ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
درختان لیمو
گوش فرا ده! شاعران نامدار
تنها در میان گیاهانی با نام هایی نا آشنا:
شمشاد و کنگر گام بر می دارند و بس! ...
حال آن که من به سهم خویش،
خیابان هایی را ترجیح می دهم
که به جوی هایی پوشیده از علفزار منتهی می شوند:
آنجا که پسرک هایی با جستجو درون آبگیرهایی
نیمه خشکیده، گاه به صید ِ مارماهی ِ لاغری
موفق می گردند ... کوره راه های مارپیچی و باریکی
که میان دامنه ها پیش می روند، در میان ساقه های
نیشکر فرو می روند، و در میان تنه های درختان لیمو حضور
می یابند ... چه بهتر که شادمانی پرندگان، سیراب،
و کاملاً در آبی ِ آسمان فرو بلعیده شود ...
زمزه ی ترکه های دوستانه،
در هوایی که به سختی جریان یافته است،
واضح تر به گوش می رسد، و حواس را
با همین رایحه ی جدا ناشدنی از زمین آکنده می سازد،
و لطافت ِ ناآرامی را در سینه فرو می بارد...
اینجا با معجره ای، جنگ ِ پر شور ِ احساسات متنوع،
به آرامی گراییده است؛ اینجا، حتی به ما فقرای
تهیدست نیز، سهمی از ثروت و غنا نصیب می گردد،
و این همانا رایحه ی درختان لیموست ...!
بنگر چگونه در این سکوت های خاموش،
که همه چیز تسلیم محض می گردد، و گویی
آماده است تا واپسین راز ِ خویش را فاش سازد،
آدمی گاه تا به اندازه ای انتظار دارد
به کشف اشتباهی از طبیعت نائل آید:
نقطه ی پایانی ِ عالم، حلقه ای معیوب، نخی گره گشاینده
که سرانجام ما را در دل ِ حقیقی جای می بخشد.
آن هنگام که روز، بیش از هر زمان
در سستی به سر می برد، دیده ها به هر سو می گردد،
و در عطری که به هر سو پخش می شود،
ذهن به کند و کاو می نشیند،
هماهنگی می یابد و جدایی می آفریند ...
سکوت هایی که در آن ها،
آدمی با دور شدن هر سایه ی بشری،
الهیتی پریشان خاطر را مشاهده می کند.
اما خیال پردازی از میان می رود، و زمان دیگر بار،
ما را به شهرهای پرهیاهویمان باز می گرداند: جایی
که آبی ِ آسمان تنها در لکه هایی، در نقطه ای بالا،
میان سردرها ظاهر می گردد...
آن گاه باران فرو می بارد و زمین را می فرساید،
و زمستان کسالت آور بر روی شیروانی ها
سنگینی می کند، روشنایی خست می ورزد،
و روح را به تلخی می گرایاند...
تا سرانجام روزی، از میان دروازه ای نیمه بسته
در میان شاخ و برگ های حیاطی،
رنگ زرد ی لیموها به درخشیدن می پردازد،
و یخ ِ دل ذوب می شود،
و ترانه هایشان،
از درون شیپورهای زرین ِ روشنایی ِ آفتاب،
به درون ِ سینه جاری می شوند ...
شاعر: اوزنیو مُنتاله
شعر ایتالیایی
مترجم: فریده مهدوی دامغانی