جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

وقتی تو رفتی...



 

وقتی تورفتی

شب شــــد

و در سکوت من تنها

چوخاکی شــدم

که بر ان نسیمی نمی وزد

و بارانی نمی بارد

و بر سرش ستاره ای نمی درخشد

تو رفتی

و من تنهای تنها ماندم

تو رفتی

و من در غم بی تو ماندن،

لحظه ی گذر از جاده ی دلتنگی را به نظاره نشسته ام

برایم این لحظه؛ لحظه وداع با زندگی ست

این را بدان دلتنگ توام بیشتر از همیشه

دلتنگ... 


شاعر: ؟؟؟


#شعر




نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد