-
ماجراهای سونیا (22)
یکشنبه 21 شهریور 1400 14:15
ماجراهای سونیا (22) کلوب رو استارت زدم. هشت تا از بچه ها رو هم دعوت کردم. هنوز به حالت Focus نرفته. اگه نره، فکر کنم باید معجون ش رو بخرم. معجون گرفتم. خورد. رفت حالت Focus. حالا باید دو ساعت بی وقفه بازی کامپیوتری انجام بده. موفق شد. رفت مرحله ی بعدی. این جا سه تا مأموریت دارم: یک - Become an Adult - انجام شده. چی...
-
به یاد مانده (21)
یکشنبه 21 شهریور 1400 02:00
به یاد مانده (21) قسمت شصت و ششم مادر امیر چایی تازه دم برام آورد ولی هنوز حالم سر جا نبود؛ در و دیوار این خونه بوی امیر و خاطرات امیر رو داشت به خصوص وقتی سرکوچه متوجه شدم اسم کوچه به نام شهید امیرفتحی تغییر کرده،بیش از پیش غصه به دلم نشست. بالاخره مادر امیر گفت:افسانه جان...مادر کی انشالله بچه به دنیا میاد؟ اشکام رو...
-
به یاد مانده (20)
شنبه 20 شهریور 1400 02:00
به یاد مانده (20) قسمت شصت و سوم برگشت و با مشت کوبید به دیوار آشپزخونه و گفت: چی کار کنم بفهمی؟... من نمیخوام تو رو در این وضع ببینم... از آشپزخونه بیرون رفتم و یکی از کتابهای تست رو از روی طاقچه برداشتم و به سختی روی زمین نشستم، پاهام رو دراز کزدم چون نمیتونستم اونها رو جمع نگه دارم. اومد داخل اتاق و به کتابها نگاه...
-
شایعه: از کار افتادن گوشی های شیائومی در ایران
شنبه 20 شهریور 1400 00:18
آیا گوشی شیائومی شما بهتازگی غیرفعال شده است؟ گزارشهای ضدونقیضی مبنیبر ازکارافتادن گوشیهای شیائومی بهعلت تبعیت این شرکت از تحریمهای ایالات متحده در برخی کشورها ازجمله ایران بهگوش میرسد. وبسایت xda-developers بهتازگی در گزارشی مدعی شده است گوشی تعدادی از کاربران شیائومی در کوبا، ایران، سوریه، کره شمالی، سودان...
-
به یاد مانده (19)
جمعه 19 شهریور 1400 02:00
به یاد مانده (19) گفتم: نه... من همه ی کارهای خونه ام رو کردم...حتی یخچال و فریزمم خالی کردم و درب رو قفل کردم و بدون خداحافظی از خونه خارج شدم... خاله گفت: کار بد کردی...لااقل خداحافظی میکردی... گفتم: خاله... مادر امیر با زبون بی زبونی به من فهموند که اگه اونجا بمونم و با رضا ازدواج نکنم جایی برای موندن ندارم و هزار...
-
به یاد مانده (18)
پنجشنبه 18 شهریور 1400 02:00
به یاد مانده (18) قسمت پنجاه و هفتم جیغی با تمام وجودم کشیدم و گفتم: نه...خدایا...نه... و دیگه هیچ چیز نفهمیدم. وقتی چشم باز کردم صدای صوت قرآن رو می شنیدم درب اتاق باز شد و خاله زهره اومد داخل. خدایا پس بالاخره یه چهره ی آشنا دیدم، اومد به طرفم و من رو بغل کرد، زدم زیر گریه و گفتم: خاله به خدا امیر نمرده... امیر زنده...
-
به یاد مانده (17)
چهارشنبه 17 شهریور 1400 02:00
به یاد مانده (17) اواسط بهمن بود برفم اومد و سرما چند برابر شد از درد کتفم تقریباً کم غذا هم شده بودم وکمی ضعیف... این رو خودم کاملا حس کرده بودم چرا که بعضی از لباسام کمی برام گشاد شده بود. شب بعد از اینکه شام مختصری خوردم دو تا پتو روی رو تختی پهن کردم و رفتم زیر رو تختی و با هزار زحمت به خواب رفتم اما دوباره کابوس...
-
به یاد مانده (16)
سهشنبه 16 شهریور 1400 01:11
به یاد مانده (16) قسمت پنجاهم احساس تنفر میکردم... حالم داشت از این سیاست مزورانه به هم میخورد... پسر کوچیکش رضا با بی غیرتی تمام چشم به ناموس برادرش داره و اون وقت اون چه مکری به کار میبرد و تمام تقصیر ها رو چه خوب متوجه من میکرد. از جام بلند شدم و با عصبانیت گفتم: من چیز دیگه ای فکر میکردم... او هم بلند شد و در...
-
قاطی کردم باز
سهشنبه 16 شهریور 1400 00:25
قاطی کردم باز خب طی یک عملیات انتحاری، قراره به زودی اکانت گوگل رو حذف کنم. همون اکانت اصلی م که دارم استفاده می کنم. که ایمیل اصلی م باهاشه. و همین اکانت خوشگلی که از بخش بلاگر حذفم کردن. به جونِ خودم اگه شونصدتا سایت و ... عضو نبودم، همون لحظه یی که همچین فکری به ذهنم رسید، حذف می کردم. ولی اول باید یه فکری واسه اون...
-
سیستم بیچاره
سهشنبه 16 شهریور 1400 00:24
سیستم بیچاره امشب که اومدم سیستم، یه هویی شروع کرد به قارقار کردن... خیلی عجیب بود. این صدا تا حالا سابقه نداشت. خاموش کردم. همه ی کابل ها رو جدا کردم. کیس رو آوردم بیرون و نگاه کردم. ولی هیچی غیر عادی ندیدم. کابل برقی که به فن کیس بود جدا کردم (با بدبختی، خیلی سفت بود) دیدم یکی از پین هاش هم مشکل داره. جدای خراب شدن...