جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

لحظه ی گمشده





مرداب اتاقم کدر شده بود

و من زمزمه ی خون را در رگ هایم می شنیدم.

زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت.

این تاریکی، طرح وجودم را روشن می کرد.



در باز شد

و او با فانوسش به درون وزید.

زیبایی رها شده ای بود

و من دیده براهش بودم:

رویای بی شکل زندگی ام بود.

عطری در چشمم زمزمه کرد.

رگ هایم از تپش افتاد.

همه ی رشته هایی که مرا به من نشان می داد

در شعله ی فانوسش سوخت:

زمان در من نمی گذشت.

شور برهنه ای بودم.



او فانوسش را به فضا آویخت.

مرا در روشن ها می جست.

تار و پود اتاقم را پیمود

و به من ره نیافت.

نسیمی شعله ی فانوس را نوشید.



وزشی می گذشت

و من در طرحی جا می گرفتم،

در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم.

پیدا، برای که؟

او دیگر نبود.

آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟

عطری در گرمی رگ هایم جابجا می شد.

حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد

و من چه بیهوده مکان را می کاوم:

آنی گم شده بود.


- سهراب سپهری -


#شعر #سهراب_سپهری






برکه و آیینه



موجی غم را به لرزش نی‌ها داد.

غم را از لرزش نی‌ها چیدم، به تارم بر آمدم، 

به آیینه رسیدم.

غم از دستم در آیینه رها شد: خواب آیینه شکست.

از تارم فرود آمدم، میان برکه و آیینه، 

گویا گریستم...


- سهراب سپهری -


#شعر #سهراب_سپهری



همیشه فاصله ای هست

 

 


 

همیشه فاصله ای هست

 

- خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست.

- نه، وصل ممکن نیست،

همیشه فاصله ای هست.

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،

همیشه فاصله ای هست.

دچار باید بود

وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.

و عشق

صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هایی که

- غرق ابهامند.

- نه،

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.

همیشه عاشق تنهاست.

 

«سهراب سپهری»

 

 

 

 

شب تنهایی خوب – سهراب سپهری

 

 

 

 

 

 

 

شب تنهایی خوب – سهراب سپهری

 

گوش کن، دورترین مرغ جهان می‌خواند.

شب سلیس است، و یکدست، و باز.

شمعدانی ها

و صدا دارترین شاخه ی فصل، ماه را می‌شنوند.

 

پلکان جلو ساختمان،

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم،

 

گوش کن، جاده صدا می‌زند از دور قدم های ترا.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک ها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا.

و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام ترا، مثل یک قطعه ی آواز به خود

جذب کنند.

پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق

تر است.

 

ـ سهراب سپهری ـ