جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

ناز کوچک

 

 

 

با ناز کوچکی که به اجرا گذاشتی

لی لی به لای لای دل ما گذاشتی

بس بود مثل تو زیبا ولی نبود

آن شیوه را که تو به تماشا گذاشتی

پهنای قلب ما که مکان تو را نداشت

خود را تکانده رو به درازا گذاشتی

دیدی کم است لاله‌ی لب‌ها به صورتت

با یک قلم، دو دیده‌ی شهلا گذاشتی

گفتی: ببند چشم و ببشمار تابه دَه

در بسته‌ای و هدیه نمودی به قلب من

با این عمل مرا به ثرّیا گذاشتی

مجنون گذاشتی تو مرا نام و بعد از آن

بر خویش نامِ نامی ِ لیلا گذاشتی

وقتی که گفتمت سخن از زندگی بگو

رفتی و روی حرف دلم پا گذاشتی

آوَخ! چه سخت دل به وجود تو باختم!

آوَخ! چه ساده سر به سر ما گذاشتی!

 

 

بازی با دکمه‌ی توفان

سامان سپنتا

 

#شعر #سامان_سپنتا

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد