-
به یاد مانده (23)
سهشنبه 23 شهریور 1400 02:00
به یاد مانده (23) کمی مکث کرد و گفت: آره. دوباره پرسیدم: کی...؟ این بار مدت بیشتری سکوت کرد و بعد گفت: نمیدونم...یعنی دقیق نمیدونم...تو الآن کجایی؟ بغض گلوم رو گرفته بود و نمیتونستم حرف بزنم؛ تصور اینکه امیرم برمیگرده برام زیبا بود، خیلی زیبا، اونقدر که حتی فکر کردن به اون قلبم رو به تپش مینداخت. رضا از سکوت من نگران...
-
ماجراهای سونیا (23)
سهشنبه 23 شهریور 1400 01:18
ماجراهای سونیا (23) کلوب رو استارت زدم. همممم، یه هویی هوس کردم که خونه رو عوض کنم. ولی انگاری تازه خونه رو عوض کردم. شاید هم بهتر باشه همین رو دستکاری کنم و یه خورده تغییرات بدهم؟! از شغلش اومد بیرون، چون بهش نیازی نبود. کم کم باید بروم سراغ مأموریت ها. رفتم خونه رو خراب کردم، یکی دیگه ساختم. البته در همون زمین قبلی....
-
اینا رو خوندم
دوشنبه 22 شهریور 1400 21:06
اینا رو خوندم [Novel] Solo Leveling - Chapter 236 ~ 237 [Novel] I Became A Virtuous Wife and Loving Mother in another Cultivation World - Chapter 43 Boruto: Naruto Next Generations [Manga] - Chapter 54 ~ 61 One Punch Man [Manga] - Chapter 134.2 ~ 148 Dungeon Reset [Manhwa] - Chapter 85 ~ 87 Tales of Demons and Gods...
-
به یاد مانده (22)
دوشنبه 22 شهریور 1400 02:00
به یاد مانده (22) قسمت هفتادم با دیدن رضا بغضم به طرز وحشتناکتری ترکید... مردم کم بیش دورمون جمع شدن و رضا من و امیرسالار رو در فاصله ی میان دو دستش گرفت و رو کرد به مردم بیکاری که انگار به دنبال سوژه هستن تا فقط نظاره گر بشن گفت: بفرمایید آقایون...بفرمایید دنبال کار خودتون...مشکلی نیست... مردم کم کم پراکنده شدن. رضا،...
-
ماجراهای سونیا (22)
یکشنبه 21 شهریور 1400 14:15
ماجراهای سونیا (22) کلوب رو استارت زدم. هشت تا از بچه ها رو هم دعوت کردم. هنوز به حالت Focus نرفته. اگه نره، فکر کنم باید معجون ش رو بخرم. معجون گرفتم. خورد. رفت حالت Focus. حالا باید دو ساعت بی وقفه بازی کامپیوتری انجام بده. موفق شد. رفت مرحله ی بعدی. این جا سه تا مأموریت دارم: یک - Become an Adult - انجام شده. چی...
-
به یاد مانده (21)
یکشنبه 21 شهریور 1400 02:00
به یاد مانده (21) قسمت شصت و ششم مادر امیر چایی تازه دم برام آورد ولی هنوز حالم سر جا نبود؛ در و دیوار این خونه بوی امیر و خاطرات امیر رو داشت به خصوص وقتی سرکوچه متوجه شدم اسم کوچه به نام شهید امیرفتحی تغییر کرده،بیش از پیش غصه به دلم نشست. بالاخره مادر امیر گفت:افسانه جان...مادر کی انشالله بچه به دنیا میاد؟ اشکام رو...
-
به یاد مانده (20)
شنبه 20 شهریور 1400 02:00
به یاد مانده (20) قسمت شصت و سوم برگشت و با مشت کوبید به دیوار آشپزخونه و گفت: چی کار کنم بفهمی؟... من نمیخوام تو رو در این وضع ببینم... از آشپزخونه بیرون رفتم و یکی از کتابهای تست رو از روی طاقچه برداشتم و به سختی روی زمین نشستم، پاهام رو دراز کزدم چون نمیتونستم اونها رو جمع نگه دارم. اومد داخل اتاق و به کتابها نگاه...
-
شایعه: از کار افتادن گوشی های شیائومی در ایران
شنبه 20 شهریور 1400 00:18
آیا گوشی شیائومی شما بهتازگی غیرفعال شده است؟ گزارشهای ضدونقیضی مبنیبر ازکارافتادن گوشیهای شیائومی بهعلت تبعیت این شرکت از تحریمهای ایالات متحده در برخی کشورها ازجمله ایران بهگوش میرسد. وبسایت xda-developers بهتازگی در گزارشی مدعی شده است گوشی تعدادی از کاربران شیائومی در کوبا، ایران، سوریه، کره شمالی، سودان...
-
به یاد مانده (19)
جمعه 19 شهریور 1400 02:00
به یاد مانده (19) گفتم: نه... من همه ی کارهای خونه ام رو کردم...حتی یخچال و فریزمم خالی کردم و درب رو قفل کردم و بدون خداحافظی از خونه خارج شدم... خاله گفت: کار بد کردی...لااقل خداحافظی میکردی... گفتم: خاله... مادر امیر با زبون بی زبونی به من فهموند که اگه اونجا بمونم و با رضا ازدواج نکنم جایی برای موندن ندارم و هزار...
-
به یاد مانده (18)
پنجشنبه 18 شهریور 1400 02:00
به یاد مانده (18) قسمت پنجاه و هفتم جیغی با تمام وجودم کشیدم و گفتم: نه...خدایا...نه... و دیگه هیچ چیز نفهمیدم. وقتی چشم باز کردم صدای صوت قرآن رو می شنیدم درب اتاق باز شد و خاله زهره اومد داخل. خدایا پس بالاخره یه چهره ی آشنا دیدم، اومد به طرفم و من رو بغل کرد، زدم زیر گریه و گفتم: خاله به خدا امیر نمرده... امیر زنده...