ماجراهای سونیا (8)
بچه هایی که در خانواده های Munch و Vatore بودن رو پخش کردم در بین بقیه ی خانواده ها.
حالا دوباره می تونم اون کاراکترهای مورد نظر رو حامله کنم :D
چون تعداد اعضای خانواده شون کم شدن. یوهاهاها.
خب یه Aspiration جدید انتخاب کردم.
مرحله ی اولش تمام شد. مرحله ی دوم، یه قسمت داره، گفته 5 روز به هیچ آدمی صدمه نزن و خونش رو نخور.
این اصلا مشکل نیست. در حالت عادی هم کم پیش می اومد که از یه آدم مستقیم خون بخوره.
اکثر مواقع از پاکت های پلاسما استفاده می کنه.
از بس که دیر جنبیدم. Morgyn پیر شده و دیگه گزینه ی Try Baby براش فعال نمیشه.
حالا باید تا Wolfgang جوانه، روش کار کنم.
خب دوقلو هستن و هفته ی آخر.
نکو دوباره رفته... منتظرم برگرده.
زنگ زدم Lilith بیاد خونه، باهاش عشقولی درکنه و Try Baby بزنه. یوهاهاها
این رو هم سه قلو و هفته ی آخر انتخاب کردم.
نکو در حال برگشتن هست.
کلوب رو استارت زدم. چند نفر هم جداگانه دعوت کردم.
یه فستیوالی شروع شد. الان زدم که بره فستیوال!
بیست روز از خونه بیرون نرفته بود. همه ی این فستیوال ها و ... از بین رفته بودن.
الان Wolfgang تماس گرفت، دوقلوها به دنیا اومدن. یه دختر، یه پسر.
آمار تعداد بچه ها از دستم در رفته. چون عملا هیچ مسئولیتی در قبالشون ندارم :D
اااااااااااا، پس چرا Lilith تماس نگرفته بود؟ الان دیدم سه قلوهاش به دنیا اومدن. یه دختر، دو تا پسر.
یک روز گذشته...
یه فستیوال دیگه اومد. قراره شرکت کنم. زنگ زد چند تا از بچه هاش هم بیان.
هر چند نمی دونم کدوم به کدومه :D چه پدر جالبی! شاید هم باید گفت مادر؟ نه؟
روز سوم...
فعلا یه پروسه ی تکراری از استارت کلوب و دعوت بچه ها دارم.
تا ببینم چی میشه.
خب بالاخره پنج روز تمام شد.
مرحله ی بعدی مأموریت ها اومد. برم ببینم چی میگن.
آخرین بچه هایی که به دنیا اومده بودن، همه شون یه ورژن بزرگتر شدن.
مرحله ی قبلی تمام شد.
حالا رسیدم به مرحله ی آخر این Aspiration... یه 14 روز باید بدون اجازه خون کسی رو نخورم.
یکی هم گفته باید درخت پلاسما بکارم و میوه ش رو برداشت کنم.
یکی دیگه هم گفته Make a BFF... که دقیقا نمی دونم چیه.
یه سری توضیح داره. ولی...
دیگه خسته شدم.
باشه یه دفعه ی دیگه.
از بازی میام بیرون.
#The_Sims_4