جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

خاطرات قاتل - جوی فیلدینگ

 

 

 

 

خاطرات قاتل - جوی فیلدینگ

 

 

نام کتاب: خاطرات قاتل

نام اصلی کتاب: Heartstopper: a novel

نویسنده: جوی فیلدینگ Joy Fileding))

مترجم: شهناز مجیدی

ناشر: نشر روشا

نوبت چاپ: چاپ اول - 1388

تعداد صفحات: 466 صفحه

+ خرید اینترنتی کتاب: لینک // لینک

+ اطلاعات بیشتر: سایت // سایت // سایت

 

 

 

 

پشت جلد

خاطره چیز حیرت انگیزیه.

خاطرات ما، مارا شکل می دهند.

برای زندگی روزانه ما زمینه ای فراهم می کند و برای کارهای ما مقدمه ای می سازد.

منطقی برای تصمیم های گاه تردید آمیز به وجود می آورد.

امروزه ما هر چه هستیم با چیزی که دیروز و روزهای قبل از آن بودیم به هم بافته شده ایم - در نقشی پیچیده بافته شده ایم - تکه هایی از گذشته برجسته تر و آخرین نا امیدی و اولین عشق روشن تر است، یا نفرت ها؟ ...

 

 

عروسک - جوی فیلدینگ

 

 

 

 

 

عروسک - جوی فیلدینگ

 

 

 

نام کتاب: عروسک

نام اصلی کتاب: Puppet

نویسنده: جوی فیلدینگ (Joy Fielding)

مترجم: شادان مهران مقدم

ناشر: انتشارات شادان

نوبت چاپ: چاپ اول - 1393

تعداد صفحات: 410 صفحه

+ خرید اینترنتی کتاب // نقد و بررسی کتاب // معرفی کتاب

+ اطلاعات بیشتر: سایت // سایت // سایت

 

 

داخل جلد

نگاهش کرد، بعد از سال ها دیگر اثری از یک جوان ِ ناپخته نبود.

حالا دیگر زندگی او را پرداخته بود و این بر جذابیتش می افزود.

شاید هیچ گاه فکر نمی کرد که دیگر بار با بازی ِ روزگار همه ی تکه های درهم ریخته ی جوانی اش، همه ی آدم های اثر گذار در آن سال ها وارد زندگی اش شوند.

دوباره و نادانسته های آن روزهایش یکی یکی روشن شوند و واضح.

مثل این که قرار نبود ناخواسته تمام آن روزها را فراموش کند و باید فرصتی پیش می آمد تا همه چیز را دوباره مرور کند و آدم ها را خوب بشناسد و با چشم ِ باز ببیندشان!

 

پشت جلد

به هیچ وجه دلش نمی خواست او را ببیند. بدون هیچ توضیحی!

وقتی در تمام خاطرات کودکی حتی یک دلخوشی کوچک از او نمی یافت چگونه می توانست امروز یاری اش کند.

زندگی و آدم های این زندگی همیشه آن گونه ای که به نظر می رسند، نیستند.

باید هر کس را با در نظر گرفتن ِ تمامی خودش نگاه کرد و آن گاه به قضاوت نشست.

وقتی بدون دانستن ِ همه ی جهات و دلایل یک نفر را قضاوت می کنیم یعنی انصاف را رعایت نکرده ایم.

شاید اگر هر کدام از ما در آن حال و هوا قرار می‌گرفتیم، هر کاری می‌کردیم... هر کاری! حتی دست زدن به قتل... به همین راحتی! شاید روزگار، ما را هم همچون عروسکی در دستانش بازی می‌داد!

 

 

 

 

داستان

آماندا در فلوریدا به تنهایی زندگی میکنه و وکیل است.

یک روز همسر سابقش از کانادا تماس می گیره که مادر ِ آماندا یه نفر رو کشته و الان زندان است.

حتما باید به کانادا برگرده.

آماندا از مادرش متنفر است، از بن متنفر است ...

بالاخره قاطی می‌کنه و میره کانادا، ببینه اوضاع چی است ...

مادرش در یک هتل، یک مرد رو کُشته، بعد هم برگشته سرجاش نشسته.

حاضر هم نیست از خودش دفاع کنه. هیچ حرفی هم نمی‌زنه.

فقط میگه یک نفر رو کشته و حاضر است مجازات بشه ...

 

 

 

 

اسپویل:

یه جا که آماندا توو خونه ی مادرش، یه عالمه کارت ویزیت جعلی و اسامی مستعار پیدا می کنه و همین طور یه صندوق امانت بانکی با چند هزار دلار پول نقد، اولین موضوعی که به ذهن من رسید، قضیه ی سرویس های جاسوسی بود!!!

آخرهای داستان که همه چی داشت معلوم میشد، کلاً شوکه کننده بود! خیلی دردناک بود!

 

 

 

 

بیگانه ای با من است! – جوی فیلدینگ

 

 

بیگانه ای با من است! – جوی فیلدینگ

 

نام کتاب: بیگانه ای با من است!

نویسنده: جوی فیلدینگ

مترجم: شهناز مجیدی (حمزه لو)

ناشر: نشر شادان

تعداد صفحات: 380 صفحه

نوبت چاپ: چاپ چهارم – 1383

دانلود – اطلاعات - دانلود - خرید - خرید

 

پشت جلد:

 به ناگاه دنیای او در فراموشی غرقه شد ...

مات و مبهوت و سرگردان در بوستون ...

با لباس هایی خون آلود و جیب هایی پر از اسکناس ...

و برای «جین ویتاکر» این آغاز راه بود ...

 

خلاصه داستان (منبع)

داستان در همان ابتدا با شکل دادن موقعیتی استثنایی برگ برنده خود را رو می کند. تعلیقی که ناخواسته از همان سطر اول داستان، خواننده را با این فضا درگیر می کند و متعاقب آن برای کشف سوالهای بیشماری که در ذهنش ایجاد شده صفحات را ورق می زند.
«یک بعد از ظهر در اواخر فصل بهار (جین ویتاکر) برای خرید مقداری شیر و تخم مرغ به مغازه ای رفت و فراموش کرد که چه کسی است...» (اولین پاراگراف)

این داستان هم مانند دیگر داستانهای این نویسنده از قصه ای جذاب و هیجان انگیز برخوردار است که مطابق معمول باز هم به بعد روانشناسی شخصیتها و رفتارشناسی آنها توجه خاصی شده است. طبیعتا طبق روال شیوه نگارشی خانم فیلدینگ، گره گشایی در صفحات پایانی صورت گرفته اما نه به غافلگیر کنندگی دیگر داستانهای وی. باز هم همان فضاهای چالش برانگیز آشنا...

داستان درباره خانم جوانی است که خود را در میان خیابان با لباسی آغشته به خون و 10000 دلار پول در جیبهایش در شرایطی می یابد که هیچ چیز را بخاطر ندارد. هرچند تمام خیابانها و موقعیتی که در آن قرار دارد را می شناسد، اما چیزی راجع به خود نمی داند... حتی نمی داند که رنگ چشمانش چه رنگیست و اصلا آیا ازدواج کرده است ؟!!!!!!! ... پس از مدتی فردی ادعا می کند که همسر اوست و او را به خانه می برد و سعی در بهبودی وی دارد اما تلاشهای زن برای یادآوری گذشته اش و اینکه اصلا چرا دچار این بیماری شده است او را با حقایقی روبرو می کند...

 

 

پ.ن: یعنی من چی کار کردم این دفعه؟ سه تا کتاب گرفتم که داغونم کرده! یعنی چی آخه!!! این یکی تا تقریباً آخراش، تا قبل از این که واقعیت معلوم بشه، خوب بود و مناسب! واقعیت که معلوم شد، اصلا من رو میگی! همچی دلم الان پُر است. کلا شاکی ام. مرده شورشون رو ببرن! به همین راحتی.