عاقل یا دیوانه
خیلی آروم وارد می شه، هیچکسی دم در نیست؛ کارتش رو آماده کرده بود نشون بده.
ولی کسی نبود که کارت رو ببینه.
یه کم تعجب می کنه؛ ولی چون اونقدر اعصابش خورد بود که توجهی نمی کنه.
به پله ها میرسه. می ره بالا، ده تا پله رو خیلی آروم می ره بالا.
حس میکنه خیلی شلوغ است حیاط. به اطراف نگاه می کنه. از همیشه شلوغ تر است.
یا اینطور به نظرش می یاد.
بچه ها جلوی پله های درب اصلی وایستادن، یکی اون بالای پله ها وایستاده.
تلفن را نگاه می کنه. هیچکسی دور و بر تلفن نیست. و این دیگه خیلی عجیب است.
حتی موقع امتحانا هم این تلفن ها صفی دارن کیلومتری...
دور و برش رو نگاه میکنه و دنبال همکلاسی هاش می گرده، ولی کسی رو نمی بینه.
می ره به طرف جایی که اسمها را زدن تا بره سر جلسه بشینه.
تو نمازخانه افتاده. باید از در اصلی بره تو.
از بین اون شلوغی عجیب و غریب رد می شه و از پله ها آروم آروم می ره بالا. تو فکراست. هیچی نخونده، ناراحت است. اولین بار است که درس نخونده، اونم برا پایان ترم. با خودش می گه: اَگه بیافتم چی؟ سه واحد است، مشروط میشم.... ولی دوباره می گه: بابا، بیخیال. این همه آدم می افتن، منم یکیش!!!!!!!!!
در همین موقع صدای یه مرده میاد: خانم وایستا! نمی شه بری تو!
با عصبانیت بر می گرده ببینه کی اینو گفته؛ نگاش به یه مرده می افته که یه هفت تیر گرفته دستش واونو به سمتش نشونه گرفته.
بلند می گه: مرتیکه ی عوضی!
بعد راهش رو ادامه میده. یارو میگه: مگه نشنیدی چی گفتم؟ مگه کری؟ وایستا!!!!!! اگه واینستی شلیک می کنم.
عصبانی تر بر می گرده و بلند میگه: خفه شو مرتیکه ی احمق! اونم امروز که من اعصاب ندارم این مرده شور اومده اینجا! برو گم شو، حوصله ندارم. میخوام برم امتحان بدم برم خونه! مزخرف! آشغال.
یکی از مسئولین دانشگاه می گه: خانم لطفا ً مراقب باشین، اینا دیوونه هستن، برگردین پایین، امتحان برگزار نمی شه، دانشگاه دست اوناست. همشون مسلح هستن.
- به درک که مسلح هستن، من بیکار نیستم که بیام اینجا! اومدم امتحان بدم برم. من امروز اصلا اعصاب ندارم. این مرتیکه ی عوضی رو هم خفه کنین.
یارو بر می گرده می گه: خفه شو! اینجا منم که دستور می دم...
دختر حرفش رو قطع میکنه و داد می زنه: من امروز اعصاب ندارم، درس نخوندم، خفه شو تا یه کاری دست خودت ندادی آشغال!
مرده می گه: اگه یه بار دیگه حرف بزنی شلیک می کنم.
دختر: به درک، شلیک کن! جرات داری شلیک کن! خسته شدم، اگه جرات داری شلیک کن دست و پا چلفتی!!!!
وقتی دختر داشت حرف میزد بعضی از پسرهایی که اونجا، اون پایین وایستاده بودن شروع می کنن به تشویق کردن دختر!
ناگهان صدای گلوله بلند می شه! همه جیغ می زنن، هر کدوم به یه وری می رن، بقیه ی افراد هم یه نگاهی می کنن ببین چی به سر ِ همکارشون اومده! می بینن که اوضاع رو تونسته کنترل کنه برا همین سر جای خودشون وایستاده بودن.
مرد: مگه نگفتم ساکت باشین، اگه یه بار دیگه کسی حرف بزنه دیگه تیر هوایی خالی نمی کنم، این گلوله رو تو مخ اونی که حرف زده خالی می کنم.
دختر: تو غلط می کنی!!!!!! اصلا برا چی اومدی اینجا؟می خوایین چه غلطی بکنین؟
مرد عصبانی میشه، اسلحه رو به طرف دختر می گیره و می گه: خودت خواستی!
آماده می شه تا شلیک کنه، دستش رو می زاره روی ماشه.
چشمهای دختره انگار آتیش ازش می ریخت، به سمت مرد می ره.
مرده میگه: نیا جلو، شلیک می کنم، نیا! همونجا وایستا!!!!!!!!!! مگه نمی شنوی چی میگم؟
دختر همون طوری که به طرف مرد می ره میگه: اگه جرات داری شلیک کن! مرتیکه ی آشغال اومده با دوستاش اینجا که چی بشه؟ چه غلطی بکنه؟؟؟؟؟؟؟
در همون حالی که حرف می زد به مرد نزدیک تر می شه، مرده یه کم می ترسه، با این که اسلحه دستش بود، مسئولینی که اونجا بودن هی می گفتن خانم بس کن! خودتو به کشتن میدی و.....
ولی دختر اصلا ً نمیشنید، حرفهای هیچکسی رو نمی شنید، حتی حرفهای اون یارو رو، اونقدر اعصابش خراب بود که حسابی قاط زده بود، به هیچی فکر نمی کرد.
درمقابل چشمهای حیرتزده ی همه اسلحه رو از دست مرد می گیره و به پاهای مرد شلیک میکنه، صدای جیغ و فریاد دانشجوها بلند می شه، مرد می افته رو زمین، دوستاش به طرفش میان، دختره اون قد قاطی کرده که به هیچی اهمیت نمی ده، به طرف اونا هم شلیک میکنه.
همه شوکه شدن، صدای آه و ناله ی اونایی که اسلحه داشن در اومده بود، دختر به طرف اونا میره و اسلحه هاشونو بر می داره و رو می کنه به یکی از مسئولین و می گه: زنگ بزنین 110 بیاد این ارازل و اوباش رو جمع کنه.
خیلی خونسرد از تو کیفش کارت تلفن رو در میاره و به سمت تلفن میره؛ شماره می گیره، شروع میکنه به حرف زدن:
- سلام عزیز، خوبی؟ نه خونه نیستم، دانشگاهم، امتحان دارم، باید برم سر جلسه، برگشتم خونه زنگ می زنم؛ باشه؛ دوسِت دارم، خدافظ.
بعد این که گوشی رو میزاره می ره تو راهرو، می ره تو نمازخونه و روی صندلی میشنه تا بیان ورقه هارو بدن و امتحان شروع بشه...
*
ادگار مورن: برای کامل کردن احساس ما از واقعیت، عالم خیال ضرورت دارد، بدین معنی
که واقعیت، بدون عالم خیال ما، کاملا ً واقعی نیست.
*
شکسپیر: طبیعت تمام شگفتی های پنهان را آشکار می سازد.
نوشته شده توسط ویروس – در تاریخ 6 تیر 1383
= = = = = =
توضیحات من (1397)
چه داستانهایی نوشتم هاااا!
حالا که داشتم میخوندم، دیدم مکان وقوع داستانی که نوشتم، همون دانشگاه دوران کاردانیم بوده.
چه خفن بودم، خودم نمیدونستم!
جوونی کجایی که یادت بخیر!
هاهاها، تیکه مربوط به تلفنهای دانشگاه رو که خوندم، دقیقا یادم افتاد.
همیشه صف کیلومتری داشت. تلفن عمومیهای کارتی.
اون موقعها، هر کسی موبایل نداشت.
اگه میخواستی توی دانشگاه به کسی زنگ بزنی، باید صف وایمیستادی.
تازه اطرافیان میتونستن بشنون چی میگی.
هممممم، راستش اون موقعها، فکر میکنم، میتونستم دقیقا مثل این دختره، دیوونه بازی در بیارم.
ولی حالا سن و سالی ازم گذشته.
خیلی خیلی خیلی خیلی ترسو شدم!