https://cdn.myanimelist.net/images/anime/1/1218.jpg
Tonagura!
نام انیمه: Tonagura!
نام انیمه: Tona-gura!
نام انیمه: となグラ!
ژانر: Comedy, Drama, Ecchi, Romance, School Life
تاریخ پخش: تابستان 2006
وضعیت: تمام شده
تعداد قسمتها: 13 قسمت
مدت زمان هر قسمت: 24 دقیقه
کارگردان: Kakei Hidetaka
منبع: Manga
استودیو: Daume
زیرنویس فارسی و انگلیسی دارد
لینکهای مربوط به انیمه
+ لینک دانلود انیمه (MKV, 480P, ~70MB)
+ تصاویر انیمه: عکس // عکس // عکس // عکس // عکس // عکس
+ لینک فایل تورنت (MKV, x264, 576P, DVDRip, RAW, 4.8GB)
+ لینک فایل تورنت (MKV, DVD, EN Sub, 3.4GB)
+ لینک فایل تورنت (AVI, EN Sub, 2.2GB)
+ لینک فایل تورنت (MP4, 480P, x264, RAW, 4.3GB)
+ لینک فایل تورنت (AVI, 400P, EN Sub, 2.2GB)
+ لینک فایل تورنت (MP4, 480P, DVD, x264, RAW, 4.3GB)
+ لینک فایل تورنت (MKV, 480P, DVD, EN Sub, 943MB)
+ لینک دانلود انیمه (MKV, DVD, 480P, EN Sub, ~70MB)
+ لینک دانلود انیمه (MKV, DVD, EN Sub, ~240MB)
+ لینک دانلود انیمه (MKV, 720P, EN Sub, ~50MB)
+ اطلاعات بیشتر: سایت // سایت // سایت // سایت // سایت
خلاصه داستان (منبع)
Kazuki has been awaiting 10 years for the day when her neighbours moved back to their old house. She has a crush on Yuuji, whom she considers as her first love but to whom she never managed to express her feelings for him before they moved out. Yuuji often comes over to play with Kazuki, Kazuki's older sister Hatsune and Yuuji's sister Marie when they were kids. Her ideal depiction of Yuuji was soon shattered when he turned out more than she had expected, him acting all ecchi during their reunion. With their parents off in South America, both families must learn to live with each other and rekindle the childhood feelings they shared together. Things get even more crazy as they attend the same school.
خلاصه داستان (منبع: دنیای انیمه)
کازوکی 10 سال منتظر برای روزی است که همسایگانش به خانه قدیمی خود بازگردند. او در مورد Yuuji، که او به عنوان اولین عشق خود را در نظر گرفته، اما او به آنها هرگز موفق به بیان احساسات خود را برای او قبل از آنها نقل مکان کرد. Yuuji اغلب می آید به بازی با Kazuki، خواهر Hatsune خواهر بزرگتر Kazuki و خواهر Mariy Yuuji زمانی که آنها بچه ها بود. او تصور ایدهآل یوجی را زمانی که معلوم شد بیشتر از آنچه انتظار میرفت شکست داد. با پدر و مادر خود را در جنوب امریکا، هر دو خانواده باید یاد بگیرند که با یکدیگر زندگی می کنند و احساسات دوران کودکی را با یکدیگر به اشتراک می گذارند. چیزهایی که حتی در یک مدرسه هم حضور دارند دیوانه تر می شود.

بدون آینده
اوچیها ساسوکه: رویای من، آینده نداره ... رویای من تو گذشته هستش ... فقط اون جا وجود داره ...
منبع: مانگا ناروتو
#Manga #Naruto #Manga_Dialog #Uchiha_Sasuke
بر بالهای عشق - دانیل استیل
نام کتاب: بر بالهای عشق
نام اصلی کتاب: The Promise
نویسنده: دانیل استیل (Danielle Steel)
مترجم: قدیر گلکاریان
ناشر: انتشارات یاران
نوبت چاپ: چاپ دوم - 1377
تعداد صفحات: 325 صفحه
+ اطلاعات بیشتر: لینک // لینک // لینک دانلود کتاب
خلاصه داستان (منبع)
نانسی مک آلیستر و مایکل هیلیارد جلوی تالار الیوت در حیاط دانشگاه هاروارد قفل دوچرخه هایشان را باز میکردند که خورشید صبحگاهی نخستین پرتوهای زرفام خود را بر پشتشان افشاند. لحظه ای دست از کار کشیدند تا بروی هم لبخند بزنند. ماه مه بود و آندو خیلی جوان بودند. موهای کوتاه نانسی در پرتو آفتاب میدرخشید و هنگامیکه نگاهش به چشمان او افتاد خنده را سر داد: - خب ، آقای دکتر آرشیتکت، در چه حالی ؟ مایکل در حالیکه یک دسته موی بور را از روی پیشانی کنار میزد، به لبخندش پاسخ داد و گفت: - این را دو هفته دیگر بپرس که دکترایم را گرفته باشم. نانسی پوزخندی به او زد: مرده شور آن دکترایت را ببرند، منظورم بعد از پیاده روی طولانی دیشب بود. مایکل با یک حرکت تند دست ، ضربه ای به پشت او زد: آتشپاره ! خودت چطوری؟ ... باز هم میتوانی قدم برداری؟ حالا پاهایشان روی پدال دوچرخه ها بود. نانسی سرش را به عقب برگرداند و بجای جواب متقابلا با کنایه پرسید: تو چطور ؟ میتوانی؟... و با این حرف ، بیدرنگ رکاب زد و سوار بر دوچرخه کورسی قشنگی که همین چند ماه پیش مایکل بمناسبت جشن تولدش برایش خریده بود از او پیش افتاد. مایکل دلباخته نانسی بود. در تمام زندگیش عاشق او بود. یک عمر در رویاهای خود به او فکر کرده بود، اما از دو سال پیش با نانسی آشنا شده بود. تا پیش از آن اوقاتش در هاروارد در تنهائی گذشته بود و با این تنهائی خوب کنار میآمد . آنچه را که دیگران میخواستند ، مطلوب او نبود. او دختران دانشکده های رادکلیف یا واسار یا ولسلی را نمیخواست . با تعداد بسیاری از آنها در دوره تحصیلیش آشنا شده بود و همیشه حس میکرد که چیزی کم دارند. او خواهان چیز بیشتری بود. ماهیت ، جوهر ، روح. نانسی یک دختر بسیار استثنائی بود. از همان لحظه ای که او را در گالری بوستون که تابلوهایش را نمایش میدادند دید، به این موضوع پی برد. دلتنگی و غربت ماندگاری در دورنماها و انزوا طلبی و تنهائی غم انگیزی در اشخاص تابلوهای نانسی وجود داشت که احساس همدردی او را بر میانگیخت و تشویقش میکرد که از خودش بیرون بیاید و بسراغ آنها و هنرمندی که نقاشی شان کرده برود. آنروز نانسی با کت کهنه ای از پوست خرس و کلاه بره قرمز رنگی در گالری نشسته بود. پوست لطیفش هنوز بخاطر پیاده روی تا گالری خیابان چارلز برق میزد. چشمانش میدرخشید. صورتش زنده و با روح بود. هرگز هیچ زنی به اندازه او قلبش را بلرزه نینداخته بود. دوتا از تابلوهای او راخرید و برای شام به یک رستوران دعوتش کرد. اما بقیه اش زمان بیشتری گرفته بود. نانسی مک آلیستر در تقدیم قلبش عجله ای نداشت . او دیر زمانی اسیر تنهائی چنان شدیدی بود که به این آسانی خود را درگیر نمی ساخت. در نوزده سالگی او دختر بسیار عاقل و با درد آشنا بود. درد تنها بودن ، درد تنها گذاشته شدن . از سنین بچگی که به پرورشگاه گذاشته شد ، این درد وجودش را قبضه کرد. دیگر آن روزی را که مادرش مدت کوتاهی قبل از مرگ خود او را به پرورشگاه سپرد بخاطر نمیآورد. اما سرمای راهروها، بوی مردمان غریبه و هایهوی و جنجال صبحگاهی بچه ها را ، در حالیکه خودش در بستر دراز میکشید و با اشک هایش میجنگید ، فراموش نمیکرد. در تمام عمرش این خاطرات در ذهنش زنده میماندند. تا مدتی طولانی فکر میکرد که هیچ چیز نمیتواند خلاء درونی او را پر کند ، اما حالا مایکل را داشت...

محفل آدم سوزان – جان دیکسون کار
نام کتاب: محفل آدم سوزان
نام اصلی کتاب: La Chamber Ardente
نویسنده: جان دیکسون کار (John Dickson Carr)
مترجم: خسرو مهربان سمیعی
ناشر: مؤسسه فرهنگی هنری میعاد شکوفه ها
نوبت چاپ: چاپ اول - 1384
تعداد صفحات: 207 صفحه
+ خرید اینترنتی کتاب // اطلاعات بیشتر
پشت جلد
مرگ پایان زندگی است. پرونده ی حیات بست می شود و می شود با خیال راحت در مورد مُرده قضاوت کرد. چون به گفته ی سارتر کار از کار گذشت و دیگر اتفاق تازه ای نخواهد افتاد که قضاوت ما را متزلزل کند. اما میلر دسپارد پیر چطور؟ که پس از مردن و دفن شدن، در صندلی گهواره ای می نشیند و به صورتش دست می کشد؟ یا ادوارد استیونس؟ که عکس زنی را که صد سال پیش با گیوتین سرش را بریده اند، شبیه همسرش می یابد؟ آیا همسرش همان زنی است که صد سال پیش سر از بدنش جدا شده؟ برای این پرسش ها و ده ها پرسش دیگر باید پاسخ بیابیم. پس بهتر است کتاب محفل آدم سوزان را بخوانیم.
گذشته
اوچیها ساسوکه: جایی که هدفم وجود داره، آینده نیست. گذشته ست ... جایی که همیشه میمونم ...
منبع: مانگا ناروتو
#Manga #Naruto #Manga_Dialog #Uchiha_Sasuke
گفتم : آن چشم سیاهش گفت : من
گفتم : آن رقص نگاهش گفت : من
گفتم : آن شرمی که رقصد گاه گاه
در نگاه دلسیاهش ؟ گفت : من
*
گفتم : این من این دل بیتاب من
گفت : این او این نگاه سر او
گفتم : اما درد درمان سوز من
گفت : آگه نیستی از درد او
*
گفتم : اما جز فریبی بیش نیست
گفت : ما هم جز فریبی نیستیم
گفتم : اما حاصل این سوختن
گفت : برقی جست و یکدم زیستیم
*
گفتم : آن اشکی که از چشمم چکید
گفت : گم شد قطره آبی در کویر
گفتم : از او دیده نتوانم گرفت
گفت : آسان است بگریز و بمیر
*
رفتم و موجم به هر سویی کشید
رفتم و بادم به هر کویی فشاند
رفتم اما هر کجا او بود و او
بوسه بر روی لبانم می فشاند
*
گفتم : آن شعری که در من بشکفد
بر لبم چون غنچه خندد گفت : من
گفتم : آن رویا که هر شب پیش چشم
در نگاهم نقش بندد گفت : من
*
گفتم : از چنگ تو کی خواهم گریخت ؟
گفت : تا از خویشتن بگریختی
گفتم : آتش ها زدی بر جان من
گفت : در من شعله ها انگیختی
*
گفتم : آن آتش که در من سرد شد
گفت : برقی از شرار خرمنم
چون به خود باز آمدم زین گفتگو
دیدم او بانگیست در من وین منم
« حسن هنرمندی»
آپدیت شده توسط : * ویروس *
آدرس وبلاگ : http://DataBus.persianblog.com
آدرس گروه : http://groups.yahoo.com/group/Silver_Lake_110/
#شعر #حسن_هنرمندی
نازنینم !
خیلی حرف دارم
اشکم اجازه می دهد که بنویسم و بنویسم
اما
یکی در سینه ام می گوید : نه !
ننویس !
شاید او نخواند
شاید دوست نداشته باشد .
آیا راست می گوید ؟
.................................
.....................................
بدرود –
شب بخیر !
- مهدی سهیلی -
#شعر #مهدی_سهیلی
Gakuen Heaven
نام انیمه: Gakuen Heaven
نام انیمه: Boy's Love Scramble
نام انیمه: 学園ヘヴン
نام انیمه: Academy Heaven
ژانر: Comedy, School Life, Romance, Shounen Ai
تاریخ پخش: بهار 2006
تعداد قسمت ها: 13 قسمت
وضعیت: تمام شده
زیرنویس فارسی و انگلیسی دارد
لینک های مربوط به انیمه
+ لینک دانلود انیمه (MP4, 480P, ~80MB, EN Sub)
+ معرفی کاراکترهای انیمه // سایت رسمی انیمه
+ اطلاعات بیشتر: لینک // لینک // لینک // لینک
+ تماشای آنلاین انیمه: سایت // سایت // سایت
+ لینک فایل تورنت (AVI, Xvid, 2.24GB)
+ لینک فایل تورنت (AVI, EN Sub, 2.23GB)
+ لینک فایل تورنت (AVI, 2.25GB, Xvid)
+ لینک فایل تورنت (MKV, 10bit, 576P, DVD, RAW, 5.27GB)
خلاصه داستان (منبع: انیم ورلد)
ایتو کیتا یک پسر معمولیست و هیچ ویژگی خاصی ندارد غیر از خوششانس بودنش. یک روز دعوتنامهای برای تحصیل در مدرسهای تمام پسرانه به نام آکادمی بِل؛ معروف به بیال - BL، به دستش میرسد. آکادمی بیال تنها پذیرای با استعدادترین پسرها از سراسر کشور میباشد و دعوت ایتو به این مدرسه خود یک معماست. ایتو با تردید و دودلی قدم به این مدرسه میگذارد تا روزهایی تلخ و شیرین را در کنار پسرهای جذاب این آکادمی بگذراند.
1385/04/28
+ سال روز ِ وفات ِ جگرگوشهی من +
سلام.
هم میخواستم آپدیت کنم، هم نمیخواستم. هم میخواستم دربارهی گل پسرم حرف بزنم، هم نمیخواستم... نمیدونم...
قبل از این که شروع کنم به نوشتن، یه عالمه حرف داشتم، یه عالمه تعریف کردنی... ولی حالا... ترجیح میدم چیزی نگم...
یک سال پیش در چنین روزی (28 تیر ماه 1384)، خیلی حالش بد بود، بغلش کردم، ولی نخواست پیشم بمونه، از رو دستم خودش رو کشوند رو زمین، نمیخواست توو بغل ِ من جوون بده...
دلم براش تنگ شده...
وقتی نشست رو زمین، من همین طوری اشک میریختم... هیچ کاری از دستم بر نمیاومد. چند روز بود که مریض شده بود. هر چی به اینا (خانواده) گفتم ببریمش دکتر، گفتن نه!
هیچ کس نمیدونست که جلو چشم خودم تلف شده... نگفتم... به هیچ کسی نگفته بودم... همه فکر میکردن وقتی از خواب بیدار شدم، قبلاً مرده بوده... هیچ کسی نمیدونه که من بودم، من دیدم...، هنوزم کسی نمیدونه... هیچ کس نمیدونه من نیم ساعت تمام جنازهاش رو بغل کرده بودم و باهاش حرف میزدم... هر چی صداش میزدم: پیتر ِ مامان، چشمات رو باز کن، هر چی نوازشش میکردم... هر چی صداش میکردم... بلند نشد... دیگه بلند نشد...
نمیخواست توو بغل من بمیره...
خیلی حرفها دوست داشتم دربارهش بگم، از خاطرههایی که باهاش داشتم... ولی... نه، میخوام خاطراتش مال ِ خودم باشه... مثل ِ...
* عکس از اینترنت

=============================
1385/04/31
- سوء تفاهم -
سلام به همه .
امیدوارم که خوب باشین .
ظاهراً به خاطر پست قبلی ِ من ، بعضی از بروبچ دچار سوء تفاوت ( = سوء تفاهم ) شدن ! فکر کنم بیشتری ها صبر نکردن تا عکس مورد نظر دانلود بشه و ببینن من درباره ی کی حرف می زنم .
من درباره ی پرنده ی کوچولوی خودم که یک سهره بود حرف می زدم ، پرنده ای که نزدیک به 8 یا 9 سال داشتمش !
علاقه ای که من به اون پرنده داشتم ، مصداقش رو تونستم با اون جملات نشون بدم ، خب فکر می کنم که بعضی ها به یه چیزایی علاقه دارن و شاید این علاقه با اون مصداقی که من گفتم ، سازگار باشه ، چرا نباید از اون ها استفاده می کردم .
من هیچ وقت نمی خواستم کسی رو سر کار بذارم . در جواب دوستی که گفته بود خوب نیست برای جلب بیننده این کار رو می کردی . ولی من اصلاً این قصد رو نداشتم . اون نوشته های پست قبلی ، واقعیت محض بود . احساسی که به « پیتر » داشتم . و واقعا ً ناراحت شدم از این که بعضی ها ، درک نکردن .
می خواستم درباره ی رفتن به الکامپ بنویسم ، ولی الان حوصله ندارم ، فکر که می کنم می بینم که اتفاق خاصی نیافتاد .
شب خوش .
کنکور نامه (25 تیر 1385)
سلام به همه ی بروبچ، حال و احوال چه طوریا بید؟ خوبین دیگه، نه؟ قالب وبلاگ رو عوض کردم، چه طور شده؟ خوبه؟ برا تنوع که خوبه! مگه نه!
خب همون طور که گفته بودم توو پست های قبلی، گفتم که شاید یه کنکور نامه داشته باشیم، و حالا می ریم که داشته باشیم کنکور نامه ی ویروس رو:D
جمعه مورخ 23 تیرماه 1385، کنکور کاردانی به کارشناسی ( سراسری ) بود، ساعت 7:30 صبح ( نصفه شب )، شب قبلش که پنجشنبه باشه، من ساعت 23:15 رفتم بخوابم، ولی تا 2 صبح بیدار بودم و خوابم نمی برد. بعدش ساعت 5:30 از خواب بیدار شدم، توو جام وول وول خوردم تا این که مامانم اومد بیدارم کرد صبحونه بخوریم و بریم، از این سر تهرون افتاده بودم اون سر تهرون. آدم لجش می گیره وقتی می بینه که مدرسه ای که سه تا کوچه پایین تر از خونه ی خود آدم است، حوزه باشه، بعد بیوفتی اون سر شهر. این خیلی نامردی است. پس اصلا برا چی آدرس خونه ها رو میگیرن؟ هان؟ باید عقلشون برسه که هر کسی رو بندازن نزدیک خونه ی خودش تا این طوری این همه ترافیک و این حرفها درست نشه دیگه، عقل ندارن، نمی فهمن!
تازه از یه ور دیگه برداشتن انداختن ساعت 7:30 صبح! آخه فکر نکردین که بچه ها باید ساعت چند بیدار شن، ساعت چند راه بیوفتن؟ یه زره شعور ندارن!
ساعت 6:45 این طورا بود که رسیدیم دم ِ در ِ مدرسه، رفتم توو مدرسه، گشتم با ببینم شماره ها رو کجا زدن. افتاده بودم توو یه کلاس! هیچ چهره ی آشنایی هم ندیدم. رفتم سر کلاس، آی یه جای خوبی گیرم اومده بود که نگووووووو، یه نیمکت، ته کلاس، ردیف وسط! یه جای تووپ!
چقده من از صندلی تکی بدم میاد، خدا رو شکر که افتاده بودم توو کلاسی که نیمکت داشت.
یه مراقب باحالی داشتیم، می اومد کنار دست بچه ها می شست، باهاشون حرف می زد، البته پیش همه نه ها، اونایی که چیزی بلد نبودن و بی خیال بودن.
از اونجایی که اینجانب، ویروس، همیشه شب قبل از کنکور دچار عذاب وجدان میشم و می زنه به سرم درس بخونم، خب این سری هم پنجشنبه شب زد به سرم، گفتم بذار لااقل جزوه ی C رو نگاه کنم، شاید چیزی یادم اومد. جزوه باز کردن همانا و شوکه شدن من همانا! همچی توو کف موندم، همه ی چی برام جدید بود. منم با کمال راحتی، این دستور العمل رو که میگن 24 ساعت قبل امتحان درس نخونین، اجرا کردم و جزوه رو گذاشتم سر جاش! خیلی درس خونده بودم، داشتم هلاک می شدم.
ساعت 7:20 بود، هنوز پاسخ نامه ها رو پخش نکرده بودن، بعد کم کم اومدن پاسخ نامه ها رو دادن و اینا...
امتحان شروع شد، سوالهای معارف اول بود، من هی نگاه می کردم بتونم صورت سوال رو بخونم، می دیدم که اصلا ً نمی تونم صورت سوال رو بخونم، چه برسه به این که بفهمم چی چی داره می گه. برا همین ورق زدم رسیدم به ادبیات، همه چی برام جدید بود، هیچی یادم نمی اومد. یه چند تا سوال ادبیات زدم، رسیدم به زبان، یک کلمه، دریغ از یک کلمه که من بتونم معنی کنم... 10 تا سوال آخر زبان هم که طبق معمول از این متن ها بود، من هم طبق معمول اصلاً نگاه نکردم و بی خیال شدم. برگشتم سراغ سوالهای معارف. این دفه تونستم لااقل صورت بعضی سوالها رو بخونم، یکی دوتا هم معارف زدم. منتظر شدم که وقت تموم شه.
ردیف سمت چپ، یه دختره بود، موبایلش رو آورده بود سر جلسه ( مثل خودم )، ولی نشسته بود اس.ام.اس می زد، البته قبل از شروع امتحان ها!
جلویی من سراسری داشت می خوند کاردانی رو، تابستون تموم می کرد. سمت راستی من، آزاد اراک داشت درس می خوند، اونم قراره درسش تموم شه، اونم مثل من هیچی نخونده بود، سر جلسه با هم حرف می زدیم:D مراقبه هم می اومد نگاه می کرد و هیچی نمی گفت.:D
یه نفر توو ردیف های جلویی، ظاهراً خیلی خر زده بود، وقتی اومد سر کلاس، شروع کرد به سوال پرسیدن که کی مدار خونده و این حرفها...
بالاخره سوالهای تخصصی رو دادن. میگما، نگم بهتره، نه؟ چون یه نمه مایه ی بسی شرمساری است...:D
سوالهای ریاضی و آمار که هیچی نزدم، زبان تخصصی فقط یه دونه زدم. این همه وقت است من کلمه ی ADSL رو می شنوم، دریغ از یه بار کنجکاوی که بدونم مخفف چی چی بیده، این اومده بود توو سوالها! منم خب بلد نبودم دیگه:P
مدار منطقی از اون همه سوال، فقط یه تغییر مبنا حل کردم که به نظر خودم درست بود، برنامه نویسی هم یکی دوتا جواب دادم. سیستم عامل و ذخیره، حتی سوالها رو نگاه نکردم. ساختمان داده هم، همه چی فراموش کرده بودم.
دیدم سمت راستی هم مثل خودم است، داشت با جلویش حرف می زد. منم نشستم طبق معمول همه ی کنکورها توو دفترچه شعر نوشتم:D
از ساعت 9:45 تا ساعت 10:20 من خودم رو به زور نگه داشتم روو صندلی، دیگه طاقت نداشتم. البته اگه زود می دادم فایده نداشت، باید می اومدم توو حیاط، توو گرما وای میستادم تا اینا بیان دنبالم، دیگه ساعت 10:20 دادم برگه رو، اومدم توو حیاط. زنگ زدم پرسیدم که کجان؟ 5 دقیقه بعد رسیدن.
امتحان ساعت 11:25 این طورا تموم میشد، من 11:15 خونه بودم:P، برای پری و فانوس، اس.ام.اس زدم گفتم اومدم خونه و حتماً قبولم و این حرفها، که بعدش برام جواب نوشتن [ عین جمله ای رو که برام نوشتن، می نویسم ]:
پری: خسته نباشی، خودت رو که از بین بردی:D
فانوس: مطمئنم که قبولی، شک هم ندارم.:D
دیگه چیزی یادم نمیاد از کنکور! اینم از کنکور نامه ی من:D
+ معرفی نرم افزار
جاسوسی کامپیوتر توسط نرم افزار قدرتمند Golden Eye 4.02
Golden Eye نرم افزار قدرتمند و مفیدی است برای جاسوسی و زیر نظر گرفتن فعالیت های سیستم.به وسیله این نرم افزار میتوانید گزارش کاملی از کارکرد سیستم در نبود خود داشته باشید! این نرم افزار مجهر به 8 موتور قدرتمند برای زیر نظر گرفتن و جاسوسی کامپیوتر میباشد. بعضی از قابلیت های این نرم افزار بدین شرح است:
جاسوسی صفحه کلید و ضبط کلیه کلید های فشرده شده با قابلیت متمایز سازی یوزر نیم ها و پسورد ها، ایمیل ها، محتوای چت و... که این محتوای ذخیره شده قابل جستجو نیز میباشند. بخش Web Spy این نرم افزار نیز به جمع آوری آدرس های صفحات وب مورد بازدید میپردازد. همچنین این نرم افزار لیست کلیه برنامه های اجرا شده به همراه نام عنوان پنجره ها را برای شما ذخیره خواهد کرد همچنین اطلاعات کاملی از نحوه دسترسی به فایل ها و پوشه ها و تاریخ ساخت، کپی، ویرایش و... فایل ها و پوشه ها را نیز ارایه خواهد کرد. این نرم افزار مجهر به بخش قدرتمندی برای گرفتن عکس از صفحه نمایش میباشد و میتوان با تعیین زمان بین عکس ها، کلیه فعالیت های کامپیوتر را بصورت تصویری داشته باشید!!! علاوه بر قابلیت های فوق این برنامه به ذخیره سازی زمان روشن شدن و خاموش شدن سیستم، مدت زمان استفاده از سیستم توسط هر کدام از یوزر های ویندوز و... خواهد پرداخت.
سایر قابلیت های کلیدی:
پشتیبانی از سیستم های شبکه شده و ارسال گزارش به کامپیوتر مورد نظر به منظور زیر نظر گرفتن سایر سیستم ها، اجرا بصورت مخفیانه بطوری که هیچ رد پایی از نرم افزار قابل مشاهده نیست! محافظت از برنامه و تنظیمات خود توسط پسورد و قابلیت های دیگری که میتوانید در این صفحه مشاهده نمایید!
لینک دانلود / متن انگلیسی / منبع
شماره سریال:
Name: mani madhukar
Serial: 99D8-7657S11E
+ لینک دونی
1- اداهایی که آدم های مشهور در آوردن...
3- خواستگاری خر
4- عکس های به اشتراک گذاشته شده برای دانلود
5- داستان های به اشتراک گذاشته شده برای دانلود
6- شعر های به اشتراک گذاشته شده برای دانلود
7- متن های طنز به اشتراک گذاشته شده برای دانلود
8- مطالب کامپیوتری به اشتراک گذاشته شده برای دانلود
9- متن های رمانتیک و به اشتراک گذاشته شده برای دانلود
10- سپاس
12- برنامه ای برای کنترل، غیر فعال کردن، پاک کردن کلی برنامه ها از Startup
13- برو بابا، با صدای سعید بزمی پور
+ کد جاوا اسکریپت
تغییر رنگ Background، به رنگ دلخواه کاربر
<HTML>
<HEAD>
<BASEFONT SIZE=3>
<TITLE>JavaScript Source Code 2002: BG Effects: Type-A-Color</TITLE>
<META HTTP-EQUIV="JavaScript Source Code 2002" CONTENT = "no-cache">
<SCRIPT LANGUAGE="JavaScript">
<!-- Begin
function test(form) {
if (form.text.value == "")
alert("What\'s your favorite color?")
else {
document.bgColor=(""+form.text.value+"");
}
}
// End -->
</SCRIPT>
</HEAD>
<BODY BGCOLOR=#ffffff vlink=#0000ff>
<BR>
<center>
<!-- Demonstration -->
<CENTER>
<FORM>
<B>Please enter your favorite<BR>
color and then click the button.<BR>
<input type="text" name="text" size="20">
<input type="button" name="button" value="click for color!" onClick="test(this.form)">
</FORM>
</CENTER>
<P>
<P>
<a name="source">
<table BORDER=0 WIDTH=486 CELLPADDING=3 CELLSPACING=0>
<tr><td BGCOLOR=yellow>
<p align="center"><font FACE="helvetica,arial,geneva"><b>JavaScript Source Code : BG Effects: Type A Color</b> <br></font></td></tr>
<tr><td BGCOLOR=yellow ALIGN=CENTER>
<form NAME="copy">
<DIV align="center">
<input type=button value="Highlight All" onClick="javascript:this.form.txt.focus();this.form.txt.select();">
<INPUT TYPE="text" NAME="total" VALUE="Script Size: 1.06 KB " size="24">
</DIV>
<textarea NAME="txt" ROWS=20 COLS=75 WRAP=VIRTUAL>
<!-- TWO STEPS TO INSTALL TYPE-A-COLOR:
1. Paste the designated script into the HEAD of your HTML document
2. Add the code into the BODY of your HTML document -->
<!-- STEP ONE: Paste this script into the HEAD of your HTML document -->
<HEAD>
<SCRIPT LANGUAGE="JavaScript">
<!-- Original: Write Time <DataBus@Gmail.com> -->
<!-- http://www.geocities.com/SunsetStrip/Club/5970/ -->
<! >
<! >
<!-- Begin
function test(form) {
if (form.text.value == "")
alert("What\'s your favorite color?")
else {
document.bgColor=(""+form.text.value+"");
}
}
// End -->
</SCRIPT>
<!-- STEP TWO: Add this code to the BODY of your HTML document -->
<BODY>
<CENTER>
<FORM>
<B>Please enter your favorite<BR>
color and then click the button.<BR>
<input type="text" name="text">
<input type="button" name="button" value="click for color!" onClick="test(this.form)">
</FORM>
</CENTER>
<!-- Script Size: 1.06 KB -->
</textarea><br></td></tr>
</table>
</form>
</FONT>
</CENTER>
</center>
</body></html>
روشنایی
من به تاریکی پشت کردم ... و دیگر هرگز بدان رو نخوانم کرد ... و اکنون، تنها راه پیش روی من، راه روشنایی ست!
منبع: احتمالا مانگا ناروتو
#Manga #Naruto #Manga_Dialog
1385/04/16
« وراجی »
سلام به همگی! حال و احوال چی جوریا بید؟ دوباره خواستم یه آپدیت طولانی بکنم! هوس کردم این مدلی آپدیت کنم.
خب همون طور که همه میدونیم، ایتالیا و فرانسه رفتن فینال. امیدوارم که توو این فینال، تلافی فینال جام ملت های اروپا در سال 2000 رو در بیارن. اون سال یادم است که ایتالیا تا دقیقه ی نود و خورده ای، یک بر صفر جلو بود از فرانسه، ولی یه هویی توو این دقایق آخری یه گل خورد و مساوی شدن. بازی به وقت اضافه و قانون گل طلایی کشید، بعدش یه هویی تریزیگه ( درست نوشتم؟ ) گل طلایی رو زد و فرانسه قهرمان شد... امیدوارم که توو این فینال، ایتالیا تلافی کنه. هر چی باشه ( حالا چشم نزنم ) بوفون خیلی خیلی بهتر از بارتز است. ایشالا توو این فینال تلافی میکنیم.
بچه ها، راستی یه وقتی silver Lake رو فراموش نکنین ها، یه عالمه مطلب جور واجور میتونی توش پیدا کنی، یه عالمه عکس و لینک و فایل و.... الان یه چند وقتی است که یکی از بچه ها، لطف میکنه و میلی با عنوان « روزانه » سند میکنه، که تووش همه چی داره، یه وقت از دست ندین... زودی بیایین عضو بشین... از دستتون میره ها... گفته باشم.
جمعه ی هفته ی آینده کنکور کاردانی به کارشناسی ( سراسری ) دارم، نه این که خیلی درس خوندم، همه چی فول، برم امتحان بدم، صد در صد اول میشم. جون ِ تو! باور کن!
عمومیکه حالا بگیم بتونم از 100 تا سوال، 50 تا بزنم، البته درست و غلط کار ندارم. تخصصی هم که قربونش برم. تا پارسال میدونستم که برنامه نویسی ( سی و پاسکال ) یادم است و بلد هستم، ولی الانه یک اپسیلون هم یادم نیست. ریاضی و آمار هم فراموشی مطلق. حتی یادم رفته مشتق چی بوده، چه برسه مشتق دوگانه و این حرفها... زبان تخصصی هم بهتره حرف نزنم. مدار منطقی هم شاید بتونم یکی دو تا بزنم، البته اگه جدول کارنو باشه ها. سیستم عامل و ذخیره که عمراً سوالهاش رو نگاه کنم. چون ذخیره رو که توو دانشگاه هم حالیم نبود... چه برسه به کنکور، ولی سیستم عامل، اون چیزی که به ما گفتن ( برداشت به ما شبکه گفت ) با اون چیزی که توو کنکور میاد ( نمیدونم، فلان کار چقد وقت سی.پی.یو میگیره و این حرفها... یه چرندیاتی است که نگووووووووو ) فرق داره. ساختمان داده هم یه چیزایی بلد بودم، ولی الانه یادم نیست. در کل من هفته ی آینده قراره یه شاهکار اساسی بزنم. اگه خیلی اتفاقات افتاد، فکر کنم یه « کنکور نامه » داشته باشم...
دیگه امری نیست. پس به امید قهرمانی ایتالیا در جام جهانی 2006 آلمان.
Just Italy
« معرفی نرم افزار »
Kiss MyImage 1.0 ابزاری کوچک و ساده برای انجام ویرایش های سریع تصاویر
Kiss MyImage نرم افزاری جدید, کوچک و در عین حال مفید برای انجام ویرایش های مورد نیاز و سریع بر روی فایلهای تصویریست. بنابراین با استفاده از این محصول مناسب نیازی نیست برای انجام ویرایش های کوچک مانند تغییر سایز تصاویر , تغییر حجم و...آنها از نرم افزار های بزرگ ویرایشی تصویر اتسفاده کنید.
Kiss MyImage قادر است به:
سایز تصاویر را به صورت تکی , گروهی , تمامیفایهای یک پوشه و یا تمامیفایلهای چندین پوشه تغییر دهد. / ذخیره ی تصاویر به صورت خودکار در همان فولدرهای منبع. / ذخیره کردن به فرمتهای مختلف. / تعیین پیکسل تصاویر. / تعیین سایز فایل یا فایلهای حاصل که بیش از این مقدار یا کمتر از این مقدار نباشد. / تعیین کیفیت فایل یا فایلهای حاصل. و....
جزییات کاملتر..... / دانلود کنید نسخه ی 1.01 را با حجم 0.7 مگابایت / تصاویری از محیط نرم افزار / English Explanations / منبع
سریال نسخه ی 1.01 نرم افزار:
Name: Bauer Lindemann
Key: 3054bd69b54f2134f5aa0e94ed9734d277f0
« لینک دونی »
ستاره هایی که خاموش میشوند...
پاریس زیر پوشش اینترنت بیسیم رایگان
راز مشکلات امنیتی نرم افزار آفیس فاش شد
یک سرویس وبلاگ امکان آگاهی از به روز شدن وبلاگها با ایمیل را فراهم کرد
به زودی نخستین رایتر دیسک نوری روانه بازار میشود
یاهو خدمات جدیدی را به کاربران ارایه میدهد
همه ی آقایون نامرد هستن... حقه باز ها.... نامرد هااااااااااااااااااااااااا
دعوت نامه ی سایت Box.Net، برای گرفتن یک گیگابایت فضای رایگان، برای آپلود کردن فایلها.
دعوت نامه ی سایت Hover Spot، یه جور سایت دوست یابی است...
مجموعه ای از 60 قالب زیبای فلش برای استفاده طراحان سایت و وبلاگ
مجموعه 3000 سورس کد جاوا اسکریپت به صورت دسته بندی شده با توضیح انگلیسی
نرم افزاری جهت ار بین بردن انواع ویروسهای اینترنتی
این برنامه desktop شما را به یک آکواریم زیبا تبدیل مینماید.
به وسیله این فایل بارش برف را در desktop خود مشاهده کنید.
« موسیقی »
مجرم ( با صدای حسین استیری )
برای دانلود، روی هر یک از لینکهای بالا کلیک سمت راست نموده و Save Target As را بزنید.
« بزرگان »
- حیف است که میل و خواهشی داشته باشیم که ذلیل مان کند. امام صادق ( ع )
- کسی که دارای عزمیراسخ است، جهان را مطابق میل خویش عوض میکند. گوته
« ویژه نامه »
+ ویژه نامه شهادت حضرت زهرا ( س )
+ مردی به بزرگی یک امت (ویژه نامه شهادت شهید دکتر بهشتی)
+ ویژه نامه ی شهادت دکتر مصطفی چمران
+ ویژه نامه جام جهانی 2006 آلمان
یکی می گفت : با آدم ( احمق ) دهن به دهن بذاری ، مثل این می مونه که یه ملاقه گنده گرفته باشی دستت و با اون ، محتویات یه سطل آشغال ِ پر رو به هم بزنی .
چه بووووووووووووووووووووووووووویییییییییییییییییییییییی ... !!!!
اگه نمی خوایی بوش گندش همه جا رو پُر کنه ، حرفو کوتاه کن .... درشو ببند !
همون آدم می گفت : یه شیشه عطر باش ! اگه احمقی هم بهت لگد زد و شکستی ، بوی ِ خوشِت همه جا رو پُر می کنه .... !
اگر از احوال این جانت خواسته باشی ملالی ... هست !
از تو چه پنهان دوری تو شده تمام زندگی من ، پس زندگی من جز ملال نیست .
این از حال ... از بال هم اگر می پرسی که باید بگویم هیچ بالی به تازگی ِ بال ِ من نمانده است . بس که آن را نو نگاه داشته ام . فقط مشکل این است که این بالها دیگر به درد پرواز نمی خورند ... فقط به درد عکاسانی می خورد که از پرنده های قفسی عکس می گیرند .
نمی دانم چرا وقت رفتن بالهای مرا قیچی نکردی که لااقل خیالم راحت باشد بال ندارم . حالا توی این قفس با این بالها که بر شانه هایم سنگینی می کند چه کنم ؟
دفتر خاطراتم را به عنکبوتهای آواره سپرده ام . گفتم حالا که به درد ثبت خاطره های مشترکمان نمی خورد ، لااقل سامانی باشد برای عنکبوتها .
راستی آخرین خاطره ی مشترکمان یادت می آید ؟ تو دستی تکان دادی و زندگی من متوقف شد ...
روزهایم را به وارسی پنجره ، در جستجوی قاصدک ها می گذرانم و شبها ... آه ...
نامه ی خوبی نیست ... باید پاره اش کنم ... ببینم جایی اسمت را ننوشته باشم ...
وقتی که بارون میاد
هر چند تا از قطرات را که تونستی بگیری تووی ِ دستات
به همون اندازه منو دوست داری
اما
هر چند تا که نتونستی بگیری ، به همون اندازه ، من دوستت دارم ...
چند دقیقه وقت داری ... تا به من نگاه کنی
به من
به چشمانم
و به قلبی که تنها برای تو می تپد
این شب و ... این باران و ... این تو
چند دقیقه دیگر وقت داری ... تا به من نگاه کنی
پیش از آنکه کاملاً تمام شود ...
- آنتوان سنت اگزوپری -
http://www.dana.ir/File/ImageThumb_0_608_458/802251
N ماجراهای ویروس و سرم و آمپول و این حرفها... N
سلام.
عرضم به حضورتون که چی، شما ها یه نمه شانس ندارین. شایدم زیادی خوش شانس هستین. نمیدونم والا...
چی بگم و از چی نگم؟ یه عالمه اتفاقات که هیچی یادم نیست، فقط اتفاق دیشب و امشب یادم است. [فکر کنم اتفاقات دیگه هم یادم افتاد که حالا بعداً ها می گم ]
بگم چی شده حالا یا نه؟ نمی ذاری که، یه دقه دندون رو جیگر بذار تا من بنالم، نمی ذاری که، هی داری یورتمه می آی رو حرف های من! د ِ ه َ.
خب داشتم عرض می کردم، هنوز نفهمیدم شماها شانس ندارین، یا خیلی شانس دارین. یه معضل بزرگی شده این قضیه. جدی دارم می گم ها!!! [نیشت رو ببند بچه پر رو ]
خب ماجرا از اونجا شروع میشه که من یه نمه همچی بگی نگی، وسط این گرما، سرما می خورم. سرمای سرما هم که نه، ولی خب یه نمه این دماغه کیپ شده بود و یه نمه هم سرفه می کردم. مشکلی نداشتم که! داشتم برای خودم زندگی می کردم [ آره جونه خودم ]، از اون ورش هم یه چند وقتی است که باز دچار کمبود خواب مزمن و حاد و شدید شدم، یه چند شب که خودش خوابم نبرد، یعنی می رفتم کفه ی مرگم رو بذارم ها، ولی نمی دونم این حس ِ خوابیدنه کجا می ذاشت می رفت. یه شب هم که نخوابیدم، یعنی اصلا ً کفه ی مرگم رو نذاشتم و این دیگه به شماها هیچ دخلی نداره، شیرفهم شد؟
نکته: من کاملا ً خوب هستم و اصلا ً ابدا ً قاطی پاتی نکردم، اصلا ً هم دپرس و دیوونه و کلافه و توو فکر و این حرفها هم نیستم! [ جدی نگیر ]
الانه که دارم اینا رو می تایپم، جمعه مورخ 19-3-85 ساعت 22:35 است، و معلوم نیست که، چه زمانی این متن رو بذارم توو وبلاگ، بسته به حس و حال و اوضاع احوال اکانت و همچنین، مسخره بازی های پرشین بلاگ داشته بید! افتاد؟! [ جای دوزاری، اسکناس استفاده می کنی، نه؟ ]
خب همون طور که عرضیده بودم ( در فرهنگ لغت ویروس، به جای کلمه ی نا مانوس « عرض کرده بودم »، گزینه و کلمه ی صحیح « عرضیده بودم » استفاده شده است، این نکته برای بروبچ کنکوری بسی لازم و واجب است. ) بنده فقط یه نمه ناخوش احوال شده بودم، اونم وسط گرما! 5 شنبه صبحی، یه گوش دردی گرفتم که نگوووووووو، مگه دیگه خوابم می برد، خیلی درد داشت، این گلو درده زده بود به گوش! البته فقط گوش ِ سمت چپ! صداها رو واضح نمی شنیدم، و گوش ِ سمت چپ، کیپ شده بود، مثل دماغم!
دیشبه ( = دیشب ) یه نمه پُکیدم، ساعت 20 برق اتاق رو خاموش کردم، ولو شدم روو تخت، یعنی پنچر شدم، مامانم دید برق اتاق خاموش است، اومد توو اتاق.
مامان: چت شده؟ نکنه تب داری؟
دستش رو می ذاره روو پیشونیم، میگه که داغی، تب داری!
ویروس: تبم کجا بود! دست خودت که داغ تر بود.
مامان: بذا برم درجه بیارم ببینم چه مرگت است؟!
[ نکته: من دارم به زبون خودم بلغور می کنم ها. و برای خودم معنی می کنم. ]
مامانه رفت درجه رو آورد، گفت: بذار زیر زبونت. بعد از یه اندک زمانی، در آرودش و نگاش کرد و گفت: دیدی گفتم تب داری؟! الان می رم یه تب بر میارم بخوری!
ویروس: تبم کجا بود؟ حالا مگه چند بود؟ [ حالا من فکر کردم یه 10-20 درجه ای تب دارم ]
مامان: نیم درجه تب داری!
ویروس با تعجب: نیم درجه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه به نیم درجه هم میگن تب؟!
مامان: بیا یه استامینوفن کوفت کن، تبت قطع بشه.
[ من که قرص بخور نیستم. برا همین اگه قرصی باشه، مامانه باید بکوبه، توو آب حلش کنه، بعد بده به خورد من، با یه صد برابر آب ]
این قرصه رو حل کرد و ریخت توو حلق ما.
همون روزهایی بالا که تعریف کردم، یه نمه گلو درد داشته بیدم، اون موقع ها هم یه شربتی می ریخت توو حلق من، بعد خیلی بد مزه بود. ولی از قرص بهتر بید!
داشتم می عرضیدم (= عرض می کردم )، دیشبه اومدم یه نمه کامپیوتر، بعدش بی خیال شدم، رفتم سینما 1 رو نگاه کردم. بعدش رفتم توو اتاق خودم، واسه خودم داستان خوندن و جدول حل کردن و رادیو گوش دادن [ رادیو پیام ].
ساعت 1 نیمه شب گذشته بود که گفتم بهتره ی کفه ی مرگم رو بذارم، دیگه کشش ندارم، از شانس، سرفه های من شروع شددددددددددددددددددد، تا اون موقعی که می خواستم کفه ی مرگم رو بذارم، این گوشه هیچیش نبود هااااااااااااا، همین که سرم رفت روو متکا، اون وقت این گوش درده دوباره اومد سراغم! به قدری شدید بود، به قدری شدید بود که نمی دونستم چی کار کنم! هی پا می شدم می شستم، هی دور اتاق برای خودم قدم می زدم، با دستم هم سمت چپ صورتم رو گفته بودم، یه نموره به همه جای قسمت چپ صورتم سرایت کرده بود. دردی بودددددد هاااااااااااااااااااا، سرفه هم نور علا نورررررررررر. به هیچ رقمه نمی تونستم دووم بیارم، چند بار از اتاقم اومدم بیرون، رفتم توو پذیرایی راه رفتم، ولی زودی دوباره برگشتم توو اتاق. دیگه ساعت 3 صبح شده بود، من نمی تونستم خودم رو نگه دارم، داشتم از کمبود خواب تلف می شدم، برداشتم نشسته بخوابم، ولی باز این گوش درده، این سرفه هه، مگه گذاشتن؟ همون طور که داشتم مثل مار به خودم می پیچیدم، یه هویی درب ِ اتاقم باز شد، مامانه اومد توو. گفت: خیلی سرفه می کنی. و رفت دوباره از اون شربته آورد ریخت توو حلق من. گفت: فردا [ که امروز جمعه باشه ] می ریم درمانگاه!!!!!!!!!!!!! منو می گیییییییی، همیچی توو شکککک! گفتم: نههههههه
مامانم رفت نمازش رو بخونه و بخوابه، منم یه خورده دیگه به خودم پیچیدیم و پاشدم نمازه رو بخونم. یه 60 صدبار از اتاق رفتم بیرون، رفتم آشپزخونه ببینم یه چی کوفت کنم [ گشنه ام هم شده بوددددددددددددد ]، دوباره رفتم دور پذیرایی راه برم شاید این درده کمتر بشه!
نشد که نشددددددددددددد. برگشتم توو اتاق، سرم رو گذاشتم رو بالش، درد گوش بیشتر شد. حالا جالبیش این جاست که سرفه هایی که می کردم، در عرض یک ساعت خلطی شده بوددددددددد. همچنان زمان می گذشت و من از درد به خودم می پیچیدم، ساعت 4، 5، 6... تا این که ساعت شد 7:30، سرفه هه بند اومدددددددددد. ولی این گوش درده نه، ساعت 8 گذشته بود که گوش درده آروم شد، حالا می تونستم بخوابم، ولی هوا روشن بود، منم وقتی هوا روشن است، نمی تونم بخوابممممممممم. ساعت 8:30 گذشته بود که دوباره سرفه ها شروع شد. مامانه اومد بیدارم کرد که پاشو بیا صبحونه بخور، باید بریم دکتر! من نمی خواستمممممممممممممممممممممممممممممممممممممم، باور کن اگه گوش درده نبود و گذاشته بود بخوابم، عمرا ً زیربار می رفتم.
هیچی دیگه یه نیم لقمه صبحونه کوفت کردم و حاضر شدیم که بریم. رفتم درمانگاه، دکتر داخلی.
توو اتاق دکتر:
مامانم گفت که گلوش درد می کنه و گوشش هم درد می کنه، دیشب نیم درجه تب داشته، فلان چیز رو دادم بهش و...
دکتره از اون چوب بستنی ها هست، برداشت، گفت دهنت رو باز کن. [نمی دونم چرا، من هر وقت اینا رو می بینم فقط ایکی ثانیه با بالاآوردن فاصله دارم.] دهنم رو باز کردم، اینو گذاشت رو زبونم، گفت بگو: آآآ، منم سعی خودم رو کردم، ولی چیزی نمونده بود بالا بیارم که از توو دهنم در آورد اون چوب بستنی رو!
فشارم رو گرفت، گفت 10 رو 7 است، نمی دونم 5/10 رو 7 است یا برعکس، من که اصلا ً نمی دونم خوب بید یا بد بید!
از اون چکش چراغ قوه ای ها هست، توی گوش رو نگاه می کنه، برداشت گوش چپم رو نگاه کرد. گوشی رو گذاشت رو سینه، گفت نفس بکش! بعدش گفت که گلوت چرک کرده. آخرین بار کی پینی سیلین زدی؟؟؟؟؟؟
من گفتم: هان؟
مامانم گفت: خیلی وقته نزده! اصلا ً دکتر نمیاد که! اگه میشه توو سرم تزریق کنین!
[ من از قبل این که بریم دکتر گفته بودم آمپول و سرم و کپسول بی خیال هااااا، من عمرا ً کپسول بخورم و آمپول بزنم. ]
پاشدیم رفتیم. دکتر نامرد، یه آمپول داد با یه سرم و کپسول و یه شربت. بابام نشسته بود توو سالن! قرار شد که من همون جا بمونم، اینا برن داروخانه، داروها رو بگیرن، بیارن همین جا، سرم رو بزنن به مننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن
ویروس ِ بیچاره، تنها نشسته بودم توو سالن، از ترس قلبم داشت می اومد توو دهنم، یه تپش قلبی گرفته بودم که نگووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو.
[ آخه موضوع این است که من از کلیه ی موارد به پزشکی به طرز کاملا ً غیر منطقی وحشت دارم اونم شدیددددددددددددددددددددد، دست خودم نیست کهههههههههههه، جرات نمی کنم برم دکتر، از بیمارستان و درمانگاه و آزمایشگاه و اینا متنفرممممممممممم، حالا هم تنهایی نشسته بودم توو درمانگاه که اینا برگردن. ]
یه دوتا مرد اودن تو درمانگاه، با دوتا پسر بچه، یکی شون سرش شیکسته بود، مهد کودکی بود فکر کنم، چون خیلی کوچیک بود. اومده بودن سرش رو بخیه کنن! رفتن اتاق بخیه، اگه بدونی این بچه چه زجی می زددددددددددددددددددددد، چه گریه هایی می کرد......
مامان اینا اومدن، رفتیم تزریقات، خانومه گفت برین اتاق وسطی، تا من بیام. رفتیم اتاق وسطی، یه خانوم دیگه هم بود، دراز کشیده بود، داشت سرم می زد.
خانوم تزریقاتی اومد، من از ترس قالب تهی کرده بودم. [ویروسی که تقریبا ً از هیچی نمی ترسه، از این چیزهای مربوط به امور پزشکی و آمپول و....... تا حد مرگ وحشت داره، به قول بابام، خجالت آور است...... آخه من از کجا بدونم چرا این قده وحشت دارم.... ]
من از خانومه پرسیدم: درد داره؟
[ البته یه بار دیگه هم سرم زده بودم، سال 76، یا 77 بود، دبیرستان بودم. اون موقع یه چند تا تعطیل رسمی پشت هم بود یادم است، من مریض شدم، اسهال – استفراغ داشتم، منو برده بودن درمانگاه...... سرم و این حرفهاااااااا، یادم است اون موقع گریه کرده بودم وقتی اومده بودن سرم بزنن به دستمممممممم..... خیلی وحشتناک استتتتتت.
اصلا ً دوست ندارم که توو بیمارستان بمیرم. یعنی دلم نمی خواد بر اثر مریضی بمیرم.... خیلی وحشتناک است....... ]
خانومه گفت: نه، درد نداره. بعد رو کرد به خانوم بغلی که رو تخت خوابید بود گفت: شما دردی احساس کردین؟
خانوم بغلی گفت: نه، من خیلی ترسو هستم، با این حال دردی احساس نکردم.
مامانم گفت: البته خب، یه خورده سوزش داره، ولی درد ندارههههههههههههه.
خانومه یه چیزی بست به بالای آرنجم، گفت که دستت رو مشت کن، بهتره این ور رو هم نگاه نکنی....... من داشتم قالب تهی می کردم، یعنی فکر کنم قالب تهی کرده بودممممممممم، با تمام وجود رفتن سوزن به دستم رو حس می کردم. مثلا ً داشتم سعی می کردم که چی، بهش فکر نکنم، ولی ذره ذره که می رفت توو دستم رو حس می کردم...............
خانومه گفت: حالا مشت دستت رو باز کن. ولی دستت رو دیگه تکون نده.
مامانم گفت: حالا بگیر بخواب، سرفه هم که نمی کنی. می تونی بخوابی.
آخه توو اون وضعیت من چی جوری می تونستم بخوابممممممممممممممم؟
سرم به نصفه ها رسیده بود که من احتیاج بسیار زیادی به WC پیدا کردم، داشتم منفجر می شدم.
مامانه گفت: طاقت بیار. خوب نیست الان سرم رو باز کنی و دوباره بر گردی.
منم که عمرا ً حاضر می شدم یه بار دیگه اون سوزن بره توو دستم، با کلی بدبختی تحمل کردمممممممممم....... جونم در اومدددددددددددددد
خانوم بغلی سرمش تموم شد، یه چند دقیقه ای دراز کشید، فکر کنم نزدیک به 10 دقیقه، بهم گفت یه وقت زودی بلند نشی ها، یه 30 دقیقه ای دراز بکش، سرت گیج می ره، می افتی زمین و این حرفها...........
من هیچی نمی شنیدم، من فقط داشتم منفجر می شدمممممممممممممممم، بالاخره سرم تموم شد، اون قدر عجله داشتم برم بیرون که، حتی حالیم نشد سوزنه رو که در می آورد، من دردم گرفت یا نه! مامانم نذاشت بلند بشم، گفت یه دقه صبر کن، من نشستم رو تخت، کفش هام رو پام کردم، اومدم پایین.
خانوم بغلی گفت: دختر بگیر دراز بکش، الانه سرت گیچ می ره، می افتی ها........
راه افتادم به طرف WC، حالا مامانم بازوم رو گرفته بود من نخورم زمین. البته من سر گیجه نداشتم. اگه هم داشتم فشار WC نمی ذاشت چیزی حس کنم.......
بعدش فهمیدم که دکتره، چی، به جای شربت، کپسول داده، مامان دوباره رفت توو اتاق دکتر، بعدش دکتره برام شربت نوشت. شربته صورتی است، یه نمه بوی توت فرنگی میده. خوشمزه بید. ولی یه شربت دیگه دارم، بی رنگ استتتتتتت، اَه اَه اَه...... چه آشغالی است. یه شربت دیگه هم دارم که زرد رنگ است، باز زیاد بدک نیست. ولی اون صورتی ِ باحال بیده!
وقتی برگشتم خونه یه چند تا اس.ام.اس زدم و گفتم کجا بودم و چی شده و این حرفها، ولی هر چی به دخی عمه [ پری ] میخواستم اس.ام.اس بزنم، هی برگشت می خورد. نمیدونم چی شده بود. زنم [ فانوس خیال ] نوشته بود که: من که می دونم چت است، از دوری من مریض شدی و این حرفها... بابا اعتماد به نفس!
اینم از ماجراهای من و مریضی! آخه موضوع است که من با این خانواده هیچ اشتراکی ندارم [ منظورم خانواده ی ویروس های بیماری زا و باکتری و میکرب و... است، اصلا آبمون توو یه جوب نمی ره که. من کلا ً یه نوع ویروس ِ دیگه بیدم، نه از این ویروس های خونه خراب کن ]
می بینم که باز یه طومار حرف زدم. پس بهتره لینک و این حرفها باشه برای آپدیت بعدی، یه عالمه لینک و عکس و این حرفها جمع کردم این چند وقته که رو دستم باد کرده. حالا توو آپدیت بعدی که کمتر بود می ذارم.
جام جهانی فوتبال هم شروع شد و بعضی ها دارن حسابی حال می کنن. امروز افتتاحیه رو نشون داد. البته زنده نبود، جالبناک هم نبود. افتتاحیه المپیک یه چی دیگه س!
آرزو که بر جوانان عیب نیست، ایشالا ایران هم صعود کنه به دور ِ بعد. الهی آمین!
نمی شه پیش بینی کرد که کی می ره فینال، البته باید دور اول تموم شه بعدا دقیق تر میشه نتیجه گیری کرد. ولی اگه بنا به خواسته و دل خواه آدم است، من دلم می خواد ایتالیا قهرمان بشه! فقط ایتالیا.........
شب بخیر -------------------------- Buona Notte
نوشته شده توسط ویروس – 19 خرداد 1385
= = = =
توضیحات من (1397)
وای وای وای! چه سالی بوده؟ 85؟ خدا رو شکر که اینا رو هم یادم نیست.
یعنی اون صحنه تنهایی در درمانگاه یادم افتاد.
ولی بقیهش نه!
دور بشین! دور بشین! نمیخواهم همچین خاطراتی یادم بیاد.
قدیمها چقده خوشگل خوشگل طومار مینوشتم.
پس چرا الان این کارها رو نمیکنم؟!
تنبلی هم بد دردی است هاااا!
http://up.litemode.ir/up/fashionlite/mode/m/e2/wWw_LiteMode_iR_18747470934.jpg
تصویر خیالی
خیال میکنم
خیال تو
هر لحظه
با من است!
بگذار خیالم
راحت باشد
با این تصویر
خیالی ...
همین!!
شاعر: ؟؟؟