اندوه عشق (6 تیر 1383)
و آنگاه که بر جاده ی محبت پا میگذاری، به تمامی معنی، تمام وزشهای سرد زمانه را به گوشه یفراموشی می سپاری. و آنگاه که جاده ی محبت را تاریکی و سیاهی فرا میگیرد، درد و تبی در بند بند آدمی نمایان می شود.
باران! زیبایی اندوه عشق را به تمامی اجزاء آدمی نثار می کند.
هنگامی که شبنم از برگ میچکد، آن هنگام است که محبت نابود می شود.
آن هنگامیکه آسمان تیره و تار در فراسوی مکان، در فراسوی مرزهای زندگی تمامی آدمی را می بلعد.
و آنچنان آدمی را اثیر می سازد که دیگر باغبانی را یارای نگهداری گل نیست.
گل سرخدیگر نمی روید.! دیگر هیچ غنچه ی گل سرخی در دنیای آدمی رشد نمی کند. و همیشه خار می ماند.
امیدها همه بر بال قاصدک پرواز می کنند و دیگر هیچ قاصدکی در سرزمین عشق طلوع نخواهد کرد و هیچ قاصدکی نیست تا باد صبا رهسپارش کند به سوی گل سرخ! دیگر گل سرخ معنا نخواهد داشت. قاصدکها همه مردند.
گل ها همه پژمردند.!
زندگی سخره ی خود را آغاز نموده است و به تو می خندد.
زندگی زیباییش را از تو دریغ خواهد کرد چرا که دیگر امیدی در زندگی نیست و همچنان که شاید در آرزوی مرگ به دنبال قاصدکی باشی و میدانی که قاصدک را نخواهی یافت هرگز!
می دانی که پیام آور شادی، در تلاطم دنیا و سیاهی به نابودی رفته است.
ولی همچنان نا امیدانه منتظر پیدایش یک گل سرخی و قاصدکی و این انتظار ناامیدانه را چه می نامی جز امید؟!
قاصدک به پرواز در خواهد آمد روزی دوباره و آن روز تمامی گلهای جهان به خاطر گل سرخ شکوفا می شوند و قاصدک مزین به کلام یار به سوی گل سرخ می شتابد و هیچ واهمه ای از نابودی در پای یار ندارد.
پس می بینی انتظار نا امیدانه در انتظار آمدن قاصدک، امیدی است که سوسوی حیات را در تو روشن کرده است. و شاید به خاطر این سوسوی کوچک است که امیدوارانه به زندگی می نگری...
بدرود تا رهایی قاصدک!
نوشته شده توسط ویروس – مورخ 6 تیر 1383
= = = = =
توضیحات من (1397)
زیر این متن، اسم خودم رو نوشته بودم! یعنی خودم نوشتم؟
هیچیش آشنا نمیزنه!
زیادی عشقولانه و ادبی بود! چی جوریاس!؟!
تابستان 83؟ همممممم، میدونم کاردانیم اون موقع تموم شده بود. یا نهایت پروژه مونده بوده!
شاید هم موقع امتحانهای پایان ترم بوده (ترم آخر).
یادم نیست.
اگه خودم نوشته باشم که واقعا شاهکاری بودم واسه خودم اون موقعها!!!