بخواب زیبای من (9)
ساعت 5/1 بود که سل از دستگیری گوردون استیوبر و شوخی هایی که به همراه داشت، باخبر شد. او فوراً به مایلز تلفن زد.
ــ می دونستی چه توطئه ای کرده بودن؟مایلز با لحنی عصبی گفت:
ــ نه. هر اتفاقی رو که برام تعریف نمی کنن.
لحن نگران سل احساس بدبینی اش را که ابتدا ی صبح او را در بر گرفته بود، تشدید کرد.
سل بتندی جواب داد:
ــ بسیار خوب، تأسف باره. گوش کن، مایلز، همه می دونن استیوبر با طبقه ی خلافکار در ارتباطه. اینکه نیو برای خاطر کارگران بدون مجوز کار توجه همه رو به طرف اون جلب کرد، قابل گذشته. اما وقتی اون به طور مستقیم مسئول توقیف حیرت آور صد میلیون دلار میشه، قضیه فرق می کنه.
ــ صد میلیون دلار؟ من از این رقم اطلاع نداشتم.
ــ خوب، رادیوت رو روشن کن. منشی م همین الان شنیده. شاید مجبور بشی به فکر استخدام یه محافظ بیفتی. مواظب اون باش! می دونم اون دختر توئه، اما فراموش نکن منم مستقیماً به اون علاقه مندم.
ــ فراموش نمی کنم. من با بچه های کلانتری مرکزی حرف می زنم و در این مورد فکر می کنم. سعی کردم با نیو تماس بگیرم، اما اون رفته بود خیابون هفتم. امروز روز خریدشه. به دیدن تو هم میاد؟
ــ اون معمولاً گشتش رو پیش ما به پایان می بره. و می دونه که من می خوام مجموعه ی آینده م رو نشونش بدم. نیو اونو تحسین خواهد کرد.
ــ بمحض اینکه دیدیش، بگو باهام تماس بگیره. بهش بگو منتظر تلفنشم.
ــ خیالت راحت باشه.
زمانی که مایلز می خواست خداحافظی کند، ناگهان به یاد نیت درونی اش افتاد:
ــ سل، دستت چطوره؟
ــ بدک نیست. این بهم یاد میده کمتر دست و پا چلفتی باشم. من واقعاً متأسفم که کتاب رو خراب کردم.
ــ مهم نیست. اون تقریباً خشک شده. نیو یه دلداده ی جدید داره، یه ناشر. اون کتاب رو به یه مرمت کار خواهد داد.
ــ امکان نداره. من باید این کار و بکنم. یه نفر رو می فرستم دنبال کتاب.
مایلز خندید:
ــ سل، تو ممکنه طراح لباس خوبی باشی، اما به نظرم جک کمپبل برای این کار مناسب تره.
ــ مایلز خواهش می کنم.
ــ فعلاً خداحافظ، سل.
ساعت دو سیموس و راث لامبستون دوباره در دفتر پیت کندی حضور یافتند تا با دستگاه دروغ سنج آزمایش شوند. پیت برایشان توضیح داد:
ــ در صورتی که شما متهم بشین، اگه ما اظهار کنیم می تونن از دروغ سنج استفاده کنن، به نظرم بتونم مانع بشم که بابت ضرب و شتم و دستکاری شواهد محکومتون کنن.
راث و سیموس دو ساعت ناهاری را در کافه ای کوچک در شهر سپری کرده بودند. آنان نتوانسته بودند بیشتر از یکی دو لقمه از ساندویچ شان را بخورند و بالاخره سیموس بود که سکوت را شکسته بود:
ــ نظرت در مورد وکیله چیه؟
راث نگاهش را برگردانده بود:
ــ به نظرم حرفمون رو باور نکرد.
او سر و نگاهش را به روبرو برگرداند
... اما اگه تو واقعیت رو گفته باشی، ما همون طوری که لازم بوده عمل کردیم.
آزمایش دروغ سنجی آخرین کاردیوگرافی راث را به یادش آورد، با این تفاوت که پسرها فشاری دیگر را اندازه می گرفتند. مردی که با دستگاه کار می کرد مهربان و بی طرف به نظر می رسید. او از راث سنش را پرسید و اینکه کجا کار می کند. سپس در مورد خانواده اش سؤال کرد. وقتی راث در مورد بچه ها حرف زد، کم کم آرامش یافت و بارقه ای از غرور در صدایش محسوس شد:
ــ مرسی. لیندا... جینی...
سپس بازپرسی معطوف شد به رفتن او به آپارتمان اتل، پاره کردن چک و کش رفتن چاقو که آن را به خانه برده بود. و پس از تمیز کردن، آن را در ته سبدی در یک مغازه ی هندی در خیابان ششم انداخته بود.
آزمایش پایان یافت. پیت کندی از او خواست در سالن انتظار منتظر بماند و سیموس را داخل کرد. در طی چهل و پنج دقیقه ی بعدی، راث در حالی که از ترس خشکش زده بود، بی حرکت نشست. او اندیشید:
ما اختیار زندگیمون رو از دست دادیم. دیگه برامون تصمیم می گیرن که باید به دادگاه احضار بشیم یا به زندان بریم.
کاناپه ی چرمی لایه دار سالن انتظار بسیار زیبا بود. راث مبلمان یکدست، میز گرد آکاجو که تازه ترین مجلات روی آن بود، و نقاشی های زیبا و مدرن روی دیوارهای چوبکاری شده را تماشا می کرد. لابد همه ی آنها کلی می ارزید. راث از نگاه های زیر چشمی منشی پیت کندی آگاه بود. آن زن زیبا و جوان و آراسته چه می دید؟ زنی معمولی که یک پیراهن پشمی سبز ساده و کفش های تخت معمولی پوشیده بود و موهایش را جمع کرده و چند تار از آن بیرون مانده بود.
اون احتمالاً تصور می کنه که ما نمی تونیم پولی رو که اینجا می گیرن، بدیم و حق هم داره.
در راهرویی که به اتاق شخصی پیتر کندی منتهی می شد، باز شد و کندی با لبخندی آرامش بخش ظاهر شد:
ــ ممکنه بیاین داخل، خانم لامبستون؟ همه چی روبراهه.
بعد از رفتن کارشناس دروغ سنجی، کندی همه چیز را عنوان کرد.
ــ من معمولاً ترجیح میدم خیلی زود دست به این کار نزنم. اما هر چی رسانه ها بیشتر سیموس رو به عنوان مظنون معرفی کنن، دخترهاتون بیشتر رنج می کشن. من پیشنهاد می کنم با گروه جنایی مسئول تحقیق در مرگ اتل لامبستون تماس بگیریم و درخواست یه آزمایش فوری دروغ سنجی کنیم تا این جو مبهمی که برای شما تحمل ناپذیره، برطرف بشه. پیشاپیش بگم که اگه ما بخوایم اونا یه آزمایش فوری رو قبول کنن، باید صریحاً بپذیریم که اگه به دادگاه احضار شدین، نتایج آزمایش مدرکی قابل قبول خواهد بود. من تصور می کنم اونا قبول می کنن. در ضمن امیدوارم اونا رو متقاعد کنم از بقیه ی موارد اتهام هم صرف نظر کنن.
سیموس آب دهانش را قورت داد. عرق از صورتش جاری بود. او گفت:
ــ باشه.
کندی برخاست:
ــ ساعت یکه. هنوز شانس داریم که امروز باهاشون تماس بگیریم. ممکنه توی اتاق بغلی منتظر بمونین تا من ببینم چی کار می تونم بکنم؟
نیم ساعت بعد او از اتاقش بیرون آمد:
ــ اونا قبول کردن. بریم.
دوشنبه ها معمولاً روزی بود که کارها روالی آرام تر داشت، اما نیو به اوژنیا متذکر شد:
ــ ولی واقعاً در مورد ما صدق نمی کنه.
از ساعت 5/9 که مغازه را باز کرده بودند، آنجا پر از آدم بود.مایلز برای نیو تعریف کرده بود که سل نگران شایعات ناگوار ناشی از مرگ اتل است. نیو پس از آنکه بی وقفه تا ظهر کار کرد، با تمسخر گفت:
ــ ظاهراً مشتری های ما اصلاً براشون اهمیتی نداره که اونا رو توی لباس های « بوتیک نیو » مرده پیدا کنن.
سپس افزود:
... ممکنه بگی یه ساندویچ و قهوه برام بیارن؟
وقتی پسرک پادو وارد دفترش شد. نیو سرش را بالا کرد و ابروانش را بالا انداخت:
ــ اوه، خیال می کردم دنی میاد. امیدوارم اون نرفته باشه؟
پسرک لنگ دراز جایگزین دنی که 19 سال داشت، کیسه را محکم روی میز گذاشت:
ــ دوشنبه ها روز تعطیلی اونه.
وقتی در پشت سرش بسته شد، نیو با جدیت گفت:
ــ این یکی لایق انعام نیست.
و ماهرانه در ظرف را برداشت.
چند لحظه بعد جک تلفن کرد. نیو لبخند زنان گفت:
ــ خیلی خوبم. راستش نه تنها خوبم، بلکه دارم پولدار می شم. روز خیلی خوبی بود.
ــ شاید لازم باشه کمکم کنی. من دارم حاضر می شم برای ناهار با نماینده ای برم بیرون ممکنه به پیشنهادم اهمیت نده.
جک لحن شوخ خود را کنار گذاشت
... نیو، اسم اونجا رو یادداشت کن. فور سیزنز. اگه بهم احتیاج داشتی، دو ساعت آتی رو اونجام.
ــ من دارم یه ساندویچ می خورم. باقی مونده ی غذات رو برام بیار.
ــ نیو، من جدی میگم.
لحن نیو ملایم تر شد:
ــ جک، من احساس می کنم کاملاً روبراهم. فقط یه کم جا برای شام نگه دار. من بی شک بین 5/6 تا 7 باهات تماس خواهم گرفت.
وقتی نیو گوشی را گذاشت، اوژنیا نگاهی پرسشگر به او انداخت.
ــ حتماً ناشره س.
نیو کاغذ ساندویچش را باز کرد:
ــ اوهوم.
او اولین لقمه را گاز زده بود که دوباره تلفن به صدا در آمد.
کارآگاه گومز بود:
ــ دوشیزه کرنی، من عکس های کالبد شکافی متوفی اتل لامبستون رو بررسی کردم. شما این فرضیه رو مطرح کردین که ممکنه بعد از مرگش لباس هاشو عوض کرده باشن.
ــ بله.
نیو احساس کرد گلویش فشرده شد و در حالی که نگاه خیره ی اوژنیا را روی خود حس می کرد، ساندویچ را به عقب راند. به نظرش رسید که رنگ از رخسارش پریده است.
ــ با علم به این موضوع، گفتم عکس ها رو بزرگ کنن. آزمایش تموم نشده و ما می دونیم که جسد جابجا شده، و این طوری خیلی سخته که بفهمیم آیا حدس شما درسته یا نه، اما یه چیز رو بهم بگین ممکن بوده اتل لامبستون با یه جوراب دررفته از خونه بیرون بره؟
نیو به یاد آورد که وقتی لباس های اتل رو شناسایی می کرد، متوجه این در رفتگی شده بود. گفت:
ــ هرگز.
گومز جواب داد:
ــ این همون چیزیه که تصورش رو می کردم. گزارش کالبد شکافی نشون میده که رشته های نایلونی به ناخن پا گیر کرده بوده. در این صورت دررفتگی موقع پوشیدن جوراب شلواری صورت گرفته. یعنی اگه اتل لامبستون خودش لباس پوشیده، با یه کت و دامن مارکدار و یه جوراب شلواری پاره بیرون رفته. دلم می خواد یکی دو روز دیگه در این مورد نظر بدم. می تونم دوباره شما رو ببینم؟
در حین گذاشتن گوشی، نیو دوباره به یاد چیزی افتاد که همان روز صبح به مایلز گفته بود. به عقیده ی او، سیموس لامبستون با بی سلیقگی آشکارش در زمینه ی مد، نمی توانسته بر تن جسد خونین همسر سابقش لباس بپوشاند. نیو به یاد مطلبی افتاد که به آن افزوده بود. گوردون استیوبر طبیعتاً بلوزی هماهنگ با کت و دامن انتخاب می کرد.
ضربه ی کوچکی به در زده شد و منشی شتاب زده وارد دفتر شد. او نجواکنان گفت:
ــ نیو، خانم پات اومده. راستی نیو، می دونی گوردون استیوبر رو دستگیر کردن؟
نیو توانست در مدتی که به مشتری ثروتمندش کمک می کرد سه دست لباس شب آدولفو و دو دست کت و دامن دونا کارن بدون احتساب کفشهای راحتی و کیف و کفش انتخاب کند، لبخندی ملایم و محتاط بر لب داشته باشد. خانم پات 65 ساله و بسیار خوش پوش، اظهار کرد که جواهر بدلی مورد توجهش نیست:
ــ اونا قشنگن، اما من اصل رو ترجیح میدم.
اما دست آخر پیشنهادهای نیو را پذیرفت.
نیو خانم پات را تا کنار لیموزینش که درست مقابل مغازه ایستاده بود، همراهی کرد. خیابان مدیسون از جمعیت عابران پیاده و افرادی که خرید می کردند، موج می زد، گویی علی رغم سرمای غیر طبیعی، آفتاب نیویورکی ها را بیرون می کشید. زمانی که نیو به مغازه بر می گشت، متوجه مردی با یک بادگیر خاکستری شد که به ساختمان مقابل تکیه داده بود. احساسی گذرا از اینکه او را قبلاً دیده است به او دست داد که پس از ورود به دفتر فراموشش شد. نیو رژ لبش را تجدید کرد و دفترچه ی سفارشها را برداشت. سپس به اوژنیا گفت:
ــ به مغازه رسیدگی کن. من دیگه برنمی گردم، لطفاً مغازه رو ببند.
نیو لبخند بر لب ایستاد تا چند کلمه ای با چند تن از قدیمی ترین مشتری هایش حرف بزند و بعد بیرون رفت. یک تاکسی منتظرش بود. نیو بسرعت سوار شد و مردی را با آرایش پانکی عجیب و بادگیر خاکستری که در آن سوی خیابان بسرعت یک تاکسی صدا زد، ندید.
داگ چند بار متوالی به همان سؤالات که به طرق مختلف مطرح می شد، پاسخ داد. چه ساعتی به خانه ی اتل رسیده بود؟ چرا تصمیم گرفته بود در آپارتمان خاله اش مستقر شود؟ تهدیدهای علیه اتل که اگر سیموس را راحت نگذارد، چه بود؟ چه توضیحی داشت که از جمعه 31 به مدت یک هفته آپارتمان را اشغال کرده و به هیچ تلفنی جواب نداده بود مگر یکی که آن هم تلفنی تهدید آمیز بوده است؟
چندین بار برایش تکرار کردند که آزاد است از آنجا برود، می تواند وکیل بخواهد یا دیگر به پرسش ها پاسخ ندهد و هر بار او جواب می داد:
ــ من احتیاجی به وکیل ندارم. چیزی برای پنهان کردن ندارم.
او برای آنان تعریف کرد که اگر به تلفن جواب نداده، به این دلیل بوده که می ترسیده است اتل پشت خط باشد و به او امر کند از آنجا برود.
ــ من خیال می کردم اون یه ماه غایب خواهد بود. من به جایی برای موندن احتیاج داشتم.
چرا او اسکناس های صد دلاری را از بانک بیرون کشیده و سپس آنها را در آپارتمان خاله اش پنهان کرده بود؟
ــ خوب... من چند تا از اسکناس هایی رو که اتل توی آپارتمان قایم کرده بود، قرض گرفته بودم و می خواستم اونا رو سر جاش بذارم.
او گفته بود که بکل از وصیتنامه ی اتل بی خبر است. اما اثر انگشت او را روی آن پیدا کرده بودند. داگ احساس کرد دستخوش هراس می شود:
ــ کم کم ترس برم داشته بود که نکنه اتفاقی براش افتاده باشه. توی دفتر یادداشتش رو نگاه کردم و دیدم بعد از جمعه ای که به قول خودش قرار بود من برم خونه ش، باقی قرارهاش رو لغو کرده. این بهم اطمینان خاطر داد. اما همسایه ش بهم گفت که شوهر سابق خرفتش با اون دعوا کرده بوده و موقعی که من سرکار بودم، اومده بوده. بعد زنش عملاً بزور وارد شد و چک مقرری رو پاره کرد. من کم کم به خودم گفتم که یه چیزهایی غیر عادیه.
کارآگاه اوبراین با لحنی نیشدار گفت:
ــ اون موقع بود که تصمیم گرفتی به تلفن ها جواب بدی و اولین تهدیدی بود علیه خاله ت، درسته؟ دومین تماس از دفتر داد ستانی حوزه ی راکلند بود تا بهت خبر بدن جسد اونو پیدا کردن.
داگ خیس عرق بود. او به طرزی عصبی وول می خورد و می کوشید موقعیتی راحت روی صندلی چوبی پیدا کند. از آن سوی میز، دو کارآگاه او را تماشا می کردند، اوبراین با صورت سرخ و بزرگش و گومز با موهای سیاه براق و چانه ی تیزش. ایرلندی و آمریکای لاتین.
داگ اظهار کرد:
ــ دیگه از این داستان خسته شدم.
اوبراین ارغوانی شد:
ــ خیل خوب، آقا جون. برو یه گشت کوچیک بزن. اما ممکنه به یه سؤال دیگه جواب بده روی فرش جلوی میز تحریر خاله ت لکه های خون بود. یه نفر سعی کرده بوده اونو پاک کنه. داگ تو قبل از کار فعلیت، در سیرز توی سرویس نظافت فرش و مبلمان کار نمی کردی؟
هراس باعث عکس العملی غریزی در داگ شد. او با یک جهش از جا جست و چنان بشدت صندلی اش را عقب داد که از پشت واژگون شد و در حالی که به سمت در اتاق بازجویی پیش می رفت، در صورت آنان فریاد زد:
ــ کلافه م کردین!
دنی حساب شده دل به دریا زده و منتظر مانده بود تا لحظه ای که نیو سوار تاکسی می شود، او هم یک تاکسی صدا بزند. اما او جنبه ی کنجکاوانه ی رانندگان تاکسی را می شناخت. منطقی تر از همه این بود که یک تاکسی را نگه دارد و نفس نفس زنان بگوید:
ــ یه کثافت همین الان دوچرخه م رو دزدید. زود اون تاکسی رو دنبال کن. اگه این پاکت رو به اون خانوم ندم، بیچاره می شم.
راننده ویتنامی بود. او با سر حرکتی به نشانه ی بی اعتنایی کرد و ماهرانه از جلوی یک اتوبوس پیچید تا در سمت چپ وارد خیابان مدیسون شود، و از آنجا به سمت خیابان 85 رفت. دنی در گوشه ای کز کرده و سرش را پایین انداخته بود. او نمی خواست راننده از آینه ی اتومبیل او را ببیند. تنها تذکر مرد این بود:
ــ همه دیوونه شدن. اگه گوز خرگوش هم فروش داشت، اونو هم می دزدیدن.
دنی به تلخی متوجه شد که انگلیسی مرد ویتنامی عالی است.
در کنج خیابان هفتم و سی و ششم، تاکسییی که آنان تعقیبش می کردند از چراغ راهنما عبور کرد و آنان شاهد ناپدید شدن آن بودند.
راننده عذرخواهی کرد:
ــ متأسفم.
دنی می دانست که نیو احتمالاً در تقاطع بعدی یا یکی بعد از آن پیاده خواهد شد و بی شک تاکسی او در ترافیک از سرعتش می کاست.
ــ اگه می خوان منو بیرون کنن، خوب بکنن. من واقعاً سعی خودمو کردم.
او پول تاکسی را پرداخت و بی قیدانه به سمت شمال دور شد. با نیم نگاهی از گوشه ی چشم، دید که تاکسی حرکت کرد و در خیابان هفتم پایین رفت.
طبق معمول، گردباد مفرط محله ی لباس فروشی ها، خیابان را در بر گرفته بود. کامیون ها خالی می کردند، دوبله می ایستادند و تقریباً بکل رفت و آمد را مختل می کردند؛ کالابر ها بی توجه به جمعیت و اتومبیل ها چرخ های لباس پر از پوشاک را هل می دادند. صدای جیغ بوق ها می آمد. زنان و مردانی که آخرین مد لباس ها را پوشیده بودند، پیاده روها را طی می کردند و هیجان زده حرف می زدند، بی آنکه در قید تلاطم و موانع اطرافشان باشند.
دنی رضایتمندانه اندیشید:
یه جای دبش واسه آدمکشی.
در نیمه راه، تاکسی را دید که نزدیک پیاده رو ایستاد و نیو کرنی از آن پیاده شد. پیش از آنکه بتواند به او نزدیک شود، نیو وارد یک ساختمان شد. دنی در آن سوی خیابان در پناه یک کامیون بزرگ، پست مراقبت خود را از سر گرفت. با خود زمزمه کرد:
ــ علاوه بر لباس های شیک، بهتره یه تابوت هم برای خودت سفارش بدی، نیو.
جیم گرین در 30 سالگی به مقام بازرسی ترفیع یافته بود. سرعتش در تجزیه و تحلیل یک موقعیت و انتخاب غریزی عملکردی مناسب، اعتماد بالا دست هایش را نسبت به او جلب کرده بود.
اکنون مأموریت خسته کننده اما حساس مراقبت از تختی در بیمارستان را که کارآگاه ویتال در آن آرمیده بود، به او محول کرده بودند.
کار چندان مطلوبی نبود. اگر تونی در یک اتاق خصوصی بود، جیم می توانست پشت در اتاقش کشیک بدهد. اما در بخش مراقبت های ویژه او مجبور بود در دفتر پرستاران بماند. در آنجا هشت ساعت پیاپی در میان نمایشگرهایی که زنگ خطر می زدند و کارکنانی که برای عقب راندن مرگ شتاب می کردند، با ناپایداری زندگی مواجه می شد.
تونی لاغر و متوسط القامه کمترین جای ممکن را در آن فضای محبوس می گرفت، به طوری که پس از 4 روز، عاقبت پرستارها او را همچون یکی از وسایل تزئینی به حساب می آوردند. و به نظر می رسید که آنان نسبت به پلیس جوانی که با تمام قوا برای زنده ماندن می جنگید، نگرانی خاصی نشان می دهند.
جیم می دانست باید خیلی دل داشته باشی تا داخل گروهی تبه کار رخنه کنی، با قاتلان بی رحم سر یک میز بنشینی و هر لحظه بدانی که ممکن است هویتت فاش شود. او می دانست که از دستور کشتن نیو کرنی توسط نیکی سپتی در هراس بودند و وقتی تونی موفق شده بود زمزمه کند:
ــ نیکی... قراردادی وجود نداره، نیو کرنی...
همه آرامش یافته بودند.
جیم سر پست بود که رئیس پلیس همراه مایلز کرنی به بیمارستان آمده و او افتخار فشردن دست کرنی را بدست آورده بود.
کرنی افسانه ای بالاترین سمت را دارا بود. لابد او پس از مرگ همسرش از این اندیشه که سپتی ممکن است به دخترش حمله کند، روده هایش درهم پیچیده بود.
رئیس پلیس گفته بود:
ــ مادر تونی تصور می کنه که پسرش سعی داره چیزی به ما بگه.
پرستارها دستور داشتند بمحض اینکه شرایط تونی برای حرف زدن مناسب شود، جیم را خبر کنند.
این اتفاق دوشنبه ساعت 4 بعدازظهر رخ داد. والدین تونی تازه آنجا را ترک کرده بودند و در چهره های خسته شان برقی از امید می درخشید. اگر حادثه اییش نمی آمد، تونی از خطر دور می ماند. پرستار به سراغ جیم آمد. جیم از پشت شیشه به تونی نگریست و سپس وقتی پرستار به او اشاره کرد، فوراً داخل شد.
گلوکز قطره قطره وارد بازوی تونی می شد و لوله هایی که به حفره های بینی اش وصل بود، اکسیژن را به او می دمید. او لبانش را حرکت داد و کلمه ای زمزمه کرد.
پرستار به جیم گفت:
ــ اون اسم خودش رو تلفظ می کنه.
جیم سرش را تکان داد، خم شد و گوشش را روی لبان او گذاشت. او کلمه ی « کرنی » را شنید، سپس
یک « نی » ضعیف.
او دست ویتال را لمس کرد.
ــ تونی، من پلیسم. تو گفتی نیو کرنی، درسته؟ اگه درست میگم دستم رو فشار بده.
فشاری ضعیف در کف دستش به او جواب داد.
جیم ادامه داد:
...تونی، وقتی رسیده بودی اینجا، سعی می کردی در مورد یه قرارداد حرف بزنی. این چیزیه که می خوای به ما بگی؟
پرستار اعتراض کرد:
ــ شما مریض رو خسته می کنین.
جیم نگاهی کوتاه به او انداخت:
ــ اون پلیسه، یکی از بهترینها. اگه اون بتونه چیزی رو که می خواد به ما بگه، حالش بهتر میشه.
سپس سؤالش را در گوش ویتال تکرار کرد، و دوباره یک فشار نامحسوس دست.
ــ خیلی خوب تو می خوای یه چیزی در مورد نیو کرنی و قرارداد به ما بگی.
جیم بسرعت در خاطرش به دنبال کلماتی گشت که ویتال روز بستری شدنش در بیمارستان گفته بود:
ــ تونی، تو گفته بودی نیکی، قراردادی وجود نداره. شاید این فقط یک قسمت از چیزی بوده که می خواستی بگی؟
اندیشه ای ناگهانی از ذهن جیم گذشت که باعث شد خشکش بزند:
... تونی، تو سعی داری به ما بگی که نیکی دستور کشتن نیو کرنی رو نداده، اما یه نفر دیگه داده؟
لحظه ای گذشت تا دستش با تشنج گرفته شد.
جیم خواهش کرد:
...تونی، سعی کن. من به لبات نگاه می کنم. اگه می دونی کی دستور داده بهم بگو.
پرسشهای آن پلیس گویی از میان تونلی به تونی می رسید. از اندیشه ی مبادله ی این اطلاعات اضافی، آرامشی وافر و مقاومت ناپذیر او را در بر گرفت. حالا آن صحنه با وضوح کامل در ذهنش بود؛ جوئی به نیکی می گفت که استیوبر دستور قتل را صادر کرده است. صدایش بیرون نمی آمد، اما او موفق شد به آرامی لبانش را تکان بدهد و دهانش را جمع کند تا سیلاب « استیو » را شکل بخشد و آن را باز کند تا صدای « بر » را تلفظ کند.
جیم بشدت او را نگاه می کرد.
پرستار حرفش را قطع کرد:
ــ گمونم که چیزی مثل ترییو... رو تلفظ می کنه.
ــبه عقیده ی من استیوبر بود.
مأمور آنتونی ویتال در آخرین تلاش خود پیش از فرو رفتن در خوابی نیروبخش، دست جیم را فشرد و سرش را تکان داد.
پس از خروج خشمگینانه ی داگ براون، کارآگاهان گومز و اوبراین با یکدیگر در مورد داشته های متفاوت این قضیه آن طور که دستگیرشان شده بود، بحث کردند. آنان پذیرفتند که داگ براون صرفاً آدمی رذل است، داستانش غیرواقعی است، احتمالاً از خاله اش دزدی می کرده؛ بهانه اش برای جواب ندادن به تلفن دروغی وقیحانه است، و بی شک وقتی متوجه شده که داستانش در مورد تهدید همزمان شده با لحظه ای که جسد اتل را پیدا کرده اند، دچار هراس شده است.
اوبراین به صندلی اش تکیه داد و خواست پاهایش را روی میز بگذارد، وضعیت مورد علاقه اش برای تفکر. میز برای اینکه وضعیت راحتی داشته باشد، زیادی بلند بود و او پاهایش را روی زمین گذاشت و به جان آن اثاثیه ی پوسیده غر زد. سپس افزود:
ــ این اتل لامبستون واقعاً روانشناس بوده. شوهرش یه هالوی شل و وارفته س، و خواهرزاده ش دزده. اما بین این دو تا آشغال، من می گم شوهر سابقش اونو از بین برده.
گومز با تءمل همکارش را نگریست. او عقیده ی شخصی خودش را داشت و می خواست کم کم آن را تحمیل کند. او گویی همان لحظه این فکر به ذهنش رسیده است، گفت:
ــ فرض کنیم اونو توی خونه ش کشته باشن.
اوبراین غرولندکنان پذیرفت.
گومز ادامه داد:
ــ به عقیده ی تو و دوشیزه کرنی، یه نفر لباسهای اتل رو عوض کرده، مارک ها رو کنده و احتمالاً چمدونها و کیفش رو دور انداخته.
اوبراین با چشمان نیمه باز سرش را تکان داد.
گومز حساب کرد الان وقتش است تا فرضیه اش را مطرح کند.
ــ مشکل اینجاس که چرا سیموس جسد رو پنهان کرده؟ اتفاقی اونو خیلی زود پیدا کردن، والا اون مجبور بود مقرری رو به حساب اتل واریز کنه. از طرف دیگه خواهرزاده چه نفعی می بره از اینکه جسد رو پنهان کنه و مانع هرگونه شناسایی بشه؟ اگه اتل تدریجاً می پوسید، اون می بایست هفت سال صبر می کرد تا پول و پله ای بهش برسه و قطعاً می بایست کلی پول وکیل می داد. هر کدومشون هم که گنهکار باشن، کلی به نفعشون بوده که جسد پیدا بشه، درسته؟
اوبراین دستش را بلند کرد:
ــ خیال نکن این آشغالها مغز تو سرشونه. همین طور اونا رو ذله کن و بترسون. دیر یا زود یکی از اون دو تا میگه نمی خواسته این کارو بکنه. من هنوز روی شوهره شرط می بندم. تو پنج دلار روی خواهرزاده شرط می بندی؟
زنگ تلفن مانع شد که گومز انتخاب کند. رئیس پلیس می خواست فوراً آن دو را در دفترش ببیند. اوبراین و گومز در حین راندن به سوی پایین شهر کوشیدند تمام کارهایی را که در این قضیه به انجام رسانده بودند، ارزیابی کنند. رئیس پلیس شخصاً به آن رسیدگی می کرد. آیا آنان مرتکب خطایی شده بودند؟ ساعت چهار و ربع بود که آنان وارد دفتر او شدند.
وقتی آنان در مورد قضیه صحبت می کردند، هرب شوارتز گوش می داد. کارآگاه اوبراین با این نظریه که سیموس می توانست از قانون مصونیت موقت بهره مند شود، به مخالفت برخاست. او محترمانه به هرب گفت:
ــ من از اول مطمئن بودم که شوهر سابقش این کارو کرده، قربان. سه روز بهم وقت بدین تا اینو ثابت کنم.
هرب در شرف دست انداختن عقیده ی اوبراین بود که منشی اش وارد شد. هرب به اختصار از آنان معذرت خواست و به دفتر مجاور رفت و 5 دقیقه ی بعد بازگشت.
او به آرامی گفت:
ــ همین الان بهم خبر دادن که ممکنه گوردون استیوبر دستور کشتن نیو کرنی رو داده باشه. ما همین الان می ریم تا از اون بازجویی کنیم. نیو توجه همه رو به کارگاههای اون جلب کرد و این طوری باعث شروع تحقیقاتی شد که منجر به توقیف محموله ی مواد شد. این دلیلی قانع کننده س.اما شاید اتل لامبستون هم از فعالیتهای اون خبر داشته. بنابراین احتمال زیادی وجود داره که استیوبر در مرگ اتل لامبستون هم دخیل باشه. می خوام قضیه ی این شوهر سابق رو تموم کنم. پیشنهاد وکیل رو قبول کنین. از همین امروز سیموس لامبستون رو به دروغ سنج بسپارین.
ــ ولی...
اوبراین حالتی را که بر چهره ی رئیس پلیس سابق نقش بست، دید و جمله اش را ناتمام گذاشت.یک ساعت بعد، دو مرد در اتاق های جداگانه بازجویی می شدند، گوردون استیوبر که هنوز ده میلیون دلار وجه الضمان را جور نکرده بود و سیموس لامبستون. وکیل استیوبر در کنارش ایستاده بود. سؤالات در دهان کارآگاه اوبراین پت پت می کردند:
ــ شما از قراردادی علیه نیو کرنی مطلع هستین؟
گوردون استیوبر که علی رغم ساعت ها ماندن در سلول زندان موقت و سنجیدن وخامت اوضاع هنوز مرتب بود، زد زیر خنده:
ــ شوخی می کنی؟ اما جقدر جالبه.
در اتاق مجاور، سیموس تحت قانون مصونیت موقت، برای دومین بار در آن روز به دستگاه دروغ سنج سپرده شد. او اطمینان داشت که آن همان دستگاه قبلی است و بخوبی هم از پس آن بر خواهد آمد. اما این بار فرق می کرد. چهره ی خشن و خصمانه ی کارآگاهان، کوچکی خفه کننده ی اتاق و اطمینان از اینکه آنان او را مجرم به قتل می دانند، او را می ترساند. دلداری های وکیلش پیت کندی هم هیچ فایده ای نداشت. اشتباه کرده بود که آزمایش را قبول کرده بود.
سیموس بسختی قادر بود به ساده ترین سؤالات پاسخ بدهد. وقتی به آخرین دیدارش با اتل رسید، احساس کرد در آپارتمان اوست، قیافه ی تمسخرآلود او را می بیند، می داند که اتل از تنگدستی او لذت می برد و هرگز او را آرام نخواهد گذاشت، و خشم در درونش تلنبار شد.
سؤال برای بار دوم تکرار شد:
ــ شما تل لامبستون رو هل دادین؟
مشت او که بر چانه ی اتل نشست، بشدت سر او را به عقب رانده بود.
ــ بله. بله.
ــ اون چاقو رو برداشت و سعی کرد به شما حمله کنه؟
نفرت در چهره ی اتل نقش بسته بود. نه تحقیر بود. اتل می دانست او آن را برمی دارد و فریاد زده بود:
ــ جلوت رو می گیرم، حیوون.
اتل چاقو را قاپ زده و آن را به سمت او برده بود. سیموس آن را از دست او بیرون کشیده و در درگیری گونه ی او را بریده بود. سپس اتل نگاه او را خوانده و گفته بود:
ــ باشه، باشه، دیگه در مورد مقرری صحبت نکنیم.
ــ و بعد... شما همسر سابقتون اتل لامبستون رو کشتین؟
سیموس چشمانش را بست.
ــ نه. نه...
پیتر کندی احتیاجی به تأیید کارآگاه اوبراین نداشت تا از آنچه به همان زودی دستگیرش شده بود، مطمئن شود.
کوشش دیری نپاییده بود.
آزمایش دروغ سنجی در مورد سیموس مثبت در نیامده بود.
برای دومین بار در بعدازظهر، هرب شوارتز با چهره ای خونسرد بدقت به حرفهای گومز و اوبراین گوش می داد. او تمام ساعات قبل را در نگرانی گذرانده بود آیا می بایست به مایلز می گفت که گوردون استیوبر مشکوک به آن است که دستور کشتن نیو را داده؟ همین کافی بود تا باعث حمله ی قلبی دیگری در او شود. اگر استیوبر قراردادی علیه نیو بسته بود، آیا هنوز فرصت متوقف کردن آن وجود داشت؟
وقتی هرب متوجه شد احتمالاً جواب منفی است، احساس کرد معده اش منقبض می شود. اگر استیوبر قراردادی بسته بود، پیش از آنکه مصالحه صورت گیرد،5 یا 6 واسطه دخالت کرده بودند. قاتل هرگز نمی فهمید بانی آن چه کسی بوده است. آنان به احتمال زیاد گانگستری را از بیرون اجیر کرده بودند که بمحض انجام مأموریت ناپدید می شد.
هرب اندیشید:
خدای بزرگ، نیو کرنی. نمی تونم بذارم این طور بشه.
زمانی که ریناتا به قتل رسید، او دستیار جوان رئیس پلیس بود. او تا زمانی که زنده بود،هرگز حالت مایلز کرنی را وقتی کنار جسد همسرش زانو زده بود،فراموش نمی کرد.
و حالا دخترش؟
رشته های مرتبط تحقیق که شاید استیوبر را به مرگ اتل لامبستون وصل می کرد، از این پس خیلی معتبر به نظر نمی آمد. شوهر سابق اتل از آزمایش دروغ سنجی موفق بیرون نیامده بود، و اوبراین عقیده اش را پنهان نمی کرد:
ــ سیموس لامبستون گلوی همسرش رو بریده.
هرب از اوبراین خواست دوباره دلایلش را مطرح کند.
روزی طولانی بود. اوبراین عصبانی شانه هایش را بالا انداخت و سپس در مقابل نگاه یخزده ی رئیس پلیس، حالتی احترام آمیز به خود گرفت. او چنان دقیق به حمایت از دلایل قوی خود علیه سیموس لامبستون پرداخت که گویی در جایگاه شهود قرار گرفته است.
ــ اون متزلزل بوده. ناامید بوده. بابت چک بی محلی که مربوط به هزینه های تحصیلی دخترشون بوده،بشدت با همسرش دعوا کرده بوده. اون به دیدن اتل رفته و همسایه ی طبقه ی سوم صدای جر و بحث اونا رو شنیده. اون تمام آخر هفته رو به میکده نرفته. هیچ کس اونو ندیده. اون پارک موریسون رو مثل کف دستش می شناسه. یکشنبه ها دخترهاشو می برده اونجا. دو روز بعد یه نامه واسه اتل فرستاده و بابت اینکه خلاصش کرده ازش تشکر کرده و چکی رو که قرار نبوده بفرسته، توی همون پاکت گذاشته. بعد برگشته تا اونو پس بگیره. اون اعتراف کرده که اتل رو هل داده و زخمی کرده. بی شک اون همه چی رو برای زنش تعریف کرده، چرا که زنش سلاح جرم رو دزدیده و اونو آب کرده.
شوارتز حرف او را قطع کرد:
ــ اون چاقو رو پیدا کردین؟
ــ افرادمون الان دارن دنبالش می گردن. و در خاتمه، قربان، اون از آزمایش دروغ سنجی موفق بیرون نیومده.
گومز به این نتیجه رسید که نوبت اوست تا آنچه را تصور می کند، بیان کند و حرف او را قطع کرد:
ــ و از اونی که تو دفتر وکیل انجام شد، موفق بیرون اومده. قربان من با دوشیزه کرنی صحبت کردم به نظرش یه چیز غیر عادی توی لباسی هست که تن اتل بوده. کالبد شکافی نشون میده که قربانی در حال پوشیدن لباس جوراب شلواریش رو پاره کرده. در حین پوشیدن پای راست، ناخن پاش به اون گیر کرده و جلوی جوراب در رفته. به عقیده ی دوشیزه کرنی،امکان نداشته اتل لامبستون این طوری بیرون بره. من به نظر دوشیزه کرنی احترام می ذارم. زنی که این قدر پیرو مده، با جوراب در رفته از خونه بیرون نمی ره. در حالی که فقط ده ثانیه طول می کشیده یه جفت جوراب دیگه پاش کنه.
هرب پرسید:
ــ گزارش کالبد شکافی و عکس های سردخونه رو دارین؟
ــ بله قربان.
وقتی پاکت را برایش آوردند، هرب عکسها را با بی اعتنایی بی غرضانه بررسی کرد. در عکس نخست، دست از خاک بیرون آمده بود؛ جسد پس از بیرون آورده شدن از حفره که در اثر انعطاف ناپذیری جسد خشک شده و به بسته ای گوشت گندیده و دو تا شده تبدیل شده بود؛ عکس های بزرگ از آرواره ی اتل که بنفش و سیاه و کبود بود؛ و بریدگی روی گونه اش.
هرب عکسی دیگر برداشت. این یکی تنها فضای مابین آرواره ی اتل و پایین گلویش را نشان می داد. گلوی او که به طرزی موحش بریده شده بود، هرب را لرزاند. علی پیتر کندی احتیاجی به تأیید کارآگاه اوبراین نداشت تا از آنچه به همان زودی دستگیرش شده بود، مطمئن شود.
کوشش دیری نپاییده بود.
آزمایش دروغ سنجی در مورد سیموس مثبت در نیامده بود.
برای دومین بار در بعدازظهر، هرب شوارتز با چهره ای خونسرد بدقت به حرفهای گومز و اوبراین گوش می داد. او تمام ساعات قبل را در نگرانی گذرانده بود آیا می بایست به مایلز می گفت که گوردون استیوبر مشکوک به آن است که دستور کشتن نیو را داده؟ همین کافی بود تا باعث حمله ی قلبی دیگری در او شود. اگر استیوبر قراردادی علیه نیو بسته بود، آیا هنوز فرصت متوقف کردن آن وجود داشت؟
وقتی هرب متوجه شد احتمالاً جواب منفی است، احساس کرد معده اش منقبض می شود. اگر استیوبر قراردادی بسته بود، پیش از آنکه مصالحه صورت گیرد،5 یا 6 واسطه دخالت کرده بودند. قاتل هرگز نمی فهمید بانی آن چه کسی بوده است. آنان به احتمال زیاد گانگستری را از بیرون اجیر کرده بودند که بمحض انجام مأموریت ناپدید می شد.
هرب اندیشید:
خدای بزرگ، نیو کرنی. نمی تونم بذارم این طور بشه.
زمانی که ریناتا به قتل رسید، او دستیار جوان رئیس پلیس بود. او تا زمانی که زنده بود،هرگز حالت مایلز کرنی را وقتی کنار جسد همسرش زانو زده بود،فراموش نمی کرد.
و حالا دخترش؟
رشته های مرتبط تحقیق که شاید استیوبر را به مرگ اتل لامبستون وصل می کرد، از این پس خیلی معتبر به نظر نمی آمد. شوهر سابق اتل از آزمایش دروغ سنجی موفق بیرون نیامده بود، و اوبراین عقیده اش را پنهان نمی کرد:
ــ سیموس لامبستون گلوی همسرش رو بریده.
هرب از اوبراین خواست دوباره دلایلش را مطرح کند.
روزی طولانی بود. اوبراین عصبانی شانه هایش را بالا انداخت و سپس در مقابل نگاه یخزده ی رئیس پلیس، حالتی احترام آمیز به خود گرفت. او چنان دقیق به حمایت از دلایل قوی خود علیه سیموس لامبستون پرداخت که گویی در جایگاه شهود قرار گرفته است.
ــ اون متزلزل بوده. ناامید بوده. بابت چک بی محلی که مربوط به هزینه های تحصیلی دخترشون بوده،بشدت با همسرش دعوا کرده بوده. اون به دیدن اتل رفته و همسایه ی طبقه ی سوم صدای جر و بحث اونا رو شنیده. اون تمام آخر هفته رو به میکده نرفته. هیچ کس اونو ندیده. اون پارک موریسون رو مثل کف دستش می شناسه. یکشنبه ها دخترهاشو می برده اونجا. دو روز بعد یه نامه واسه اتل فرستاده و بابت اینکه خلاصش کرده ازش تشکر کرده و چکی رو که قرار نبوده بفرسته، توی همون پاکت گذاشته. بعد برگشته تا اونو پس بگیره. اون اعتراف کرده که اتل رو هل داده و زخمی کرده. بی شک اون همه چی رو برای زنش تعریف کرده، چرا که زنش سلاح جرم رو دزدیده و اونو آب کرده.
شوارتز حرف او را قطع کرد:
ــ اون چاقو رو پیدا کردین؟
ــ افرادمون الان دارن دنبالش می گردن. و در خاتمه، قربان، اون از آزمایش دروغ سنجی موفق بیرون نیومده.
گومز به این نتیجه رسید که نوبت اوست تا آنچه را تصور می کند، بیان کند و حرف او را قطع کرد:
ــ و از اونی که تو دفتر وکیل انجام شد، موفق بیرون اومده. قربان من با دوشیزه کرنی صحبت کردم به نظرش یه چیز غیر عادی توی لباسی هست که تن اتل بوده. کالبد شکافی نشون میده که قربانی در حال پوشیدن لباس جوراب شلواریش رو پاره کرده. در حین پوشیدن پای راست، ناخن پاش به اون گیر کرده و جلوی جوراب در رفته. به عقیده ی دوشیزه کرنی،امکان نداشته اتل لامبستون این طوری بیرون بره. من به نظر دوشیزه کرنی احترام می ذارم. زنی که این قدر پیرو مده، با جوراب در رفته از خونه بیرون نمی ره. در حالی که فقط ده ثانیه طول می کشیده یه جفت جوراب دیگه پاش کنه.
هرب پرسید:
ــ گزارش کالبد شکافی و عکس های سردخونه رو دارین؟
ــ بله قربان.
وقتی پاکت را برایش آوردند، هرب عکسها را با بی اعتنایی بی غرضانه بررسی کرد. در عکس نخست، دست از خاک بیرون آمده بود؛ جسد پس از بیرون آورده شدن از حفره که در اثر انعطاف ناپذیری جسد خشک شده و به بسته ای گوشت گندیده و دو تا شده تبدیل شده بود؛ عکس های بزرگ از آرواره ی اتل که بنفش و سیاه و کبود بود؛ و بریدگی روی گونه اش.
هرب عکسی دیگر برداشت. این یکی تنها فضای مابین آرواره ی اتل و پایین گلویش را نشان می داد. گلوی او که به طرزی موحش بریده شده بود، هرب را لرزاند. علی رغم سالها خدمت در نیروی پلیس، گواه وحشتناک شقاوت بشر نسبت به همنوع خود همیشه او را بشدت اندوهگین می کرد. اما چیز دیگری وجود داشت.
هرب بتندی کلیشه را برداشت. نحوه ی بریده شدن گلو. جای طویل زخم، و بعد خط دقیق پایین گردن تا گوش چپ. او قبلاً چنین ضربه ی دقیقی را دیده بود. هرب به سمت تلفن هجوم برد.
وقتی رئیس پلیس شوارتز با لحنی آرام خواست پرونده ای بخصوص را از بایگانی برایش بیاورند، شوک ناشی از کشفی که کرده بود در لحن کلامش تأثیری نگذاشته بود.
نیو بسرعت دریافت حوصله ی انتخاب لباس های اسپرت را ندارد. او ابتدا نزد « کوردونز آیسلیپ » توقف کرد. شورت ها و تی شرت های هماهنگ با کاپشن های بدون فرم در رنگهای متضاد، جالب و خوشدوخت بودند. نیو خود را در حال تزیین پیشخوان مغازه با این لباسها با پس زمینه ی « منظره ی پلاژ در ابتدای تابستان » مجسم کرد.اما او پس از اتخاذ این تصمیم، خود را قادر ندید به باقی مجموعه توجهی نشان دهد کمبود وقت را بهانه قرار داد و برای دوشنبه ی آینده قرار گذاشت و با نهایت سرعت از دست فروشنده ی بشدت مشتاقی که می خواست حتماً مایوهای جدید را به او نشان دهد، در رفت.
در حین خروج، مقابل ساختمان مردد ماند و اندیشید:
تقریباً زودبرمی گردم خونه. احتیاج به آرامش دارم. میگرن او شروع شده بود، چیزی که در او غیر عادی بود.
او نمی توانست سریعاً به خانه برگردد. خانم پات پیش از سوار شدن به اتومبیلش از او خواسته بود یک پیراهن سفید که مناسب مراسم ازدواجی ساده و خودمانی باشد، برایش پیدا کند. او توضیح داده بود:
ــ یه چیز ساده. دخترم قبلاً دو بار نامزدیش رو به هم زده. کشیش جرأت نمی کنه تاریخ دقیق عروسی رو ثبت کنه. اما این بار جدی به نظر میاد.
نیو مزون های زیادی را در ذهن داشت که می توانست دنبال این پیراهن بگردد. او به سمت راستش چرخید، متوقف شد و تصمیم گرفت نزد تولید کننده ی دیگر برود. در حال تغییر مسیر به آن سوی خیابان نگاهی انداخت. مردی با بادگیر خاکستری و پاکتی بزرگ در زیر بغل که عینک ضخیم مشکی زده بود و آرایش موی عجیب و غریب پانکی داشت، از میان راه بندان به سوی او می آمد. برای لحظه ای چشم در چشم شدند و نیو احساس خطر کرد، انگار فشاری بر پیشانی اش وارد می شد. کامیونی حرکت کرد و مانع شد که او نامه رسان را ببیند و در حالی که بی اختیار خود را سرزنش می کرد، با قدم های سریع تقاطع را طی کرد. ساعت چهار و نیم بود و سایه های ملال آور در خیابان گسترده می شد. نیو دعا کرد در اولین توقفش پیراهنی پیدا کند. سپس اندیشید:
بی خیال می شم و میرم پیش سل.
او دیگر اصرار نداشت به مایلز بقبولاند بلوزی که اتل هنگام مرگ به تن داشت، نشانه ای مهم است. اما سل این موضوع را درک می کرد.
جک کمپبل بعد از ناهار یکراست به گردهمایی کمیته ی کتابخوانی رفت. گردهمایی تا ساعت چهار و نیم طول کشید. در بازگشت به دفترش، بیهوده کوشید روی کوهی از نامه ها که جینی برای توجه او دسته کرده بود، تمرکز کند. او غرق در پیش احساس خطایی موحش بود. چیزی از ذهنش می گریخت. چه بود؟
جینی در آستانه ی دری که دفتر جک را از اتاق کوچک او جدا می کرد، ایستاده بود. از یک ماه پیش که جک ریاست گیو اند مارکز را به عهده گرفته بود، جینی آموخته بود او را تحسین کند و دوستش بدارد. پس از بیست سال همکاری با رئیس سابقش، ترسیده بود مبادا نتواند خود را با تغییرات وفق دهد یا چه بسا جک یکی از اعضای گروه سابق را اخراج کند.
ولی هر دو مورد بیهوده نگرانش کرده بود. حالا در حالی که بدقت او را وارسی می کرد، ناخودآگاه شیکی بی پیرایه ی کت و شلوار طوسی تیره اش را ستود. نحوه ی گستاخانه ای که کراواتش را گشوده و اولین دگمه ی بلوزش را باز کرده بود، او را بامزه می کرد؛ جینی متوجه شد او دستخوش نگرانی است. جک با دستهای قلاب شده در زیر چانه اش، خیره به دیوار روبرو نگاه می کرد. چینی پیشانی اش را خط می انداخت.
جینی از خود پرسید:
گردهمایی خوب برگزار شده؟
جینی می دانست برخی ذهن های حسود هنوز نمی توانستند به نتیجه برسند که جک انتخاب شده است تا ریاست شرکت را بر عهده بگیرد.
او به در باز ضربه زد. جک سرش را بالا کرد و جینی دید که او به دنیای واقعیت بازگشت. او به آرامی پرسید:
ــ بدجوری تو فکر بودین؟ اگه این طوره، نامه ها می تونن منتظر بمونن.
جک کوشید لبخند بزند:
ــ نه. فقط قضیه ی اتل لامبستونه. یه چیزی یادم رفته و دارم توی مغزم می گردم تا پیداش کنم.
جینی روی لبه ی صندلی مقابل او نشست:
ــ شاید من بتونم کمکتون کنم. روزی رو به یاد بیارین که اتل به دیدنتون اومد. هنوز دو دقیقه نگذشته بود که توی اتاق شما بود و در هم باز بود، به طوری که می تونستم صداش رو بشنوم. اون راجع به یه رسوایی توی دنیای مد صحبت می کرد، مسلماً هیچ جزییات دقیقی رو نگفت. اون می خواست در مورد پیش پرداخت خیلی بالا بحث کنه و شما مبلغی رو پروندین. خیال می کنم همه ش همین بود.
جک نفسی بلند کشید:
ــ به نظرم همین طوره. به هر حال پرونده ای رو که تونی برامون فرستاده برام بیار. شاید چیزی توی یادداشتهای اتل باشه.
ساعت 5/5 که جینی رفت با او خداحافظی کند، جک با حواس پرتی سرش را تکان داد. او هنوز مشغول جستجو در تحقیقات پر حجم اتل بود. اتل برای هر طراحی که در مقاله اش نام برده بود، پرونده ای جداگانه حاوی زندگی نامه ی او و رونوشت دهها مقاله ی مد که در روزنامه ها و مجلاتی نظیر تایمز، دبلیو، ویمنز ویبر دیلی، ووگ و هارپرز بازار درباره اش نوشته شده بود، جمع کرده بود.
واضح بود او محققی پر دقت بوده است. گفتگو با طراحان حاوی شرح های رایج بود:
او در ووگ خلاف این را گفته بود." این اعداد را بررسی کنید." هیچ وقت این جایزه را نبرده است." از خدمتکار بپرسید تا بفهمید آیا او واقعاً لباس عروسک هایش را می دوخته است..."
در هر نسخه ده ها چرکنویس از مقاله ی پایانی اتل همراه با خط خوردگی ها و افزودنی هایی به آن وجود داشت. جک شروع کرد به تفحص در یادداشت ها، تا جایی که نام گوردون استیوبر ظاهر شد. وقتی جسد اتل را پیدا کردند، یکی از کت و دامن های او را بر تن داشت. نیو خیلی روی این واقعیت پافشاری کرده بود که بلوزی که بر تن اتل بود با کت و دامن به او فروخته شده بود، اما اتل هرگز خودش آن را برای پوشیدن انتخاب نمی کرد.
جک با دقتی موشکافانه اطلاعات مربوط به گوردون استیوبر را تجزیه و تحلیل کرد و وقتی دید تا چه حد از او در بریده ی جراید سه سال گذشته بابت تحقیقی که علیه او انجام شده، نام برده شده است، به هراس افتاد. اتل در مقاله اش اشاره کرده بود که نیو توانسته بود روی استیوانگشت بگذارد. آخرین چرکنویس نه تنها مربوط به افشای کارگاههای قاچاق و مشکلات جرایم مالی می شد، بلکه حاوی یک جمله هم بود:
ــ استیوبر پیشه اش را با کار پدرش که دوخت آستر برای کت های پوست بود، شروع کرد. می گویند در سالهای اخیر تا به حال هیچ کس به اندازه ی آقای استیوبر بی باک این همه پول از آستر و دوخت و دوز به دست نیاورده است.
اتل جمله را داخل پرانتز گذاشته و یادداشت کرده بود:ــ نگه داشته شود.
جینی موضوع دستگیری استیوبر را بعد از توقیف مواد برای او گفته بود. آیا اتل چند هفته ی قبل گشف کرده بود که استیوبر داخل آستر لباسهایی که وارد می کرد، هرویین می گذاشته است؟
جک اندیشید:منطقیه. این با فرضیه ی نیو در مورد لباسی که اتل پوشیده بود و با « رسوایی بزرگ » که اتل نویدش را داده بود، مطابقت می کرد.
جک تردید کرد که آیا به مایلز تلفن بزند یا نه. سپس ترجیح داد ابتدا پرونده را به نیو نشان بدهد.
نیو. یعنی واقعاً فقط 6 روز از آشنایی شان می گذشت؟ نه. 6 سال. جک از روزی که در هواپیما به هم برخورده بودند، دنبال او گشته بود. او نگاهی به سمت تلفن انداخت. نیازی مقاومت ناپذیر برای بودن با او حس می کرد. جک حتی یک بار هم او را در بغل نگرفته بود، اما حالا در اشتیاق در آغوش گرفتن او می سوخت. نیو گفته بود قبل از رفتن از پیش عمو سل به او تلفن می زند.
سل. آنتونی دلا سالوا، طراح مشهور. دسته ی بعدی بریده های جراید و یادداشت ها و مقالات به او مربوط می شد. جک با نگاهی به تلفن به این امید که نیو همان لحظه تلفن بزند، شروع کرد به خواندن پرونده ی دلا سالوا که سراسر توضیحاتی بود: در مورد مجموعه ی بارییر دو پاسیفیک.
می فهمم چرا مردم شیفته شدن. ولی به هر حال، من از مد هیچی نمی فهمم.
انگار لباسها و کت و دامن ها میان صفحات در تموج بودند.جک بسرعت تفسیر های نویسندگان مد را از نظر گذراند.
تونیک های راسته همراه با چین های لغزان روی شانه ها، همچون بال فرشتگان...، آستین های پلیسه از پارچه ی موسیلین نازک...، پیراهن های ساده ی عصر اندام را با زیبایی ساده ای در بر می گیرند...،
این تفسیر ها در مدح رنگها شعر گونه بود.
آنتونی دلا سالوا در آغاز سال 1972 از آکواریوم شیکاگو دیدن کرد و مضمون باشکوه نمایش بارییر دو پاسیفیک را از آنجا الهام گرفت. او ساعتها سالن ها را از نظر گذراند و قلمرو زیر دریا را که در آن گونه های حیوانات آبزی همراه با نباتات شگفت انگیز دریایی، مرجان های باشکوه و صدها مدل صدف زیبا با هم به رقابت می پرداختند، به ترسیم درآورد. او این رنگها را با هماهنگی و شکلی که مختص طبیعت است، بازسازی کرد و به حرکت موجودات اقیانوس نگریست تا بعد به کمک قیچی لطافت موجود در تموج حرکاتشان را به تسخیر در آورد.
خانمها کت و شلوارهای مردانه پیراهن های شب چین دار و دامن های سنگین داخل کمدتان را کنار بگذارید. امسال سالی است که شما زیبا و سبک باشید. متشکریم آنتونی دلا سالوا.
جک در حالی که پرونده ی دلا سالوا را جمع می کرد، اندیشید:
بدون شک اون واقعاً با استعداده.
اما چیزی جک را می آزرد. نکته ای از ذهنش می گریخت، چه؟ او بدقت متن نهایی مقاله ی اتل را خوانده بود. نسخه ی ماقبل آخر را برداشت. خیلی حاشیه نویسی شده بود.
" آکواریوم شیکاگو. تاریخی را بررسی کنید که او آنحا را دیده است! "
اتل یکی از طرح های مجموعه ی بارییر دو پاسیفیک را به بالای کاغذ سنجاق کرده بود. در کنار آن، او طرح آن را تقلید کرده بود.
جک احساس کرد دهانش خشک شد. او بتازگی این طرح را دیده بود. او آن را در صفحات لک شده ی کتاب آشپزی ریناتا کرنی دیده بود.
و آکواریوم. " تاریخ را بررسی کنید ". خودشه!
جک با وحشتی فزاینده کم کم فهمید. می بایست از آن مطمئن می شد. تقریباً ساعت 6 بود. یعنی حدود ساعت 5 به وقت شیکاگو. او بسرعت شماره ی اطلاعات شیکاگو را گرفت.
صدایی ناشکیبا گفت:
ــ فردا صبح با رئیس تماس بگیرین.
ــ اسم منو بهش بگین. اون منو می شناسه. باید فوری باهاش صحبت کنم. و بذارین یه چیزی رو بهتون بگم، خانم جون، اگه بفهمم اون توی دفترشه و شما بهش نگفتین، می تونین کارتون رو از دست رفته تلقی کنین.
ــ تلفن رو وصل می کنم، آقا.
لحظه ای بعد، صدایی تعجب زده، پرسید:
ــ جک، چی شده؟
کلمات شتاب زده از دهان جک خارج می شد. دستانش خیس شده بود. اندیشید:نیو، نیو، مواظب باش.
او نگاهش را به مقاله ی اتل معطوف کرد و جایی را که او یادداشت نوشته بود، پیدا کرد:
ما آنتونی دلا سالوا رو که مجموعه ی بارییر دو پاسیفیک رو خلق کرد، ستایش می کنیم. " اتل نام آنتونی دلا سالوا رو خط زده و بالایش نوشته بود: " از خالق مجموعه ی بارییر دو پاسیفیک."
پاسخ رئیس آکواریوم از آنچه هراسش را داشت، هشدار دهنده تر بود:
ــ شما قطعاً حق دارین. و می دونین چی از همه عجیب تره؟ در عرض این دو هفته شما دومین نفری هستین که این سؤال رو ازم می کنین.
جک که از ابتدا جواب را می دانست، پرسید:
ــ می تونین بهم بگین نفر اول کی بوده؟
ــ البته. یه روزنامه نگار. ادیت... یا ترجیحاً اتل. اتل لامبستون.
مایلز روز خیلی شلوغی داشت. ساعت 10 تلفن زنگ زده بود. می خواستند بدانند آیا او ظهر وقت دارد تا در مورد پستی که واشنگتن پیشنهاد می کرد، صحبت کنند؟ او قرار ناهاری را در پلازا پذیرفته بود. در پایان بامداد، او رفته بود شنا کند، در باشگاه ورزشی به قسمت ماساژ رفته و در دل خوشحال شده بود که ماساژور به او گفته بود:
ــ آقای کرنی، شما دوباره روی فرم اومدین.
مایلز می دانست که رنگ پریدگی چهره اش از بین رفته است. اما تنها ظاهرش نبود. او احساس خوشحالی می کرد. در حالی که در رختکن کراواتش را گره می زد، اندیشید:
شاید شصت و هشت سالم باشه، اما هنوز بدک نیستم. وقتی منتظر آسانسور بود، با لحنی ترحم انگیز اصلاح کرد:
البته از نظر خودم هنوز بدک نیستم. شاید خانمها عقیده ی دیگه ای داشته باشن. او در حالی که به بالای سنترال پارک جنوبی می رسید و به سمت راست به سوی خیابان پنجم و پلازا می پیچید، اقرار کرد: یا دقیق تر بگم، ممکنه زیر نور کم به نظر کیتی کانوی چندان جذاب نیام.
صرف ناهار با یک مأمور عالی رتبه ی سازمان هدفی خاص داشت. آیا او ریاست آژانس مبارزه با مواد مخدر را قبول می کرد؟
مایلز قول داد تا 48 ساعت دیگر پاسخ این پرسش را بدهد.
مخاطبش گفت:
ــ ما امیدواریم جوابتون مثبت باشه. سناتور موینی هان مطمئن به نظر میومد.
مایلز لبخند زد:
ــ من هیچ وقت پیت موینی هان رو ناراحت نکردم.
احساس آسایشی که مایلز داشت، با نگاهی به آپارتمانش محو شد. او پنجره ی دفترش را باز گذاشته بود و وقتی داشت وارد اتاق می شد، کبوتری داخل شد، دور چرخید، پرپر زد، روی درگاه پنجره نشست و به سمت هودسون به پرواز در آمد.
" کبوتری توی خونه، نشونه ی مرگه."
کلمات مادرش در گوشهایش زنگ می زد.
مایلز خشمگین اندیشید: چرنده. بی آنکه بتواند از شر احساس نشانه ای شوم خلاص شود. او ناگهان دلش خواست با نیو صحبت کند و فوری شماره ی مغازه را گرفت.
اوژنیا گوشی را برداشت.
ــ اون همین الان راهی خیابان هفتم شد. می تونم سعی کنم صداش کنم.
مایلز گفت:
ــ نه، مهم نیست. اما اگه تلفن زد. ممکنه بگین باهام تماس بگیره؟
او تازه گوشی را گذاشته بود که تلفن زنگ زد. سل بود که او هم نگران نیو بود.
در طول نیم ساعت بعدی، مایلز نمی دانست آیا باید با هرب شوارتز تماس بگیرد؟ اما برای چه؟ نه به این دلیل که نیو می رفت به عنوان شاهد علیه استیوبر احضار شود، بلکه چون او روی کارهای استیوبر انگشت گذاشته و باعث آغاز تحقیق شده بود. توقیف موادی به ارزش صد میلیون دلار انگیزه ای کافی برای انتقام جویی از طرف استیوبر و دار و دسته اش بود.
مایلز اندیشید:
شاید بتونم نیو رو راضی کنم که همراه من به واشنگتن بیاد. مسخره س. نیو کار و زندگیش تو نیویورکه.
واگر مایلز نظاره گری با استعداد بود، درمی یافت که حالا او جک کمپبل را در زندگی اش دارد. مایلز در حالی که طول و عرض دفتر را طی می کرد، نتیجه گرفت:
پس، خداحافظ، واشنگتن. تنها راهی که برام مونده اینه که اینجا بمونم و مواظب اون باشم.
نیو چه می خواست. چه نه، مایلز محافظی برایش استخدام می کرد.
او برای حدود ساعت شش و نیم منتظر کیتی کانوی بود. به اتاقش رفت، لباسش را در آورد، حمام کرد و بدقت کت و شلوار، پیراهن و کراواتی را که برای شام می پوشید، انتخاب کرد. و در کمتر از بیست دقیقه حاضر بود. مایلز مدتها قبل دریافته بود که وقتی با مشکلی سخت روبروست، کارهای دستی تأثیری آرام کننده بر او دارد. در طول بیست دقیقه انتظاری که برایش باقی مانده بود. شاید می توانست دسته ی قهوه جوشی را که آن شب شکسته بود، تعمیر کند؟
علی رغم میلش، یک بار دیگر نگاهی نگران به سوی آیینه انداخت. موهایش یکدست سفید شده بود. اما هنوز پرپشت بود. در خانواده اش طاس نداشتند خوب که چه؟ چرا می بایست زن زیبایی که 10 سال از او جوانتر بود، به رئیس پلیس سابق که قلبی نیمه جان داشت، علاقه مند می شد؟
مایلز از پافشاری بر این اندیشه خودداری کرد و به تماشای اتاق پرداخت. تختخواب سایبان دار، گنجه، کمد و آیینه، همه قدیمی بودند و هدیه ی ازدواج ریناتا. نگاه مایلز بر روی تخت متوقف شد و ریناتا را به یاد آورد که به بالش ها تکیه می داد و مشغول شیر دادن به نیو می شد. او به آرامی می خواند: " عزیزم، عزیزم، عزیزم." و با بوسه ای پیشانی نوزاد را نوازش می کرد.
مایلز با یادآوری هشدار سل که گفته بود:
ــ حسابی مواظب نیو باش.
به پایه ی تخت چنگ انداخت.خدای بزرگ نیکی گفته بود:
ــ " مواظب همسر و دختر کوچولوت باش. "
او خود را سرزنش کرد: کافیه! و از اتاق خارج شد و به سمت آشپزخانه رفت. داری مثل پیرزنهای عصبی می شی که با دیدن یه موش از جا می پرن.
در آشپزخانه، در میان ظروف و قابلمه ها به دنبال قهوه جوشی گشت که پنجشنبه ی گذشته دست سل را سوزانده بود. مایلز آن را به دفتر برد و روی میز گذاشت، جعبه ابزارش را از کمد بیرون آورد و در نقش خود که نیو آن را « تعمیرکار خانگی » توصیف می کرد، جای گرفت.
لحظه ای بعد، او متوجه شد که لق شدن قهوه جوش ناشی از ایراد ساخت نیست.
مایلز شگفت زده و با صدای بلند گفت:
ــ باور نکردنیه!
او کوشید دقیقاً حوادث آن شب را که دست سل سوخته بود، به یاد آورد...
دوشنبه صبح، کیتی کانوی با احساس بی قراری و دلشوره ای که مدت ها بود در خود حس نکرده بود، از خواب برخاست. وسوسه ی یک چرت کوتاه دیگر را به عقب راند، لباس ورزشی اش را به تن کرد و از هفت و هشت صبح در ریچ وود دوید. درختان حاشیه ی جاده ی پهن و زیبا به همان زودی جوانه زده بودند. هفته ی گذشته، او در حال دویدن در همان محل، متوجه آن هاله ی حنایی رنگ که بشارت دهنده ی بهار بود، شده بود:
ــ بهار چه به همراه می آورد بجز بازگشت اشتیاق من نسبت به تو؟
چند روز قبل، او در پایین خیابان غمگینانه به شوهری جوان نگریسته بود که پشت فرمان اتومبیلش در حال ترک خانه برای همسر و فرزندانش دست تکان می داد. به نظرش آمده بود انگار دیروز بود که او مایکل را در آغوش داشت و با مایک خداحافظی می کرد.
دیروز و سی سال پیش.
او با نزدیک شدن به خانه اش با حواس پرتی به همسایه اش لبخند زد. ظهر در موزه منتظرش بودند. ساعت 4 به خانه برمی گشت؛ درست بموقع برای پوشیدن لباس و رفتن به نیویورک. او برای رفتن به آرایشگاه تردید کرد و نتیجه گرفت که خودش بتنهایی بهتر از عهده ی این کار برمی آید.
مایلز کرنی.
کیتی در جیبش به دنبال کلید گشت، آن را داخل قفل کرد و نفسی عمیق کشید. دویدن خوب بود، اما خداوندا، او که دیگر 20 ساله نبود!
کیتی گنجه ی ورودی را گشود و نگاهش را به بالا دوخت؛ به سوی کلاهی که مایلز کرنی آن را جا گذاشته بود! شب گذشته که آن را پیدا کرده بود، شک نکرده بود که بهانه ای است برای دیدن دوباره ی او. او فصلی از کتاب خاک خوب را به یاد آورد که شوهر پیپش را جا می گذاشت تا نشان دهد قصد دارد برگردد و شب را در اتاق همسرش بگذراند. کیتی لبخندی زد؛ به کلاه سلام کرد و رفت بالا تا حمام کند.
روز بسرعت سپری شد. ساعت 5/4، او بین دو لباس مردد بود؛ یک پیراهن پشمی سیاه با یقه ی مربع که اندام لاغرش را جلوه می بخشید و یک دو پیس طرحدار آبی ـ بنفش که گیسوان حنایی اش را زیباتر می کرد. بالاخره دومی را برگزید.
ساعت 5/6 دقیقه، سرایدار ورودش را اعلام کرد و شماره ی آپارتمان مایلز را به او گفت. دو دقیقه ی بعد، او از آسانسور خارج شد. مایلز در راهرو منتظر او بود.
کیتی بسرعت دریافت که ذهن او مشغول است. استقبالش تقریباً از سر بی اعتنایی بود. اما این سردی متوجه کیتی نبود.
مایلز دستش را دور بازوی کیتی انداخت و در امتداد راهرو او را به سمت آپارتمان هدایت کرد. در داخل، کت او را گرفت و از سر حواس پرتی آن را روی صندلی نزدیک در ورودی انداخت.
مایلز گفت:
ــ کیتی ازتون می خوام یه کمی صبور باشین. دارم سعی می کنم از یه کلکی سر در بیارم؛ مهمه.
آن دو وارد دفتر شدند. کیتی نگاهی به اطرافش انداخت و ظاهر دلنشین و راحت و گرم حاکی از خوش سلیقگی اتاق را ستود. او گفت:
ــ فکر منو نکنین. به کارتون ادامه بدین.
مایلز پشت میزش برگشت.
او انگار با صدای بلند می اندیشید، گفت:
ــ موضوع اینه که این دسته خودش شل نشده. اون از قبل کنده شده بوده. نیو برای اولین بار بوده از این قهوه جوش استفاده می کرده. شاید از اول همین طور بوده. این روزها همه چی رو خیلی بد می سازن... اما عجیبه، چطور نیو متوجه نشده این دسته ی لعنتی به یه مو بنده؟
مایلز منتظر پاسخ نبود و کیتی این را می دانست. او در سکوت اتاق را از نظر گذراند و مقابل تابلو ها و عکس های خانوادگی ایستاد. او ناخودآگاه از مشاهده ی سه غواص زیر دریا لبخند زد. صورت ها از پشت ماسک ها قابل تشخیص نبود، اما بی شک صورت مایلز و همسرش و نیو بود که در آن زمان 7 یا 8 سال داشت. زمانی او و مایک و مایکل هم در هاوایی زیر دریا غواصی کرده بودند.
کیتی به مایلز نگاه کرد. او با چهره ای متفکر دسته را مقابل قهوه جوش نگه داشته بود. کیتی به او نزدیک شد و نگاهش به کتاب آشپزی گشوده افتاد. لکه های قهوه صفحات را لک کرده بود، اما بر خلاف انتظار همه، رنگ باختگی حاشیه ی طرحها را مشخص می کرد. کیتی خم شد و از نزدیک آنها را بررسی کرد. سپس ذره بین کنار کتاب را برداشت و در حالی که روی یکی از آنها متمرکز شده بود، دوباره طرحها را نگاه کرد. گفت:
ــ فوق العاده س. حتماً این عکس نیو هه. لابد اون اولین دختر بچه ای بوده که مجموعه ی بارییر دو پاسیفیک رو تنش کرده. چه بچه ی شیکی!
انگشتان مایلز دسته را فشرد. پرسید:
ــ چی گفتی؟ چی گفتی؟
وقتی نیو به استریزی رسید، اولین مزونی که امید داشت در آن پیراهنی سفید پیدا کند، نمایشگاه پر از آدم بود. خریداران سکز، بن ویتز، و بقیه به یکدیگر تنه می زدند و همه در مورد گوردون استیوبر صحبت می کردند.
خریدار سکز یواشکی به نیو گفت:
ــ می دونی، بیشتر لباسهای اسپرت اون رو دستم می مونه. مردم عجیبن. تعجب می کنی اگه بدونی چند تا از اونا وقتی فهمیدن گوچی و نیپون متهم به کلاهبرداری مالی شدن، دیگه نمی خواستن چیزی در مورد اونا بشنون. یکی از بهترین مشتری هام می گفت نمی خواد کلاهبردارها رو چاق و چله کنه.
فروشنده ای نجواکنان به نیو گفت بهترین دوستش که منشی گوردون استیوبر بوده، ناامید شده است. او برای نیو تعریف کرد:
ــ استیوبر همیشه با اون مهربون برخورد می کرد، اما استیوبر حالا تا خرخره توی دردسره و دوستم آروم و قرار نداره. اون باید چه کار کنه؟
نیو گفت:
ــ حقیقت رو بگه. خواهش می کنم بهش توصیه کن خجالت رو کنار بذاره. گوردون استیوبر لیاقت این همه محبت رو نداره.
فروشنده سه پیراهن سفید برای او پیدا کرد. یکی از آنها مسلماً مناسب دختر خانم پات بود. نیو آن را سفارش داد و دو تای دیگر را کنار گذاشت. ساعت 5/6 دقیقه بود که مقابل ساختمان سل رسید. خیابان خلوت بود. بین ساعت 5 و تا 5/5 تلاطم محله ی لباس فروشها سر ضرب متوقف می شد. او وارد سرسرا شد و از ندیدن دربان پشت میزش تعجب کرد. در حالی که به سمت آسانسور می رفت، اندیشید:
احتمالاً رفته دستشویی! مثل همیشه بعد از ساعت 6 فقط یک آسانسور کار می کرد. در آسانسور داشت بسته می شد که نیو صدای قدمهایی شتاب زده را روی زمین مرمرین شنید. زمانی که دو لنگه ی در به هم رسید و آسانسور شروع به بالا رفتن کرد، تصویری گذرا از یک بادگیر خاکستری و آرایش موی پانکی با نگاهش تلافی کرد.
نامه رسان. نیو ناگهان به یاد آورد که در حین همراهی خانم پات تا اتومبیلش متوجه او شده بود؛ او بود که نیو موقع ترک نمایشگاه کوردونز ایسلیپ دیده بودش.
ناگهان دهانش خشک شد و روی دگمه ی طبقه ی دوازدهم و سپس روی تمام دگمه های نه طبقه ی بالایی فشار داد. او در طبقه ی دوازدهم پیاده شد و در راهرو به طرف دفتر سل پیش رفت.
در نمایشگاه باز بود. او شتابان وارد شد و در را پشت سرش بست. اتاق خالی بود.
او هراسان فریاد زد:
ــ سل! عمو سل!
سل شتاب زده از دفترش بیرون آمد:
ــ نیو، چی شده؟
سل، به نظرم یه نفر تعقیبم می کنه.
نیو به بازوی او چنگ انداخت
... در رو قفل کن. خواهش می کنم.
سل خیره به او نگریست:
ــ نیو، مطمئنی؟
ــ بله. سه چهار بار دیدمش.
آن چشنان تیره که در حدقه فرو رفته بود و آن پوست زرد رنگ. نیو احساس کرد رنگ از رخسارش پرید. زمزمه کرد:
ــ سل. می دونم اون کیه. اون توی رستوران محله کار می کنه.
ــ چرا تعقیبت می کنه؟
ــ نمی دونم.
نیو خیره به سل نگریست
... شاید مایلز از اول حق داشته. ممکنه نیکی سپتی خواستار مرگ من بوده؟
سل در راهرو را گشود. صدای قرقر آسانسور که بالا می آمد، شنیده می شد. او گفت:
ــ نیو، آماده ای یه کاری بکنی؟
نیو که نمی دانست باید منتظر چه باشد، سرش را تکان داد.
ــ من این درو باز می ذارم و من و تو با هم حرف می زنیم! اگه کسی در تعقیب تو باشه، نباید فراریش بدیم.
ــ تو می خوای من در معرض دیدش باشم؟
ــ دقیقاً. برو پشت اون مانکن. من پشت در می ایستم. اگه کسی وارد اتاق بشه، من می تونم رو در روش در بیام. مهم اینه که اونو بگیریم و ببینیم کی فرستادش.
آنان به صفحه ی نشان دهنده ی طبقات نگاه کردند. آسانسور در طبقه ی همکف بود و شروع کرد به بالا آمدن.
سل داخل دفترش دوید، کشوی میزش را گشود، یک تپانچه از آن بیرون آورد و به سوی نیو بازگشت. با صدایی آهسته گفت:
ــ از پارسال که ازم سرقت کردن، جواز گرفتم. نیو، برو پشت اون مانکن.
نیو که گویی در رؤیا بود، اطاعت کرد. با آنکه روشنایی نمایشگاه را کم کرده بودند، نیو در تاریک و روشن مانکن ها را تشخیص می داد. مجموعه ی جدید سل بر تن آنها بود. رنگهای سنگین پاییزی، کهربایی و آبی تیره، قهوه ای ـ طوسی و مشکی. پُشِت ها و اشارپ ها و کمربندهای براق و معروف بارییر دو پاسیفیک را داشتند. هارمونی ماهرانه ی رنگهای سرخ و طلایی و آبی فیروزه ای و نقره ای که با نمونه های کوچک شده ی طرحهای ظریفی که سل سابق بر این با دیدن آکواریوم خلق کرده بود، تلفیق می شدند. متعلقات لباسها تکرار اثر کلاسیک معروف او بودند.
نیو بدقت به شال گردنی که صورتش را می خراشید، نگاه کرد.
"ــ مامی؛... این طرح،... تو داری عکس منو می کشی؟ مامی، این پیرهنی نیست که تنمه... "
ــ" اوه عروسک من، این فقط یه فکره در مورد چیزی که می تونه خوشگل بشه..."
طرحها ـ طرحهایی که ریناتا سه ماه قبل از مرگش رسم کرده بود، یک سال پیش از آنکه آنتونی دلا سالوا با مجموعه ی بارییر دو پاسیفیک دنیای مد را به وجد بیاورد. هفته ی گذشته، سل کوشیده بود برای یکی از همین طرحها، کتاب را از بین ببرد.
ــ نیو باهام حرف بزن.
زمزمه ی سل همچون فرمانی مصرانه در اتاق نفوذ کرد. در نیمه باز بود. در بیرون، نیو صدای توقف آسانسور را شنید. او کوشید لحنی عادی به خود بگیرد:
ــ داشتم به خودم می گفتم از نحوه ای که مجموعه ی بارییر دو پاسیفیک رو وارد مجموعه ی پاییزه ت کردی، خیلی خوشم میاد.
در آسانسور گشوده شد. صدای قدمهایی گنگ که راهرو را در می نوردید، به گوش رسید.
و صدای دوستانه ی سل:
ــ اجازه دادم زودتر برن. اونا برای آماده کردن مجموعه خیلی تلاش کردن. احتمالاً این زیباترین چیزیه که توی این سالها خلق کردم.
سل با لبخندی اطمینان بخش خطاب به نیو، به سمت پشت در پیش رفت. نور ملایم سایه ی او را روی دیوار انتهایی می انداخت، دیواری که کپی بارییر دو پاسیفیک روی آن کشیده شده بود.
نیو به دیوار نگریست و شال گردن روی مانکن را لمس کرد. او می خواست پاسخ بدهد اما هیچ صدایی از دهانش خارج نمی شد.
در به آرامی به عقب رانده شد. نیو دید که یک دست و لوله ی یک سلاح ظاهر شد. دنی با احتیاط وارد اتاق شد و کوشید آنان را پیدا کند. نیو دید که سل بی صدا جلو رفت و سلاحش را بلند کرد.
ادامه دارد...