جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

مـَعبَـر




در معبر چشمان تو گل می‌ریزم

خاک قدمت را به کفم می‌بیزم

نومیدم اگر کنی می‌آیم خود را

از حلقه‌ی گیسوی تو می‌آویزم




بازی با دکمه‌ی توفان

سامان سپنتا


#شعر #سامان_سپنتا




نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد