جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

دوست

 

 

« دوست »

 

سارا پیش خودش داشت فکر می کرد که واقعا ً موندنش تو این دنیا فایده نداره. بیش تر از هر زمان دیگه ای مصمم شده بود دیگه وجود نداشته باشه. وقتی وجودش برای کسی اهمیت نداشت، وقتی باعث ناراحتی دوستاش می شد....

بهترین راه دیگه نبودن است. باید فکر می کرد. چند بار خواست فرار کنه، از دانشگاه دیگه برنگرده خونه، ولی برگشت... مثل همیشه... سارا بدون بیتا و شقایق؟!!!...... نمی تونست ادامه بده... وقتی فقط این دوتا رو به عنوان دوست خودش قبول داشت. تاحالا کی شنیده بود که سارا بچه های دانشگاه رو " دوست " خطاب کنه؟؟! همیشه اونا رو به عنوان " یکی از بچه های دانشگاه " معرفی می کرد. هیچ وقت نمی گفت که "دوستم بود ".

وقتی شقایق و بیتا حرف می زدن و می گفتن "دوستم " تو دانشگاه اینو گفت، اونو گفت، خیلی ناراحت می شد. تعریفی که سارا از "دوست " داشت، یه چیز فرا طبیعی بود. یه دوستی معمولی نبود. وگرنه می تونست به بقیه هم بگه "دوست ".......

ولی حالا! سارا تنهای تنهاست.... شقایق قول داده بود دوستیشون بیشتر از این خراب نشه! ولی نشد... انگاری بد تر شد.  شایدم سارا حس کرده بود که داره بد تر میشه...

« اندکی صبر سحر نزدیک است » نه! دیگه سحری در کار نیست. فکر می کرد می تونه فراموش کنه! فکر می کرد می تونه قبول کنه! گو این که تاحالاش هم همه چی رو انکار می کرد.

این همه وقت گذشت و هیچ چیز بهتر نشد، که بدتر شد. اونقدر قرص تو خونه داره که بخواد یه کاری بکنه! همه رو حل کنه تو آب و شب موقع خواب همه رو بخوره و دیگه پا نشه! می ترسه، از مرگ نه! از خودکشی می ترسه!

شایدم  بیشتر به خاطر این می ترسه که وقتی بخواد کلک خودش رو بکنه، خانواده چی میشن؟! نه این که مهم باشه براش، نه! تو دنیا فقط بیتا و شقایق و دوست براش از همه مهم تر بودن و هستن!

نمی خواد بیشتر ازا ین بمونه که باعث ناراحتی اونا بشه! به بن بست رسیده. برا هیچی جواب نداره. مدت هاست که ننوشته! تا میاد یه چیزی تو دفترش بنویسه، دفتر رو پرت میکنه یه ور دیگه!

شاید اونا فقط سارا رو از دست داده باشن! ولی سارا همه چی رو از دست داده! سارا اعتقاداتش رو از دست داده. مصمم تر از پیش به سوی نابودی می ره!

معلوم نیست چقدر دیگه بتونه دووم بیاره و کاری دست خودش نده! ولی زیاد طول نمی کشه. سارا خیلی تنهاست... خیلی...

 

« ای عشق می گفتی آبادت می کنم من

                              ویران ترم کردی که آبادم نکردی »

 

* * * * * * * * *

سلام به همه برو بچ! حال و احوالتون چه طوره؟ اومدم قالب رو یه کم دست کاری کنم و یه چیزایی اضافه کنم، بعدش نمیدونم چی شد که افتضاح شد! شرمنده ی « اشک مهتاب » شدم. دیگه باید ببخشید.

اینجانب « ویروس » افتخار دادم به برو بچ « شاخه امید » و اونجا قلم فرسایی می کنم. یه مدت هم تو « اشک مهتاب » می نوشتم. ولی چون دامنه‌ی اصلی « اشک مهتاب » رو ازش گرفتن وانگاری قرار نیست بهش پس بدن، برا همین « اشک مهتاب » برگشته جای خودش می نویسه.  « اسپاگتی » یکی از بچه های دانشگاه است که تازه کشفش کردم.

می دونین، من میگم که ما نباید قانون کپی رایت رو قبول کنیم! خیلی به ضرر ما است. دیدین تو « کلیک » نوشته بود که لینوکس شده سیستم عامل ملی! من که تاحالا لینوکس ندیدم. اصلا ً چرا ما باید قانون کپی رایت رو رعایت کنیم؟ هان؟ حالا کاری به برنامه هایی که خودمون تولید می کنیم ندارم، ولی برنامه هایی که خارجکی ها درست می کنن چرا بابتش این همه پول بدیم؟ هان؟

گفته شده که قرار از دی ماه امسال اینترنت بی سیم بیاد تو ایران، اشتراکش هم ماهی 40 هزار تومان ناقابل است. من اگه به بابام بگم منو از خونه بیرون میکنه، میگه همینی هم که الان داری ول میگردی تو اینترنت از سرت هم زیاده. خوش به حال بچه پول دارها و اونایی که خودشون خرج خودشونو در میارن!

این سری خیلی نوشتم....

کریسمس همه مبارک! سال نو هم مبارک! چقدر خوب میشد اگه برف میومد! فایده نداره جایی برف بیاد که من نمی تونم برف بازی کنم!

 

« پای وجدان هم که رسید نقطه ای بگذار و از سر خط بنویس... »

« می خواستم خانه عشقم را میان خنده هایت بسازم..........اما

در زمان ما خنده ارزان نیست، خنده ای از ته دل

تا بخواهی، پوزخند و زهرخند و ریشخند،

اما یک خنده پاک.... »

 

نوشته شده توسط ویروس – مورخ 7 دی 1383

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد