جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

گنج

 

 

 

گنج

 

راه پیدا کردن گنج جهان جز رنج نیست

رنج آن را راست می گویند اما گنج نیست

 

گاه می افتد به خاک گه می غلتد به رود

هیچ رازی در فرو افتادن نارنج نیست

 

گاه سربازی شجاعی گاه شاهی ناامید

روز وشب چیزی به جز تکرار یک شطرنج نیست

  

در کف بازار دنیا عمر خود را باختی

سکه ها را جمع کن! دعوای چار وپنج نیست

 

باید از بهتی که چشمم داشت قلبش می شکست

چشم پوشی کن که آیینه حیرت سنج نیست

 

فاضل نظری // منبع

 

 

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد