ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
کو... کو...؟ - فریدون مشیری
شبی خواهد رسید از راه،
میتابد به حیرت ماه،
میلرزد به غربت برگ،
میپوید پریشان، باد.
*
فضا در ابری از اندوه
درختان سر به روی شانه های هم
- غبار آلود غمگین -
رازواری را به گوش یکدگر
آهسته میگویند.
دری را بی امان در کوچههای دور میکوبند.
چراغ خانه ای خاموش،
درها بسته،
هیچ آهنگ پایی نیست.
کنار پنجره، نوری، نوایی نیست...
هراسان سر به ایوان میکشاند بید
به جز امواج تاریکی چه خواهد دید؟
*
مگر امشب، کسی با آسمان، با برگ، با مهتاب
دیداری نخواهد داشت؟
به این مرغی که کوکو میزند تنها،
مگر امشب کسی پاسخ نخواهد داد؟
مگر امشب دلی در ماتم مردم نخواهد سوخت
مگر آن طبع شور انگیز، خورشیدی نخواهد زاد؟
کسی این گونه خاموشی ندارد یاد...
*
شگفت انگیز نجوایی ست!
در و دیوار
به دنبال کسی انگار
میگردند و میپرسند :
از همسایه، از کوچه.
درخت از ماه،
ماه از برگ،
برگ از باد!
«فریدون مشیری»
#شعر #فریدون_مشیری