جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

سرزمین مس




قدم زدم

نه در هیچستان

آنجا که سنگ نمک

چون گلی مدفون می گردد

که در کرانه ای که رودخانه ها از برف می زایند

و کوهستانی که گام هایم

احساس می تواند کرد.


درختان تاک لیانا

قلمرو سرزمین وحشی مرا

با بوسه هایی مرگبار به جنگل تنیده

پوست زهرآگین مس

و سنگ جهنم

مانند تندیسی سفید

گسترده تا من، تا تعلق من.


نه تنها آنها، که تاکستان ها، گیلاس ها

این هدیه های بهاری متعلق به من اند و من به آنها

چون دانه ای سیاه

در زمینی لم یزرع.



#شعر #پابلو_نرودا



-----------------------------------------------------

http://MyNote83.BlogSky.com

@Everything_83




نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد