-
گلبرگهای خزان عشق (6)
چهارشنبه 28 مهر 1400 03:00
گلبرگهای خزان عشق (6) اﺣﺴﺎن ﺑﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻧﺰدﯾﮏ ﺷﺪ و ﺑﺎ ﺻﺪای ﺑﻠﻨﺪ ﺳﻼم ﮐﺮد. ﺣﻤﯿﺪرﺿﺎ دﺳﺖ ﻣﻦ را رﻫﺎ ﮐﺮد و درب ﻣﺎﺷﯿﻦ را ﺑﺎز و ﭘﯿﺎده ﺷﺪ و ﺑﺎ او ﻣﺸﻐﻮل ﺳﻼم و اﺣﻮاﻟﭙﺮﺳﯽ ﺷﺪﻧﺪ. ﻣﻨﻬﻢ ﺑﻌﺪ از ﺳﻼﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ اﺣﺴﺎن ﮐﺮدم ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺸﺎن رﻓﺘﻢ. ﭼﻨﺪ دﻗﯿﻘﻪ ﺑﻌﺪ وﻗﺘﯽ ﺣﻤﯿﺪرﺿﺎ ﺳﻮار ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﯿﺸﺪ در ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ اﺣﺴﺎن دﺳﺘﺶ را دور ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎی ﻣﻦ ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﺑﻮد او ﻧﮕﺎﻫﯽ...
-
گلبرگهای خزان عشق (5)
سهشنبه 27 مهر 1400 03:00
گلبرگهای خزان عشق (5) ﺑﻌﺪ ﭘﯿﺸﺎﻧﯿﻢ را ﺑﻮﺳﯿﺪ. دﻟﯿﻠﺶ را ﻧﻔﻬﻤﯿﺪم وﻟﯽ ﺣﻠﻘﮥ اﺷﮑﯽ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﻢ ﻧﺸﺴﺖ. از ﺟﺎﯾﻢ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪم و او را ﺗﻨﻬﺎ ﮔﺬاﺷﺘﻢ. وﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ رﻓﺘﻢ ﻣﺎﻣﺎن ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ را آﻣﺎده ﮐﺮده ﺑﻮد. از آﺛﺎر ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪه ﻣﻌﻠﻮم ﺑﻮد ﺑﺎﺑﺎ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ اش را ﺧﻮرده و رﻓﺘﻪ. ﺑﻌﺪ از اﯾﻨﮑﻪ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ام را ﺧﻮردم رﻓﺘﻢ ﺑﺎﻻ ﺗﺎ آﻣﺎده ﺷﻮم و ﺑﻪ داﻧﺸﮑﺪه...
-
گلبرگهای خزان عشق (4)
دوشنبه 26 مهر 1400 03:00
گلبرگهای خزان عشق (4) ﺳﺮﯾﻊ ﺑﻪ ﻣﯿﺎن ﺣﺮﻓﺶ رﻓﺘﻢ و ﮔﻔﺘﻢ: وﻟﯽ اﺣﺴﺎن... اﺻﻼ" ﻣﻮﺿﻮﻋﯽ در اﯾﻦ ﺑﯿﻦ ﻧﺒﻮده... ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺑﺮای ﭘﯿﺪا ﮐﺮدن اﯾﻦ ﮐﺘﺎﺑﻬﺎ دﭼﺎر ﻣﺸﮑﻞ ﺷﺪه ﺑﻮدم وﻟﯽ وﻗﺘﯽ ﺧﻮب ﻓﮑﺮ ﮐﺮدم دﯾﺪم اﯾﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﯽ ارزﺷﺘﺮ از اﯾﻦ ﺣﺮﻓﻬﺎس ﮐﻪ ﻣﻦ... ﺣﺎﻻ رﺳﯿﺪه ﺑﻮدﯾﻢ ﺟﻠﻮی ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎپ... ﺣﻤﯿﺪرﺿﺎ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ را ﺟﻠﻮی درب ورودی آﻧﺠﺎ ﭘﺎرک ﮐﺮده...
-
گلبرگهای خزان عشق (3)
یکشنبه 25 مهر 1400 20:37
گلبرگهای خزان عشق (3) ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﺮدم و از اﯾﻨﮑﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮدﻣﺎﻧﯽ و راﺣﺖ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﺮد اﺣﺴﺎس ﺧﻮﺑﯽ ﻧﺪاﺷﺘﻢ. ﮔﻔﺖ: دﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮاد ﺑﺎﻫﺎت راﺣﺖ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﻢ و دوﺳﺖ دارم ﺗﻮ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮر ﺑﺎﺷﯽ... اﻟﺒﺘﻪ از ﻇﺎﻫﺮت ﮐﺎﻣﻼ" ﻣﺸﺨﺼﻪ ﮐﻪ ﺑﺮات ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺨﺘﻪ... اﻣﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻣﻦ راﺣﺖ ﻣﯿﺸﯽ... ﻣﻦ اﺻﻮﻻ" از ﻧﻘﺶ ﺑﺎزی ﮐﺮدن ﺧﻮﺷﻢ ﻧﻤﯿﺎد و...
-
گلبرگهای خزان عشق (2)
شنبه 24 مهر 1400 03:00
گلبرگهای خزان عشق (2) ﻣﺎﻣﺎن رﻓﺖ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﭘﻠﻪ ﻫﺎ وﻟﯽ ﺑﺎﻻ ﻧﺮﻓﺖ ﻓﻘﻂ اﺣﺴﺎن را ﺻﺪا ﮐﺮد ﮐﻪ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﭘﺎﯾﯿﻦ. ﻣﯿﺪاﻧﺴﺘﻢ در ﭼﻨﺪ دﻗﯿﻘﻪ ی آﯾﻨﺪه ﻃﻮﻓﺎن ﻓﺮﯾﺎدﻫﺎی ﻣﺎﻣﺎن ﺑﻪ ﻫﻮا ﺧﻮاﻫﺪ ﺧﻮاﺳﺖ ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ از ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﺑﺎﻻ رﻓﺘﻢ. ﺣﺎﻻ ﻣﺎﻣﺎن ﺑﻪ آﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ و اﻧﺘﻈﺎر اﺣﺴﺎن را ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ. آﻫﺴﺘﻪ ﺿﺮﺑﻪ ای ﺑﻪ درب اﺗﺎق اﺣﺴﺎن زدم و ﺑﻌﺪ درب را ﺑﺎز ﮐﺮدم......
-
دارم یه انیمه ی خاص نگاه می کنم
جمعه 23 مهر 1400 22:07
دارم یه انیمه ی خاص نگاه می کنم خلاصه داستان ایتوشیکی نوزومو همچنان معلم عجیب و غریب کلاس عجیبتر از خودش یعنی کلاس 2-Hـه. او همیشه سعی میکنه که به شاگردانش جنبههای منفی جامعه و جهان رو نشون بده ولی هر دفعه کار به جاهای باریک میکشه و بدتر خودش به دردسر میافته. هر چه به تعداد شاگردها و دوستانش افزوده میشه، زندگی...
-
گلبرگهای خزان عشق (1)
جمعه 23 مهر 1400 03:00
گلبرگهای خزان عشق (1) ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﻣﯽ ﺷﮑﻔﺪ، ﻧﯿﺎﯾﺶ ﭘﺪﯾﺪار ﻣﯿﺸﻮد. ﻧﯿﺎﯾﺶ، ﻋﻄﺮ ﻣﺸﺎم اﻧﮕﯿﺰ ﻋﺸﻖ اﺳﺖ. اواﺧﺮ ﺷﻬﺮﯾﻮر ﻣﺎه ﺑﻮد. ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪار ﺷﺪم ﺣﻮﺻﻠﻪ ی ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪن ﻧﺪاﺷﺘﻢ ﭘﺘﻮ را دوﺑﺎره روی ﺳﺮم ﮐﺸﯿﺪم و ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﻢ را ﺑﺴﺘﻢ. ﺻﺪای اﺣﺴﺎن را از ﻃﺒﻘﻪ ی ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪم ﮐﻪ داﺷﺖ ﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎن ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ ﮐﺮد. ﮐﺎﺷﮑﯽ ﻣﻦ ﻫﻢ ﭘﺴﺮ ﺑﻮدم! ﻫﻤﯿﺸﻪ اﯾﻦ ﯾﮑﯽ...
-
میراث (22) - پایان
پنجشنبه 22 مهر 1400 03:00
میراث (22) - پایان حلقه زدن اشک در چشمهاش رو میتونم احساس کنم ناخواسته اس میدونم. با پشت دست اشکش رو پاک میکنه. حالتی که داره یه جورایی بین خنده و گریه است. به ارامی کمی رو به جلو خم میشه و پیشانی ش رو به سینه ام میچسباند با صدای آرومی میگوید: یعنی من میتونم به خودم اجازه بدم کمی امیدوار بشم؟ دست چپم رو پشت سرش حلقه...
-
میراث (21)
چهارشنبه 21 مهر 1400 03:00
میراث (21) تو مرموز هستی و اصلا صداقت نداری مکار و حیله گر مثل یه کیتسونه اما کیتسونه نیستی تو فقط منتظر فرصتی هستی برای ضربه زدن به بقیه از اعتماد بقیه سو استفاده میکنی کورو و یه رودهی راست تو شکمت نداری. تو کسی بودی که حمله به سرزمین من رو برنامه ریزی کرد. وقتی فهمیدم بیشتر از قبل از تو ناامید شدم و فکر میکردم...
-
میراث (20)
سهشنبه 20 مهر 1400 03:00
میراث (20) نمیدونم جایی که میخوایم بریم چه جوریه فقط امیدوارم خوب باشه و حتی یوکی هم خوشش بیاد. زیر چشمی بهش نگاه میکنم نگاه خیره اش به بچههاست انگار اصلاحواسش اینجا نیست. با نگرانی نگاهش میکنم واقعا حواسش اینجا نیست؟ داره به چی فکر میکنه. زمان زیادیه که در راه هستیم. کل روز رو فقط توی کالسکه نشسته بودیم. بلاخره از...