میگِریَم
به خندهای که تویی
میخندی
به گریهای که منم
تا اشک و خنده که همزاد هماند
از یاد ما نروند
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
همهی میراثم
تبریست
که تنها به کارِ از میان بردنِ فرقهای بزرگ میآید
قابیل هم
فرق بزرگ برادرش را
با همین تبر از میان برداشت
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
نه برکهای
که ماهیِ افتاده بر خاک را
به دامن گیرد
نه برفی
که کبکِ کودن از آن سر درآورد
و نه حتی سرابی
که مسافرِ لب تشنه را
بفریبد
فلاتی فرو خُفته
با دو قلهی آتشفشانیِ مُشرف به درّهای
که فرو رفتنِ در آن را
بدایتی هست و
برآمدنِ از آن را
نهایتی نیست
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
هستی
ته جرعهی آخرین فنجانیست
که خدا
در واپسین پیاله پیمایی خویش
نای نوشیدنش را نداشته است
انسان
دردِ نهفته در تهِ فنجان
ـ گریخته از صافی ِایزدی ـ
و مرگ
مَی بارهای خمار و پیاله خواه
فنجان
شکستنیست
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
آن قدر اشک میریزم
که تا دامنات بالا بیاید
سبزههای تنات
بَردَمند
و این آهوی گرسنه
شبی را
ناچریده نخوابد
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
چه بخوانم تو را؟
که یزید و بایزید
در بین الحرمین سینهات
به نماز ایستادهاند.
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
از مُد افتادهام
مثل پیراهنی که هزار بار
نپوشیده باشی
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
چه تماشاییاند!
چشمانت
وقتی که باد را
به سر انگشت ناز
در دلتای طـُرّهات میکاری
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
چنان بیطراوتی
که به قحط سال دمشق هم
نُسخهای از تو را
یاد
نمیتوانند کرد
بخند!
بخند!
پیش از آن که ملخهای مویه
مُثلهات کنند
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
به خاطرِ تنها
خوردن سیب نظر کردهای
از بهشت
رانده شدم
تا همان آدمی باشم
که حوّا
رویای همسریاش را
ـ در خواب مشترک خود با ابلیس ـ
دیده بود
و به دنیا آمدم
که دامن گیتی را
بِیَنبارم از پسرانی
که تنها
با تیغهی شمشیرهایشان
سلامهای به لب نیامدهشان را
جواب میگویند
و در لباس یکی از همین پسرانم
از کلاغ آموختم
که زمین را
گورستانی کنم فراخ
که نعش تمام برادرانم را
بگنجد
و تنها شدم
با دستانِ به غارت نشستهی قابیل
بر تنم
و داغ خلیفه اللهی
بر پیشانیام
بی آن که بدانم کدامم از این دو:
خلیفهام بر خاک
یا خاکِ خلیفهام؟
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
تَنَت تنبور و گیسویت رباب است
لبانت لب به لب جام شراب است
بیا سازی بزن جامی به من دِه
که امشب تا سَحَر حالم خراب است
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
در معبر چشمان تو گل میریزم
خاک قدمت را به کفم میبیزم
نومیدم اگر کنی میآیم خود را
از حلقهی گیسوی تو میآویزم
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
در باور من دوباره توفان شده است
کاخ دلم از گناه، ویران شده است
با این همه معصیت یقین میدانم
از خلقت من خدا پشیمان شده است
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
این آتش اگر دامن خرمن گیرد
پهنای جهان را تب ِ مُردن گیرد
بتها همه بیدار و تبرزن در خواب
دیگر چه کسی تبر به گردن گیرد؟
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
شولای گل و شکوفه بر تن داری
د ردامن باغ لاله مَسکن داری
نرم است نشیمن تو اما اما
در سینه به جای قلب، آهن داری
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
با شعلهی عشق خود کبابم کردی
تابیدی و ذره ذره آبم کردی
ای خانهات آباد! تو همچون سیلاب
با آمدنت خانه خرابم کردی
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
گلبوسهی شیرین تو بیدارم کرد
شُهدی به لبانم زد و پروارم کرد
در من اثری از مرض قند نبود
شیرینی لبهای تو بیمارم کرد
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
«نمک دان، بینمک شوری ندارد
دلِ من طاقتِ دوری ندارد»
چه لطفی دارد آن فنجان ِ خالی
که در آغوش خود، قوری ندارد؟
نمک آن گونه میریزی که گویا
نمک دان ِ تنات توری ندارد
سراپایت نمک، چشمم نمک دان
به هم جوریم و ناجوری ندارد
بیا و در نمک دانم نمک باش
که چشم ِ بینمک شوری ندارد
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
من کوزهای سفالیام از آب، خالیام
جز حرف سنگ، حرف کسی نیست حالیام
در من به جز غبار غم سال و ماه نیست
نفرینِ بیدریغِ شبِ قحط سالیام
ای ابر بی بخار! تو آبستن شکی
من تیره بخت کوزهای از این حوالیام
بر من ببار نفرت خود را دمی که من
از بوسههای تیرهی شب، خال خالیام
این است سرنوشت غریبم در این کویر
در چارچوب هستی پوک و خیالیام:
سنگی دوباره پیکر خود را کشانده است
تا انحنای قامت خشک و خلالیام
سنگی شبیه باور این قومِ هرزه گَرد
قامت کشیده تا بدهد گوشمالیام
ای سنگ بیشکیب! من آمادهام بیا
مُشتی بزن به چهرهی زرد هلالیام
مُشتی بزن مرا و سپس بر زمین بکوب
تا بشکند تفالهی پست سفالیام
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
آیینهی عتیقهی خودخواهیام شکست
آن یادگار سلسلهی شاهیام شکست
میلِ پریدن از تهِ این چاه ِ بیامید
در بالهای کفترکِ چاهیام شکست
با بُغض راستین تو ای گریه زاده دوست
آن خندههای جعلی گهگاهیام شکست
تو ماهیِ امیدِ دلم بودهای ولی
هنگام صید تو کَلَکِ کاهیام شکست
رفتی و بعد رفتنتای برنگشتنی!
تُنگِ بلورِ سینهی بی ماهیام شکست
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا