جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

به دادم برسید

 

دست و بال غزلم سوخت به دادم برسید

شعرِ همچون عسلم سوخت به دادم برسید

ناخدا شد دلم و تا بَلَم انداخت به آب

آتش آمد بَلَمم سوخت به دادم برسید

بر تنِ کاغذِ بَرفینه نوشتم: «فریاد»

از تب غم، قلمم سوخت به دادم برسید

پا نهادم به مسیری که به دریا می‌ریخت

گام اول، قدمم سوخت به دادم برسید

خواستم از دل تنگم مَثَلی بِنویسم

بیت ضرب المثلم سوخت به دادم برسید

گفتم از بخت خودم شِکوه کنم یا... ناگاه

بخت کور و کچم سوخت به دادم برسید

 

 

بازی با دکمه‌ی توفان

سامان سپنتا

 

#شعر #سامان_سپنتا


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد