بنفش رنگ پریده بود رنگ زندگی ام
از عشق بسیار
و من، چونان پرنده ای نابینا
در گنگی و دستپاچگی
این سوی و آن سوی پر می کشیدم
تا وقتی که به پنجره تو رسیدم ای مهربان!
و تو، صدای قلبی شکسته را شنیدی.
از میان ظلمات
به سوی سینه تو برخاستم
و در دستانت، می جنبیدم
و به شوق تو از دریا نشات می گرفتم.
که می تواند بگوید که تا چه پایه به تو مدیونم؟
دین من به تو آشکار است
چونان یه پشه آراکو.
عشق
این چیزی است که به تو مدیونم.
#شعر #پابلو_نرودا
-----------------------------------------------------
http://MyNote83.BlogSky.com
@Everything_83
قدم زدم
نه در هیچستان
آنجا که سنگ نمک
چون گلی مدفون می گردد
که در کرانه ای که رودخانه ها از برف می زایند
و کوهستانی که گام هایم
احساس می تواند کرد.
درختان تاک لیانا
قلمرو سرزمین وحشی مرا
با بوسه هایی مرگبار به جنگل تنیده
پوست زهرآگین مس
و سنگ جهنم
مانند تندیسی سفید
گسترده تا من، تا تعلق من.
نه تنها آنها، که تاکستان ها، گیلاس ها
این هدیه های بهاری متعلق به من اند و من به آنها
چون دانه ای سیاه
در زمینی لم یزرع.
#شعر #پابلو_نرودا
-----------------------------------------------------
http://MyNote83.BlogSky.com
@Everything_83
غم یعنی من
غم یعنی ما
ای عزیزترینم!
ما مگر چه می خواستیم که حقمان نبود؟
- تنها عشق
تا که دوست بداریم یکدیگر را
و از میان این همه درد
مقدر نبود که تنها
ما دو نفر، این چنین آزار شویم.
تا خودمان شویم:
"تو" و "من" را کم داشتیم
تو را برای بوسه ای
و مرا بحر نانی
آنها دشمن مان شدند
آنها که نه عشق ما را توانستند دید
نه هیچ عشق دیگری را.
آن بیچارگان
همچون صندلی های یک اتاق خالی
چون خاکستری، گردی
درهم تنیدند
تا صورتک های شوم شان
در شفقی محو شد.
#شعر #پابلو_نرودا
-----------------------------------------------------
http://MyNote83.BlogSky.com
@Everything_83
عشق درد خود را کشید
رشته خاری ایستا در پس پشت
و ما چشم بستیم تا جراحت
پیوندمان نگسلد.
این گریه نقصان چشمان تو نیست
دستانت بر آن شمشیر نشد
پاهای تو این جاده را در جستجو نبود
این حلاوت محزون
خود، راهش را به قلب تو باز نمود.
عشق، چونان یکی موج سترگ
ما را برد
تا در برخورد سنگی در هممان شکست
و آسیاب شدیم
چونان مشتی از آرد.
غم به دیگری درغلطید
تا در فصلی از نور
این بهار مجروح،
تقدیس شود.
#شعر #پابلو_نرودا
-----------------------------------------------------
http://MyNote83.BlogSky.com
@Everything_83
آنها که می خواستند مرا زخم زنند
تو را مجروح کردند
و بی خوابی ات،
تاوان شهامت ات شد.
ظهر داغ پیشانی ات را با سایه خواهم پوشاند
تا از هر آنچه تو نیستی
مطهر شوم.
رویاهایم را دنبال کنید
رد گامی جگرسوز را
که به ریشخند لبخندم نشسته است.
حسادت
کنون به جایی که من در آوازم
دندان هایش را از خشم به هم می ساید.
عشق زندگی سایه واری عطایم کرد
جامه هایی پوچ که مرا دنبال می کنند
لنگان
چونان مترسکی
با تسخری خونین.
#شعر #پابلو_نرودا
شاعر فقیر، شاعر بیچاره
که زندگی و مرگ هر دو به خاکش فکند.
به دار آویخته
در تجملی بی اعتنا
مجازاتی باشکوه و تدفینی همچون کشیدن کامل دندان ها.
و کنون گمنام
چون یکی ریگ به پشت اسب های متکبر کشیده می شود
به خواب می رود
بی سکوتی
یا آرامشی.
در مراسم تدفین اش
خوک و بوقلمون و سخنران های دیگر
میهمانی عزاداری خویش را جشن می گیرند
همان ها که اینک
شاعر را
از آن رو که قادر به گفتن نیست
تسخر می زنند
و دیگر
او با اشعارش اعتراض نمی کند.
#شعر #پابلو_نرودا
ادبیاتی از آهن
کشیده تیغ بر شاعری که چونان بیگانه ای
ناآشنای خیابان ها
سرگردان آواز می خواند
تا نترسد.
آه، من آکاردئونم را از جزایری طوفانی آورده ام
و دندان تیز ادبیات، پاهایم را درید
و ندانست که من با آواز
از تاریکی ها
بی تردید، گذر خواهم کرد.
به سوی تاب کودکی ام
به سوی جنگل سرد جنوب
به سوی آنجا که قلبم
از عطر خوش
پر شده باشد.
#شعر #پابلو_نرودا
دروغ می گویند
من ماه را گم نکرده ام.
آنها که آینده را
همچون صحرایی در جغرافیای سبز
پیش بینی می کنند
آنهایی که با زبان سرد
شایعه می پراکنند
هم آنهایند
که تمامی گلبرگ های جهان را
به قرنطینه بازجویی خواهند کرد.
پری دریایی افسانه ای بود که رفت
و من اکنون تمام مردم را دارم
گرچه آنها کاغذ هایم را پیوسته می جوند
و برای گیتارم
بخششی عمومی طرح می کنند.
خیره به چشم هایش گفتم:
خدنگ عشق تو، قلب مرا از هم درید
با این حال
عطر یاسی را که در پشت پاهایت جا گذاشته ای
خواهم بویید.
گمشده در شبی تاریک
با چراغی که چشم توست دوباره می رویم
و من پادشاه تمام تاریکی ها خواهم بود.
#پابلو_نرودا #شعر
نمک ابعاد بلورینش را به تو داد
تا از جواهر
تعبیری تازه به دست شود.
دست هایت
گویا در پگاهی
میان بستر رودی زاده شدند
تا مرا پاک کنند.
حسادت، رنج می برد تا سپری شود
و شعر من
یکایک
می غرد و می لولد
تا بمیرد.
تا می گویم عشق
جهان، با تمام کبوتر هایش فرو می افتد
و هر هجایی از من
بهاری می شود
بهاری که شکوفه می زاید
و شکوفه ای که بستر تو خواهد بود.
تو را می نگرم که چونان برگ در کنارم خفته ای
درخزانی که زیباترین بهار را
به زیبایی
شرمگین می کند.
خورشید جوانه هایش را به صورت تو می فرستد
و من نگاه می کنم به بهشتی که تویی
و گام هایت
مرا با زندگی آشنا می کنند.
ماتیلده!
عشق من!
ای دیهیم افتخار
به شعر من خوش آمدی!
#شعر #پابلو_نرودا
ذهنی روشن
ابلیسی توانا
و ظهری کامل.
ما آخرین بازماندگان عشقیم
تنهای تنها
دور از هذیان های شهر وحشی
چونان خطی از زمان
که منحنی پرواز فاخته ای را
تصویر می کند.
من و تو
ما، سرانجام بهشتی ساختیم
تا عشق در این میانه
برهنه زندگی کند.
تصمیمی سخت تر از اندیشه پتکی
به فنجان هامان سرازیر شد
تا آن دو جفت
"ذهن و عشق"
در ما، به توازن رسیدند
و این شفافیت
تنها از این روست.
#شعر #پابلو_نرودا
تیغ
لیوانی شکسته
و اشک
آنها تمام روز را به سعادت انگبین رشک بردند.
برج ها و دیوار ها
چونان مزدوری
آرامش پلک ها را می شکنند.
اندوه، اوج می گیرد
اندوه، افول می کند
و زندگی
در سایه افت و خیزی چنین
معنی می شود.
بی اندوه
نه تولدی، نه سقفی
هیچ اتفاقی نیست
و ما مجبوریم لحاظش کنیم.
فریادی از پسین دل
هیچ کمکی به هیچ عشقی نخواهد کرد
حتی به رختخوابی نرم
دور از طاعون زده ای
و نه حتی به فاتحی که جنگ را
یکسره برده باشد.
#شعر #پابلو_نرودا
- نان و عشق و شراب
- نیاز های مرد و زنی که یکدیگر را طلب می کنند
و زندگی در صلحی مدور
آن چنان که آتشی خشن
برای ساختن نوری، زبانه می کشد.
درود بر دست های تو باد
آنگاه که پر می کشند به سوی من
که سپیدی شان آوازم
و بوسه هاشان حیات من است.
پاهایت رودی از تداوم
چونان رقاصه ای که با جاروبی می آویزد.
امروز در رگ هایم، خون تو جاری است
جریانی لطیف
ساده
و ابدی.
#شعر #پابلو_نرودا
وقتی تو می خوانی مرا
وقتی تو آوازم می کنی
صدایت
لایه ای از دانه روز برمی دارد
و پرندگان زمستانی
هم آوایت می شوند.
گوش دریا
پر است از زنگ و زنجیر و زنجره
از موج و اوج و حضیض
و من
پرم از تو
وقتی تو آوازم می کنی.
#شعر #پابلو_نرودا
خنده ات
درختی است ترک خورده از تندری
نقره ای تحفه از آسمان.
خنده ات
مولود سرزمینی است برف آگین
که تا خورشید را آب می کند.
آه ای بانوی کوهستان!
ای آتشفشان شیلیایی!
با خنده ات
از میان تاریکی و شب
تا روز و عسل برمی تابی
و از میان درختان
پرندگان را
پر می دهی به سوی همیشه.
#شعر #پابلو_نرودا
خنده ات چونان یکی شاهین
از کوهی سنگی فرود آمد.
آه دختر آسمان!
در من رخنه کن که جهان
با تلالوات خواهد شکافت.
رخنه کن در من
چونان ژاله ای، الماسی
تا انفجار تو
خورشید را نورانی کند
و میخک ها در بدر
مشتعل شوند.
بگذار خنده ات
چونان یکی شاهین
فرود آید از کوهی
به پایه ای که منم.
#شعر #پابلو_نرودا
و اکنون این
امروز است
دیروز رفت
در هاله ای از غبار و چشم خواب آلود
و فردا
با جای پای سبز در راه است.
عشق من!
ای ارتعاش زمان
بر پود نور
هیچ کس نمی تواند رودخانه دست هایت را
چشم هایت را
بر من ببندد
آنگاه که خواب آلوده اند.
آسمان
بال هایش را بر تو خواهد چید
تا به بازوان مَنَت بسپارد.
و من
به خاطر تو و دریا و آسمان و زمان
به خاطر پوست گندمی ات
و کلامت
آواز خواهم خواند.
#شعر #پابلو_نرودا
دو دلداده
نان طبخ می کنند
و ماه
به چمنزار درمی غلطد.
آن دو
چونان دو روح
با هم به پرواز درمی آیند
و در حال برخاستن
خورشیدی را در رختخواب خود
برجای خواهند نهاد.
از میان تمام حقایق لامحال
نه با طناب
که با عطر خود
روز را به بردگی خویش
وادار می کنند.
#شعر #پابلو_نرودا
به گذشته می اندیشم
جایی که تو
میان شاخه ای نشسته ای
و آرام
به میوه ای بدل می شوی.
جایی که ریشه ات، شیره زمین را می نوشد
و سرود بوسه ات
هجاهای یک ترانه را بخش می کند.
عطر تو
به تندیسی از یک بوسه بدل می شود
و آفتاب و زمین
سوگندهاشان را به جا می آورند
در برابرت.
میان شاخه ها، گیسوی تو را خواهم شناخت
و چهره ات را
که در دل برگی تصویر می شود.
و تو
تا نزدیکی عطش من
گلبرگ هایی خواهی آورد
و دهانم
با طعم تو آگین می شود
با بوسه و خونت
که توامان، میوه ای است مرا
از باغچه ای که عاشقانش
در آرزویند.
#شعر #پابلو_نرودا
از لحظه ای که با شب هم بستر شدم
از میان تمامی ستارگان
چشمان تو را
تنها چشمان تو را برگزیدم
و از تمامی رودخانه ها
اشکت را.
از تمامی امواج
یکی
تنها یکی:
موج تفکیک ناپذیر اندام تو را.
گیسوانت
تار به تار
مو به مو از آن من ِ باد
و از تمامی سرزمین ها
تنها قلب وحشی تو
موطنم.
#شعر #پابلو_نرودا
ترکم مکن
حتی برای یک روز
زان رو که به انتظار
ایستگاهی متروک خواهم بود
خالی از قطار.
ترکم مکن
حتی برای ساعتی
که دلتنگی، چون بارانی
به آوارم فرو خواهد ریخت
و غبار
چون هاله ای.
جای پاهایت به شن ها
امیدم می دهد
و مژگانت، آرامشم.
عزیزترین!
ترکم مکن، حتی برای ثانیه ای.
وقتی تو نیستی
سرگردان، سرگشته این سوال مداومم
که بازخواهی گشت آیا؟
#شعر #پابلو_نرودا