ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
با ناز کوچکی که به اجرا گذاشتی
لی لی به لای لای دل ما گذاشتی
بس بود مثل تو زیبا ولی نبود
آن شیوه را که تو به تماشا گذاشتی
پهنای قلب ما که مکان تو را نداشت
خود را تکانده رو به درازا گذاشتی
دیدی کم است لالهی لبها به صورتت
با یک قلم، دو دیدهی شهلا گذاشتی
گفتی: ببند چشم و ببشمار تابه دَه
در بستهای و هدیه نمودی به قلب من
با این عمل مرا به ثرّیا گذاشتی
مجنون گذاشتی تو مرا نام و بعد از آن
بر خویش نامِ نامی ِ لیلا گذاشتی
وقتی که گفتمت سخن از زندگی بگو
رفتی و روی حرف دلم پا گذاشتی
آوَخ! چه سخت دل به وجود تو باختم!
آوَخ! چه ساده سر به سر ما گذاشتی!
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
یک برکهی زلال و دو تا تپّهی هُلو
افتادهاند در دل صحرای روبهرو
یک سیبِ نورس ِ سبز – آبی ِ مَلَس
آن سو ترک قلم زده بر هر چه رنگ و بو
ما بین سیب و برکه دو تا چشمه نیز هست
جاری شدهست از بغل چشمهها دو جو
اندازهی شرابِ شکر شور ِ چشمهها
تخمین نکردهام که دو صد کاسه یا سبو؟
باور کنید یا نه دو تا شاخ نخل نیز
گسترده سایبان بلندی برای او
در جلگهی میان دو جوی شراب هم
روییده صخرهای به قیاسِ گلوی قو
در زیر پای صخره دو گنجشک ناقلا
هر صبح و شب نشسته و گرم ِ بگو مگو
تا حال، هیچ آدم و حوّای زندهای
چشمی در آن نرانده و از آن نبرده بو
ای زائرانِ خستهی صحرای زندگی!
اینک خوش آمدید به این باغِ آرزو
زحمت کشیدهاید و قدم رنجه کردهاید
پا بر دو چشم من نهاد حضور آورید تو
این واحهای که چشم شما را گرفته است
عکس دل من است به دیوارِ روبهرو
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
سیبی از شاخه جدا گشت و به مرداب افتاد
در دلِ آب، از این حادثه صد تاب افتاد
آن طرفت دلِ بی طاقت ِ یک زیبارو
منتظر بود و نگاهش به لبِ آب افتاد
سیب را دید که در بازیِ بیمانندش
دست از شاخه جدا کرد و به غرقاب افتاد
صورتِ آب، پُر از چین شد و در بازیِ سیب
نقش اول زد و در چهرهی قصاب افتاد
دخترک خم شد و دستی به سرِ آب کشید
آب، آرام شد و در نَفَسـَش خواب افتاد
روی مهتابیِ دختر به دلِ آب نشست
عکس او راست در آن آینهی ناب افتاد
آب، از فرصت پیش آمده تصویر گرفت
عکس خوبی شد و در پنجرهی قاب افتاد
آسمان، در به درِ چهرهی زیبایی بود
عکس را دید و از آن در دهنش آب افتاد
گفت: در موزهی زیباییِ بیمانندم
مثل این عکس جگر پاره چه نایاب افتاد!
رونوشتی زد و یک نسخه از آن را برداشت
با خودش گفت: که تیپ همه از باب افتاد
چهرهی منظره جراحی زیبایی شد؛
آسمان روی لبش پولکِ مهتاب افتاد
سیب سرخی که در این حادثه خوش بازی کرد
دل ِ من بود که در سینه به گرداب افتاد
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
دست و بال غزلم سوخت به دادم برسید
شعرِ همچون عسلم سوخت به دادم برسید
ناخدا شد دلم و تا بَلَم انداخت به آب
آتش آمد بَلَمم سوخت به دادم برسید
بر تنِ کاغذِ بَرفینه نوشتم: «فریاد»
از تب غم، قلمم سوخت به دادم برسید
پا نهادم به مسیری که به دریا میریخت
گام اول، قدمم سوخت به دادم برسید
خواستم از دل تنگم مَثَلی بِنویسم
بیت ضرب المثلم سوخت به دادم برسید
گفتم از بخت خودم شِکوه کنم یا... ناگاه
بخت کور و کچم سوخت به دادم برسید
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا