جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

دور دست

 

 

https://dejima.files.wordpress.com/2008/05/011.jpg

 

 

دور دست

 

وقتی که به آسمان بین سقف‌های باریک نگاه می‌کنم، مرا به یاد تو می‌اندازد، تویی که در دور دست‌ها هستی ...

 

منبع: مانگا ناروتو

 

#Manga #Naruto #Manga_Dialog

 

 

اتوبوس

 

 

 

 

 

 

 اتوبوس

 

شصت تا بچه و یه آدم بزرگ

چاره ای نیست، باید از این وضع خوشت بیاد

اینجا جای خیلی خوبیه واسه مسخره بازی درآوردن

و پرت کردن گوله کاغذ به همدیگه

هنک بالانس زده.

بیل داره توپ بازی می کنه.

پیتر باز شلوارشو خیس کرده.

تاشا داره پاول رو هل می ده.

استیو مشغول دزدیه،کوین داره گریه می کنه.

میلسنت پیداش نیست.

کتی با مشت دختر عمش رو میزنه.

بن و جن هیس هیس می کنن.

و من، دارم درباره وسایل نقلیه عمومی

کلی یاد داشت بر میدارم.

فکر میکنم این اتوبوس واسه من

بهترین وسیله برای مطالعه و تحقیقه.

 

 ----------------------------------------------------------------

 

 The Bus

 

Sixty kids and one adult,

You gotta love those odds.

The perfect place for pulling pranks

And throwing paper wads.

Hank is standing on his head.

Billy’s playing ball.

Peter wet his pants again.

Tasha pushes paul.

Steven steaqls.Kevin cries.

Millicent is missing.

Katie punches her cousin Keith.

Ben and Jen are hissing.

Me, I’m taking lots of notes

On public transportation.

I think the bus provides me with

The finest education.

 

- شل سیلور استاین -

 

 

خدا در قرآن

 

 

 

 

خدا در قرآن

 

قرآن کتاب اوست؛ سخن اوست و بهترین آینه برای نمایاندن صفات اوست. اندیشیدن در صفات خدا و گشودن در دل به روی این اسماء، مجالی است برای شناخت او و پی بردن به عظمت و زیبایی خداوند و متانتی که این وجود بی کرانه در قدرت خویش دارد. راستی تو چه صفاتی از خداوند را می شناسی؟ کدام یک را به حقیقت درک کرده ای؟ آیا درک و فهم هر یک از صفات خداوند سر خضوع تو را در برابر بارگاه او فرود نمی آورد؟ پیامبر ( ص ) برای خداوند نود و نه اسم ذکر می کند و می فرماید: « برای خدا نودونه اسم است؛ هر که خدا را با آنها بخواند، خدا دعای وی را اجابت کند و هر که آنها را بشمارد، داخل بهشت شود ». ( منظور از شمردن این اسماء، ایمان آوردن به آنهاست. )

در قرآن 127 صفت برای خداوند ذکر شده. مجموعه ی این صفات، تجلی گر عظمت و کبریایی خداوند است. در حقیقت اعمال ما سبب تجلی هر یک از صفات او می شود ضمن آن که خداوند، خود « خیر الحاکمین » است و بنا به حکمت خویش، در اسباب و واسطه های مختلف و در تصاویر متنوع زندگی متجلی می شود. از آنجایی که صفات خداوند عین ذات او هستند، هر یک از صفات او در حقیقت نام دیگری از او هستند، لذا صفات خدا را « اسماء حسنی » گویند. با هم مروری بر اسماء حسنی که در قرآن آمده می کنیم: « اله – احد – اول – آخر – اعلی – اکرم – اعلم – ارحم الراحمین – احکم الحاکمین – احسن الخالقین – اهل التقوی – قیوم – قاهر – کریم – کبیر – کافی – قدیر – غفار – شهید – شاکر – لطیف – محیط – مجیب – مجید – مولی – متعال – نور – نصیر و... »


  ادامه مطلب ...

عطش برای خون

 

 

http://1.bp.blogspot.com/-_7Jyfklrfbw/Up862iQLy5I/AAAAAAAAA08/oUZ14Y4Y3tI/s1600/madara_and_juubi_wallpaper.png

 

عطش برای خون

 

کافی نیست ... هرگز به اندازه‌ای کافی نیست ... که عطش من برای خون سیراب شود.

 

منبع: مانگا ناروتو

 

#Manga #Naruto #Manga_Dialog

 

 

بدون آینده

 

 

 

بدون آینده

 

اوچیها ساسوکه: رویای من، آینده نداره ... رویای من تو گذشته هستش ... فقط اون جا وجود داره ...

 

 

منبع: مانگا ناروتو

 

#Manga #Naruto #Manga_Dialog #Uchiha_Sasuke

 

 

گذشته

 

http://i.imgur.com/gggdg.jpg

 

گذشته

 

اوچیها ساسوکه: جایی که هدفم وجود داره، آینده نیست. گذشته ست ... جایی که همیشه می‌مونم ...

 

منبع: مانگا ناروتو

 

#Manga #Naruto #Manga_Dialog #Uchiha_Sasuke

 

 

روشنایی

 

 

http://img00.deviantart.net/34de/i/2012/188/c/e/naruto_manga_cover_fourtythree_by_frecklesmile-d4eqvff.jpg

 

روشنایی

 

من به تاریکی پشت کردم ...  و دیگر هرگز بدان رو نخوانم کرد ... و اکنون، تنها راه پیش روی من، راه روشنایی ست!

 

منبع: احتمالا مانگا ناروتو

#Manga #Naruto #Manga_Dialog

 

Kiss MyImage 1.0

 

 

« معرفی نرم افزار »

Kiss MyImage 1.0 ابزاری کوچک و ساده برای انجام ویرایش های سریع تصاویر

Kiss MyImage نرم افزاری جدید, کوچک و در عین حال مفید برای انجام ویرایش های مورد نیاز و سریع بر روی فایلهای تصویریست. بنابراین با استفاده از این محصول مناسب نیازی نیست برای انجام ویرایش های کوچک مانند تغییر سایز تصاویر , تغییر حجم و...آنها از نرم افزار های بزرگ ویرایشی تصویر اتسفاده کنید.

Kiss MyImage قادر است به:

سایز تصاویر را به صورت تکی , گروهی , تمامی‌فایهای یک پوشه و یا تمامی‌فایلهای چندین پوشه تغییر دهد. / ذخیره ی تصاویر به صورت خودکار در همان فولدرهای منبع. / ذخیره کردن به فرمتهای مختلف. / تعیین پیکسل تصاویر. / تعیین سایز فایل یا فایلهای حاصل که بیش از این مقدار یا کمتر از این مقدار نباشد. / تعیین کیفیت فایل یا فایلهای حاصل.  و....

جزییات کاملتر..... / دانلود کنید نسخه ی 1.01 را با حجم 0.7 مگابایت / تصاویری از محیط نرم افزار / English Explanations / منبع

سریال نسخه ی 1.01 نرم افزار:

Name: Bauer Lindemann

Key: 3054bd69b54f2134f5aa0e94ed9734d277f0

 

« لینک دونی »

آیا اکستازی را می‌شناسید؟

هدف از خودکشی چیست؟

خشونت خانگی

حشیش چیست؟

عطش مرگ

ستاره هایی که خاموش می‌شوند...

 پاریس زیر پوشش اینترنت بی‌سیم رایگان

 راز مشکلات امنیتی نرم افزار آفیس فاش شد 

 یک سرویس وبلاگ امکان آگاهی از به روز شدن وبلاگها با ایمیل را فراهم کرد 

 به زودی نخستین رایتر دیسک نوری روانه بازار می‌شود 

دعوت نامه ی سایت کلوب.کام

 یاهو خدمات جدیدی را به کاربران ارایه می‌دهد 

یک خانواده ی توپ و باحال...

همه ی آقایون نامرد هستن... حقه باز ها.... نامرد هااااااااااااااااااااااااا

دعوت نامه ی سایت Box.Net، برای گرفتن یک گیگابایت فضای رایگان، برای آپلود کردن فایلها.

دعوت نامه ی سایت Hover Spot، یه جور سایت دوست یابی است...

مجموعه ای از 60 قالب زیبای فلش برای استفاده طراحان سایت و وبلاگ

مجموعه 3000 سورس کد جاوا اسکریپت به صورت دسته بندی شده با توضیح انگلیسی

نرم افزاری جهت ار بین بردن انواع ویروسهای اینترنتی

این برنامه desktop شما را به یک آکواریم زیبا تبدیل می‌نماید.

به وسیله این فایل بارش برف را در desktop خود مشاهده کنید.

 

« موسیقی »

مجرم ( با صدای حسین استیری )

01 - Faramoosh [24Kps] [128Kps]

02 - Dele Mobtala [24Kps] [128Kps]

03 - Boodane Ejbari [24Kps] [128Kps]

04 - Maryam [24Kps] [128Kps]

05 - Mojrem [24Kps] [128Kps]

06 - Vasvase [24Kps] [128Kps]

07 - Ghorbati [24Kps] [128Kps]

08 - Gonahe Eshgh [24Kps] [128Kps]

برای دانلود، روی هر یک از لینکهای بالا کلیک سمت راست نموده و Save Target As را بزنید.

 

« بزرگان »

-            حیف است که میل و خواهشی داشته باشیم که ذلیل مان کند. امام صادق ( ع )

-            کسی که دارای عزمی‌راسخ است، جهان را مطابق میل خویش عوض می‌کند. گوته

 

 

 

سطل آشغال

 

یکی می گفت : با آدم ( احمق ) دهن به دهن بذاری ، مثل این می مونه که یه ملاقه گنده گرفته باشی دستت و با اون ، محتویات یه سطل آشغال ِ پر رو به هم بزنی .

چه بووووووووووووووووووووووووووویییییییییییییییییییییییی ... !!!!

اگه نمی خوایی بوش گندش همه جا رو پُر کنه ، حرفو کوتاه کن .... درشو ببند !

همون آدم می گفت : یه شیشه عطر باش ! اگه احمقی هم بهت لگد زد و شکستی ، بوی ِ خوشِت همه جا رو پُر می کنه .... !

 

نامه هایی که پاره کردم


اگر از احوال این جانت خواسته باشی ملالی ... هست !

از تو چه پنهان دوری تو شده تمام زندگی من ، پس زندگی من جز ملال نیست .

این از حال ... از بال هم اگر می پرسی که باید بگویم هیچ بالی به تازگی ِ بال ِ من نمانده است . بس که آن را نو نگاه داشته ام . فقط مشکل این است که این بالها دیگر به درد پرواز نمی خورند ... فقط به درد عکاسانی می خورد که از پرنده های قفسی عکس می گیرند .

نمی دانم چرا وقت رفتن بالهای مرا قیچی نکردی که لااقل خیالم راحت باشد بال ندارم . حالا توی این قفس با این بالها که بر شانه هایم سنگینی می کند چه کنم ؟

دفتر خاطراتم را به عنکبوتهای آواره سپرده ام . گفتم حالا که به درد ثبت خاطره های مشترکمان نمی خورد ، لااقل سامانی باشد برای عنکبوتها .

راستی آخرین خاطره ی مشترکمان یادت می آید ؟ تو دستی تکان دادی و زندگی من متوقف شد ...

روزهایم را به وارسی پنجره ، در جستجوی قاصدک ها می گذرانم و شبها ... آه ...

نامه ی خوبی نیست ... باید پاره اش کنم ... ببینم جایی اسمت را ننوشته باشم ...




به همون اندازه

 

 

وقتی که بارون میاد

هر چند تا از قطرات را که تونستی بگیری تووی ِ دستات

به همون اندازه منو دوست داری

اما

هر چند تا که نتونستی بگیری ، به همون اندازه ، من دوستت دارم ...

 

 

چند دقیقه وقت داری؟

 

چند دقیقه وقت داری ... تا به من نگاه کنی

به من

به چشمانم

و به قلبی که تنها برای تو می تپد

این شب و ... این باران و ... این تو

چند دقیقه دیگر وقت داری ... تا به من نگاه کنی

پیش از آنکه کاملاً تمام شود ...

- آنتوان سنت اگزوپری -

غم نامه ی هجران

 

# غم نامه ی هجران #

 


عکس : http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/Pic01.jpg

 

اماما!... ای کلامت موزون، ای پیامت میزان،

ای حاضر عصر غیبت، ای بار یافته به حضور!

بعد از تو، خاطره محزون است.

بعد از تو، خاطرمان خون است.

بعد از تو، واژه تهیدست است.

در سوگ تو، عقل، مجنون است.

عجیب نیست که "خرداد" داغ ما را در آن سوگ بزرگ تازه کند و همواره دست در دامن حسرت و غم داشته باشیم و در فراق تو، که معجون "عرفان و جهاد" و آمیخته ای از" اشک و سلاح " بودی ، همچنان غمی سنگین و جانی غمگین داشته باشیم!

اماما! از آن جهان، دل های داغدار ما را به دعای خیری تسلا بخش.

 

عکس اول : http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/Pic01.jpg

عکس دوم : http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/Pic02.jpg

 

شخصیت استثنایی و ممتاز

خصوصیات امام، استثنایى و ممتاز و بى‏نظیر است و هرچه در ابعاد شخصیت ایشان تأمل کنیم، این استثنا و امتیاز را بهتر و بیشتر مى‏یابیم. حال که این داغ بزرگ، دلهاى ما را گداخته است و غم سنگینى قلبهاى ما را مى‏فشارد، خلأ وجود او را بیشتر احساس مى‏کنیم....

فرازی از بیانات مقام معظم رهبری در مراسم بیعت نخست وزیر و هیئت وزیران 16/3/1368


محو در اراده‌ی الهی و تکلیف شرعی

شخصیت امام تا حد بسیار زیادى به اهمیت و عظمت آرمانهاى او مربوط مى‏شد. او با همت بلندى که داشت، هدفهاى بسیار عظیمى را انتخاب مى‏کرد. تصور این هدفها، براى آدمهاى معمولى دشوار بود و مى‏پنداشتند آن هدفهاى والا، دست‏نیافتنى هستند؛ لیکن همت بلند و ایمان و توکل و خستگى‏ناپذیرى و استعدادهاى فراوان و تواناییهاى اعجاب‏انگیزى که در وجود این مرد بزرگ نهفته بود، به کار مى‏افتاد و در سمت هدفهاى مورد نظرش پیش مى‏رفت و ناگهان همه مى‏دیدند که آن هدفها محقق شده‏اند.

نقطه‏ى اساسى کار او، این بود که در اراده‏ى الهى و تکلیف شرعى محو مى‏شد. هیچ چیز برایش غیر از انجام تکلیف، مطرح نبود. واقعاً او مصداق ایمان و عمل صالح بود. ایمانش به استحکام کوهها مى‏مانست و عمل صالحش با خستگى‏ناپذیرىِ باورنکردنى توأم بود. آن‏چنان در تداوم عمل صبور و کوشا بود که انسان را دچار حیرت مى‏کرد. به همین خاطر، هدفهاى بزرگ قابل وصول شد و دست یافتن به قله‏ها امکان‌پذیر گردید.

فرازی از بیانات مقام معظم رهبری در مراسم بیعت نخست وزیر و هیئت وزیران 16/3/1368


شخصیتی عظیم با جامع صفات

شخصیت عظیم رهبر کبیر و امام عزیز ما، حقاً و انصافاً پس از پیامبران خدا و اولیاى معصومین، با هیچ شخصیت دیگرى قابل مقایسه نبود. او ودیعه‏ى خدا در دست ما، حجت خدا بر ما، و نشانه‏ى عظمت الهى بود. وقتى انسان او را مى‏دید، عظمت بزرگان دین را باور مى‏کرد. ما نمى‏توانیم عظمت پیامبر(ص)، امیرالمؤمنین(ع)، سیّدالشّهداء(ع)، امام صادق(ع) و بقیه‏ى اولیا را حتّى درست تصور کنیم؛ ذهن ما کوچکتر از آن است که بتواند عظمت شخصیت آن بزرگمردان را در خود بگنجاند و تصور کند؛ اما وقتى انسان مى‏دید شخصیتى با عظمت امام عزیزمان و با آن همه ابعاد گوناگون: ایمان قوى، عقل کامل، داراى حکمت، هوشمندى، صبر و حلم و متانت، صدق و صفا، زهد و بى‏اعتنایى به زخارف دنیا، تقوا و ورع و خداترسى و عبودیت مخلصانه براى خدا، دست‏نیافتنى است، و مشاهده مى‏کرد که همین شخصیت عظیم، چگونه در برابر آن خورشیدهاى فروزان آسمان ولایت، اظهار کوچکى و تواضع و خاکسارى مى‏کند و خودش را در مقابل آنها ذره‏یى به حساب مى‏آورد، آن‏وقت انسان مى‏فهمید که پیامبران و اولیاى معصومین(ع) چه‏قدر بزرگ بودند.

فرازی بیانات مقام معظم رهبری در مراسم بیعت گروهی از فرماندهان و اعضای سپاه 17/3/1368


فاتح فتح الفتوح

در پیامى به مناسبت یکى از فتوحات ارزنده‏ى شما در جبهه فرمودند: فتح‏الفتوح، عبارت از ساختن این‏گونه انسانها و جوانهاست. در حقیقت، فاتح این فتح‏الفتوح، خود او بود. او بود که این انسانها را ساخت. او بود که این فضا را مهیا کرد. او بود که مسیر را به وجود آورد. او بود که ارزشهاى اسلامى را بعد از انزوا و خمول، دوباره احیا کرد. میراث او، همین ارزشها و همین جمهورى اسلامى است. هر کدام از ما در هر مسؤولیتى که هستیم، عشق و محبت وافرمان را به آن عزیز، باید در حفظ و تداوم ارزشها و نظام جمهورى اسلامى مجسم کنیم.

فرازی از بیانات مقام معظم رهبری در مراسم بیعت گروهی از فرماندهان و اعضای سپاه 17/3/1368


عبد صالح و نیایشگر گریان نیمه شب‌ها

شخصیتى آن‏چنان بزرگ بود که در میان بزرگان و رهبران جهان و تاریخ، به جز انبیا و اولیاى معصومین(علیهم‏السّلام)، به دشوارى مى‏توان کسى را با این ابعاد و این خصوصیات تصور کرد.
آن بزرگوار، قوّت ایمان را با عمل صالح، و اراده‏ى پولادین را با همت بلند، و شجاعت اخلاقى را با حزم و حکمت، و صراحت لهجه و بیان را با صدق و متانت، و صفاى معنوى و روحانى را با هوشمندى و کیاست، و تقوا و ورع را با سرعت و قاطعیت، و ابهت و صلابت رهبرى را با رقت و عطوفت و خلاصه بسى خصال نفیس و کمیاب را که مجموعه‏ى آن در قرنها و قرنها بندرت ممکن است در انسان بزرگى جمع شود، همه و همه را با هم داشت. الحق شخصیت آن عزیز یگانه، شخصیتى دست‏نیافتنى، و جایگاه والاى انسانى او، جایگاهى دور از تصور و اساطیرگونه بود.

او، رهبر و پدر و معلم و مراد و محبوب ملت ایران و امید روشن همه‏ى مستضعفان جهان و بخصوص مسلمانان بود. او، عبد صالح و بنده‏ى خاضع خدا و نیایشگر گریان نیمه‏شبها و روح بزرگ زمان ما بود. او، الگوى کامل یک مسلمان و نمونه‏ى بارز یک رهبر اسلامى بود. او، به اسلام عزت بخشید و پرچم قرآن را در جهان به اهتزاز درآورد. او، ملت ایران را از اسارت بیگانگان نجات داد و به آنان غرور و شخصیت و خودباورى بخشید. و او، صلاى استقلال و آزادگى را در سراسر جهان سرداد و امید را در دلهاى ملل تحت ستم جهان زنده کرد. و او، در عصرى که همه‏ى دستهاى قدرتمند سیاسى براى منزوى کردن دین و معنویت و ارزشهاى اخلاقى تلاش مى‏کردند، نظامى بر اساس دین و معنویت و ارزشهاى اخلاقى پدید آورد و دولت و سیاستى اسلامى بنیان نهاد. و او، جمهورى اسلامى را ده سال در میان طوفانهاى سهمگین و حوادث سرنوشت‏ساز، قدرتمندانه اداره و حراست و هدایت کرد و به نقطه‏یى مطمئن رسانید. ده سال رهبرى او براى مردم و مدیران ما، یادگارى فراموش‏نشدنى و ذخیره‏یى بس گرانبهاست.

فرازی از پیام به ملت شریف ایران در تجلیل از امام امّت 18/3/1368


امیر بر هوی‌ها و خواهش‌ها

حقیقتاً براى انسان بزرگ و شخصیت بى‏نظیرى مثل امام عزیز و بزرگوارمان، جا دارد که برگزیده‏ترین انسانها و هوشمندترین ذهنها و صافترین و پاکترین دلها و جانها، از احساس تعظیم و تکریم سرشار شوند. فرق است میان شخصیتى که به خاطر مقام و سمت ظاهریش مورد احترام و تجلیل واقع مى‏شود، و کسى که شخصیت و عظمت و عمق وجود و آراستگیهاى گوناگون او، هر انسان بزرگ و قوى و هوشمندى را به تعظیم و تجلیل و ستایش و تکریم وادار مى‏کند. امام عزیز ما، از این نوع انسانها بود.

امام(ره)، خصلتهاى گوناگونى داشت: بسیار خردمند و عاقل و متواضع و هوشیار و زیرک و بیدار و قاطع و رئوف و خویشتندار و متقى بود. نمى‏شد حقیقتى را در چشم او واژگونه جلوه داد. داراى اراده‏یى پولادین بود و هیچ مانعى نمى‏توانست او را از حرکت باز دارد. انسانى بسیار دلرحم و رقیق بود؛ چه در هنگام مناجات با خدا که از خود بى‏خود مى‏شد، و چه در هنگام برخورد با نقطه‏هایى از زندگى انسانها که به‏طور طبیعى دلها را به عطوفت و رأفت وادار مى‏کند. انگیزه‏هاى نفسانى، جاذبه‏هاى مادّى، هوى‏ها و هوسها، نمى‏توانست به قله‏ى رفیع وجود باتقواى او دست‏اندازى کند. او امیر هوى‏ها و خواهشهاى خود بود؛ ولى خواهشها بر او حکومت نمى‏کردند. صبور و بردبار بود و سخت‏ترین حوادث در اقیانوس عظیم وجود او، تلاطم ایجاد نمى‏کرد.


دشمن شناسی، دوست شناسی

امام خصوصیات ممتاز فردى خیلى داشت؛ اما توفیقات او بالاتر از آن بود که به خصوصیات فردى یک انسان - هرچه هم بالا - متکى باشد. شجاعت و آگاهى و عقل و تدبیر و دوراندیشى امام بسیار ممتاز بود - در اینها هیچ شکى نیست - اما توفیقاتى که آن بزرگوار به دست آورد، خیلى بالاتر از این است که به شجاعت و عقل و تدبیر و آینده‏نگرى زیاد یک انسان متکى باشد.

آن توفیقها از جاى دیگر نشأت مى‏گرفت، که در درجه‏ى اول از اخلاص او ناشى مى‏شد؛ «مخلصین له الدّین». مخلص خدا بود و کار را فقط براى او - ولاغیر - انجام مى‏داد. لذا اگر همه‏ى دنیا هم در مقابل او قرار مى‏گرفتند و از او چیزى مى‏خواستند که مورد رضاى خدا نبود، انجام نمى‏داد.
در درجه‏ى دوم، توکل و حسن ظن به خدا داشت. هیچ کارى در نظر او خارج از قدرت الهى نبود. کارهاى بزرگ، حرکتهاى عظیم، کندن کوههاى راسخ و جبال راسیات براى او میسور بود؛ چون عقیده داشت که به خدا متکى است و خدا او را کمک مى‏کند؛ و چون به خدا توکل داشت، لذا با حسن ظن مى‏نگریست.

امام دو خصوصیت دیگر هم داشت، که این هم جز با نورانیت الهى ممکن نبود، و آن عبارت بود از: دشمن‏شناسى و دوست‏شناسى. در شناخت دشمنها و دوستها اشتباه نکرد. از اول دشمنها را شناخت و آنها را اعلام کرد و تا آخر هم در مقابلشان ایستاد، و نیز از اول دوستها را شناخت و آنها را اعلام کرد و تا آخر هم از دوستى آنها منتفع شد.

فرازی از خطبه‌های نماز جمعه 23/4/1368


برخورداری از روحیه حسینی

در تمام عمر ده ساله حیات مبارک امام رضوان اللَّه تعالى علیه، پس از پیروزى انقلاب، یک لحظه اتّفاق نیفتاد که او به خاطر سنگینىِ بارِ تهدیدِ دشمن، در هر بُعدى از ابعاد، دچار تردید شود. این، یعنى همان برخوردارى از روحیه حسینى.

جنگ، تلفات دارد. جان یک انسان، براى امام خیلى عزیز بود. امام بزرگوار، گاهى براى انسانى که رنج مى‏بُرد، اشک مى‏ریخت و یا در چشمانش اشک جمع مى‏شد! ما بارها این حالت را در امام مشاهده کرده بودیم. انسانى رحیم و عطوف، داراى دلى سرشار از محبّت و انسانیت بود. اما همین دل سرشار از محبّت، در مقابل تهدید شهرها به بمباران هوایى، پایش نلرزید و نلغزید. از راهْ برنگشت و عقب‏نشینى نکرد. همه دشمنان انقلاب در طول این ده سال، فهمیدند و تجربه کردند که امام را نمى‏شود ترساند. این، نعمت بسیار بزرگى است که دشمن احساس کند عنصرى چون امام، با ترس و تهدید از میدان خارج نمى‏شود. امام، با منش و شخصیت درخشان خود، کارى کرد که همه در دنیا، این نکته را فهمیدند. فهمیدند که این مرد را از میدان نمى‏شود خارج کرد؛ تهدید نمى‏شود کرد؛ با فشار و با تهدیدهاى عملى هم نمى‏شود او را از راه خود منصرف کرد. لذا مجبور شدند خودشان را با انقلاب تطبیق دهند...

فرازی از بیانات مقام معظم رهبری در اجتماع پر شکوه زائران مرقد امام خمینی (ره)14/3/1375

 

 

عکس اول : http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/Pic01.jpg

عکس دوم : http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/Pic04.jpg

 

عکس ها :

 

http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/08.jpg

http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/01.jpg

http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/05.jpg

http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/07.jpg

http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/04.jpg

http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/10.jpg

 

عکس اول : http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/Pic01.jpg

عکس دوم : http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/Pic03.jpg

 

... آن روزى که در مجلس خبرگان، بعد از رحلت امام رضوان‌اللَّه‌علیه - آن روزِ اوّل که بنده هم عضو مجلس خبرگان بودم - بحث کردند چه کسى را انتخاب کنیم و بالاخره اسم این بنده‌ى حقیر به میان آمد و اتّفاق کردند بر این‌که این موجود حقیر ضعیف را به این منصب خطیر انتخاب کنند، من مخالفت کردم؛ مخالفت جدّى کردم. نه این‌که مى‌خواستم تعارف کنم؛ نه. او خودش مى‌داند که در آن لحظات در دل من چه مى‌گذشت. رفتم آن‌جا ایستادم و گفتم آقایان! صبر کنید، اجازه بدهید. اینها هم ضبط شده، موجود است. هم تصویرش هست، هم صدایش هست. شروع کردم به استدلال کردن که مرا براى این مقام انتخاب نکنید. گفتم نکنید؛ هر چه اصرار کردم، قبول نکردند. هر چه من استدلال کردم، آقایان، مجتهدین و فضلایى که آن‌جا بودند، جواب دادند. من قاطع بودم که قبول نکنم؛ ولى بعد دیدم چاره‌اى نیست. چرا چاره‌اى نیست؟ زیرا به گفته‌ى افرادى که من به آنها اطمینان دارم، این «واجب» در من «متعیّن» شده است. یعنى اگر من این بار را برندارم، این بار بر زمین خواهد ماند. این‌جا بود که گفتم قبول مى‌کنم. چرا؟ چون دیدم بار بر زمین مى‌ماند. براى این‌که بار بر زمین نماند، آن را برداشتم. اگر کس دیگرى آن‌جا بود، یا من مى‌شناختم که ممکن بود این بار را بردارد و دیگران هم او را قبول مى‌کردند، یقیناً من قبول نمى‌کردم. بعد هم گفتم پروردگارا! توکّل بر تو. خدا هم تا امروز کمک کرد. ...

 فرازی از بیانات در دیدار عمومى به مناسبت روز ولادت باسعادت حضرت جواد (ع)23/09/1373

 

 

***

آنچه که در خصوص تعیین رهبر واقع شد و بار این مسؤولیت بر دوش بنده‌ى کوچک ضعیف حقیر گذاشته شد، براى خود من حتّى یک لحظه و یک آن از آنات گذشته‌ى زندگى، متوقع و منتظر نبود. اگر کسى تصور کند که در طول دوران مبارزه و بعداً در طول دوران انقلاب و مسؤولیت ریاست قوّه‌ى اجرایى، حتّى یک لحظه در ذهن خودم خطور مى‌دادم که این مسؤولیت به من متوجه خواهد شد، قطعاً اشتباه کرده است. من همیشه خودم را نه فقط از این منصب بسیار خطیر و مهم، بلکه حتّى از مناصبى که به مراتب پایین‌تر از این منصب بوده است - مثل ریاست جمهورى و دیگر مسؤولیتهایى که در طول انقلاب داشتم - کوچکتر مى‌دانستم.

یک وقتى خدمت امام(ره) این نکته را عرض کردم که گاهى نام من در ردیف بعضى از آقایان آورده مى‌شود، در حالى که در ردیف آنها نیستم و من یک آدم کوچک و بسیار معمولى هستم. نه این‌که بخواهم تعارف کنم؛ الان هم همان اعتقاد را دارم. بنابراین، چنین معنایى اصلاً متصور نبود.
البته در آن ساعات بسیار حساسى که سخت‌ترین ساعات عمرمان را گذراندیم و خدا مى‌داند که در آن شب شنبه و صبح شنبه چه بر ما گذشت، برادرها از روى مسؤولیت و احساس وظیفه، با فشردگى تمام، فکر و تلاش مى‌کردند که چگونه قضایا را جمع‌وجور کنند. مکرر از من به عنوان عضو شوراى رهبرى اسم مى‌آوردند، که البته در ذهن خودم آن را رد مى‌کردم؛ اگرچه به نحو یک احتمال برایم مطرح مى‌شد که شاید واقعاً این مسؤولیت را به من متوجه کنند.

در همان موقع به خدا پناه بردم و روز شنبه قبل از تشکیل مجلس خبرگان، با تضرع و توجه و التماس، به خداى متعال عرض کردم: پروردگارا! تو که مدبر و مقدر امور هستى، چون ممکن است به عنوان عضوى از مجموعه‌ى شوراى رهبرى، این مسؤولیت متوجه من شود، خواهش مى‌کنم اگر این کار ممکن است اندکى براى دین و آخرت من زیان داشته باشد، طورى ترتیب کار را بده که چنین وضعیتى پیش نیاید. واقعاً از ته دل مى‌خواستم که این مسؤولیت متوجه من نشود.

بالاخره در مجلس خبرگان بحثهایى پیش آمد و حرفهایى زده شد که نهایتاً به این انتخاب منتهى شد. در همان مجلس، کوشش و تلاش و استدلال و بحث کردم، تا این کار انجام نگیرد؛ ولى انجام گرفت و این مرحله گذشت.

من همین الان خودم را یک طلبه‌ى معمولى و بدون برجستگى و امتیازى خاص مى‌دانم؛ نه فقط براى این شغل باعظمت و مسؤولیت بزرگ، بلکه - همان‌طور که صادقانه گفتم - براى مسؤولیتهاى به مراتب کوچکتر از آن، مثل ریاست جمهورى و کارهاى دیگرى که در طول این ده سال داشتم. اما حالا که این بار را روى دوش من گذاشتند، با قوّت خواهم گرفت؛ آن‌چنان که خداى متعال به پیامبرانش توصیه فرمود: «خذها بقوّة .»

براى این مسؤولیت، از خدا استمداد کردم و باز هم استمداد مى‌کنم و هر لحظه و هر آن، در حال استمداد از پروردگار هستم، تا بتوانم این مسؤولیت را در حد وسع خودم - که تکلیف هم بیش از وسع نیست - با قدرت و قوّت و حفظ شأن والاى این مقام، حفظ کنم و انجام بدهم. این تکلیف من است، که امیدوارم ان‌شاءاللَّه مشمول لطف و ترحم الهى و دعاى ولىّ‌عصر(عج) و مؤمنین صالح باشم.

سخنرانى در مراسم بیعت ائمه‌ى جمعه‌ى سراسر کشور به اتفاق رئیس مجلس خبرگان 12/04/1368

 

عکس اول : http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/Pic01.jpg

عکس دوم : http://www.doulaty.net/m-almahdi/77-EmamKhomeini/Pic05.jpg

 

... این جانب که از سالهای قبل از انقلاب با جنابعالی ارتباط نزدیک داشته‌ام و همان ارتباط بحمدالله تعالی تا کنون باقی است ، جنابعالی را یکی از بازوهای توانای جمهوری اسلامی می‌دانم وشما را چون برادری که آشنا به مسائل فقهی و متعهد به آن هستید و از مبانی فقهی مربوط به ولایت مطلقه فقیه جداً جانبداری می‌کنید ، می‌دانم و در بین دوستان و متعهدان به اسلام و مبانی اسلامی از جمله افراد نادری هستید که چون خورشید ، روشنی می ‌دهید.

(صحیفه‌ی نور - جلد 20 – صفه‌ی 456)

 

با تشکر از : MST

 

« که باور می کند ؟ »

 

که باور می کند در باغ ما داغ ِ صنوبر را

که باور می کند افتادن سرو ِ تناور را

که باور می کند آسایش ِ موج ِ خروشان را

که باور می کند آرامش طوفان و تندر را

در این شب ها که دیو از باختر صد آتش افروزد

که باور می کند خاموشی ِ خورشید خاور را

کجا رود روان در بستر خود خفته می ماند

کجا کوه گران در خاک پنهان می کند سر را

کجا شیر ژیان اندر کُنام آرام می گیرد

که دیده در نیام آرامش شمشیر ِ حیدر را

عقاب آسمان پرواز ِ اقلیم ِ سر افرازی

کجا بر خاک ِ درد آلود ِ غم ، می گسترد پر را

چراغ بامداد افروز ِ آفاق ِ سحر خیزی

کجا وا می گذارد شام شوم تیره اختر را

کنون کز ابر ِ لطفش نم نم باران نمی بارد

که بر ما می فشاند هر زمان دامان گوهر را

پس از آن باغبان پیر در باغ و بهار ما

که می رویاند از دل های ما گل های باور را

صدای عشق در این گنبد دوار می ماند

کسی نشنیده زین فریاد فریادی رسا تر را

وطن بر شاخسار سدره گر دارد امام ما

خدا از ما مگیرد سایه ی طوبای رهبر را

تسلای دل ما در غروب آفتاب او

طلوع آفتابی دیگر آمد روز دیگر را

 

- غلام علی حداد عادل -

 

هفدهمین سالگرد عروج ملکوتی حضرت امام خمینی ( ره ) بر همه ی مسلمین جهان تسلیت باد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس، لینک

* چند تا عکس

عکس اول /  عکس دوم  / عکس سوم / عکس چهارم / عکس پنجم / عکس ششم / عکس هفتم

* جمله هایی از وبلاگ های مختلف

بین من و مرگ ویرونگر قول و قراری نیست...

قلب شکفته ی مرا به نام عشق....

بغض پاییزی ابرم، بغض یک غروب غمناک

* بازی با کلمات

شب، تاریکی، دلهره، لذت، شهوت، گناه، سقوط، تباهی، نابودی 

پس نگاه مرا ببین

 

 

 

 

 

vvvvvvvv

گر تو امروز، آسمان را آبی می‌بینی، من فردا را.
اگر فضای دلت پر از مهر و گرمای عشق است،
و اگر قلبت تا ابدیت لبریز از شور عشق است،
پس نگاه مرا ببین

vvvvvvvv

 

دانلود موزیک :

 

    ¯¯¯   music  ¯¯¯

 

یه سری اهنگ جدید براتون اماده کردم ، دانلود کردید نظرتون رو هم بگید !

 

·         شاکی ( طوفان کریمی) ü

·         دوستت دارم ( حمیدرضا و علیرضا)

·         از من که گذشت ( حمید رضا و علیرضا)

·         کینه ( حمیدرضا و علیرضا )

·         دلدار ( پرویز )

·         نازنین ( دی جی حامد هاکان)

·         باورم کن ( احسان خواجه امیری)

·         چرا سیاه ( پدرام و پرشا – که در مقابل اهنگ رضا صادقی خوندن)

·         اتیش ( بهنام منصور پور )

·         عشق ( پژمان )

·         داری از چشمم میافتی ( شهاب تیام )

·         حرومت ( دامون)

·         ریتم عشق ( حمید و ارمان )

 

vvvvvvvvvvv

 

دانلود نرم افزار :

 

تبدیل فرمتهایی ویدیویی به فرمتهای Video Player های همراه با WinAVI 3GP/MP4/PSP/iPod Video Converter 2.0 :

به تازگی Video Player های کوچک مانند Audio Player ها که به MP3 Player معروفند نیز از عمومیت فراوانی برخوردار شده اند و شرکت هایی مانند Apple با تولید iPod , شرکت SONY با تولید PSP و شرکت Samsung با تولید Video Player خود از پیشرو های این قطعه ی سخت افزاری هستند . از طرف دیگر MP4 Player ها و گوشی های مختلف تلفن همراه که فرمت 3GP را پشتیبانی می کنند این کار را تا حد قابل قبولی انجام میدهند . حال برای تبدیل فیلم و فرمتهای متعدد تصویری به فرمتهای تحت پشتیبانی این محصولات چه کنیم ؟

شرکت ZJMedie Digital Technology که با تولید مبدل قدرتمند تصویری خود با نام WinAVI Video Converter محبوبیت قابل توجهی کسب کرده بود , محصولی با نام WinAVI 3GP/MP4/PSP/iPod Video Converter را عرضه نموده است که مخصوص تبدیل تمامی فرمتهای تصویری به فرمتهای تحت پشتیبانی این تولیدات جدید است .

برخی از ویژگی های کلیدی این نرم افزار مفید :

توانایی تبدیل فرمتهای DivX, XviD, MOV, rm, rmvb, MPEG, VOB, DVD, WMV, AVI به فرمت iPod/PSP و یا 3GP/MP4 .

سرعت بسیار بالا در تبدیل فرمتها .

ظاهر آسان و ساده و پشتیبانی Batch Conversion ( تبدیل همزمان تعداد زیادی فرمت به یکدیگر )

کیفیت صوتی و تصویری بسیار بالا در تبدیل و پشتیبانی عملیاتی جون clip/zoom/soften در تبدیل .

توانایی تنظیم  video/audio sample rate, bit rate, video size و ....

توانایی انتقال مستقیم فایلها به  iPod/PSP .

و .....

دانلود کنید نسخه ی 2.0 را با حجم 3.54 مگابایت

vvvvvvvvvvv

یه تبریک :

تو این اپدیت میخواستم قهرمانی تیم عزیزم چلسی همیشه قهرمان رو تبریک بگم و بگم که نه تنها پارسال و امسال قهرمان جزیره شدیم بلکه مردان غرور افرین استفمفورد بریج همیشه اول هستند. تو هر جام و لیگی که فکرشو بکنید !  ViVa CHELSEAFC !!!

و نه تنها پریمر لیگ بلکه  چمپیونز لیگ سال بعد هم حتما بالا سر ماست !

 

 

هدی 666

 

vvvvvvvvvvv

 

یه شعر:

 

درخت را به نام برگ  ...

بهار را به نام گل ...

ستاره را به نام نور  ...

کوه را به نام سنگ ...

قلب شکفته ی مرا به نام عشق ...

عشق را به نام درد ...

مرا به نام کوچکم صدا بزن !!!

 

" آرام شاد "

 

vvvvvvvvvvv

 

 

 

ترس از خوشبختی

 

 

 

ترس از خوشبختی

 

ما که از هر چه ترسیدیم، سرمان آمد. پس بیا تمرین کنیم، کمی از خوشبختی بترسیم...

 

 

ماجرای هولناک مثله جنسی زنان

 

 

https://cdn.mashreghnews.ir/d/2018/01/16/2/2167677.jpg

 

چگونه زن شدم؟؟؟

 

(ماجرای هولناک مثله جنسی زنان)

 

    داستانی که قاره ها را می پیماید و جهانی از دردها و تجارب بشر را پیوند می زند. "واریس دیری" زمانی یک قربانی بود اما دیگر هرگز نخواهد بود. هنوز مبارزه میکند، هنوز از زیبایی و شجاعتش بهره می گیرد تا آنچه را آموخته است بیابد و به آن سامان دهد. ساندی اکسپرس با خواندن "گل صحرا" خواننده در می یابد که غیر ممکن وجود ندارد. "نمی توانم" و "نمی شود" کلماتی هستند که باید از یاد برد. سکون باید به فراموشی سپره شود و همیشه باید به پیش رفت.

 

    "گل صحرا" داستان زندگی زنی است که همواره خواسته است و یافته است. زنی که در بیابانهای سومالی به دنیا آمده و حال به عنوان یک سوپر مدل و سفیر سازمان ملل در نیویورک زندگی می کند. در سیزده سالگی از خانه اش فرار می کند زیرا نمی خواسته تن به ازدواج اجباری با یک مرد 60  ساله در ازای پنج شتر بدهد. بیابانهای سومالی را روزها بدون آب و غذا درنوردید تا همانند دیگر زنان قبیله اش زندگی نکند و زندگی را آنطور که خود می خواهد تجربه کند.

 

    او در پنج سالگی تجربه وحشتناک ختنه را داشته - قبل از خودش شاهد ختنه خواهر بزرگترش نیز بوده- که بخشی از کتاب زندگی نامه اش را به آن اختصاص داده است. در این بخش جزییات این عمل را ( که نامی جز سلاخی نمی توان بر آن گذاشت)  با جزییات به تصویر می کشد. ترجمه این بخش در ادامه خواهد آمد. "واریس دیری" بعدها توانست در لندن به یک مدل تبدیل شود و در این راه به شهرت برسد ولی شهرت امروزی او به دلیل فعالیتهایش در مقام سفیر سازمان ملل در مبارزه با ختنه زنان در سراسر جهان است . عملی که طبق آمار منتشره سازمان ملل هر روزه بر روی 6000 دختر بچه انجام می گیرد.

 

    "واریس دیری" در کتابش، داستان ختنه شدنش را اینچنین بیان میکند*:

 

    ... آن شب هیجانزده بیدار ماندم تا ناگهان مادرم را دیدم که بالای سرم ایستاده است. هوا هنوز تاریک بود، قبل از سحر، زمانیکه تاریکی کم کم جای خود را به روشنایی میداد و سیاهی آسمان به خاکستری می گرایید. او با ایمان به من فهماند که ساکت باشم و دستش را بگیرم. من پتوی کوچکم را پس زدم و خواب آلود، تلو خوران، به دنبال او راه افتادم. حالا می دانم چرا دختران را صبح زود با خود می برند. می خواستند قبل از آنکه کسی بیدار شود آنها راببرند تا صدای فریادشان شنیده نشود. در آن لحظه هر چند گیج بودم ولی به سادگی آنچه می گفتند انجام میدادم. ما از محل اطراقمان دور شدیم و به سمت دشت رفتیم. مادرم گفت:" اینجا منتظر می مانیم"، و ما بر روی زمین سرد به انتظار نشستیم. آسمان به آهستگی روشن می شد؛ به سختی اشیا را تشخیص می دادم و بزودی صدای لخ و لخ صندلهای زن کولی را شنیدم. مادرم نامش را صدا کرد و گفت:"خودت هستی "؟؟؟

    "بله اینجایم"، هنوز هیچ چیز نمی دیدم فقط صدایش را شنیدم. بدون اینکه نزدیک شدنش را بینم، ناگهان او را در کنار خود حس کردم.او به صخره صافی اشاره کرد و گفت: " آنجا بنشین". بدون هیچ سلام و کلامی. بدون هیچ احوالپرسی. بدون هیچ توضیحی که قرار است چه اتفاقی بیفتد و بگوید بسیار دردناک است و تو باید دختر شجاعی باشی. هیچی . زن جلاد فقط به کارش پرداخت .*

 

    مادرم تکه ای از ریشه درخت کهنسالی برداشت و مرا بر روی سنگ نشاند. پشت سرم نشست و سرم را به سینه اش چسباند، پاهایش را دور بدن من احاطه کرد. ریشه درخت را بین دندانهای من گذاشت. گفت:" گازش بزن" .

 

    از ترس خشکم زده بود... مامان به من تکیه داد و نجوا کرد:" می دانی که من نمی توانم نگهت دارم. من اینجا تنهایم . پس سعی کن دختر خوبی باشی عزیزم. به خاطر مامان شجاع باش". من به بین پاهایم خیره شدم و دیدم زن کولی در حال آماده شدن است. او شبیه دیگر پیرزنان سومالیایی بود (با یک روسری رنگی که دور سرش پیچیده بود همراه با یک پیراهن سبک پنبه ای) با این تفاوت که هیچ لبخندی بر لب نداشت. او عبوسانه به من نگاه کرد، یک نگاه مرده در چشمانش بود. سپس به جستجو در کیف گلیمی کهنه اش پرداخت . چشمانم بر رویش ثابت مانده بود، چون می خواستم بدانم قرار است با چه چیزی مرا ببرد . من منتظر یک چاقوی بزرگ بودم ولی در عوض یک کیف کوچک نخی بیرون آورد. با انگشتان بلندش داخلش را می گشت و در نهایت یک تیغ ریش تراشی شکسته بیرون کشید. از این رو به آن رو چرخاند و امتحانش کرد. خورشید به سختی بالا آمده بود. نور به اندازه ای بود که رنگها را ببینم ولی نه با جزییات. من خون خشک شده ای بر روی لبه دندانه دار تیغ دیدم. بر روی تیغ تفی کرد و با لباسش آن را پاک کرد. همچنان که آن را به لباسش می سابید، دنیای من ناگهان تاریک شد، مادرم دستمالی را بر روی چشمانم کشید.

 

    چیزی که بعد از آن حس کردم بریدن گوشتم، آلت تناسلیم، بود. صدای گنگ جلو و عقب رفتن اره وار را بر روی پوستم می شنیدم. وقتی به گذشته فکر میکنم، حقیقتاً نمی توانم باور کنم که چنین اتفاقی برای من افتاده است. فکر می کنم در حال سخن گفتن ازشخص دیگری هستم. هیچ طریقی در دنیا وجود ندارد که من بتوانم بوسیله آن توضیح دهم که احساسش چگونه بود. مثل این است که کسی گوشت ران شما را برش بدهد یا بازویتان را قطع کند با این تفاوت که این قسمت حساس ترین بخش بدن شماست.

 

    من حتی یک اینچ هم تکان نخوردم – زیرا "امان" [ خواهرم] را به یاد می آوردم، و می دانستم هیچ راه فراری وجود ندارد. می خواستم مامان به من افتخار کند. طوری آنجا نشسته بودم که انگار از سنگ ساخته شده ام. با خودم میگفتم اگر تکان بخورم شکنجه بیشتر طول خواهد کشید. متأسفانه، پاهایم بدون اراده شروع به لرزیدن کرد. دعا میخواندم، خدایا، لطفاً اجازه بده زود تمام شود. چنین شد. چون من از حال رفتم.

 

    وقتی بیدار شدم گمان می کردم تمام شده است ولی بدتر از زمان شروع بود. چشم بندم کنار رفته بود و من زن جلاد را دیدم که یک پشته از خارهای درخت اقاقیا را کپه کرده بود. او از آنها برای ایجاد سوراخهایی در پوستم استفاده کرد. سپس نخ سفید محکمی از سوراخها رد کرد تا مرا بدوزد. پاهایم کاملاً بی حس شده بود، ولی درد بین آنها آنچنان شدید بود که آرزو می کردم بمیرم. احساس کردم به بالا شناور شدم و دور از زمین دردم را پشت سر گذاشتم و چند متر بالاتر از صحنه به پایین نگاه می کردم و این زن را که بدنم را به هم می دوخت - هنگامی که مادر بیچاره ام مرا در بازوانش گرفته بود- تماشا میکردم، در این لحظه احساس آرامش کاملی داشتم. دیگر نگران یا هراسان نبودم.

 

    خاطره ام در این لحظه به پایان می رسد تا جاییکه چشمانم را باز کردم و آن زن رفته بود. مرا حرکت داده بودند و بر روی زمین نزدیک صخره دراز کشیده بودم. پاهایم از مچ تا ران با نوارهایی از پارچه به هم بسته شده بود به طوریکه نمی توانستم حرکت کنم. من اطراف را به دنبال مادرم نگاه کردم ولی او رفته بود. به تنهایی دراز کشیدم به فکر اینکه بعداً چه اتفاقی خواهد افتاد. سرم را به سمت سنگ برگرداندم، با خون، خیس شده بود. مثل اینکه حیوانی را آنجا سلاخی کرده باشند. تکه هایی از گوشت تنم، آلت تناسلیم، آنجا افتاده بود، دست نخورده، زیر آفتاب در حال خشک شدن بود.

 

     دراز کشیدم، به خورشید که حالا دیگر بالای سر ایستاده بود نگاه کردم. هیچ سایه ای اطراف من نبود و مو جی از گرما به صورتم سیلی میزد. تا اینکه مادرم همراه با خواهرم برگشت. پس از آنکه درخت مرا آماده کردند مرا به سایه یک بوته کشاندند. این یک سنت بود. یک سر پناه کوچک زیر یک درخت آماده کرده بودند، جاییکه من تا زمان بهبودی استراحت کنم. چند هفته تنهای تنها تا کاملاً خوب شوم.

 

     من فکر کردم عذاب تمام شده تا زمانیکه می خواستم ادرار کنم. حالا می فهمیدم چرا مادرم گفت زیاد آب و شیر ننوشم. بعد از ساعتها انتظار، برای دستشویی رفتن میمُردم. ولی پاهایم بسته شده بود و نمی توانستم حرکت کنم. مادرم اخطار کرده بود که راه نروم. بنابراین نمی توانستم طنابهایم را باز کنم. چون اگر زخم ها از هم باز می شد، کار دوخت و دوز باید دوباره انجام می گرفت. باور کنید این آخرین چیزی بود که می خواستم.

 

    به خواهرم گفتم:" من باید به دستشویی بروم". نگاهی که او به صورتم انداخت به من می گفت که اصلاً خبر خوبی نیست. گودالی در شنها برایم آماده کرد و مرا به آن سمت غلطاند. اولین قطره ای که از من خارج شد، تیر شدیدی کشید، انگار که اسید پوستم را می خورد. وقتی زن کولی مرا دوخت، فقط سوراخی به اندازه سر چوب کبریت برای ادرار و خون (در زمان پریُدی) باز گذاشت. این استراتژی خردمندانه، تضمینی بود برای اینکه تا قبل از ازدواج هیچ رابطه جنسی نداشته باشم و شوهرم مطمئن باشد یک باکره تحویل گرفته است. وقتی ادرار در محل زخم خون آلود جمع شد و قطره قطره از بین پاهایم بر روی شنها می ریخت(هر لحظه فقط یک قطره) هق هق گریه من شروع شد. حتی وقتی که زن جلاد مرا تکه تکه می کرد من گریه نکرده بودم. ولی حالا بدجور می سوخت و هیچ طوری نمی توانستم تحملش کنم.

 

    بعد از ظهر، وقتی هوا تاریکتر شد، مادرم و امان به خانه برگشتند و من تنها در پناهگاهم ماندم. در آن لحظه ازتاریکی نمی ترسیدم، یا از شیرها یا مارها، یا حتی اینکه آنجا بی پناه دراز کشیده ام بدون آنکه بتوانم بدوم. تا لحظه ای که خارج از بدنم شناور شدم و تماشا کردم که پیرزن چگونه آلت تناسلیم را بهم می دوخت، هیچ چیز نمی توانست مرا بترساند. من به سادگی مثل یک کنده درخت بر روی زمین سخت دراز کشیدم. بدون ترس، همراه با درد، بی هیچ حسی از مردن یا زنده ماندنم. نمی توانستم به این فکر کنم که دیگران در خانه دور آتش نشسته اند و می خندند و من اینجا در تاریکی دراز کشیده ام.

 

     همچنان که روزها گذشتند و من در پناهگاهم دراز کشیده بودم. آلت تناسلیم عفونت کرد و تب کردم. هوشیاریم را از دست داده بودم و از درد ادرار عذاب می کشیدم، از ترس ادرارم را نگه می داشتم تا وقتی مادرم گفت:" اگر ادرار نکنی میمیری". سپس شروع کردم و به خودم فشار آوردم... ولی زخمم عفونی شده بود و در یک لحظه اصلا نمی توانستم ادرار کنم... جدا از اینکه من تنها با پاهای بسته آنجا دراز کشیدم و منتظر بودم تا زخمم خوب شود. تبدار، بی حوصله و بی حال؛ هیچ کاری نمی توانستم بکنم ولی متعجب بودم که چرا؟ همه این چیزها برای چه بود؟ در آن سن نمی توانستم چیزی درباره سکس بفهمم. تمام چیزی که می دانستم این بود که با اجازه مادرم قصابی شده بودم و نمی توانستم بفهمم چرا؟

 

     بالاخره مادرم آمد و من کشان کشان به خانه رفتم، پاهایم هنوز بسته بود. اولین شب بعد از برگشتم، پدرم پرسید:" چه احساسی داشت؟" گمان می کنم منظورش وضعیت جدید زنانگیم بود ولی همه چیزی که می توانستم به آن فکر کنم درد بین پاهایم بود. با اینکه فقط 5 سالم بود، به سادگی لبخند زدم و چیزی نگفتم. چه چیزی درباره زن شدن می دانستم؟ با اینکه چیز زیادی نمی فهمیدم ولی درباره زنان آفریقایی می دانستم: زندگی کردن با رنج در موقعیت منفعل و بی پناه یک کودک را می شناختم.

 

    پاهایم به مدت یکماه بسته و زخمم بهبود یافته بود. مادرم مدام خاطر نشان می کرد که نَدوم و نَپرم، بنابراین من با احتیاط می شلیدم. من همیشه فعال و با انرژی بودم و مثل یک یوزپلنگ میدویدم، از درخت بالا می رفتم، از روی سنگها می پریدم. برای یک دختر بچه اینکه یکجا بنشیند (در حالیکه خواهر و برادرش در حال بازی بودند) نوعی عذاب بود. برایم خیلی وحشتناک بود که یکبار دیگر تمام آن پروسه را داشته باشم، برای همین حتی یک اینچ هم حرکت نمی کردم. هر هفته مادرم معاینه ام می کرد تا ببیند کاملاً بهبود یافته ام. وقتی بندهایم را از پاهایم گشودم، توانستم برای اولین بار به خود نگاهی بیندازم. یک تکه پوست کاملاً هموار کشف کردم که فقط یک جای زخم در وسط آن بود مانند یک زیپ، که آن زیپ کاملاً بسته شده بود. آلت تناسلیم مثل یک دیوار آجری مهر و موم شده بود تا هیچ مردی توانایی دخول تا شب عروسیم را نداشته باشد. زمانیکه شوهرم با یک چاقو یا فشار آن را از هم می درید.

 

    .... اگرچه رنج فراوانی به واسطه ختنه شدنم بردم ولی بسیار خوش شانس بودم. میتوانست بدتر از این اتفاق بیفتد، همانطور که مکرراً برای دیگر دختران اتفاق افتاده بود. وقتی به محل های مختلف مسافرت می کردیم، اقواممان را می دیدم و با دخترانشان بازی می کردم. وقتی دوباره آنها را می دیدم، دختران از دست رفته بودند. هیچکس حقیقت را درباره غیبت آنها نمی گفت، اصلاً سخنی آز آنها به میان نمی آمد. آنها پس از ختنه میمُردند (خونریزی منجر به مرگ، شُک، عفونت یا کزاز). با توجه به شرایطی که عمل در آن انجام می شد، این مسئله عجیب نبود. عجیب زنده ماندن هر کدام از ماست.

 

    به سختی خواهرم" هالمو" را به یاد می آورم. سه ساله بودم و یادم می آید که بود، بعد از آن دیگر او را ندیدم ولی نمی دانستم چه اتفاقی برایش افتاده بود. بعدها فهمیدم وقتی "زمان خاصش"* آمد و زن کولی او را ختنه کرد، از خونریزی زیاد مرد.

 

    وقتی ده سالم بود، داستانی درباره دختر عمه ام شنیدم. در شش سالگی ختنه شده بود. پس از آن برادرش نزد ما آمد و گفت که چه اتفاقی افتاده بود. زنی آمد و خواهرش را برد، سپس او در پناهگاهش ماند تا بهبود حاصل کند. ولی " آنجایش"* (آنطور که پسر عمه م آنرا می نامید) متورم شد و بوی گندِ پناهگاهش غیر قابل تحمل بود. وقتی او داستانش را تعریف می کرد باورم نمی شد. چرا او بوی بدی می داد و این برای من و" امان " اتفاق نیفتاده بود؟ حالا میدانم که او راست گفته است. به دلیل شرایط غیر بهداشتی عمل، زخم او عفونت کرده بود و بوی تهوع آور بخاطر قانقاریا بود. یک روز صبح، مادرش برای معاینه دختری رفت که طبق معمول شب را به تنهایی در پناهگاهش گذرانده بود. او دختر کوچکش را مرده پیدا کرد، بدنش سرد و کبود شده بود. ولی قبل از آنکه لاشخوران بتوانند لاشه اش را ببرند، خانواده اش او را دفن کردند.

 

سیر نزولی مردها

 

 

سیر نزولی مردها از گذشته تا فردا "بخونید اما ناراحت نشین چون حقیقت"

 

 سال 1332

دختر خانواده همراه با مادرش کنار حوض روی تخت چوبی نشسته اند و یک ظرف هندوانه قرمز جلوی شان است. دختر خانواده برای دختر همسایه تعریف می کند: آره زری جون، داداش فرمونم وقتی شنید این پسر لاغرمردنی به من متلک گفته همچین زدش که به سوسک می گفت خرس قطبی. تازه خود داداشم هم گفته می خواد برام یه شوهر خوب پیدا کنه.

مادر دختر می گوید: خدا سایهء مرد را از سر هیچ خونه ای ورنداره

سال 1342

پدر خانواده با عصبانیت وارد اتاق می شود و پس از آنکه کمی جَنَم رو کرد و چهار تا کاسه کوزه را زد شکست، فریاد می زند: دخترهء چشم سفید حالا واسهء من دانشگاه قبول میشه... چشمم روشن... مردم از فردا نمی گویند آقا رضا غیرتِ تو شکر؟ هیچی دیگه ولش کن فردا می خواهد شلوار مدل برمودایی و مانتوی بدن نما بپوشد و نوبل صلح هم بگیره... زن اگر اجنبی ها بهش نوبل صلح بدهند مردم چی می گویند؟

مادر خانواده با لحن التماس آمیز می گوید: مرد، حالا چرا شلوغش می کنی؟ نوبل و برمودا چیه؟ دخترمون فقط دانشگاه قبول شده، همین... این قدر سخت نگیر...

بالاخره با اصرارهای مادر، پدر قبول می کند دخترش به دانشگاه برود. وقتی پدر قانع شده سیگارش را روشن می کند و مادر می گوید: مرد، خدا سایهء تو را از سر ما کم نکند.

سال 1352

فریادِ مردِ خانواده تمام کوچه را پر می کند: چی؟! می خواهد برود سرِ کار؟! یعنی من این قدر بی غیرت شدم که دخترم بره سر کار و پول بیآره تو خونه؟ پس من اینجا هویجم؟ مگر این که بابت این بی آبرویی از روی نعش من رد شوید...

کسی از روی نعش مرد خانواده رد نمی شود ولی دختر خانواده هم چند ماه بعد با وجود غرغرهای پدرش بالاخره سر کار می رود. صدای مادر خانواده به گوش می رسد: مرد، خدا تو را برای ما حفظ کند.

سال 1382

مرد خانواده: آخه خانم این چه وضعیه؟ روز اولی که آمدی خواستگاریم، گفتم دلم نمی خواهد زنم از این مانتوها بپوشد و آرایش کند، گفتی دورهء این اٌمٌل بازی ها گذشته، ما هم گفتیم چشم! بعد گفتی اگر خانه خریدی به جای مهریه خانه را به نامم کن، گفتم چشم! آن اول حق طلاق را هم از ما گرفتی، حالا هم می گویی بنشینم توی خانه بچه داری کنم؟

زن: عزیزم مگه چه اشکالی داره؟ مگه تو ماهی چقدر حقوق می گیری؟ تمام حقوقت هم بابت کرایه تاکسی، خرج ناهار خودت و مهد کودک بچه و جریمهء ماشینت می رود. حالا اگر بنشینی توی خانه و از بچه نگه داری کنی هم خرجمان کم می شود هم بچه مان وقتی بزرگ شد از کمبود محبتِ پدر و مادر رنج نمی برد... آفرین عزیزم... خدا سایه ات را (فعلا) سر ما نگه دارد...

سال 1482

زن خانواده: عزیزم تو که انقدر فسیل نبودی. مثلا توی دوستانت به روشن فکری معروفی. آخه چه اشکالی دارد؟ این همه سال ما زن ها بچه دار شدیم حالا به کمک علم چند وقتی هم شما مردها از این کارها بکنید. اصلا مگر نمی گفتی جد بزرگت همیشه می گفته: چه مردی بود کز زنی کم بود؟ پس از مقداری بحث منطقی مرد بالاخره قبول می کند و نه ماه بعد وقتی بچه بغل وارد خانه می شود زن با عشوه می گوید: مرد... یعنی سایه تو تا کی بالای سر ماست؟

سال 1582

چند تا مرد دور هم نشسته اند و در حالیکه سبزی پاک می کنند آهسته مشغول تبادل نظرند.

- آره... می گویند هدف این جنبش بازگرداندن حق و حقوق ضایع شدهء مردهاست...

- حق با آقا جمشیده... ببینید این زن ها چقدر از ما سواستفاده می کنند؟ تا وقتی خونهء بابامونیم باید آشپزی و بچه داری و اینها را یاد بگیریم و توسری بخوریم، بعدش هم بدون مشورت زنمان می دهند و زنمان هم مارا استثمار می کند...

- خب می گفتم... اسم این جنبش سیبیلیسم است و...

در این حال با ورود خانم یکی از آنها بحث به زیاد بودن گِل سبزی کشیده می شود! زن می گوید: خدا سایهء شما مردها را از سر سبزی ها کم نکند!

سال 1882

رادیو، موج FM، شبکهء پیام(صدای یک خانم)

بااعلام ساعت نه شب شما خانم های عزیز را در جریان آخرین اخبار رسیده قرار می دهم. به گزارش خبرگزاری بانوپرس دقایقی قبل سایهء آخرین نمونهء نادر از جنس «مرد» از روی کرهء زمین محو شد! پس از پایان عمر این آخرین بازمانده از شاخهء زینتی مردها از این پس نام این موجودات را فقط در کتاب های تاریخ می توان پیدا کرد. ساعت 9 و 15 دقیقه با خبرهای جدیدی در خدمت شما خانم های!عزیز خواهم بود. دینگ دینگ

 

منبع: ؟؟؟

 

 

پسر خوب

 

می خوام این دفعه از پسرا و دخترای ضایع بگم . قابل توجه بعضی ها که فقط از پسرها بد میگن .

 

 

پسر خوب

این پسر خوب ساعت 2 قرار داره .

از خواب بیدار میشه ساعت 6:01 دقیقه بامداد. اول یه حمام به مدت 1:99 دقیقه میگیره . خوشکل و مامانی میاد بیرون. به به میبینه که اندازه 0001/0 میکرون ریش درآورده پس موقشه که از ته بزنه . ابتدا توربو مچ تری رو بر میداره و مانند سربازان مغول حمله میکنه به صورتش و همه رو تارو مار میکنه . بعد از کشتن انواع سلول مرده و زنده می رسه به افتر تارو مار که اونم همراه با درده که عموما بدون دردشو انتخاب می کنن... و نوبتی هم باشه نوبت به اصل قضیه هست و اون هم سفید کننده و متاسفانه در بعضی آقایون پنکیک و مانند اینها ... فکر میکنم حداقل 1:20 دقیقه هم اینجا صرف کنه . یه خطی هم به ابرو میندازه

خوب موها که تقریبا خوب هستن فقط یه کم ژل و گریس و والوالین میخوان ....

کرم دست و پا .. وای خدا مرگم بده ناخونام خیلی بد فرمه ....

خوب حالا شد یه پسر مامانی خوب نوبت لباس و کفشه . 2:39  دقیقه لباس هاشو اوتو می کنه و کفشهاشو مسواک می کنه تا بابابرقی بشه خطوط لباسشم که آهن 45 رو نصف می کنه . و یا دمپا شو  یه تای  850 سانتی میزنه که تا زیر نافش مییاد

میره یه چیزی می خوره که از گشنگی نمیره . و آماده رفتن میشه ... از مامانش خدا حافظی میکنه.

میره سر قرار ..

در پارک :

روی صندلی میشنه هی به ساعت موبالش نگاه میکنه ... نق میزنه که چرا نیومد که یه هو زنگ  پیام کوتاه(فارسی رو پاس کاری کنیم) موبالش به صدا در میآد با این متن : عزیزم شوهر عمه دایی بابام اومده خونه ، من نمی تونم بیام . پسره دپرس و نا امید اصلا ضایع هم نشده   ....

 

 

دختر خوب

ساعت 6 بعد از ظهر دانشگاه کلاس داره مشترک با پسر هاست .

چون وقت نیست ، وب هم گنجایش نداره از آوردن بعضی نکات خوداری میکنیم .

از خواب بیدار میشه میره سر میزو یخچال آرایش . قبلا وسایل رو از یخچال آرایش به میز آرایش انتقال داده . از بالا شروع میکنه .

اول موها :  رنگها و سشوار و حالات گوناگون .

دوم صورت 1 : ماساشور های پف کننده و پف خوابانده  و یا سفت کننده و شل کننده .

سوم صورت 2 : انواع کرم و پنکیک های تیره کننده و روشن کننده .

چهارم چشم ها 1 : انواع لوازم مصنوعی و لنزهای بد رنگ .

پنجم چشم ها 2 : انواع رنگ و سایه های پشت چشم . جلو چشم زیر چشم .

ششم مژه ها : خوب مژه که نداره مجبوره از مصنوعی استفاده کنه و ریمل های مختلف .

هفتم ابروها : خوب یه تیغ بندازه بد نیست و یه کمی هم قلم بزنه .

هشتم بینی : قبلا عمل شده وقت زیادی نمی خواد .

نهم لبها 1 : خوب لبها که زشته یه کم پف کنه بهتره پس ...

دهم لبها 2 : انواع خط لب زیر لب بالای لب وسط لب و رژ های ....

یازدهم و دوازدهم و سیزدهم  هم برق انداختن ساق پاها و مچ دستها و ناخن هاست ...

و عطر ها انواع مختلف ....

لباسهاشو می پوشه البته نزدیک 5 شده دیگه. یه هو دوستش تلفن میزنه که نیا استاد امروز نمی یاد ..

چقدر بده!!! خوب به نظر شما میشه با این خانم بعد از این همه اتفاق بد صحبت کرد . همینه که امار طلاق میره بالا .... این دیگه خدایی ضایع شده

 

شاد باشید.

 

سوشیانت 

 

 

فرا رسیدن عید سعید قربان را به شما دوستان تبریک می گوییم