-
بابای دارا، بابای ندار (2)
دوشنبه 29 شهریور 1400 03:00
بابای دارا، بابای ندار (2) ثروتمندان به فرزندان خود در زمینه کارکرد پول چه چیزی می آموزند، که نادارها و اعضای طبقه میانی جامعه از آن غافلند ! رابرت کیوساکی، شارون لچنر مترجم: دکتر عبدالرضا رضای ینژاد نشر فرا - بهار 82 ٣ هفته پیاپی در فروشگاه کار کردم. در ساعت ١٢ کارم تمام می شد و مسئول فروشگاه ٣ سکه ١٠ سنتی کف دستم می...
-
بابای دارا، بابای ندار (1)
یکشنبه 28 شهریور 1400 03:00
بابای دارا، بابای ندار (1) ثروتمندان به فرزندان خود در زمینه کارکرد پول چه چیزی می آموزند، که نادارها و اعضای طبقه میانی جامعه از آن غافلند ! رابرت کیوساکی، شارون لچنر مترجم: دکتر عبدالرضا رضای ینژاد نشر فرا - بهار 82 ما دوران گذشته را پشت سر گذاشته ایم و به زمانه ای رسیده ایم که علم و ثروت در یک راستا قرار گرفته اند....
-
به یاد مانده (27) - پایان
شنبه 27 شهریور 1400 02:00
به یاد مانده (27) - پایان حرفام که به اینجا رسید سرش رو بلند کرد و به دور دستها خیره شد بعد از لحظاتی مکث و سکوت گفت: من برای شما خیلی بیش از اونچه گفتم احترام قائلم با تمام نارضایتی دل خودم اما بازم به تصمیمتون احترام میگذارم و شما در انتخاب آزادید... فقط امیدوارم این رو باور کنید که هر کجا باشید براتون آرزوی خوشبختی...
-
به یاد مانده (26)
جمعه 26 شهریور 1400 02:00
به یاد مانده (26) داریوش به طرف کوروش رفت… کوروش هنوز عصبی بود و به من نگاه میکرد. داریوش با صدای آروم گفت: آدرس رو به من بده… دستش رو داراز کرد…کوروش با صدایی آروم و عصبی گفت: امشب تولد امیرسالار… به طرف کوروش رفتم و همونطور که دستم رو دراز میکردم گفتم: کورورش جان… گفتم آدرس رو بده…خودم میرم…داریوش تو هم لازم نیست...
-
به یاد مانده (25)
پنجشنبه 25 شهریور 1400 02:00
به یاد مانده (25) قسمت هشتاد و چهارم دوباره صدای غش غش خنده ی همه بلند شد و سمانه دختر کوروش که امیرسالار رو بغل داشت دوباره به داخل ساختمان اومد و گفت: ا…شما که دارید میخندین... و بعد بچه رو به بغل من داد. داریوش هم رو کرد به سمانه و گفت: آخه دیدم عمو جان تو تند تند داری کبابها رو هاپولی میکنی در نتیجه با نقشه ی از...
-
به یاد مانده (24)
چهارشنبه 24 شهریور 1400 02:00
به یاد مانده (24) برگشتم و دیدم خانم دکتر خوشرویی در جلوی درب اتاق بغلی ایستاده و با لبخند مهربونی به ما نگاه میکنه… بلافاصله به اون اتاق رفتیم. خانم دکتر بچه رو گرفت و روی تخت خوابوند و مشغول معاینه شد. من فقط گریه میکردم و به امیرسالار که حالا هق هق میکرد و به سختی نفس میکشید و بازهم گاهی دچار لرزش میشد، نگاه...
-
به یاد مانده (23)
سهشنبه 23 شهریور 1400 02:00
به یاد مانده (23) کمی مکث کرد و گفت: آره. دوباره پرسیدم: کی...؟ این بار مدت بیشتری سکوت کرد و بعد گفت: نمیدونم...یعنی دقیق نمیدونم...تو الآن کجایی؟ بغض گلوم رو گرفته بود و نمیتونستم حرف بزنم؛ تصور اینکه امیرم برمیگرده برام زیبا بود، خیلی زیبا، اونقدر که حتی فکر کردن به اون قلبم رو به تپش مینداخت. رضا از سکوت من نگران...
-
ماجراهای سونیا (23)
سهشنبه 23 شهریور 1400 01:18
ماجراهای سونیا (23) کلوب رو استارت زدم. همممم، یه هویی هوس کردم که خونه رو عوض کنم. ولی انگاری تازه خونه رو عوض کردم. شاید هم بهتر باشه همین رو دستکاری کنم و یه خورده تغییرات بدهم؟! از شغلش اومد بیرون، چون بهش نیازی نبود. کم کم باید بروم سراغ مأموریت ها. رفتم خونه رو خراب کردم، یکی دیگه ساختم. البته در همون زمین قبلی....
-
اینا رو خوندم
دوشنبه 22 شهریور 1400 21:06
اینا رو خوندم [Novel] Solo Leveling - Chapter 236 ~ 237 [Novel] I Became A Virtuous Wife and Loving Mother in another Cultivation World - Chapter 43 Boruto: Naruto Next Generations [Manga] - Chapter 54 ~ 61 One Punch Man [Manga] - Chapter 134.2 ~ 148 Dungeon Reset [Manhwa] - Chapter 85 ~ 87 Tales of Demons and Gods...
-
به یاد مانده (22)
دوشنبه 22 شهریور 1400 02:00
به یاد مانده (22) قسمت هفتادم با دیدن رضا بغضم به طرز وحشتناکتری ترکید... مردم کم بیش دورمون جمع شدن و رضا من و امیرسالار رو در فاصله ی میان دو دستش گرفت و رو کرد به مردم بیکاری که انگار به دنبال سوژه هستن تا فقط نظاره گر بشن گفت: بفرمایید آقایون...بفرمایید دنبال کار خودتون...مشکلی نیست... مردم کم کم پراکنده شدن. رضا،...