-
ماجراهای سونیا (19)
چهارشنبه 3 شهریور 1400 10:12
ماجراهای سونیا (19) میخوام خونه رو عوض کنم. این دفعه حتی زمین رو هم عوض می کنم. کجا بروم؟ زمینی که به سرزمین مخفی جادوگرها راه داره، فقط یه جای خالی داره. بروم اونجا؟ زمین های کنار دریا خطرناک هست واسه خون آشام ها. فرتی آتیش می گیرن. زمین مربوط به حیوانات جالبه. با توجه به این که اولین جایی بود که به ذهنم رسید، می روم...
-
پست های قدیمی
چهارشنبه 3 شهریور 1400 08:00
پست های قدیمی یه مقداری از پست های قدیمی رو گذاشتم وبلاگ. (در تاریخ های گذشته) باید گلچین شده بگذارم. قبلا روزی شونصد تا پست میگذاشتم. ولی الان نمی تونم همون شونصدتا رو بگذارم که. لااقل باید بخش اخبارش رو بی خیال بشم. بروم سراغ موارد دیگه :D می دونی، بیشتر نگران این هستم که دوباره وبلاگ فیلتر و بسته بشه. اون وقت این...
-
بهتر شده
چهارشنبه 3 شهریور 1400 01:15
بهتر شده میشه گفت در حال حاضر، وضع انگشت پام خیلی بهتر شده. ولی هنوز لنگ لنگان راه می روم. و کلی هم مواظب هستم که بهش فشار نیاد. کبودی هاش داره پخش میشه. هنوز شب ها موقع خواب می بندم انگشت ها رو که یه وقت نخوره جایی. هی روزگار...
-
به یاد مانده (3)
چهارشنبه 3 شهریور 1400 00:54
به یاد مانده (3) قسمت ششم آنقدر بی حس و خواب آلود شده بودم که به محض تماس سرم روی بالشت به خواب رفتم.فردا صبح که بیدار شدم تقریباً 9 بود بارون بند آمده بود و آسمون کم کم آفتابی میشه اما آفتابی بی حس و حال که فقط دل رو خوش / ساعت نزدیک 30 میکرد و نوید تمام شدن روزهای بارونی رو میداد. هنوز در گلوم احساس درد شدیدی داشتم...
-
ماجراهای سونیا (18)
سهشنبه 2 شهریور 1400 10:10
ماجراهای سونیا (18) به جای این که الان با سونیا بازی کنم، رفتم یکی از خانه ها که هر هشت نفرشون، بچه های سونیا هستن. بگذار یه خورده با این هشت نفر بازی کنم. نه این که چند روز پیشا، بچه ها رو جابجا کردم. الان دیدم چهار نفرشون تبلت و کامپیوتر و ... ندارن. باید یه خورده وسیله براشون بگذارم. بعد بازی کنم. یه خورده اینجا...
-
به یاد مانده (2)
سهشنبه 2 شهریور 1400 00:53
به یاد مانده (2) سرجام خشکم زد، اصلاً فکرش رو هم نمی کردم که متوجه کار من شده باشه از اونجایی که سفیدی پوستم کاملاً مثل مامان بود مثل اونهم هر وقت خجالت می کشیدم شدت سرخی گونه هام رو هم خودم می فهمیدم؛ سرم رو پایین انداختم و خانم عزیزی در حالیکه آروم ورقه رو از دستم می کشید گفت: برو بیرون. درحالیکه از کلاس خارج می شدم...
-
به یاد مانده (1)
دوشنبه 1 شهریور 1400 00:51
به یاد مانده (1) قسمت اول به نام یگانه آفریننده ی هستی بخش این حکایتی است نه چندان شیرین از زندگی دختری که با عشق زندگی کرد و لحظاتش دستخوش حوادثی گشت که در این دیار کهن بسیاری از دختران و زنان شیردل در دو دهه ی اخیر گرفتار آن گشتند. سکوت کردند و تنها خداوند وضع حال دل ایشان را دید و گریست! زنانی که در سخت ترین لحظات...
-
پشت این در – فریدون مشیری
یکشنبه 31 مرداد 1400 07:00
«پشت این در» صحن ِ دکان غرق در خون بود و دکاندار، پی در پی از در ِ تنگ قفس چنگ ِ خون آلودهی خود را درون میبرد پنجه بر جان یکی زان جمع میافکند و، او را با هم فریاد جانسوزش برون میبرد مرغکان را یک به یک میکشت و در سطلی پر از خون سرنگون میکرد. صحن دکان را سراسر غرق خون میکرد. * بسته بالان قفس بیخیال، بر سر یک...
-
آشغال ِ لعنتی، مگه کوری؟!
شنبه 30 مرداد 1400 14:39
آشغال ِ لعنتی، مگه کوری؟! هااااایییییییییییییییییییییییییییییییییی درد دارم! آشغال ِ لعنتی! مگه کوری؟ چشمات رو باز کن! کوفت بگیری. درد بگیری. توی روز روشن تصادف! پایه های کوفتی ِ مبل! قبل از ظهر داشتم می رفتم آشپزخونه! مبل ِکوفتی چشماش رو باز نکرد، کوبید به دو تا انگشت پای راست من! اصلا ً کف هال غش کردم! الان هم یکی...
-
نگاهی در سکوت – مهدی سهیلی
شنبه 30 مرداد 1400 07:00
« نگاهی در سکوت! » خداوندا! به دلهای شکسته - به محرومان در غربت نشسته - به آن عشقی که از نام تو خیزد - بدان خونی که در راه تو ریزد - به مسکینان از هستی رمیده – به غمگینان خواب از سر پریده - به مردانی که در سختی خموشند - برای زندگی جان میفروشند - همه کاشانهشان خالی از قوت است سخنهاشان نگاهی در سکوت است - به طفلانی...