، ممکن نمی شود

تا رفته ای تو، مجلسیان را حضور نیست

از حد مبر تغافل و بی مهری و جفا

این شیوه ها سزای دل ناصبور نیست

یک قطره خون دل چقدر طاقت آورد؟

یاد رخت به سینه،کم از برق طور نیست

تا می توان حزین ، بسرا حرف عشق را

زاهد اگر کنایه نفهمد، قصور نیست

 

- حزین لاهیجی -

 

#شعر #حزین_لاهیجی

 

 

پرستش

 

پرستش

 

ای شب، به پاس صحبت ِ دیرین، خدای را

با او بگو حکایت شب زنده داریم

با او بگو چه می‌کشم از درد اشتیاق

شاید وفا کند، بشتابد به یاریم

 

ای دل، چنان بنال که آن ماه نازنین

آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

با او بگو که مهر تو از دل نمی‌رود

هر چند بسته مرگ، کمر به هلاک من

 

ای شعر من، بگو که جدایی چه می‌کند

کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

ای چنگ غم، از تو بجز ناله بر نخاست،

راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

 

ای آسمان، به سوز ِ دل من گواه باش

کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه

مانند شمع سوختم و اشک ریختم

 

ای روشنان ِ عالم بالا، ستاره‌ها!

رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید

یا جان من ز من بستانید بی‌درنگ

یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید!

 

آری، مگر خدا به دل اندازدش که من

زین آه و ناله راه به جایی نمی‌برم

جز ناله‌های تلخ نریزد ز ساز من

از حال ِ دل اگر سخنی بر لب آورم

 

آخر اگر پرستش او شد گناه من،

عذر گناه من، همه، چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من؛

او هستی من است که آینده دست اوست.

 

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است

داند من آن نیم که کنم رو به هر دری

او نیز مایل است به عهدی وفا کند

اما – اگر خدا بدهد – عمر دیگری!

 

- فریدون مشیری -

 

#شعر #فریدون_مشیری

 

 

 

نغمه‌ها

 

 

 

دل از سنگ باید که از درد عشق

ننالد، خدایا، دلم سنگ نیست

مرا عشق او چنگ اندوه ساخت

که جز غم در این چنگ آهنگ نیست

 

به لب جز سرود امیدم نبود

مرا بانگ این چنگ خاموش کرد

چنان دل به آهنگ او خو گرفت

که آهنگ خود را فراموش کرد!

 

نمی‌دانم این چنگی سرنوشت،

چه می‌خواهد از جان فرسوده‌ام؟

کجا می‌کشانندم این نغمه‌ها؟

که یک دم نخواهند آسوده‌ام

 

دل از این جهان بر گرفتم، دریغ

هنوزم به جان آتش عشق اوست

در این واپسین لحظه‌ی زندگی

هنوزم در این سینه یک آرزوست:

 

دلم کرده امشب هوای شراب

شرابی که از جان بر آرد خروش

شرابی که بینم در آن رقص مرگ

شرابی که هرگز نیایم به هوش

 

مگر وا رهم از غم عشق او

مگر نشنوم بانگ این چنگ را

همه زندگی نغمه‌ی ماتم است

نمی‌خواهم این، ناخوش آهنگ را

 

- فریدون مشیری -

 

#شعر #فریدون_مشیری

 

 

 

 

عجیب! عاقبت مرد؟

 

 

عجیب! عاقبت مرد؟

 

گاه می اندیشم،

خبر ِ مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی، روی تو را

کاشکی می دیدم.

 

شانه بالا زدنت را،

ـ بی قید ـ

و تکان دادن دستت که،

 ـ مهم نیست زیاد ـ

و تکان دادن سر را که،

ـ عجیب! عاقبت مرد؟

ـ افسوس!

ـ کاشکی می دیدم!

 

من به خود می گویم:

«چه کسی باور کرد

جنگل ِ جان مرا

آتش ِ عشق ِ تو خاکستر کرد؟

 

- حمید مصدق -

 

#شعر #حمید_مصدق

 

 

 

 

ناز می‌کنی



چشم رضا و مرحمت بر همه باز می‌کنی

چون که به بخت ما رسد این همه ناز می‌کنی


- سعدی -


#شعر #سعدی




مگر امشب




خوابم از غیرت نمی‌آید مگر امشب کسی

دل به دلبر می‌سپارد جان به جانان می‌دهد؟


- فروغی -


#شعر #فروغی



مهتاب




خانه‌ی جان من و تو پرتو مهتاب داشت

گر در این آیینه زنگ بی‌صفایی‌ها نبود


- مهدی سهیلی -


#شعر #مهدی_سهیلی



زنهار





زنهار لب به حرف طمع آشنا مکن

گر چون صدف دهان ترا پر گهر کنند


- صائب - 


#شعر #صائب




شوق



ز شوق آنکه خوانَد نامه‌ام را آنچنان شادم

که در وقت نوشتن، می‌رود نام خود از یادم!


- بابا فغانی شیرازی -


#شعر #بابا_فغانی_شیرازی




چو به غصه دل نهادم




چو به غصه دل نهادم چه توقعم ز شادی


چو به زهر خو گرفتم چه طمع ز انگبینم


- فروغی بسطامی -


#شعر #فروغی_بسطامی


آزاد





غلام همّت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست


- حافظ -


#شعر #حافظ