
بدون آینده
اوچیها ساسوکه: رویای من، آینده نداره ... رویای من تو گذشته هستش ... فقط اون جا وجود داره ...
منبع: مانگا ناروتو
#Manga #Naruto #Manga_Dialog #Uchiha_Sasuke
گذشته
اوچیها ساسوکه: جایی که هدفم وجود داره، آینده نیست. گذشته ست ... جایی که همیشه میمونم ...
منبع: مانگا ناروتو
#Manga #Naruto #Manga_Dialog #Uchiha_Sasuke
روشنایی
من به تاریکی پشت کردم ... و دیگر هرگز بدان رو نخوانم کرد ... و اکنون، تنها راه پیش روی من، راه روشنایی ست!
منبع: احتمالا مانگا ناروتو
#Manga #Naruto #Manga_Dialog
« معرفی نرم افزار »
Kiss MyImage 1.0 ابزاری کوچک و ساده برای انجام ویرایش های سریع تصاویر
Kiss MyImage نرم افزاری جدید, کوچک و در عین حال مفید برای انجام ویرایش های مورد نیاز و سریع بر روی فایلهای تصویریست. بنابراین با استفاده از این محصول مناسب نیازی نیست برای انجام ویرایش های کوچک مانند تغییر سایز تصاویر , تغییر حجم و...آنها از نرم افزار های بزرگ ویرایشی تصویر اتسفاده کنید.
Kiss MyImage قادر است به:
سایز تصاویر را به صورت تکی , گروهی , تمامیفایهای یک پوشه و یا تمامیفایلهای چندین پوشه تغییر دهد. / ذخیره ی تصاویر به صورت خودکار در همان فولدرهای منبع. / ذخیره کردن به فرمتهای مختلف. / تعیین پیکسل تصاویر. / تعیین سایز فایل یا فایلهای حاصل که بیش از این مقدار یا کمتر از این مقدار نباشد. / تعیین کیفیت فایل یا فایلهای حاصل. و....
جزییات کاملتر..... / دانلود کنید نسخه ی 1.01 را با حجم 0.7 مگابایت / تصاویری از محیط نرم افزار / English Explanations / منبع
سریال نسخه ی 1.01 نرم افزار:
Name: Bauer Lindemann
Key: 3054bd69b54f2134f5aa0e94ed9734d277f0
« لینک دونی »
ستاره هایی که خاموش میشوند...
پاریس زیر پوشش اینترنت بیسیم رایگان
راز مشکلات امنیتی نرم افزار آفیس فاش شد
یک سرویس وبلاگ امکان آگاهی از به روز شدن وبلاگها با ایمیل را فراهم کرد
به زودی نخستین رایتر دیسک نوری روانه بازار میشود
یاهو خدمات جدیدی را به کاربران ارایه میدهد
همه ی آقایون نامرد هستن... حقه باز ها.... نامرد هااااااااااااااااااااااااا
دعوت نامه ی سایت Box.Net، برای گرفتن یک گیگابایت فضای رایگان، برای آپلود کردن فایلها.
دعوت نامه ی سایت Hover Spot، یه جور سایت دوست یابی است...
مجموعه ای از 60 قالب زیبای فلش برای استفاده طراحان سایت و وبلاگ
مجموعه 3000 سورس کد جاوا اسکریپت به صورت دسته بندی شده با توضیح انگلیسی
نرم افزاری جهت ار بین بردن انواع ویروسهای اینترنتی
این برنامه desktop شما را به یک آکواریم زیبا تبدیل مینماید.
به وسیله این فایل بارش برف را در desktop خود مشاهده کنید.
« موسیقی »
مجرم ( با صدای حسین استیری )
برای دانلود، روی هر یک از لینکهای بالا کلیک سمت راست نموده و Save Target As را بزنید.
« بزرگان »
- حیف است که میل و خواهشی داشته باشیم که ذلیل مان کند. امام صادق ( ع )
- کسی که دارای عزمیراسخ است، جهان را مطابق میل خویش عوض میکند. گوته
« ویژه نامه »
+ ویژه نامه شهادت حضرت زهرا ( س )
+ مردی به بزرگی یک امت (ویژه نامه شهادت شهید دکتر بهشتی)
+ ویژه نامه ی شهادت دکتر مصطفی چمران
+ ویژه نامه جام جهانی 2006 آلمان
یکی می گفت : با آدم ( احمق ) دهن به دهن بذاری ، مثل این می مونه که یه ملاقه گنده گرفته باشی دستت و با اون ، محتویات یه سطل آشغال ِ پر رو به هم بزنی .
چه بووووووووووووووووووووووووووویییییییییییییییییییییییی ... !!!!
اگه نمی خوایی بوش گندش همه جا رو پُر کنه ، حرفو کوتاه کن .... درشو ببند !
همون آدم می گفت : یه شیشه عطر باش ! اگه احمقی هم بهت لگد زد و شکستی ، بوی ِ خوشِت همه جا رو پُر می کنه .... !
اگر از احوال این جانت خواسته باشی ملالی ... هست !
از تو چه پنهان دوری تو شده تمام زندگی من ، پس زندگی من جز ملال نیست .
این از حال ... از بال هم اگر می پرسی که باید بگویم هیچ بالی به تازگی ِ بال ِ من نمانده است . بس که آن را نو نگاه داشته ام . فقط مشکل این است که این بالها دیگر به درد پرواز نمی خورند ... فقط به درد عکاسانی می خورد که از پرنده های قفسی عکس می گیرند .
نمی دانم چرا وقت رفتن بالهای مرا قیچی نکردی که لااقل خیالم راحت باشد بال ندارم . حالا توی این قفس با این بالها که بر شانه هایم سنگینی می کند چه کنم ؟
دفتر خاطراتم را به عنکبوتهای آواره سپرده ام . گفتم حالا که به درد ثبت خاطره های مشترکمان نمی خورد ، لااقل سامانی باشد برای عنکبوتها .
راستی آخرین خاطره ی مشترکمان یادت می آید ؟ تو دستی تکان دادی و زندگی من متوقف شد ...
روزهایم را به وارسی پنجره ، در جستجوی قاصدک ها می گذرانم و شبها ... آه ...
نامه ی خوبی نیست ... باید پاره اش کنم ... ببینم جایی اسمت را ننوشته باشم ...
وقتی که بارون میاد
هر چند تا از قطرات را که تونستی بگیری تووی ِ دستات
به همون اندازه منو دوست داری
اما
هر چند تا که نتونستی بگیری ، به همون اندازه ، من دوستت دارم ...
چند دقیقه وقت داری ... تا به من نگاه کنی
به من
به چشمانم
و به قلبی که تنها برای تو می تپد
این شب و ... این باران و ... این تو
چند دقیقه دیگر وقت داری ... تا به من نگاه کنی
پیش از آنکه کاملاً تمام شود ...
- آنتوان سنت اگزوپری -
# غم نامه ی هجران #

عکس : http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/Pic01.jpg
اماما!... ای کلامت موزون، ای پیامت میزان،
ای حاضر عصر غیبت، ای بار یافته به حضور!
بعد از تو، خاطره محزون است.
بعد از تو، خاطرمان خون است.
بعد از تو، واژه تهیدست است.
در سوگ تو، عقل، مجنون است.
عجیب نیست که "خرداد" داغ ما را در آن سوگ بزرگ تازه کند و همواره دست در دامن حسرت و غم داشته باشیم و در فراق تو، که معجون "عرفان و جهاد" و آمیخته ای از" اشک و سلاح " بودی ، همچنان غمی سنگین و جانی غمگین داشته باشیم!
اماما! از آن جهان، دل های داغدار ما را به دعای خیری تسلا بخش.
عکس اول : http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/Pic01.jpg
عکس دوم : http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/Pic02.jpg
شخصیت استثنایی و ممتاز
خصوصیات امام، استثنایى و ممتاز و بىنظیر است و هرچه در ابعاد شخصیت ایشان تأمل کنیم، این استثنا و امتیاز را بهتر و بیشتر مىیابیم. حال که این داغ بزرگ، دلهاى ما را گداخته است و غم سنگینى قلبهاى ما را مىفشارد، خلأ وجود او را بیشتر احساس مىکنیم....
فرازی از بیانات مقام معظم رهبری در مراسم بیعت نخست وزیر و هیئت وزیران 16/3/1368
محو در ارادهی
الهی و تکلیف شرعی
شخصیت امام تا حد بسیار زیادى به اهمیت و عظمت آرمانهاى او مربوط مىشد. او با همت بلندى که داشت، هدفهاى بسیار عظیمى را انتخاب مىکرد. تصور این هدفها، براى آدمهاى معمولى دشوار بود و مىپنداشتند آن هدفهاى والا، دستنیافتنى هستند؛ لیکن همت بلند و ایمان و توکل و خستگىناپذیرى و استعدادهاى فراوان و تواناییهاى اعجابانگیزى که در وجود این مرد بزرگ نهفته بود، به کار مىافتاد و در سمت هدفهاى مورد نظرش پیش مىرفت و ناگهان همه مىدیدند که آن هدفها محقق شدهاند.
نقطهى اساسى کار او، این بود که در ارادهى الهى و تکلیف شرعى محو مىشد. هیچ چیز برایش غیر از انجام تکلیف، مطرح نبود. واقعاً او مصداق ایمان و عمل صالح بود. ایمانش به استحکام کوهها مىمانست و عمل صالحش با خستگىناپذیرىِ باورنکردنى توأم بود. آنچنان در تداوم عمل صبور و کوشا بود که انسان را دچار حیرت مىکرد. به همین خاطر، هدفهاى بزرگ قابل وصول شد و دست یافتن به قلهها امکانپذیر گردید.
فرازی از بیانات مقام معظم رهبری در مراسم بیعت نخست وزیر و هیئت وزیران 16/3/1368
شخصیتی عظیم
با جامع صفات
شخصیت عظیم رهبر کبیر و امام عزیز ما، حقاً و انصافاً پس از پیامبران خدا و اولیاى معصومین، با هیچ شخصیت دیگرى قابل مقایسه نبود. او ودیعهى خدا در دست ما، حجت خدا بر ما، و نشانهى عظمت الهى بود. وقتى انسان او را مىدید، عظمت بزرگان دین را باور مىکرد. ما نمىتوانیم عظمت پیامبر(ص)، امیرالمؤمنین(ع)، سیّدالشّهداء(ع)، امام صادق(ع) و بقیهى اولیا را حتّى درست تصور کنیم؛ ذهن ما کوچکتر از آن است که بتواند عظمت شخصیت آن بزرگمردان را در خود بگنجاند و تصور کند؛ اما وقتى انسان مىدید شخصیتى با عظمت امام عزیزمان و با آن همه ابعاد گوناگون: ایمان قوى، عقل کامل، داراى حکمت، هوشمندى، صبر و حلم و متانت، صدق و صفا، زهد و بىاعتنایى به زخارف دنیا، تقوا و ورع و خداترسى و عبودیت مخلصانه براى خدا، دستنیافتنى است، و مشاهده مىکرد که همین شخصیت عظیم، چگونه در برابر آن خورشیدهاى فروزان آسمان ولایت، اظهار کوچکى و تواضع و خاکسارى مىکند و خودش را در مقابل آنها ذرهیى به حساب مىآورد، آنوقت انسان مىفهمید که پیامبران و اولیاى معصومین(ع) چهقدر بزرگ بودند.
فرازی بیانات مقام معظم رهبری در مراسم بیعت گروهی از فرماندهان و اعضای سپاه 17/3/1368
فاتح فتح الفتوح
در پیامى به مناسبت یکى از فتوحات ارزندهى شما در جبهه فرمودند: فتحالفتوح، عبارت از ساختن اینگونه انسانها و جوانهاست. در حقیقت، فاتح این فتحالفتوح، خود او بود. او بود که این انسانها را ساخت. او بود که این فضا را مهیا کرد. او بود که مسیر را به وجود آورد. او بود که ارزشهاى اسلامى را بعد از انزوا و خمول، دوباره احیا کرد. میراث او، همین ارزشها و همین جمهورى اسلامى است. هر کدام از ما در هر مسؤولیتى که هستیم، عشق و محبت وافرمان را به آن عزیز، باید در حفظ و تداوم ارزشها و نظام جمهورى اسلامى مجسم کنیم.
فرازی از بیانات مقام معظم رهبری در مراسم بیعت گروهی از فرماندهان و اعضای سپاه 17/3/1368
عبد صالح و نیایشگر گریان نیمه شبها
شخصیتى آنچنان بزرگ بود که در میان
بزرگان و رهبران جهان و تاریخ، به جز
انبیا و اولیاى معصومین(علیهمالسّلام)، به دشوارى مىتوان
کسى را با این ابعاد و این خصوصیات تصور کرد.
آن بزرگوار، قوّت ایمان را با
عمل صالح، و ارادهى پولادین را با همت بلند، و شجاعت اخلاقى را با حزم و حکمت، و صراحت لهجه و بیان را با صدق و متانت، و صفاى
معنوى و روحانى را با هوشمندى و کیاست،
و تقوا و ورع را با سرعت و قاطعیت، و ابهت و صلابت رهبرى را با رقت و عطوفت و خلاصه بسى خصال نفیس و کمیاب را که مجموعهى
آن در قرنها و قرنها بندرت ممکن است در
انسان بزرگى جمع شود، همه و همه را با هم داشت. الحق شخصیت آن عزیز یگانه، شخصیتى دستنیافتنى، و جایگاه والاى انسانى او،
جایگاهى دور از تصور و اساطیرگونه بود.
او، رهبر و پدر و معلم و مراد و محبوب ملت ایران و امید روشن همهى مستضعفان جهان و بخصوص مسلمانان بود. او، عبد صالح و بندهى خاضع خدا و نیایشگر گریان نیمهشبها و روح بزرگ زمان ما بود. او، الگوى کامل یک مسلمان و نمونهى بارز یک رهبر اسلامى بود. او، به اسلام عزت بخشید و پرچم قرآن را در جهان به اهتزاز درآورد. او، ملت ایران را از اسارت بیگانگان نجات داد و به آنان غرور و شخصیت و خودباورى بخشید. و او، صلاى استقلال و آزادگى را در سراسر جهان سرداد و امید را در دلهاى ملل تحت ستم جهان زنده کرد. و او، در عصرى که همهى دستهاى قدرتمند سیاسى براى منزوى کردن دین و معنویت و ارزشهاى اخلاقى تلاش مىکردند، نظامى بر اساس دین و معنویت و ارزشهاى اخلاقى پدید آورد و دولت و سیاستى اسلامى بنیان نهاد. و او، جمهورى اسلامى را ده سال در میان طوفانهاى سهمگین و حوادث سرنوشتساز، قدرتمندانه اداره و حراست و هدایت کرد و به نقطهیى مطمئن رسانید. ده سال رهبرى او براى مردم و مدیران ما، یادگارى فراموشنشدنى و ذخیرهیى بس گرانبهاست.
فرازی از پیام به ملت شریف ایران در تجلیل از امام امّت 18/3/1368
امیر بر هویها و خواهشها
حقیقتاً براى انسان بزرگ و شخصیت بىنظیرى مثل امام عزیز و بزرگوارمان، جا دارد که برگزیدهترین انسانها و هوشمندترین ذهنها و صافترین و پاکترین دلها و جانها، از احساس تعظیم و تکریم سرشار شوند. فرق است میان شخصیتى که به خاطر مقام و سمت ظاهریش مورد احترام و تجلیل واقع مىشود، و کسى که شخصیت و عظمت و عمق وجود و آراستگیهاى گوناگون او، هر انسان بزرگ و قوى و هوشمندى را به تعظیم و تجلیل و ستایش و تکریم وادار مىکند. امام عزیز ما، از این نوع انسانها بود.
امام(ره)، خصلتهاى گوناگونى داشت: بسیار خردمند و عاقل و متواضع و هوشیار و زیرک و بیدار و قاطع و رئوف و خویشتندار و متقى بود. نمىشد حقیقتى را در چشم او واژگونه جلوه داد. داراى ارادهیى پولادین بود و هیچ مانعى نمىتوانست او را از حرکت باز دارد. انسانى بسیار دلرحم و رقیق بود؛ چه در هنگام مناجات با خدا که از خود بىخود مىشد، و چه در هنگام برخورد با نقطههایى از زندگى انسانها که بهطور طبیعى دلها را به عطوفت و رأفت وادار مىکند. انگیزههاى نفسانى، جاذبههاى مادّى، هوىها و هوسها، نمىتوانست به قلهى رفیع وجود باتقواى او دستاندازى کند. او امیر هوىها و خواهشهاى خود بود؛ ولى خواهشها بر او حکومت نمىکردند. صبور و بردبار بود و سختترین حوادث در اقیانوس عظیم وجود او، تلاطم ایجاد نمىکرد.
دشمن شناسی،
دوست شناسی
امام خصوصیات ممتاز فردى خیلى داشت؛ اما توفیقات او بالاتر از آن بود که به خصوصیات فردى یک انسان - هرچه هم بالا - متکى باشد. شجاعت و آگاهى و عقل و تدبیر و دوراندیشى امام بسیار ممتاز بود - در اینها هیچ شکى نیست - اما توفیقاتى که آن بزرگوار به دست آورد، خیلى بالاتر از این است که به شجاعت و عقل و تدبیر و آیندهنگرى زیاد یک انسان متکى باشد.
آن توفیقها از جاى دیگر نشأت
مىگرفت، که در درجهى اول از اخلاص
او ناشى مىشد؛ «مخلصین له الدّین». مخلص خدا بود و کار را فقط براى او - ولاغیر - انجام مىداد. لذا اگر همهى دنیا هم
در مقابل او قرار مىگرفتند و از او چیزى
مىخواستند که مورد رضاى خدا نبود، انجام نمىداد.
در درجهى دوم، توکل و حسن
ظن به خدا داشت. هیچ کارى در نظر او خارج از قدرت الهى نبود. کارهاى بزرگ، حرکتهاى عظیم، کندن کوههاى راسخ و جبال راسیات
براى او میسور بود؛ چون عقیده داشت که
به خدا متکى است و خدا او را کمک مىکند؛ و چون به خدا توکل داشت، لذا با حسن ظن مىنگریست.
امام دو خصوصیت دیگر هم داشت، که این هم جز با نورانیت الهى ممکن نبود، و آن عبارت بود از: دشمنشناسى و دوستشناسى. در شناخت دشمنها و دوستها اشتباه نکرد. از اول دشمنها را شناخت و آنها را اعلام کرد و تا آخر هم در مقابلشان ایستاد، و نیز از اول دوستها را شناخت و آنها را اعلام کرد و تا آخر هم از دوستى آنها منتفع شد.
فرازی از خطبههای نماز جمعه 23/4/1368
برخورداری از روحیه حسینی
در تمام عمر ده ساله حیات مبارک امام رضوان اللَّه تعالى علیه، پس از پیروزى انقلاب، یک لحظه اتّفاق نیفتاد که او به خاطر سنگینىِ بارِ تهدیدِ دشمن، در هر بُعدى از ابعاد، دچار تردید شود. این، یعنى همان برخوردارى از روحیه حسینى.
جنگ، تلفات دارد. جان یک انسان، براى امام خیلى عزیز بود. امام بزرگوار، گاهى براى انسانى که رنج مىبُرد، اشک مىریخت و یا در چشمانش اشک جمع مىشد! ما بارها این حالت را در امام مشاهده کرده بودیم. انسانى رحیم و عطوف، داراى دلى سرشار از محبّت و انسانیت بود. اما همین دل سرشار از محبّت، در مقابل تهدید شهرها به بمباران هوایى، پایش نلرزید و نلغزید. از راهْ برنگشت و عقبنشینى نکرد. همه دشمنان انقلاب در طول این ده سال، فهمیدند و تجربه کردند که امام را نمىشود ترساند. این، نعمت بسیار بزرگى است که دشمن احساس کند عنصرى چون امام، با ترس و تهدید از میدان خارج نمىشود. امام، با منش و شخصیت درخشان خود، کارى کرد که همه در دنیا، این نکته را فهمیدند. فهمیدند که این مرد را از میدان نمىشود خارج کرد؛ تهدید نمىشود کرد؛ با فشار و با تهدیدهاى عملى هم نمىشود او را از راه خود منصرف کرد. لذا مجبور شدند خودشان را با انقلاب تطبیق دهند...
فرازی از بیانات مقام معظم رهبری در اجتماع پر شکوه زائران مرقد امام خمینی (ره)14/3/1375
عکس اول : http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/Pic01.jpg
عکس دوم : http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/Pic04.jpg
عکس ها :
http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/08.jpg
http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/01.jpg
http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/05.jpg
http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/07.jpg
http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/04.jpg
http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/10.jpg
عکس اول : http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/Pic01.jpg
عکس دوم : http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/Pic03.jpg
... آن روزى که در مجلس خبرگان، بعد از رحلت امام رضواناللَّهعلیه - آن روزِ اوّل که بنده هم عضو مجلس خبرگان بودم - بحث کردند چه کسى را انتخاب کنیم و بالاخره اسم این بندهى حقیر به میان آمد و اتّفاق کردند بر اینکه این موجود حقیر ضعیف را به این منصب خطیر انتخاب کنند، من مخالفت کردم؛ مخالفت جدّى کردم. نه اینکه مىخواستم تعارف کنم؛ نه. او خودش مىداند که در آن لحظات در دل من چه مىگذشت. رفتم آنجا ایستادم و گفتم آقایان! صبر کنید، اجازه بدهید. اینها هم ضبط شده، موجود است. هم تصویرش هست، هم صدایش هست. شروع کردم به استدلال کردن که مرا براى این مقام انتخاب نکنید. گفتم نکنید؛ هر چه اصرار کردم، قبول نکردند. هر چه من استدلال کردم، آقایان، مجتهدین و فضلایى که آنجا بودند، جواب دادند. من قاطع بودم که قبول نکنم؛ ولى بعد دیدم چارهاى نیست. چرا چارهاى نیست؟ زیرا به گفتهى افرادى که من به آنها اطمینان دارم، این «واجب» در من «متعیّن» شده است. یعنى اگر من این بار را برندارم، این بار بر زمین خواهد ماند. اینجا بود که گفتم قبول مىکنم. چرا؟ چون دیدم بار بر زمین مىماند. براى اینکه بار بر زمین نماند، آن را برداشتم. اگر کس دیگرى آنجا بود، یا من مىشناختم که ممکن بود این بار را بردارد و دیگران هم او را قبول مىکردند، یقیناً من قبول نمىکردم. بعد هم گفتم پروردگارا! توکّل بر تو. خدا هم تا امروز کمک کرد. ...
فرازی از بیانات در دیدار عمومى به مناسبت روز ولادت باسعادت حضرت جواد (ع)23/09/1373
***
آنچه که در خصوص تعیین رهبر واقع شد و بار این مسؤولیت بر دوش بندهى کوچک ضعیف حقیر گذاشته شد، براى خود من حتّى یک لحظه و یک آن از آنات گذشتهى زندگى، متوقع و منتظر نبود. اگر کسى تصور کند که در طول دوران مبارزه و بعداً در طول دوران انقلاب و مسؤولیت ریاست قوّهى اجرایى، حتّى یک لحظه در ذهن خودم خطور مىدادم که این مسؤولیت به من متوجه خواهد شد، قطعاً اشتباه کرده است. من همیشه خودم را نه فقط از این منصب بسیار خطیر و مهم، بلکه حتّى از مناصبى که به مراتب پایینتر از این منصب بوده است - مثل ریاست جمهورى و دیگر مسؤولیتهایى که در طول انقلاب داشتم - کوچکتر مىدانستم.
یک وقتى خدمت امام(ره) این نکته را
عرض کردم که گاهى نام من در
ردیف بعضى از آقایان آورده مىشود، در حالى که در ردیف آنها نیستم و من یک آدم کوچک و بسیار معمولى هستم. نه اینکه بخواهم
تعارف کنم؛ الان هم همان اعتقاد را دارم.
بنابراین، چنین معنایى اصلاً متصور نبود.
البته در آن ساعات بسیار حساسى که
سختترین ساعات عمرمان را گذراندیم و خدا مىداند که در آن شب شنبه و صبح شنبه چه بر ما گذشت، برادرها از روى مسؤولیت و احساس
وظیفه، با فشردگى تمام، فکر و تلاش مىکردند
که چگونه قضایا را جمعوجور کنند. مکرر از من به عنوان عضو شوراى رهبرى اسم مىآوردند، که البته در ذهن خودم آن را رد
مىکردم؛ اگرچه به نحو یک احتمال برایم
مطرح مىشد که شاید واقعاً این مسؤولیت را به من متوجه کنند.
در همان موقع به خدا پناه بردم و روز شنبه قبل از تشکیل مجلس خبرگان، با تضرع و توجه و التماس، به خداى متعال عرض کردم: پروردگارا! تو که مدبر و مقدر امور هستى، چون ممکن است به عنوان عضوى از مجموعهى شوراى رهبرى، این مسؤولیت متوجه من شود، خواهش مىکنم اگر این کار ممکن است اندکى براى دین و آخرت من زیان داشته باشد، طورى ترتیب کار را بده که چنین وضعیتى پیش نیاید. واقعاً از ته دل مىخواستم که این مسؤولیت متوجه من نشود.
بالاخره در مجلس خبرگان بحثهایى پیش آمد و حرفهایى زده شد که نهایتاً به این انتخاب منتهى شد. در همان مجلس، کوشش و تلاش و استدلال و بحث کردم، تا این کار انجام نگیرد؛ ولى انجام گرفت و این مرحله گذشت.
من همین الان خودم را یک طلبهى معمولى و بدون برجستگى و امتیازى خاص مىدانم؛ نه فقط براى این شغل باعظمت و مسؤولیت بزرگ، بلکه - همانطور که صادقانه گفتم - براى مسؤولیتهاى به مراتب کوچکتر از آن، مثل ریاست جمهورى و کارهاى دیگرى که در طول این ده سال داشتم. اما حالا که این بار را روى دوش من گذاشتند، با قوّت خواهم گرفت؛ آنچنان که خداى متعال به پیامبرانش توصیه فرمود: «خذها بقوّة .»
براى این مسؤولیت، از خدا استمداد کردم و باز هم استمداد مىکنم و هر لحظه و هر آن، در حال استمداد از پروردگار هستم، تا بتوانم این مسؤولیت را در حد وسع خودم - که تکلیف هم بیش از وسع نیست - با قدرت و قوّت و حفظ شأن والاى این مقام، حفظ کنم و انجام بدهم. این تکلیف من است، که امیدوارم انشاءاللَّه مشمول لطف و ترحم الهى و دعاى ولىّعصر(عج) و مؤمنین صالح باشم.
سخنرانى در مراسم بیعت ائمهى جمعهى سراسر کشور به اتفاق رئیس مجلس خبرگان 12/04/1368
عکس اول : http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/Pic01.jpg
عکس دوم : http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/Pic05.jpg
... این جانب که از سالهای قبل از انقلاب با جنابعالی ارتباط نزدیک داشتهام و همان ارتباط بحمدالله تعالی تا کنون باقی است ، جنابعالی را یکی از بازوهای توانای جمهوری اسلامی میدانم وشما را چون برادری که آشنا به مسائل فقهی و متعهد به آن هستید و از مبانی فقهی مربوط به ولایت مطلقه فقیه جداً جانبداری میکنید ، میدانم و در بین دوستان و متعهدان به اسلام و مبانی اسلامی از جمله افراد نادری هستید که چون خورشید ، روشنی می دهید.
(صحیفهی نور - جلد 20 – صفهی 456)
با تشکر از : MST
« که باور می کند ؟ »
که باور می کند در باغ ما داغ ِ صنوبر را
که باور می کند افتادن سرو ِ تناور را
که باور می کند آسایش ِ موج ِ خروشان را
که باور می کند آرامش طوفان و تندر را
در این شب ها که دیو از باختر صد آتش افروزد
که باور می کند خاموشی ِ خورشید خاور را
کجا رود روان در بستر خود خفته می ماند
کجا کوه گران در خاک پنهان می کند سر را
کجا شیر ژیان اندر کُنام آرام می گیرد
که دیده در نیام آرامش شمشیر ِ حیدر را
عقاب آسمان پرواز ِ اقلیم ِ سر افرازی
کجا بر خاک ِ درد آلود ِ غم ، می گسترد پر را
چراغ بامداد افروز ِ آفاق ِ سحر خیزی
کجا وا می گذارد شام شوم تیره اختر را
کنون کز ابر ِ لطفش نم نم باران نمی بارد
که بر ما می فشاند هر زمان دامان گوهر را
پس از آن باغبان پیر در باغ و بهار ما
که می رویاند از دل های ما گل های باور را
صدای عشق در این گنبد دوار می ماند
کسی نشنیده زین فریاد فریادی رسا تر را
وطن بر شاخسار سدره گر دارد امام ما
خدا از ما مگیرد سایه ی طوبای رهبر را
تسلای دل ما در غروب آفتاب او
طلوع آفتابی دیگر آمد روز دیگر را
- غلام علی حداد عادل -
هفدهمین سالگرد عروج ملکوتی حضرت امام خمینی ( ره ) بر همه ی مسلمین جهان تسلیت باد .
* چند تا عکس
عکس اول / عکس دوم / عکس سوم / عکس چهارم / عکس پنجم / عکس ششم / عکس هفتم
* جمله هایی از وبلاگ های مختلف
بین من و مرگ ویرونگر قول و قراری نیست...
قلب شکفته ی مرا به نام عشق....
بغض پاییزی ابرم، بغض یک غروب غمناک
* بازی با کلمات
شب، تاریکی، دلهره، لذت، شهوت، گناه، سقوط، تباهی، نابودی
vvvvvvvv
گر تو امروز، آسمان را آبی
میبینی، من فردا را.
اگر
فضای دلت پر از مهر و گرمای عشق است،
و
اگر قلبت تا ابدیت لبریز از شور عشق است،
پس
نگاه مرا ببین
vvvvvvvv
دانلود موزیک :
¯¯¯ music ¯¯¯
یه سری اهنگ جدید براتون اماده کردم ، دانلود کردید نظرتون رو هم بگید !
· شاکی ( طوفان کریمی) ü
· دوستت دارم ( حمیدرضا و علیرضا)
· از من که گذشت ( حمید رضا و علیرضا)
· کینه ( حمیدرضا و علیرضا )
· باورم کن ( احسان خواجه امیری)
· چرا سیاه ( پدرام و پرشا – که در مقابل اهنگ رضا صادقی خوندن)
· داری از چشمم میافتی ( شهاب تیام )
· حرومت ( دامون)
· ریتم عشق ( حمید و ارمان )
vvvvvvvvvvv
دانلود نرم افزار :
به تازگی Video Player های کوچک مانند Audio Player ها که به MP3 Player معروفند نیز از عمومیت فراوانی برخوردار شده اند و شرکت هایی مانند Apple با تولید iPod , شرکت SONY با تولید PSP و شرکت Samsung با تولید Video Player خود از پیشرو های این قطعه ی سخت افزاری هستند . از طرف دیگر MP4 Player ها و گوشی های مختلف تلفن همراه که فرمت 3GP را پشتیبانی می کنند این کار را تا حد قابل قبولی انجام میدهند . حال برای تبدیل فیلم و فرمتهای متعدد تصویری به فرمتهای تحت پشتیبانی این محصولات چه کنیم ؟
شرکت ZJMedie Digital Technology که با تولید مبدل قدرتمند تصویری خود با نام WinAVI Video Converter محبوبیت قابل توجهی کسب کرده بود , محصولی با نام WinAVI 3GP/MP4/PSP/iPod Video Converter را عرضه نموده است که مخصوص تبدیل تمامی فرمتهای تصویری به فرمتهای تحت پشتیبانی این تولیدات جدید است .
برخی از ویژگی های کلیدی این نرم افزار مفید :
توانایی تبدیل فرمتهای DivX, XviD, MOV, rm, rmvb, MPEG, VOB, DVD, WMV, AVI به فرمت iPod/PSP و یا 3GP/MP4 .
سرعت بسیار بالا در تبدیل فرمتها .
ظاهر آسان و ساده و پشتیبانی Batch Conversion ( تبدیل همزمان تعداد زیادی فرمت به یکدیگر )
کیفیت صوتی و تصویری بسیار بالا در تبدیل و پشتیبانی عملیاتی جون clip/zoom/soften در تبدیل .
توانایی تنظیم video/audio sample rate, bit rate, video size و ....
توانایی انتقال مستقیم فایلها به iPod/PSP .
و .....
دانلود کنید نسخه ی 2.0 را با حجم 3.54 مگابایت
vvvvvvvvvvv
یه تبریک :
تو این اپدیت میخواستم قهرمانی تیم عزیزم چلسی همیشه قهرمان رو تبریک بگم و بگم که نه تنها پارسال و امسال قهرمان جزیره شدیم بلکه مردان غرور افرین استفمفورد بریج همیشه اول هستند. تو هر جام و لیگی که فکرشو بکنید ! ViVa CHELSEAFC !!!
و نه تنها پریمر لیگ بلکه چمپیونز لیگ سال بعد هم حتما بالا سر ماست !
|
هدی 666 |
vvvvvvvvvvv
یه شعر:
درخت را به نام برگ ...
بهار را به نام گل ...
ستاره را به نام نور ...
کوه را به نام سنگ ...
قلب شکفته ی مرا به نام عشق ...
عشق را به نام درد ...
مرا به نام کوچکم صدا بزن !!!
|
" آرام شاد " |
vvvvvvvvvvv
ترس از خوشبختی
ما که از هر چه ترسیدیم، سرمان آمد. پس بیا تمرین کنیم، کمی از خوشبختی بترسیم...
https://cdn.mashreghnews.ir/d/2018/01/16/2/2167677.jpg
چگونه زن شدم؟؟؟
(ماجرای هولناک مثله جنسی زنان)
داستانی که قاره ها را می پیماید و جهانی از دردها و تجارب بشر را پیوند می زند. "واریس دیری" زمانی یک قربانی بود اما دیگر هرگز نخواهد بود. هنوز مبارزه میکند، هنوز از زیبایی و شجاعتش بهره می گیرد تا آنچه را آموخته است بیابد و به آن سامان دهد. ساندی اکسپرس با خواندن "گل صحرا" خواننده در می یابد که غیر ممکن وجود ندارد. "نمی توانم" و "نمی شود" کلماتی هستند که باید از یاد برد. سکون باید به فراموشی سپره شود و همیشه باید به پیش رفت.
"گل صحرا" داستان زندگی زنی است که همواره خواسته است و یافته است. زنی که در بیابانهای سومالی به دنیا آمده و حال به عنوان یک سوپر مدل و سفیر سازمان ملل در نیویورک زندگی می کند. در سیزده سالگی از خانه اش فرار می کند زیرا نمی خواسته تن به ازدواج اجباری با یک مرد 60 ساله در ازای پنج شتر بدهد. بیابانهای سومالی را روزها بدون آب و غذا درنوردید تا همانند دیگر زنان قبیله اش زندگی نکند و زندگی را آنطور که خود می خواهد تجربه کند.
او در پنج سالگی تجربه وحشتناک ختنه را داشته - قبل از خودش شاهد ختنه خواهر بزرگترش نیز بوده- که بخشی از کتاب زندگی نامه اش را به آن اختصاص داده است. در این بخش جزییات این عمل را ( که نامی جز سلاخی نمی توان بر آن گذاشت) با جزییات به تصویر می کشد. ترجمه این بخش در ادامه خواهد آمد. "واریس دیری" بعدها توانست در لندن به یک مدل تبدیل شود و در این راه به شهرت برسد ولی شهرت امروزی او به دلیل فعالیتهایش در مقام سفیر سازمان ملل در مبارزه با ختنه زنان در سراسر جهان است . عملی که طبق آمار منتشره سازمان ملل هر روزه بر روی 6000 دختر بچه انجام می گیرد.
"واریس دیری" در کتابش، داستان ختنه شدنش را اینچنین بیان میکند*:
... آن شب هیجانزده بیدار ماندم تا ناگهان مادرم را دیدم که بالای سرم ایستاده است. هوا هنوز تاریک بود، قبل از سحر، زمانیکه تاریکی کم کم جای خود را به روشنایی میداد و سیاهی آسمان به خاکستری می گرایید. او با ایمان به من فهماند که ساکت باشم و دستش را بگیرم. من پتوی کوچکم را پس زدم و خواب آلود، تلو خوران، به دنبال او راه افتادم. حالا می دانم چرا دختران را صبح زود با خود می برند. می خواستند قبل از آنکه کسی بیدار شود آنها راببرند تا صدای فریادشان شنیده نشود. در آن لحظه هر چند گیج بودم ولی به سادگی آنچه می گفتند انجام میدادم. ما از محل اطراقمان دور شدیم و به سمت دشت رفتیم. مادرم گفت:" اینجا منتظر می مانیم"، و ما بر روی زمین سرد به انتظار نشستیم. آسمان به آهستگی روشن می شد؛ به سختی اشیا را تشخیص می دادم و بزودی صدای لخ و لخ صندلهای زن کولی را شنیدم. مادرم نامش را صدا کرد و گفت:"خودت هستی "؟؟؟
"بله اینجایم"، هنوز هیچ چیز نمی دیدم فقط صدایش را شنیدم. بدون اینکه نزدیک شدنش را بینم، ناگهان او را در کنار خود حس کردم.او به صخره صافی اشاره کرد و گفت: " آنجا بنشین". بدون هیچ سلام و کلامی. بدون هیچ احوالپرسی. بدون هیچ توضیحی که قرار است چه اتفاقی بیفتد و بگوید بسیار دردناک است و تو باید دختر شجاعی باشی. هیچی . زن جلاد فقط به کارش پرداخت .*
مادرم تکه ای از ریشه درخت کهنسالی برداشت و مرا بر روی سنگ نشاند. پشت سرم نشست و سرم را به سینه اش چسباند، پاهایش را دور بدن من احاطه کرد. ریشه درخت را بین دندانهای من گذاشت. گفت:" گازش بزن" .
از ترس خشکم زده بود... مامان به من تکیه داد و نجوا کرد:" می دانی که من نمی توانم نگهت دارم. من اینجا تنهایم . پس سعی کن دختر خوبی باشی عزیزم. به خاطر مامان شجاع باش". من به بین پاهایم خیره شدم و دیدم زن کولی در حال آماده شدن است. او شبیه دیگر پیرزنان سومالیایی بود (با یک روسری رنگی که دور سرش پیچیده بود همراه با یک پیراهن سبک پنبه ای) با این تفاوت که هیچ لبخندی بر لب نداشت. او عبوسانه به من نگاه کرد، یک نگاه مرده در چشمانش بود. سپس به جستجو در کیف گلیمی کهنه اش پرداخت . چشمانم بر رویش ثابت مانده بود، چون می خواستم بدانم قرار است با چه چیزی مرا ببرد . من منتظر یک چاقوی بزرگ بودم ولی در عوض یک کیف کوچک نخی بیرون آورد. با انگشتان بلندش داخلش را می گشت و در نهایت یک تیغ ریش تراشی شکسته بیرون کشید. از این رو به آن رو چرخاند و امتحانش کرد. خورشید به سختی بالا آمده بود. نور به اندازه ای بود که رنگها را ببینم ولی نه با جزییات. من خون خشک شده ای بر روی لبه دندانه دار تیغ دیدم. بر روی تیغ تفی کرد و با لباسش آن را پاک کرد. همچنان که آن را به لباسش می سابید، دنیای من ناگهان تاریک شد، مادرم دستمالی را بر روی چشمانم کشید.
چیزی که بعد از آن حس کردم بریدن گوشتم، آلت تناسلیم، بود. صدای گنگ جلو و عقب رفتن اره وار را بر روی پوستم می شنیدم. وقتی به گذشته فکر میکنم، حقیقتاً نمی توانم باور کنم که چنین اتفاقی برای من افتاده است. فکر می کنم در حال سخن گفتن ازشخص دیگری هستم. هیچ طریقی در دنیا وجود ندارد که من بتوانم بوسیله آن توضیح دهم که احساسش چگونه بود. مثل این است که کسی گوشت ران شما را برش بدهد یا بازویتان را قطع کند با این تفاوت که این قسمت حساس ترین بخش بدن شماست.
من حتی یک اینچ هم تکان نخوردم – زیرا "امان" [ خواهرم] را به یاد می آوردم، و می دانستم هیچ راه فراری وجود ندارد. می خواستم مامان به من افتخار کند. طوری آنجا نشسته بودم که انگار از سنگ ساخته شده ام. با خودم میگفتم اگر تکان بخورم شکنجه بیشتر طول خواهد کشید. متأسفانه، پاهایم بدون اراده شروع به لرزیدن کرد. دعا میخواندم، خدایا، لطفاً اجازه بده زود تمام شود. چنین شد. چون من از حال رفتم.
وقتی بیدار شدم گمان می کردم تمام شده است ولی بدتر از زمان شروع بود. چشم بندم کنار رفته بود و من زن جلاد را دیدم که یک پشته از خارهای درخت اقاقیا را کپه کرده بود. او از آنها برای ایجاد سوراخهایی در پوستم استفاده کرد. سپس نخ سفید محکمی از سوراخها رد کرد تا مرا بدوزد. پاهایم کاملاً بی حس شده بود، ولی درد بین آنها آنچنان شدید بود که آرزو می کردم بمیرم. احساس کردم به بالا شناور شدم و دور از زمین دردم را پشت سر گذاشتم و چند متر بالاتر از صحنه به پایین نگاه می کردم و این زن را که بدنم را به هم می دوخت - هنگامی که مادر بیچاره ام مرا در بازوانش گرفته بود- تماشا میکردم، در این لحظه احساس آرامش کاملی داشتم. دیگر نگران یا هراسان نبودم.
خاطره ام در این لحظه به پایان می رسد تا جاییکه چشمانم را باز کردم و آن زن رفته بود. مرا حرکت داده بودند و بر روی زمین نزدیک صخره دراز کشیده بودم. پاهایم از مچ تا ران با نوارهایی از پارچه به هم بسته شده بود به طوریکه نمی توانستم حرکت کنم. من اطراف را به دنبال مادرم نگاه کردم ولی او رفته بود. به تنهایی دراز کشیدم به فکر اینکه بعداً چه اتفاقی خواهد افتاد. سرم را به سمت سنگ برگرداندم، با خون، خیس شده بود. مثل اینکه حیوانی را آنجا سلاخی کرده باشند. تکه هایی از گوشت تنم، آلت تناسلیم، آنجا افتاده بود، دست نخورده، زیر آفتاب در حال خشک شدن بود.
دراز کشیدم، به خورشید که حالا دیگر بالای سر ایستاده بود نگاه کردم. هیچ سایه ای اطراف من نبود و مو جی از گرما به صورتم سیلی میزد. تا اینکه مادرم همراه با خواهرم برگشت. پس از آنکه درخت مرا آماده کردند مرا به سایه یک بوته کشاندند. این یک سنت بود. یک سر پناه کوچک زیر یک درخت آماده کرده بودند، جاییکه من تا زمان بهبودی استراحت کنم. چند هفته تنهای تنها تا کاملاً خوب شوم.
من فکر کردم عذاب تمام شده تا زمانیکه می خواستم ادرار کنم. حالا می فهمیدم چرا مادرم گفت زیاد آب و شیر ننوشم. بعد از ساعتها انتظار، برای دستشویی رفتن میمُردم. ولی پاهایم بسته شده بود و نمی توانستم حرکت کنم. مادرم اخطار کرده بود که راه نروم. بنابراین نمی توانستم طنابهایم را باز کنم. چون اگر زخم ها از هم باز می شد، کار دوخت و دوز باید دوباره انجام می گرفت. باور کنید این آخرین چیزی بود که می خواستم.
به خواهرم گفتم:" من باید به دستشویی بروم". نگاهی که او به صورتم انداخت به من می گفت که اصلاً خبر خوبی نیست. گودالی در شنها برایم آماده کرد و مرا به آن سمت غلطاند. اولین قطره ای که از من خارج شد، تیر شدیدی کشید، انگار که اسید پوستم را می خورد. وقتی زن کولی مرا دوخت، فقط سوراخی به اندازه سر چوب کبریت برای ادرار و خون (در زمان پریُدی) باز گذاشت. این استراتژی خردمندانه، تضمینی بود برای اینکه تا قبل از ازدواج هیچ رابطه جنسی نداشته باشم و شوهرم مطمئن باشد یک باکره تحویل گرفته است. وقتی ادرار در محل زخم خون آلود جمع شد و قطره قطره از بین پاهایم بر روی شنها می ریخت(هر لحظه فقط یک قطره) هق هق گریه من شروع شد. حتی وقتی که زن جلاد مرا تکه تکه می کرد من گریه نکرده بودم. ولی حالا بدجور می سوخت و هیچ طوری نمی توانستم تحملش کنم.
بعد از ظهر، وقتی هوا تاریکتر شد، مادرم و امان به خانه برگشتند و من تنها در پناهگاهم ماندم. در آن لحظه ازتاریکی نمی ترسیدم، یا از شیرها یا مارها، یا حتی اینکه آنجا بی پناه دراز کشیده ام بدون آنکه بتوانم بدوم. تا لحظه ای که خارج از بدنم شناور شدم و تماشا کردم که پیرزن چگونه آلت تناسلیم را بهم می دوخت، هیچ چیز نمی توانست مرا بترساند. من به سادگی مثل یک کنده درخت بر روی زمین سخت دراز کشیدم. بدون ترس، همراه با درد، بی هیچ حسی از مردن یا زنده ماندنم. نمی توانستم به این فکر کنم که دیگران در خانه دور آتش نشسته اند و می خندند و من اینجا در تاریکی دراز کشیده ام.
همچنان که روزها گذشتند و من در پناهگاهم دراز کشیده بودم. آلت تناسلیم عفونت کرد و تب کردم. هوشیاریم را از دست داده بودم و از درد ادرار عذاب می کشیدم، از ترس ادرارم را نگه می داشتم تا وقتی مادرم گفت:" اگر ادرار نکنی میمیری". سپس شروع کردم و به خودم فشار آوردم... ولی زخمم عفونی شده بود و در یک لحظه اصلا نمی توانستم ادرار کنم... جدا از اینکه من تنها با پاهای بسته آنجا دراز کشیدم و منتظر بودم تا زخمم خوب شود. تبدار، بی حوصله و بی حال؛ هیچ کاری نمی توانستم بکنم ولی متعجب بودم که چرا؟ همه این چیزها برای چه بود؟ در آن سن نمی توانستم چیزی درباره سکس بفهمم. تمام چیزی که می دانستم این بود که با اجازه مادرم قصابی شده بودم و نمی توانستم بفهمم چرا؟
بالاخره مادرم آمد و من کشان کشان به خانه رفتم، پاهایم هنوز بسته بود. اولین شب بعد از برگشتم، پدرم پرسید:" چه احساسی داشت؟" گمان می کنم منظورش وضعیت جدید زنانگیم بود ولی همه چیزی که می توانستم به آن فکر کنم درد بین پاهایم بود. با اینکه فقط 5 سالم بود، به سادگی لبخند زدم و چیزی نگفتم. چه چیزی درباره زن شدن می دانستم؟ با اینکه چیز زیادی نمی فهمیدم ولی درباره زنان آفریقایی می دانستم: زندگی کردن با رنج در موقعیت منفعل و بی پناه یک کودک را می شناختم.
پاهایم به مدت یکماه بسته و زخمم بهبود یافته بود. مادرم مدام خاطر نشان می کرد که نَدوم و نَپرم، بنابراین من با احتیاط می شلیدم. من همیشه فعال و با انرژی بودم و مثل یک یوزپلنگ میدویدم، از درخت بالا می رفتم، از روی سنگها می پریدم. برای یک دختر بچه اینکه یکجا بنشیند (در حالیکه خواهر و برادرش در حال بازی بودند) نوعی عذاب بود. برایم خیلی وحشتناک بود که یکبار دیگر تمام آن پروسه را داشته باشم، برای همین حتی یک اینچ هم حرکت نمی کردم. هر هفته مادرم معاینه ام می کرد تا ببیند کاملاً بهبود یافته ام. وقتی بندهایم را از پاهایم گشودم، توانستم برای اولین بار به خود نگاهی بیندازم. یک تکه پوست کاملاً هموار کشف کردم که فقط یک جای زخم در وسط آن بود مانند یک زیپ، که آن زیپ کاملاً بسته شده بود. آلت تناسلیم مثل یک دیوار آجری مهر و موم شده بود تا هیچ مردی توانایی دخول تا شب عروسیم را نداشته باشد. زمانیکه شوهرم با یک چاقو یا فشار آن را از هم می درید.
.... اگرچه رنج فراوانی به واسطه ختنه شدنم بردم ولی بسیار خوش شانس بودم. میتوانست بدتر از این اتفاق بیفتد، همانطور که مکرراً برای دیگر دختران اتفاق افتاده بود. وقتی به محل های مختلف مسافرت می کردیم، اقواممان را می دیدم و با دخترانشان بازی می کردم. وقتی دوباره آنها را می دیدم، دختران از دست رفته بودند. هیچکس حقیقت را درباره غیبت آنها نمی گفت، اصلاً سخنی آز آنها به میان نمی آمد. آنها پس از ختنه میمُردند (خونریزی منجر به مرگ، شُک، عفونت یا کزاز). با توجه به شرایطی که عمل در آن انجام می شد، این مسئله عجیب نبود. عجیب زنده ماندن هر کدام از ماست.
به سختی خواهرم" هالمو" را به یاد می آورم. سه ساله بودم و یادم می آید که بود، بعد از آن دیگر او را ندیدم ولی نمی دانستم چه اتفاقی برایش افتاده بود. بعدها فهمیدم وقتی "زمان خاصش"* آمد و زن کولی او را ختنه کرد، از خونریزی زیاد مرد.
وقتی ده سالم بود، داستانی درباره دختر عمه ام شنیدم. در شش سالگی ختنه شده بود. پس از آن برادرش نزد ما آمد و گفت که چه اتفاقی افتاده بود. زنی آمد و خواهرش را برد، سپس او در پناهگاهش ماند تا بهبود حاصل کند. ولی " آنجایش"* (آنطور که پسر عمه م آنرا می نامید) متورم شد و بوی گندِ پناهگاهش غیر قابل تحمل بود. وقتی او داستانش را تعریف می کرد باورم نمی شد. چرا او بوی بدی می داد و این برای من و" امان " اتفاق نیفتاده بود؟ حالا میدانم که او راست گفته است. به دلیل شرایط غیر بهداشتی عمل، زخم او عفونت کرده بود و بوی تهوع آور بخاطر قانقاریا بود. یک روز صبح، مادرش برای معاینه دختری رفت که طبق معمول شب را به تنهایی در پناهگاهش گذرانده بود. او دختر کوچکش را مرده پیدا کرد، بدنش سرد و کبود شده بود. ولی قبل از آنکه لاشخوران بتوانند لاشه اش را ببرند، خانواده اش او را دفن کردند.
سیر نزولی مردها از گذشته تا فردا "بخونید اما ناراحت نشین چون حقیقت"
سال 1332
دختر خانواده همراه با مادرش کنار حوض روی تخت چوبی نشسته اند و یک ظرف هندوانه قرمز جلوی شان است. دختر خانواده برای دختر همسایه تعریف می کند: آره زری جون، داداش فرمونم وقتی شنید این پسر لاغرمردنی به من متلک گفته همچین زدش که به سوسک می گفت خرس قطبی. تازه خود داداشم هم گفته می خواد برام یه شوهر خوب پیدا کنه.
مادر دختر می گوید: خدا سایهء مرد را از سر هیچ خونه ای ورنداره
سال 1342
پدر خانواده با عصبانیت وارد اتاق می شود و پس از آنکه کمی جَنَم رو کرد و چهار تا کاسه کوزه را زد شکست، فریاد می زند: دخترهء چشم سفید حالا واسهء من دانشگاه قبول میشه... چشمم روشن... مردم از فردا نمی گویند آقا رضا غیرتِ تو شکر؟ هیچی دیگه ولش کن فردا می خواهد شلوار مدل برمودایی و مانتوی بدن نما بپوشد و نوبل صلح هم بگیره... زن اگر اجنبی ها بهش نوبل صلح بدهند مردم چی می گویند؟
مادر خانواده با لحن التماس آمیز می گوید: مرد، حالا چرا شلوغش می کنی؟ نوبل و برمودا چیه؟ دخترمون فقط دانشگاه قبول شده، همین... این قدر سخت نگیر...
بالاخره با اصرارهای مادر، پدر قبول می کند دخترش به دانشگاه برود. وقتی پدر قانع شده سیگارش را روشن می کند و مادر می گوید: مرد، خدا سایهء تو را از سر ما کم نکند.
سال 1352
فریادِ مردِ خانواده تمام کوچه را پر می کند: چی؟! می خواهد برود سرِ کار؟! یعنی من این قدر بی غیرت شدم که دخترم بره سر کار و پول بیآره تو خونه؟ پس من اینجا هویجم؟ مگر این که بابت این بی آبرویی از روی نعش من رد شوید...
کسی از روی نعش مرد خانواده رد نمی شود ولی دختر خانواده هم چند ماه بعد با وجود غرغرهای پدرش بالاخره سر کار می رود. صدای مادر خانواده به گوش می رسد: مرد، خدا تو را برای ما حفظ کند.
سال 1382
مرد خانواده: آخه خانم این چه وضعیه؟ روز اولی که آمدی خواستگاریم، گفتم دلم نمی خواهد زنم از این مانتوها بپوشد و آرایش کند، گفتی دورهء این اٌمٌل بازی ها گذشته، ما هم گفتیم چشم! بعد گفتی اگر خانه خریدی به جای مهریه خانه را به نامم کن، گفتم چشم! آن اول حق طلاق را هم از ما گرفتی، حالا هم می گویی بنشینم توی خانه بچه داری کنم؟
زن: عزیزم مگه چه اشکالی داره؟ مگه تو ماهی چقدر حقوق می گیری؟ تمام حقوقت هم بابت کرایه تاکسی، خرج ناهار خودت و مهد کودک بچه و جریمهء ماشینت می رود. حالا اگر بنشینی توی خانه و از بچه نگه داری کنی هم خرجمان کم می شود هم بچه مان وقتی بزرگ شد از کمبود محبتِ پدر و مادر رنج نمی برد... آفرین عزیزم... خدا سایه ات را (فعلا) سر ما نگه دارد...
سال 1482
زن خانواده: عزیزم تو که انقدر فسیل نبودی. مثلا توی دوستانت به روشن فکری معروفی. آخه چه اشکالی دارد؟ این همه سال ما زن ها بچه دار شدیم حالا به کمک علم چند وقتی هم شما مردها از این کارها بکنید. اصلا مگر نمی گفتی جد بزرگت همیشه می گفته: چه مردی بود کز زنی کم بود؟ پس از مقداری بحث منطقی مرد بالاخره قبول می کند و نه ماه بعد وقتی بچه بغل وارد خانه می شود زن با عشوه می گوید: مرد... یعنی سایه تو تا کی بالای سر ماست؟
سال 1582
چند تا مرد دور هم نشسته اند و در حالیکه سبزی پاک می کنند آهسته مشغول تبادل نظرند.
- آره... می گویند هدف این جنبش بازگرداندن حق و حقوق ضایع شدهء مردهاست...
- حق با آقا جمشیده... ببینید این زن ها چقدر از ما سواستفاده می کنند؟ تا وقتی خونهء بابامونیم باید آشپزی و بچه داری و اینها را یاد بگیریم و توسری بخوریم، بعدش هم بدون مشورت زنمان می دهند و زنمان هم مارا استثمار می کند...
- خب می گفتم... اسم این جنبش سیبیلیسم است و...
در این حال با ورود خانم یکی از آنها بحث به زیاد بودن گِل سبزی کشیده می شود! زن می گوید: خدا سایهء شما مردها را از سر سبزی ها کم نکند!
سال 1882
رادیو، موج FM، شبکهء پیام(صدای یک خانم)
بااعلام ساعت نه شب شما خانم های عزیز را در جریان آخرین اخبار رسیده قرار می دهم. به گزارش خبرگزاری بانوپرس دقایقی قبل سایهء آخرین نمونهء نادر از جنس «مرد» از روی کرهء زمین محو شد! پس از پایان عمر این آخرین بازمانده از شاخهء زینتی مردها از این پس نام این موجودات را فقط در کتاب های تاریخ می توان پیدا کرد. ساعت 9 و 15 دقیقه با خبرهای جدیدی در خدمت شما خانم های!عزیز خواهم بود. دینگ دینگ
منبع: ؟؟؟
می خوام این دفعه از پسرا و دخترای ضایع بگم . قابل توجه بعضی ها که فقط از پسرها بد میگن .
پسر خوب
این پسر خوب ساعت 2 قرار داره .
از خواب بیدار میشه ساعت 6:01 دقیقه بامداد. اول یه حمام به مدت 1:99 دقیقه میگیره . خوشکل و مامانی میاد بیرون. به به میبینه که اندازه 0001/0 میکرون ریش درآورده پس موقشه که از ته بزنه . ابتدا توربو مچ تری رو بر میداره و مانند سربازان مغول حمله میکنه به صورتش و همه رو تارو مار میکنه . بعد از کشتن انواع سلول مرده و زنده می رسه به افتر تارو مار که اونم همراه با درده که عموما بدون دردشو انتخاب می کنن... و نوبتی هم باشه نوبت به اصل قضیه هست و اون هم سفید کننده و متاسفانه در بعضی آقایون پنکیک و مانند اینها ... فکر میکنم حداقل 1:20 دقیقه هم اینجا صرف کنه . یه خطی هم به ابرو میندازه
خوب موها که تقریبا خوب هستن فقط یه کم ژل و گریس و والوالین میخوان ....
کرم دست و پا .. وای خدا مرگم بده ناخونام خیلی بد فرمه ....
خوب حالا شد یه پسر مامانی خوب نوبت لباس و کفشه . 2:39 دقیقه لباس هاشو اوتو می کنه و کفشهاشو مسواک می کنه تا بابابرقی بشه خطوط لباسشم که آهن 45 رو نصف می کنه . و یا دمپا شو یه تای 850 سانتی میزنه که تا زیر نافش مییاد
میره یه چیزی می خوره که از گشنگی نمیره . و آماده رفتن میشه ... از مامانش خدا حافظی میکنه.
میره سر قرار ..
در پارک :
روی صندلی میشنه هی به ساعت موبالش نگاه میکنه ... نق میزنه که چرا نیومد که یه هو زنگ پیام کوتاه(فارسی رو پاس کاری کنیم) موبالش به صدا در میآد با این متن : عزیزم شوهر عمه دایی بابام اومده خونه ، من نمی تونم بیام . پسره دپرس و نا امید اصلا ضایع هم نشده ....
دختر خوب
ساعت 6 بعد از ظهر دانشگاه کلاس داره مشترک با پسر هاست .
چون وقت نیست ، وب هم گنجایش نداره از آوردن بعضی نکات خوداری میکنیم .
از خواب بیدار میشه میره سر میزو یخچال آرایش . قبلا وسایل رو از یخچال آرایش به میز آرایش انتقال داده . از بالا شروع میکنه .
اول موها : رنگها و سشوار و حالات گوناگون .
دوم صورت 1 : ماساشور های پف کننده و پف خوابانده و یا سفت کننده و شل کننده .
سوم صورت 2 : انواع کرم و پنکیک های تیره کننده و روشن کننده .
چهارم چشم ها 1 : انواع لوازم مصنوعی و لنزهای بد رنگ .
پنجم چشم ها 2 : انواع رنگ و سایه های پشت چشم . جلو چشم زیر چشم .
ششم مژه ها : خوب مژه که نداره مجبوره از مصنوعی استفاده کنه و ریمل های مختلف .
هفتم ابروها : خوب یه تیغ بندازه بد نیست و یه کمی هم قلم بزنه .
هشتم بینی : قبلا عمل شده وقت زیادی نمی خواد .
نهم لبها 1 : خوب لبها که زشته یه کم پف کنه بهتره پس ...
دهم لبها 2 : انواع خط لب زیر لب بالای لب وسط لب و رژ های ....
یازدهم و دوازدهم و سیزدهم هم برق انداختن ساق پاها و مچ دستها و ناخن هاست ...
و عطر ها انواع مختلف ....
لباسهاشو می پوشه البته نزدیک 5 شده دیگه. یه هو دوستش تلفن میزنه که نیا استاد امروز نمی یاد ..
چقدر بده!!! خوب به نظر شما میشه با این خانم بعد از این همه اتفاق بد صحبت کرد . همینه که امار طلاق میره بالا .... این دیگه خدایی ضایع شده
شاد باشید.
سوشیانت
فرا رسیدن عید سعید قربان را به شما دوستان تبریک می گوییم
* داستان
« زلزله »
صدای گرومپ بلندی اومد ...
- صدای چی بود ؟
مامان ! سارا با صندلی افتاد زمین !
- آخه دختر ، پشت کامپیوتر نشستی ، پس چرا با صندلی افتادی زمین ؟
سارا با صدایی گرفته که نشان از شوک ِ زیاد بود گفت : تقصیر ِ من چی است ؟ زلزله اومد ... منم یه هو افتادم ...
- زلزله ؟
چیه ؟ باز هیچکس نفهمید ؟ بازم فقط من فهمیدم ؟ مانیتور داشت می لرزید ، صندلی یه هو افتاد ، منم باهاش افتادم دیگه !!!!!!!!
- دختره ی خل !
چیه ؟ خب زلزله اومد ؛ تقصیر من چیه که افتادم ؟!
- من نمی دونم چرا باید هر چیزه غیر عادی سر تو بیاد !
آخه من از کجا بدونم ؟ نمی دونم چرا هیچ کسی نمی فهمه که زلزله اومده ؟ فقط من باید حس کنم ؟ فقط من باید تکون بخورم ؟
- دختر جون ، اینقدر حرف نزن ، برو تلوزیون رو روشن کن ببینم اخبار چی میگه ؟!
اخبار هم هیچی نمی گه ! درست مثل ِ دفعه های پیش !
- شاید تو حس میکنی که زلزله اومده ؟
آخه مادر ِ من ! خب چرا این دفعه با صندلی چپه شدم ؟
- نمی دونم .
حالا که دیگه تموم شد ، یه 10 دقیقه ای است که دیگه هیچ خبری نیست …
سارا به سرعت پشت سرش رو نگاه میکنه . انگار دنبال یه چی میگرده !
- داری چی کار میکنی ؟
هیچی ! فقط فکر کردم از تو اتاق یه صدایی اومد ، انگار یه چی خورد به دیوار !
- بازم خیالاتی شدی ؟
نه !!!!!!!!!!!!!!
دوباره میشینه پشت کامپیوتر ! یه چند دقیقه مشغول کار میشه ! دوباره بلند میشه از روی صندلی و خیلی آروم میره توی هال و میگه : بازم یه زلزله دیگه !
فقط این دفعه خیلی آروم بود !
- بازم حرف زدی درباره زلزله ؟!!!!!! آخه دختر ! اگه زلزله اومده بود ، همسایه ها یه چی میگفتن ! اخبار یه چی میگفت !
نه ! اونا بازم نفهمیدن ! ممکن است چند روز دیگه تو روزنامه یه چی از این حادثه بگن .!
همین که بر میگرده بره تو اتاق یه هویی یه چیزه سیاه از جلوی پاش رد میشه !!!!!
دیدی گفتم یه صدایی اومد ! همین بود ! این سوسکه از پنجره اومده تو ! خورده به دیوار ! حالا هم داره پر میزنه !
- برو اون سم رو وردار بیار !
رفت پشت تلوزیون !
وووووواااااااااا یییییییییییییییییییییییی
داره میاد طرف من !
بزنش دیگه !
نمیدونم چرا هر چی سم می زنم هیچیش نمیشه !
با مگس کش بزنش !
بابا هفصد تا جون داره !
نمی میره !
محکم تر بزن !
اَه اَه اَه ، له شد !!!!!!!!!!!!
تمام فرش رو کثیف کرد !!!!!!!!
ولی بالاخره مرد !
بازم نشست پشت کامپیوتر …
نویسنده : ویروس
تاریخ : 29 شهریور 82
* موبایل
Mosquitoes یک بازی برای موبایل های دوربین دار
بازی پشه ها یکی از بازی های فوق العاده برای تلفن های همراه به شمار می رود که برای گوشی های دوربین دار طراحی شده است . این بازی واقعا ً در موقعیت هایی که مجبورید مدتی در یک جای کاملا ً جدی بنشینید به درد می خورد ! قضیه بازی این است که با شروع بازی ، صفحه همراه با فعال کردن دوربین ، صحنه ی اتاق یا هر جایی که در آن هستید و دوربین می بیند را نشان می دهد . اما با این تفاوت که در صفحه ی همراه در قسمت هایی از منظر اتاق شاهد حضور یک سری پشه های مزاحم خواهید بود . هدف ، کشتن پشه ها و امتیاز جمع کردن است . این بازی چند روش مختلف دارد که بازی زمانی آن از همه جالب تر به نظر می رسد . بعضی وقتها نشانه گرفتن دوربین به سمت شخصی که روبه رویتان نشسته و کشتن پشه روی ِ صورت او ، و خونی مالی کردن صورت ِ طرف ، می تواند جالب باشه . شک نکنین . بازی به صورت 360 درجه انجام می شود . یعنی با چرخیدن دور خودتان در همه جهت ، همه زوایای اتاق با پشه ها را می توانید ببینید که در نوع خود بسیار جالب است .
* نرم افزار
اجرای برنامه ها تنها با رمز عبور !
برنامه های بسیاری بر روی PC شما نصب شده است ، که به عنوان مثال عبارتند از : Office ، ACDSee ، Photoshop ، Real ، Winamp و برنامه های کاربردی دیگر .
بسیار از آنها هیچ گونه رمز عبوری ندارند و بنابراین هر کسی می تواند این برنامه ها را اجرا کند و با استفاده از آنها در تنظیمات و بخش های دیگر که شما تعیین کرده بودید ، تغییراتی را ایجاد نماید . حال اگر دوست ندارید به دنبال یادگیری روش های قفل گذاری و رمزگذاری بر روی برنامه ها بروید ، اما مایل هستید که روی برنامه های مختلف ِ خود ، رمز عبوری را قرار دهید ، می توانید از برنامه ی Password Door برای این کار استفاده کنید .
با استفاده از این برنامه هر کس که بخواهد برنامه های قفل گذاری شده را اجرا نماید ، ابتدا باید رمز عبور آن را وارد کند . و بدین ترتیب اجرای برنامه های شما تنها توسط افراد مجاز امکان پذیر است . حجم این نرم افزار کمتر از 700 KB است و از سایت زیر قابل دانلود است .
* جک
در رستوران !
مشتری : آقای گارسون ، لطفا ً زودتر یک حوله کوچک تمیز بیار اینجا .
گارسون : چشم قربان ، ولی برای چی می خوایین ؟؟!
مشتری : یه مگس افتاده توو ظرف آبم ، می خوام وقتی میاد بیرون ، طفلکی سینه پهلو نکنه .
* لینکدونی
1. یه عکس
2. چه پیشی ملوسی ِ نازی ، ای خدا !!!
3. قدرتی خدا ! چقده این موجود رنگ و وارنگ است !
5. من کشته مرده ی اینا هستم . خیلی ناز نازی هستن .
6. یک کارت تبریک زیبا ، برای فرا رسیدن تولد یه دوست
7. اینو یادم نیس ، ولی نوشته بودم که یه بچه ، حالا یادم نیس !
11. فقط میمون ها از این پل رد بشن !
12. مرد ِ پشیمان از طلاق ، همسر سابقش را دزدید ...
13. ناپلئون را پشه ها به زانو در آوردند
14. توزیع 2300 تن میوه ی ارزان قیمت به مناسبت شب یلدا
15. ایمیل رایگان سایت ایران.کام را با POP3 رایگان عضو شوید .
16. سیزده به در ، تعطیل نیست ...
18. از خاک نیواورلئان دوری کنید
19. رنگ بیابان های عربستان عوض می شود
21. وقتی پزشکان راننده تاکسی می شوند
22. جیب بر های بازار ، در محاصره ی پلیس های زن
23. پاچه خواری بگوری و اهالی برره از ضرغامی
24. شبکه ماهواره ای صبا شروع به کار کرد
25. یه عکس از هری پاتر و زندانی آزکابان
26. بابانوئل کیست ؟
28. سفر به جهنم زیبا
31. نیکوتین درمانی؛ بهترین روش ترک سیگار در نوجوانان
32. برنامه سازمان بهداشت جهانی تا سال 2020، حذف نابینایی درجهان است
33. سرعت جریان خون در مغز زنان بیشتر از مردان است
34. آشنایی زود هنگام کودکان با مسائل جنسی آنها را افسرده میکند
35. مصرف الکل به استخوانها آسیب میرساند
36. بیشتر مبتلایان ام اس را دختران و زنان تشکیل می دهند
37. شیوع 30 درصدی عفونت ادراری در زنان جوان
38. خودکشی پس از شیندن مرگ مادر
39. دانشمند ایرانی برنده جایزه آکادمی علوم جهان سومی
41. راز موفقیت گوگل
42. قتل یه پیرزن 50 ساله با 36 ضربه چاقو
43. امواج مغزی ، کلمه ی عبور جدید
44. تفاوتها در استفاده از اینترنت میان زنان و مردان
45. پنج هزار نفر در دانمارک مسلمان شدن
46. از کوچه های برره تا راهروهای مجلس
47. فیبر نوری کشور از مسیر فجیره قطع شد
48. نامادری دختر 17 ساله رو سوزاند
49. ناگفته های زندگی شهید تندگویان از زبان همسرشان
51. عطسه کلید شناسایی انسان ها
52. بعد از غذا ، فورا ً نرین بخوابین !
53. پرفروش ترین آلبوم های موسیقی جهان
54. ضرب و شتم راننده تاکسی ، به خاطر استفاده از زبان برره ای
56. عروس 4 ساله و داماد 6 ساله !
58. ازدواج با دولفین .... چی بگم ........
59. « تنها فقط مال منی » یه ترانه در شاخه ی امید
* نکته
شایسته نیست که مردان جوان شعارهای اخلاقی بدهند == ارسطو
* شعر
آدرس عکس :
http://img.majidonline.com/pic/19924/Vahshat.jpg


یک پسر خوب
♣ یک پسر خوب روزی ۳بارهوس بردن نذری به دم در خانه همسایه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نمیکند.
♣ یک پسر خوب بیشتر از ۵ دقیقه در دستشوئی نمیماند. ( نکته کنکوری)
♣ یک پسر خوب ۲ساعت در حمام آهنگ جوادی یساری نخوانده وبرای همسایگان آلودگی صوتی ایجاد نمیکند.
♣ یک پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوی و برزن عرعر عشق نکرده و آبروی خانوادگی خود را نمیبرد.
♣ یک پسر خوب با دوستانی که مشکوک به چت و لا ابالی گری هستند معاشرت نمیکند.
♣ یک پسر خوب از سن ۱۴ سالگش از پدرش پول تو جیبی نگرفته و خودش کار میکند.
♣ یک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمایندگی از راهداری و شهرداری خیابانهای شهر را متر نمیکند.
♣ یک پسر خوب به محض دیدن یک دختر خانم متین با شلوار برمودا و مانتو تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار وچشمانش همانند چشمان وزغ نمیشود.
♣ یک پسر خوب دکمه های پیراهنش را از یک متر زیر ناف تا زیر چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلی محکم میکند.
♣ یک پسر خوب به محض دیدن دختر همسایه رنگش لبوی شده و چشمش را به آسفالت می اندازد.
♣ یک پسر خوب زمانی که یک دختر خانم راننده میبیند ذوق زده نشده و در صدد عقده ای بازی بر نمی آید.
♣ یک پسر خوب که ژیان سوار میشود روی بنز همسایه با سوئیچ ماشین نقاشی نمیکشد.
♣ یک پسر خوب زمانی که تصادف میکند همانند قبائل زامبی وحشی بازی در نمی آورد.
منبع: ؟؟؟
« اعتقادات »
فصل هشتم
این دفعه می خوام از یک توانایی بگم که در ما انسانها موج می زنه ولی شاید درکش نکردیم .
خدا موقعی که ما و جهان رو خلق کرد یه نظم خارق العاده در تمام جهان هستی گذاشت که وقتی آدم فکرشو میکنه واقعا غرق می شه و می خواد یه جوری تلافی کنه کارهای خدا رو ...ولی نمی تونه !
وقتی از خواب بیدار میشی و میری جلوی آینه چی میبینی ؟ بعضی هاتون می گین یه موجود فضایی که هنوز ناشناخته مونده بعضی ها هم میگین یه آلوچه ترش ... و خیلی چیزای دیگه به نظر من آدم وقتی تو آینه نگاه میکنه خدای خودشو میبینه نه خودشو .همه میگن اعتقاد خوبه به هر چیزی .فقط اعتقاد داشته باش .
شده یه روز یه آرزو بکنی و همون آرزوت به صورت عجیبی بر آورده بشه ؟
من عقیده دارم که واسه هر کسی حداقل یک بار این اتفاق افتاده . من واسه خودم اسمشو گذاشتم لحظه ی طلایی چون واقعا هر آرزویی بکنی بر آورده میشه . خوب به نظر شما اینا میتونه یه اتفاق ساده باشه .
یادمه موقعی که میخواستم واسه اولین بار امتحان گواهی نامه بدم اگه اشتباه نکنم 4 سال پیش بود . به یه بدبختی افتادم که واقعا گریم میگیره . از صفهای طویل فیش بانکی تا به نوبت واستادن واسه امتحان تو شهری به جون خودم من هر چی بگم کم گفتم یه بدبختی کشیدم که .... آخرین باری که تو شهری امتحان دادم که سومین بار هم بود. سر دنده عقب بود من هر کاری میکردم واسه پارک دوبل دنده عقب جا نمی خورد . سازنده پیکان از اول تا آخرین نفرشو بدو بیراه می گفتم . تا اینکه بعد از چهار بار که ماشین به جای عقب رفتن جلو می رفت ماشین خاموش کرد و ...رد شدم . عصبانی خونه اومدم تا یه هفته هیچکس به من دست نمی زد . گفتم دیگه من گواهی نامه نمی خوام. یه طوری بود که همه کارام یه گیری داشت
البته اون موقع اعتقادم خوب بود نماز هم می خوندم ولی نماز صبح رو همیشه عصر می خوندم ... تا اینکه
نمی دونم تحولی شد .که نماز صبح رو هم سر وقت شروع کردم به خوندن و شد امسال یکی از دوستای بابام آموزشگاه زده بود گفته بود که بیا و این حرفا ... همه کار ها رو کردم و کلاسها رو هم رفتم البته لازم به یاد آوری هست که من فردی بودم که تو دانشگاه هر ترم به زور 2 تا کلاس رو می رفتم .جزوه هم که دیگه ... ولی با تمام قدرت کلاس های آییین نامه و فی ماشین رو رفتم . شد روز امتحان یه دور کتاب رو خوندم و رفتم دیدیم همه رفتن نوبت من نشد . با تمام عصبانیت رفتم گفتم من هم تو این دوره باید باشم .گفتن پروندت ناقص بود . این از این. هفته بعد ما رفتیم دیگه نخوندم . رفتم سرهنگه گفت شروع . من اسم نوشتم دیدم ای دل غافل خودکاره خط نمی ده . نمی دونم چقدر بی خودکار موندم که یکی پشت سرم بود به من خودکار داد و .....قبول شدم . امتحان تو شهری رو هم قبول شدم .این در حالی بود که من صبح گفتم خدا جون یعنی میشه که من امروز تموم بشم ...
این یه موضوع خیلی کوچک تو زندگیم بود ولی من فکر مکنم یه نمره ربط داره نماز صبح با لحظه طلایی نمی دونم شاید این اعتقاد منه ولی دوست دارم شما هم یه نمه فکر کنید شاید راهی واسه نزدیک شدن به لحظه طلایی زندگیتون پیدا کنید .
به امید روزی که هر لحظه تون طلایی باشه
سوشیانت
* لینکدونی *
· کریسمس ، برگرفته از شب یلدای ِ ایرانی
· یه عکس برای پشت زمینه ی ویندوز ، هری پاتر و زندانی آزکابان
· یک کارت پستال ، برای تبریک کریسمس
· 10 چهره ی خبر ساز ورزشی امسال را در پارس فوتبال ببینید .
· شکلات به کاهش بیماری های قلبی کمک می کند .
· هر چی می خوایی درباره جاوا اسکریپت و کدهاش بدونی ، برو اینجا .
· حادثه ی جالب از بازدید سرزده ی قالیباف
· بهترین خرید برای سال ِ نوی میلادی
· هالیود ، « کوروش کبیر » را می سازد .
· مرد پاکستانی ، 4 دخترش را سر برید . عجب دیوونه هایی پیدا می شن هااااااا
· از دست نامزدش عصبانی شد ، تلفن همراه را بلعید . چه خوش اشتها !
· مراسم سالگرد انتشار 40 چراغ با حضور خاتمی
· آموزش همجنس بازی در مدارس مریلند آمریکا
· 24 عکس دلخراش برتر سال ( آخه کجا دلخراش بود ؟ واسه خودشون حرف در میارن . )
· یه عکس برای پشت زمینه ی ویندوز از کارتون سیندرلا
· تقدیم به همه ی برو بچ دانشجو ، به مناسبت روز دانشجو
« نرم افزار »
· خلق اسلاید های حرفه ای و زیبا توسط نرم افزار قدرتمند Proshow Procedure 2.6
· Universal Upload Tool برنامه ای قدرتمند برای آپلود کردن فایل - - - حجم 500 کیلوبایت
مرا دریاب که دل ِ دریای من بی تو مرداب است ...
آموزش خودکشی - زیر 18 سال نخونن
اصولا واژه خودکشی به معنی خود کشتنه. یعنی در این عمل فرد اونقدر خودشو میکشه که میمیره و این خود کشتن به علت وارد آمدن مصایب و رنجهای فراوان یا بالعکس صورت میگیره .
به نظر من خودکشی کار چندان جذابی نیست ولی بسیار هیجان انگیزه و به یه بار امتحانش میارزه. من خودم چند بار امتحانش کردم و با اینکه چند بارش هم مردم ولی همچین بگی نگی بدم نیومد . برخلاف نظر خیلیها که میگن خودکشی خیلی راحت و سهله باید بگم نخییییییییر... اونجوریام نیست. هر کاری قواعد و اصول خاص خودشو داره و خودکشی هم جدا از این مطلب نیست .
اول از همه اون کسایی که می خوان خودکشی کنن رو دستهبندی میکنیم
کسی که در عشقش شکست خورده
کسی که ور شکست شده
کسی که قاط زده ( مثه من )
کسی که از زندگی خیر ندیده
کسی که بدجوری روش فشار اومده
کسی که کنجکاوه زودتر جهنمو ببینه
و خلاصه هر کسی که یه جورایی به آخر خط رسیده
افراد بالا، به هرحال مستقیم به جهنم میرن، ولی خدا همشون رو رحمت کنه .
شما جزو کدامیک از دستههای بالا هستید؟
اگه هستید ادامه مطلب رو بخونید و گرنه یه دسته جدید برای خودتون ببازید و بعد بقیه شو بخونید . حالا فرض میکنیم: طرف تنها میاد توی یه اتاق و در رو قفل میکنه و عزمشو برای خودکش جزم میکنه. به دور برش نگاه میکنه و این وسایل رو میبینه
طناب
سیخ کباب
کبریت آغشته به بنزین
قرض دیاز پام
آمپول هوای تهران
دندون مصنوعی حاج خانمشون
لوله گاز
پاکت نایلون
چاقوی میوه بری
نخ کاموایی
سوزن لحاف دوزی
تیغ ریش تراشی مصرف شده
مرگ موش
خب... برای شروع بد نیست
ولی نظرتون رو به یه موضوع مهم ولی پیش پا افتاده، جلب میکنم: «تصویر و قیافه و دیسیپلین شما بعد از مردن خیلی مهمه .
فرض کنید درب اتاق شما رو میشکنن و شما رو در حالتی پیدا میکنن که از یه طناب از سقف آویزونید و دارید مثل پاندول ساعت تاب میخورید و زبونتون مثل زبون بلانسبت سگ آقای پتیول از دهنتون آویزونه و صورتتون سیاه و ورم کرده و احتمالا در اثر فعل و انفعالات شیمیایی شلوارتون هم خیسه .
نه... خودتون جای تماشاگرا باشین، حالتون بهم نمیخوره؟ احساس انزجار بهتون دست نمیده؟ قیافه شما بعد از خودکشی باید از همیشه معصومانه تر... از همیشه زیباتر و از همیشه دوست داشتنیتر باشه تا دل همه حسابی بسوزه .
با این حساب، دور حلق آویز کردن... خودسوزی... و خفهگی با گاز رو خط بگیرید .
یه بنده خدایی از دوستان، خیلی جالب خودکشی کرده که در نوع خودش یه ابتکاره . ایشان، دوتا انگشت شصتش رو فرو کرد توی سوراخای دماغش و با انگشتای دیگرش هم دهنشو محکم گرفت و اونقدر خودشو خفه کرد تا مرد .
فقط بدی کارش این بود که هیچکس بعد از مرگش انگشتای شصتشو از توی دماغش بیرون نکشید... چون به هر حال کار کثیفیه. حالا خودتون قضاوت کنید. این خودکشی ترحم کسی رو بر می انگیزه؟
یا اونایی که روی سرشون نایلون میکشن و دور گردنشون روی نایلون رو با طناب میبندن و یا اونایی که خودشون رو جلوی ماشین میندازن و له میشن... اینا همشون دیوونهان .
خودکشی ایدهآل خودکشی است که بدون درد، بدون عوارض جانبی، بدون تاثیرات بد و منفی روی صورت و اندام، بدون صدا، بدون کثافتکاری و باشه .
ژاپونیها یه جور خودکشی جالب رو ابداع کردن به این صورت که یه سوزن جوالدوز رو برداشته و از روی سینه فرو میکنن توی قلبشون. البته این کار یه کم درد داره. یه جورایی حس می کنید که توی سینه تون آب جوش داره قل میزنه. ولی حداقل، عوارض ظاهری نداره. ولی بدیش اینه که حتما میمیرید.
در صورتی که خودکشی وقتی خوبه که شما نمیرید
یه جور خودکشی که بیشتر بین شکموها رواج داره استفاده از خوراکی برای مردنه. این نوع خودکشی خیلی حال داره چون حداقل گشنه نمیمیری! و خوبی مهم ترش اینه که به سر منزل مقصود هم نمیرسی و معمولا زنده میمونی. نمونهاش اینکه: یه بنده خدایی که با سیتا قرص دیازپام خودکشی کرد و دور و بریها به هوای اینکه مرده خاکش کردند و یارو بعد از دو سه روز خواب ملس چشاشو باز کرد ودید: ای دل غافل... همه جا سیاهه و یه موش هم داره انگشت پاشو میجوه. زنده بگوری خداییش وحشتناکه .
اول خوب فکراتونو بکنین بعد خودتونو بکشید .
یه موضوع مهم توی خودکشی، پشیمونی دیرهنگامه. هشتاد و نه درصد کسایی که خودشون رو میکشن، وسط یا آخر کار پشیمون میشن و این در حالیه که هیچ راهی برای برگشت نیست. یه یارویی برای خودکشی یه تیکه پارچه رو گلوله میکنه و فرو میکنه توی حلقش و با ته گوشکوب میده بره پایین ولی همون لحظه پشیمون میشه و این درحالیه که داره خفه میشه... یارو میدوه بیرون و از شدت عجله از روی پلههای آپارتمان پرت میشه پایین و میمیره... و جالب اینکه مرگش به علت ضربه مغزی اعلام شد نه خفگی .
نکته مهم دیگه اینه که مدت خود کشی نباید زیاد طولانی باشه .
مثلا فرض کنید در نوع رگ زدن خیلی طول میکشه تا خون تموم بشه و تازه آلودگی خون روی زمین و لباساتون رو هم در نظر بگیرید . یا استفاده از گاز شهری امکان داره باعث بشه نه تنها خودتون بمیرید بلکه خونه و بقیه رو هم بفرستید روی هوا . پس عاقلانه تر رفتار کنید .
تا حالا به چند نتیجه مهم رسیدیم که سعی کنید در خودکشی حتما این نکات را مدنظر قرار دهید .
زمان خودکشی رو درست انتخاب کنید. (بهترین موقع بعد از ظهر ساعت شش )
مبادا بعد از خودکشی از ریخت و قیافه بیفتید .
بهترین لباستونو تنتون کنید .
حتما یه یادداشت بذارید و علت خودکشی رو شرح بدید و انگشت هم بزنید .
خواهشا زیاد کثیف کاری نکنید .
موقع خودکشی لبخند بزنید تا لبخند روی لبتون باقی بمونه .
لطفا چشاتونو باز نذارید چون خیلی وحشتناکه .
یه بسته دستمال کاغذی حتما روی میزتون باشه .
اتاقتونو قبل از خودکشی مرتب کنید. (پلیسا ببینن خوب نیست ) . رد انگشتتونو همه جا بمالید تا بفهمن خودتون، خودتونو کشتید .
یه جوری خودکشی کنید که دوباره بشه زنده تون کرد
دلیلتون برای خودکشی قانع کننده باشه .
برای مسایل عشقی خودکشی کردن کار الاغاست... بلانسبت شما .
قبل از خودکشی حتما یه فال حافظ بگیرید .
قبل از خودکشی استفاده از ادکلن و دئودرانت و زدن مسواک یادتون نره .
بهتره بعد از مرگ... مثلا مرگ... در حالت دراز کش باشی .
اگه توی دستتون یه گل سرخ باشه صحنه خیلی رمانتیکتر و رویاییتر به نظر میاد و اشک آور تره .
در اتاق رو حتما قفل کنید که جریان هیجان انگیزتر باشه .
قبل از خودکشی حتما گریه کنید . صورتتون اشک آلود باشه .
خودتونو برای رفتن به جهنم رفتن آماده کنید .
حالا جدید ترین و راحت ترین روشهای خودکشی .
برای جنس نرینه
« استفاده از جوراب »
تخت خواب رو آماده کنید .
تمام تن و سرتونو ببرید زیر پتو .
خیلی آروم نوک انگشتاتونو از زیر پتو بیرون بیارید و جوراباتونو ببرید زیر پتو .
هیچ راه نفوذی برای هوا نذارید .
یک ساعت بعد... شما مردید .
خدا رحمتتون کنه .
برای جنس مادینه
« سوء استفاده از موش »
تخت خواب رو مرتب کنید .
برید زیر پتو .
اتاق حتما کاملا تاریک و ساکت باشه .
حالا چشماتونو ببندید و فرض کنید یه موش خوشگل داره روی تنتون راه میره .
خواهش میکنم جیغ نزنید و بدون سر و صدا از وحشت زیاد بمیرید .
مرسی .
توی جهنم میبینمتون .
نویسنده : نمیدونم
اما ازش خواهش میکنم با من تماس بگیره .
« بهار »