جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی - سعدی

 

 

شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی - سعدی

 

خبرت خراب تر کرد جراحت جدایی

چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی؟

چه ازن به ارمغانی که تو خویشتن بیایی؟

بشدی و دل ببرد و به دست غم سپردی

شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم

دگری نمی شناسم تو ببر که آشنایی

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت

برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

تو که گفته ای تحمل نکنم جفای خوبان

بکنی اگر چون سعدی نظری بیازمایی

 

ـ سعدی ـ

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد