جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

اشک مهتاب – مهدی سهیلی

 

 See the source image

 

اشک مهتاب – مهدی سهیلی

 

تو دیروز، بر چشم من، چشم بستی

به صد ناز، در دیده ی من نشستی

مرا با دو چشمی‌که آتشفشان بود –

نگه کردی و خنده بر لب شکستی

زچشم سیه مست ناز آفرینت –

به جان و تنم، مستی ِ خواب می‌ریخت

نگاهت چو می‌تافت بر دیده ی من

به شام دلم موج مهتاب می‌ریخت

*

چو لبخند روی لبت موج می‌زد –

دل من از آن موج، توفانسرا بود

چو نسرینه اندام تو، تاب می‌خورد

مرا حیرت از شاهکار خدا بود

*

پی نوشخندی چو لب می‌گشودی –

به دندان تو بود، لطف سپیده

ندانم که الماس ِ دندان نما بود

و یا اشک مهتاب، بر گل چکیده؟

*

بسی رفتم و بی مستی عشق بودم

به چشمت قسم، مستی از سر گرفتم

تو دیشب نبودی، خیالت گواه است –

که او را به جای تو در بر گرفتم

پس از این، دلم بی تو چون گور سرد است

بیا بخت من شو، در آغوش من باش

مرو،‌بی تو شبهای من بی ستاره است

تو پروین شبهای خاموش من باش.

 

- مهدی سهیلی -

 

#مهدی_سهیلی #شعر

 

 

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد