-
کشف ذرهای ناشناخته و مرموز
شنبه 11 آذر 1402 21:56
اخترشناسان یکی از پرانرژیترین ذراتی که تاکنون به زمین رسیده را شناسایی کردند. نکتۀ عجیب این است که این ذره از یک ناحیه خلاء و خالی از هر شی پرانرژی میآید. دانشمندان میگویند این پرتو کیهانی مرموز و ناشناخته که در صحرای یوتا شناسایی شده، از بیرون از کهکشان راه شیری به اینجا رسیده است. انرژی این ذره، دهها میلیون...
-
چراغی در افق
شنبه 11 آذر 1402 19:28
به پیش روی من، تا چشم یاری میکند، دریاست. چراغ ساحل آسودگیها در افق پیداست. در این ساحل که من افتادهام خاموش غمم دریا، دلم تنهاست، وجودم بسته در زنجیر خونین تعلقهاست! خروش موج با من میکند نجوا: - که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت، که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت،... * مرا آن دل که بر دریا زنم نیست ز پا این بند...
-
بدرود...
جمعه 10 آذر 1402 19:27
پشت خرمنهای گندم، لای بازوهای بید آفتاب زرد، کم کم رو نهفت. بر سر گیسوی گندمزارها بوسهی بدرود تابستان شکفت. از تو بود ای سرچشمهی جوشان تابستان گرم گر به هر سو، خوشهها جوشید و خرمنها رسید از تو بود از گرمی آغوش تو هر گلی خندید و هر برگی دمید... * این همه شهد و شکر از سینهی پر شور توست در دل ذرات هستی نور توست...
-
سکوت
پنجشنبه 9 آذر 1402 19:27
دلا شبها نمینالی به زاری سر راحت به بالین میگذاری! تو صاحب درد بودی ناله سر کن خبر از درد بیدردی نداری. بنال ای دل که رنجت شادمانی ست بمیر ای دل که مرگت زندگانی است مباد آن دم که چنگ نغمه سازت ز دردی بر نیانگیزد نوایی مباد آن دم که عود تار و پودت نسوزد در هوای آشنایی دلی خواهم که از او درد خیزد بسوزد، عشق ورزد،...
-
برای آخرین رنج
چهارشنبه 8 آذر 1402 19:26
ای آخرین رنج، تنهای تنها میکشیدم انتظارت ناگاه دستی خشمگین مشتی به در کوفت. دیوارها در کام تاریکی فرو ریخت، لرزید جانم از نسیمی سرد و نمناک. آنگاه دستی در من آمیخت! دانستم این ناخوانده، مرگ است از سالهای پیش با من آشنا بود بسیار او را دیده بودم اما نمیدانم کجا بود! فریاد تلخم در گلو مرد! با خود مرا در کام ظلمتها...
-
بر شانههای تو
سهشنبه 7 آذر 1402 19:25
وقتی که شانههایم در زیر ِ بار ِ حادثه میخواست بشکند یک لحظه از خیال ِ پریشان ِ من گذشت: «بر شانههای تو ...» * بر شانههای تو میشد اگر سری بگذارم. وین بغض درد را از تنگنای سینه برآرم به های های آن جان پناه مهر شاید که میتوانست از بار ِ این مصیبت ِ سنگین آسودهام کند. - فریدون مشیری – #شعر #فریدون_مشیری
-
بهار را باور کن!
دوشنبه 6 آذر 1402 19:25
باز کن پنجره را که نسیم روز میلاد اقاقیها را جشن میگیرد و بهار روی هر شاخه، کنار هر برگ شمع روشن کرده است. * همه چلچلهها برگشتند. و طراوت را فریاد زدند کوچه یکباره آواز شده است و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقیها را گل به دامن کرده است. * باز کن پنجره را، ای دوست هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت؟ برگها پژمردند؟...
-
مکالمه صوتی با هوش مصنوعی
دوشنبه 6 آذر 1402 15:36
قابلیت جدید چتجیپیتی: مکالمه صوتی با هوش مصنوعی این ویژگی جدید امکان تعامل نزدیکتر به شیوه انسانی و چهره به چهره را فراهم میکند و زبانهای مختلف را حین صحبت بدون نیاز به تغییر تنظیمات حساب کاربری درک میکند. شرکت OpenAI امکان مکالمه صوتی با ربات هوشمند خود یعنی ChatGPT را بدون نیاز به اشتراک ChatGPT Plus...
-
پنجره ام درد می کند
یکشنبه 5 آذر 1402 20:58
ماتیلده! کجایی؟ من تو را جایی میان گره کراوات و قلبم احساس می کنم. به اطراف نگاه می کنم پوچی نبودنت، خانه ای را ماننده است که جز پنجره ای تاریک، هیج ندارد من به نور محتاجم. سقف خانه ام به صدای بارش باران برهنه دل داده و من به انتظار تو تا که دوباره بازآیی و مرا زندگی کنی. زیرا که بی تو پنجره ام درد می کند. #شعر...
-
چیزی که به تو مدیونم
شنبه 4 آذر 1402 20:57
بنفش رنگ پریده بود رنگ زندگی ام از عشق بسیار و من، چونان پرنده ای نابینا در گنگی و دستپاچگی این سوی و آن سوی پر می کشیدم تا وقتی که به پنجره تو رسیدم ای مهربان! و تو، صدای قلبی شکسته را شنیدی. از میان ظلمات به سوی سینه تو برخاستم و در دستانت، می جنبیدم و به شوق تو از دریا نشات می گرفتم. که می تواند بگوید که تا چه پایه...