جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

حسش نیست

 

 

سلام  

راستش می خواستم آپدیت کنم، ولی دیدم حوصله ندارم.  

تنبل هم خودتی. 

حالا هر وقت که حس ش برگشت، شاید یه آپدیتی بکنم وبلاگ رو. 

فعلا بای بای.

 

هوای نا معلوم

 

 

هوای نا معلوم

 

سلام.

معلوم نیست این هوا چه مرگش است؟

چی میگم؟

خب نگاه کن، مثلاً باید هوا نشونه یی از آخر پاییز بودن، یا حتی زمستانی بودن ِ خودش رو نشون بده.

اون وقت، هوا صاف و آفتابی و گرم، که مجبور بشم درب بالکن باز بگذارم.

خب آخه اینم شد زمستون؟!

من برف می خوامممم! 

بله، الان از هوای محترم/محترمه شاکی هستم.

 

 

بالاخره هدف (شایدم آرزو) پیدا کردم

 

 

بالاخره هدف (شایدم آرزو) پیدا کردم

 

سلام.

شاید از چیزهایی که قراره الان بخونین، خیلی شوکه بشین.

احتمالاً من دیگه نمی تونم در دنیایی زندگی کنم که آدمیزاد کنارم است.

من باید به جزیره ی غیر مسکونی (از نظر نبود آدمیزاد) در اقیانوس آرام، در خط استوا برم و زندگی کنم.

امروز چک کردم، دیدم چند تا جزیره در نقشه موجود است.

خیلی هاش طرف آفریقا است و کشور گینه، و یه سری ش هم سمت برزیل! که من نه میخوام سمت آفریقا باشم، نه آمریکا! تنها جایی که می مونه سمت شرق آسیا است. یه جایی شبیه مالزی یا اندونزی. اون جزیره یی که در نقشه دیدم.

الان یه مدت خیلی دارم فکر می کنم. هر شب به این موضوع فکر می کنم که چه چیزهایی لازم دارم برای زندگی کردن.

در نهایت امروز یه سررسید برداشتم و کلی یادداشت کردم. هر چی که به ذهنم می رسید.

همه ی کارها رو باید خودم تنهایی انجام بدم در اون جزیره! از کشاورزی گرفته تا دامداری! تنها مشکلم این است که نمی تونم گوشت بخورم. یعنی تحت هیچ شرایطی، فکر نمی کنم توانایی این رو داشته باشم که یه مرغ یا گوسفند، یا گاو، ماهی و حتی میگو رو بکشم. پس قضیه ی خورن گوشت منتفی است.

باید گوشت نمک سود و ماهی خشک شده، آماده کنم و با خودم ببرم.

می دونم یه چادر مسافرتی می خوام که ضد آب، بزرگ، مقاوم باشه.

یک کیسه خواب خوب و ضد آب می خوام.

 

حیوانات اهلی: یک مرغ تخم گذار و یک خروس / دو تا گوسفند که پشم زیاد بده / یک گاو شیرده

البته اگه گوسفند شیر میده و به اندازه ی دو تا لیوان است، گاو نمی خوام.

دارم فکر می کنم چی جوری میشه مواد غذایی رو نگه داشت. همین شیر رو؟! آیا راهی برای نگهداری شیر، در چنین شرایط وجود داره؟

یه عالمه بذر و تخم گیاه برای کاشتن. همین طور کلی میوه.

امروز گشتم نحوه ی درست کردن نمک رو ببینم چی جوری است. نوشته بود آب شور دریا، نمک ش سرطان زا است به خاطر وجود سرب و آهک و ... میشه یه حوضچه درست کرد، یه مقداری زمین رو کند، بعدش آب شور داخلش ریخت، صبر کرد تا تبخیر بشه. (ولی وقتی آب تبخیر بشه، نمک می مونه واقعا؟)

الان می خوام یه لیست بنویسم. چیزهایی که در تقویم یادداشت کردم. ممکن است خیلی چیزها جا افتاده باشه.

باید یاد بگیرم چی جوری بذرهایی که دارم رو بکارم. فقط برای کاشت سویا گشتم، خیلی علمی تخصصی گفته. من یه چیزی می خوام که حالیم بشه. بدون دردسر و این مشکلات. برای سویا نوشته بود باید بذر با چی چی ازت آغشته شده باشه. خب من در جزیره همچین امکاناتی نخواهم داشت.

نمی دونم چه چیزهای دیگه یی لازم است برام. فعلاً همین ها رو می دونم. به مرور زمان شاید مواد غذایی و بذرها و ... اضافه بشه.

 

 

 

لیست لوازم مورد نیاز من:

چادر مسافرتی بزرگ، ضد آب و مقاوم

کیسه خواب خوب و مقاوم و ضد آب

پتوی مسافرتی سبک و گرم

گندم

ذرت

کدو سبز

کدو تنبل

گوجه فرنگی

سویا

نیشکر

شلغم

لبو

هویج

سیب زمینی

پیاز

لوبیا (چشم بلبلی – قرمز – چیتی – سبز)

نخود (فرنگی – سفید)

لپه

عدس

باقالی

برنج

کاهو

چغندر قند

قهوه (در استوا راحت عمل میاد)

کاکائو

سیب

زیتون

گیلاس

هلو

پرتقال

توت

انگور

نارنگی

توت فرنگی - تمشک

خیار

مرغ و خروس

گوسفند

گاو

اسب (شاید)

نمک

قند و شکر

آرد (گندم – ذرت – برنج – سیب زمینی – سویا و ...)

نان خشک

فندک

کبریت ضد آب

شمع

کاغذ و خودکار و مداد به میزان لازم

کوله پشتی مخصوص کوهنوری و نظامی

لوازم خطاطی

کتاب های آموزشی (کشاورزی – دامداری و ...)

کتاب (هر چی که لازم است ببرم)

قاشق – چنگال – چاقو (در اندازه های مختلف)

درب باز کن

لیوان فلزی – لیوان ملامینی – لیوان نشکن

آفتابه

لباس (گرم – معمولی – بارانی و ...)

بیل و کلنگ (سایز کوچیک)

میخ و چکش

طناب (محکم و قوی)

چای (سبز – سیاه)

فندق

پسته

بادام

گردو

گیاهان دارویی (بابونه – گل گاو زبان – رازیانه - زنجبیل و ...)

شاهدانه

سیر

سنجد

زیره

بهار نارنج

شیرین بیان

نعنا

ماش

ریحان

شاهی

سبزیجات غذایی (گشنیز – شوید – اسفناج – کرفس و ...)

جعفری

فلفل (سبز، قرمز، دلمه یی)

کتان

پنبه

قارچ

گل های خوراکی (نسترن – محمدی – آفتابگردان و ...)

خرما

گوشت و ماهی خشک شده و نمک سود شده

میوه های خشک شده

قطب نما

فانوس

قمقمه ی فلزی (معمولاً سربازها در ارتش استفاده می کنن)

سوت سه کاره (یک سوت شامل قطب نما، دماسنج و سوت)

دوش صحرایی (یک منبع برای آب داره، با نور خورشید گرم میشه)

چاقوی تاشو

چاقوی شکاری

تفنگ و اسلحه (شاید)

سنگ آتش زنه (مثل فندک عمل می کنه. شاید مادام العمر باشه حتی)

لایت استیک (چراغ های رنگی، وقتی از وسط بهشون ضربه زنی یا خم کنی، روشن میشه)

اجاق گاز یک نفره (اندازه ش طوری است که یه قوطی تن ماهی رو فقط روی خودش نگه می داره)

سوخت اجاق (قرص الکل جامد)

قابلمه های مخصوص سفر (قابلیت قرار گیری در آتش)

کتری فلزی

اره ی اضطراری (شبیه طناب می مونه، سبک است)

کمک های اولیه و داروهای مورد نیاز (باند، گاز، الکل، ماده ی ضدعفونی کننده و ...)

کیسه ی آب گرم (و سرد)

دستکش (پلاستیکی – ضد آب و ...)

پوتین

نخ و سوزن (سوزن در انواع اندازه ها و قدرت ها)

قیچی باغبانی

قیچی معمولی

چکمه (بلند و کوتاه، ضد آب)

شارژر خورشیدی (برای شارژ کردن لپتاپ و موبایل)

لوازم ماهیگیری

لوازم باغبانی (شنکش، بیلچه و ... همه در سایزهای کوچیک)

لوازم قالیبافی

کلاه حصیری

کلاه ایمنی (چراغ هم روش داره)

بادبزن

دوربین

مگس کش

شیشه های پلاستیکی درب دار (مخصوص ریختن غلات و ...)

سطل (فلزی – پلاستیکی)

پارچه های برزنتی و ضد آب

نردبان طنابی (که از هلیکوپتر و ... آویزون میشه)

هاون (متوسط)

حصیر برای زیرانداز

پارچه و دستمال سفید (در اندازه های مختلف – با دوام – عمری)

 

پس قبل از هر کاری، باید یاد بگیرم چی جوری اون گیاهان رو بکارم، مگه قراره چقدر بکارم، هر کدوم شاید در اندازه ی یک لپتاپ نباشه.

بعدش اون جزیره باید رودخانه ی آب شیرین داشته باشه، اگه چشمه هم داشته باشه که چه بهتر!

داشتم به خونه درختی هم فکر می کردم، ولی زیاد لازم نیست. به خصوص وقتی چادر داشته باشم.

دلم می خواد جایی باشه که بتونم ساحل رو ببینم، از اون ور، زیاد از رودخونه دور نباشه. ولی خیلی هم نمی تونم نزدیک رودخونه باشم، چون اگه طغیان کنه، دار و ندارم رو آب می بره.

ترجیح می دم یه محوطه یی باشه که ارتفاع داشته باشه، بعدش شبیه غار باشه، ولی بزرگ نباشه، فقط اون قدری باشه که راحت بشه درش خوابید و لوازم رو گذاشت.

برای آتیش درست کردن، اول زمین رو سوراخ می کنم یه مقدار، بعد، دورش سنگ می چینم. داخل گودال، چوب خشک و ... می ریزم، بعد با آتش زنه روشن می کنم. در تئوری، همه ش آسون است.

دنبال یه سری آموزش هستم برای همین کشاورزی م، که در حد یکی دو خط، به طور عامیانه و بدون نیاز به امکانات عجیب و غریب و ... یه طوری به من حالی کنه.

بعد بگردم ببینم چی جوری میشه یه یخچال طبیعی درست کرد! یاد بگیرم چی جوری طناب میشه گره زد. از این گره های ملوانی و ...

نحوه ی کاشت لوبیا / گوجه فرنگی / نارنج / سویا (تقریبا) / سیب زمینی (تقریبا) یاد گرفتم. در سررسید یادداشت کردم.

 

 

نوشته شده توسط ویروس - مورخ 18 آذر 1393

 

9 دسامبر 2014

 

 

 

«ویروس» و سریال ها

 

 

«ویروس» و سریال ها

 

سلام.

یه خورده درگیری فکری دارم. هیچ انیمه یی ندیدم، مانگا هم میشه گفت نخوندم. فقط چند تا چپتر ادیت کردم. ولی یه سری سریال دیدم. 

 

خب فصل اول این سریال رو دیدم. خب یکی از دلایلی که باعث شده این سریال این قده محبوب بشه، وجود صحنه های بسیار بسیار زیادش است. قسمت دوم رو که داشتم نگاه می کردم، اون تیکه یی که برن رو از برج پرت کردن پایین تا بمیره، اونجا بود که دوزاریم افتاد!!! درباره ی چی میگم؟ در این باره صحبت می کنم که چند سال پیش، من کتاب مربوط به این داستان روبه صورت PDF خونده بودم (هر وقت که ترجمه ش می اومده) و وسط های کار ول کرده بودم. از وقتی متوجه شدم، همه ی داستان و صحنه ها برام تکراری شده بود. مطمئن بودن که سریال رو ندیدم، ولی کم کم شک کردم. به خصوص صحنه های مربوط به کال و کالیسی. انگار من این رو قبلاً هم دیده بوده باشم. کلاً تکراری بود. آخرش هم که خیلی باحال بود، کالیسی با سه تا بچه اژدها! فصل های بعدش رو هم خواهم دید.

 

خب فصل سوم این سریال رو هم دیدم. یادم رفته بود چقدر از دکتر تمپرس خوشم می اومده. از بقیه شون هم خوشم میاد. ولی این فصل، یه نموره دپرسناک بود. اونم به خاطر قضیه ی خیانت کردن زک! خیلی دلم سوخت. هنوز با این پلیسه، بوث، مشکل دارم. از کاراکتر بدم نمیاد، مشکل بازیگر است. ترجیح می دادم یکی دیگه باشه. خیلی نچسب است. به سریال نمیاد. یا لااقل اصلاً به دکتر بونز نمی خوره :P

 

در حال تماشای فصل چهارم این سریال هستم، قسمت های 19 فکر کنم. اون قسمتی بود که ساموئل شکست می خوره و دستگیر میشه و کلر احمق، جلوی چشم اون همه خبرنگار، خودش رو از بالای چرخ و فلک می اندازه پایین و قدرت ش رو نشون میده! عجب فصلی است ها. سایلر آدم شده! واقعاً؟ راستی از هیرو خوشم میاد. تومور مغزی ش خوب شده؟ این قده دلم براش سوخت که فهمید چارلی یه زندگی برای خودش تشکیل داده. استعداد چارلی هم جالب بود ها. ولی فکر کنم از قدرت پیتر، بیشتر از بقیه خوشم بیاد. 

 

قسمت هشتم این سریال رو هم امشب تماشا کردم. جدید است و در حال پخش. خب زیاد داستان قشنگی نداره برای من. همه ش سیاسی است. باز اگه جاسوسی بود، جذابیت بیشتری داشت. ولی از بازیگرهاش راضی هستم. یعنی می دونی، نه این که به سریال های هیجان انگیز و فانتزی و ماوراء الطبیعی بیشتر جذب می شم. روند همچین داستانی برام سخته. 

 

نوشته شده توسط ویروس - مورخ 12 آذر 1393

3 دسامبر 2014

 

همین جوری

 

 

همین جوری

 

سلام.

اگه بدونی چقده کمبود خواب دارممممم

دیشب ساعت ۳ صبح رفتم بخوابم، ولی خوابم نمی برد. تا پنج رسما بیدار بودم.

بعدش تا ۱۱ خواب و بیدار بودم.

الان هم به زور چشمم رو باز نگه داشتم.

ولی خوابم نمی بره. 

 

 

 

جشنواره ی انار


 

جشنواره ی انار

 

سلام.

امروز رفتم جشنواره ی انار.

خوب بود. ولی ...

یعنی می دونی، من تنها برای دو تا مورد رفتم.

یکی خرید کلمپه کرمان و دیگری، نون برنجی کرمانشاه!

ولی غرفه ی کرمان، فقط قاووت و ... داشت. نمی دونم چرا.

فقط نون برنجی کرمانشاه گرفتم.

من الان کلمپه کرمان (نون خرمایی) رو می خواممممممممم

من دوست دارمممممممممم

 

 

«ویروس» و «امتحان» و «سریال»

«ویروس» و «امتحان» و «سریال»

 

سلام.

یه وقت فکر نکنین که من توو این هفته که داره میاد 4 تا امتحان دارم (10 واحد) ها.

اصلاً هم به این فکر نکنین که دو تا امتحان اولی، هر کدوم 2 واحد 50-50 شانس قبولی دارم. اون دو تای بعدی سه واحدی است. یکی ش رو ممکن است با 10 پاس کنم، ولی یکی دیگه شون فقط یک درصد امکان پاس شدن داره ...

اصلاً به روی خودم نیاوردم هنوز.

 

بعدشم این که بالاخره طاقت نیاوردم، خودم رو خفه کردم.

نشستم دو تا فصل از سریال «Dark Angel» با بازی «جسیکا آلبا» و کارگردانی «جیمز کامرون» رو دیدم ... توو فصل دوم هم که این پسره ـ Jensen Ackles ـ بازیگر نقش «دین وینچستر ـ سریال Supernatural» بازی می کرد.

 

خلاصه داستان فصل اول: داستان این سریال در سال 2020 اتفاق می افتد. گروهی از کودکان که در یک آزمایشگاه ژنتیکی ارتش دارای قدرتهای فوق العادهای شده اند در سال 2009 از آزمایشگاه فرار می کنند. گروهی که بعدها به آنها نام X5  را میدهند. سالها بعد یکی از این کودکان به نام مکس با بازی جسیکا آلبا جستجوی خود را برای یافتم دیگر اعضای X5 آغاز می کند ...

خلاصه داستان فصل دوم: مکس بالاخره آزمایشگاه مربوطه را نابود می کند و موجودات جهش یافته و سربازان و انسان های حیوان نمای ساخت بشر، همه آزاد می شوند و به نزدیک ترین شهر «سیاتل» وارد می شوند ... دولت سعی در مخفی کردن می کند. سازمانی مخفی شروع به شکار جهش یافته ها می کند. سازمانی که خودشان نیز دارای اعضای جهش یافته هستند ...

 

در کل سریالی بود واسه خودش بسی جالبناک!

چشمام از کاسه در اومد از بس همه رو پشت سر هم نگاه کردم. 42 قسمت شد در کل.

مشکل فقط دیدن سریال نیست، موضوع مهم این است که من واسه خودم بعدش میشینم تجزیه تحلیل می کنم و می گم مثلاً اگه این اتفاق می افتاد چه باحال تر می شد و اینا ...

 

ماجرای «ویروس» و «WC»

 

04/03/90

ماجرای «ویروس» و «WC»

 

سلام.

عرضم به حضورتون که من بالاخره با این WC رفتن هام، کار دست خودم می دم.

ماجرا از این جا شروع شد که شنبه ی این هفته، رفته بودم خیابان مطهری (بین سهروردی و شریعتی). خب با مترو رفته بودم. ایستگاه مفتح پیاده شده بودم و پیاده راه افتاده بودم. نزدیک ظهر.

وقتی کارم خیابان مطهری تموم شد، دوباره پیاده برگشتم سمت ایستگاه مفتح، سوار قطار شدم، رفتم ایستگاه میرداماد پیاده شدم. پیاده رفتم نفت شمالی و ظفر.

توو ظفر کاری داشتم که انجام دادم. بعدش باید بر می گشتم خونه. کلی راه توو خونه باید می اومد. باید یه WC می رفتم.

سری قبل که رفته بودم توو خیابان ظفر، دنبال یه مسجد می گشتم که برم WC. بالاخره توو خیابان فرید افشار یه تابلوی مسجد دیده بودم. یه عالمه سربالایی پیاده رفته بودم، توو یه خیابان بزرگ که بن بست بود، پیدا کردم مسجد رو.

این سری هم گفتم همون جا می رم.

جونم براتون بگه، رسیدم دم ِ درب مسجد. دیدم یه پسری، داره درب مسجد رو قفل می کنه؟ من گفتم که مسجد بسته است؟ پرسید: می خوایی بری کوچه ی بالایی؟

(آخه مسجد دو تا درب داره، یکی این خیابون که من بودم، یکی دیگه ش به خیابون بالایی باز می شه)

گفتم که نه، با سرویس کار دارم.

یه خورده مکث کرد، گفت باشه. بیا برو.

سرویس هم ته مسجد، نزدیک درب دوم بود.

من داشتم می رفتم سمت سرویس، این پسره هم دنبال من راه افتاد بره سمت اون یکی درب.

خب من واقعاً نیاز داشتم به WC.

درب سرویس رو بستم و .... فقط خدا خدا می کردم یه وقت این پسره مغزش خراب نباشه بخواد بیاد اذیت کنه ...

این به خیر گذشت.

اومدم سمت درب دوم، صداش زدم بیاد درب رو باز کنه. دیدم خب، ستمی است واسه خودش، بخواد این همه راه برگرده سمت درب پایین.

گفتم همین درب بالایی می رم بیرون.

گفت راهت دور نمی شه؟

گفتم که نه. کاری نداره. یه خورده بیشتر راه می رم.

تشکر کردم و اومدم بیرون.

عرضم به حضورتون که من تا حالا این منطقه رو نرفتم. بلد هم نیستم. تا همین مسجد بیشتر بلد نبودم.

دیدم دربی که باز شد، من خارج شدم، یه کوچه بن بست و به خیابان فرید افشار راه نداشته بید!!!!!!!

فکر کن!!!!!!!!!!!

یه کوچه دیگه رفتم بالا !!! اینم بن بست بودددددددددددددددددد

توو گرما، خسته، کوفته، گشنه، تشنه ... یه کوچه دیگه رفتم، دیدم ماشین خور است.

دوباره برگشتم خیابان فرید افشار و ظفر و نفت و میرداماد و مترو و خونه ...

من هی به خودم میگم که «ویروس» هر جایی نرو WC ها. یا هر وقتی نرو. ولی کوو گوش شنوا.

این سری به خیر گذشت ...

ببینم دفعه ی بعد کجا و چی جوری کارم گیر می کنه.

 

 

خطرناک و درد آور

 

 

 

سلام. الان دارم روی کاغذ می نویسم. اون هم بعد از مدت ها. یادم نیست آخرین بار کی روی یک برگه ی کاغذ برای خودم حرف زدم. حتی در این جا هم خودسانسوری کردم. تا جایی که دیگه هیچی ننوشتم.

در حال حاضر که دارم اینو می نویسم، نصفه شب است، با نور چراغ قوه، روی تخت نشستم و ...

بد جوری نیاز دارم گریه کنم. احساس می کنم یه چیزی توی گلوم گیر کرده.

خسته ام ... از بیهودگی و پوچی تمام عمرم.

عذاب وجدان برای لذت هایم ... درد ... تنهایی ...

بعضی وقت ها احساس می کنم طرد شدم.

همه راه ها رو به رووم بستن.

من یه موجود بی ارزش و نابود شده هستم. دنیایی که خودم ساخته بودم رو هم از دست دادم. دیگه هیچی ندارم. حتی یک خیال، یک رویا، یک آرزو ... یک امید!

دیگه شاید مرگ رو هم نمی خوام ... نمی دونم ...

الان دارم در مورد موضوعات مختلف می نویسم. قاطی پاتی، همیشه همین طوری بودم، فکر کنم.

در حال حاضر هیچ هویتی به جز «ویروس» ندارم که می شه گفت اون رو هم ازم گرفتن ...

شاید دیگه «ویروس» یی هم وجود نداره ... دیگه حتی خودم رو حس نمی کنم، حتی وجود فیزیکی خودم رو.

زمان و مکان برام بی معنا شده. روزهای هفته بدون این که چیزی بدونم در موردشون، میان و میرن و من ...

شاید روحم را فروخته ام، شاید معامله یی با شیطان داشته ام، شاید من دیگر یک انسان نباشم، چیزی کمتر از یک حیوان ... آری، من فاصله یی بیش ندارم با نابودی ...

هیچ درخواست کمکی نکردم، هیچ توبه یی نکردم، می دونم اون خدایی که وجود داره، می بخشه، می دونم، ولی من اون قدر ارزش ندارم که چیزی بخوام. در خودم این حق رو نمی بینم که چیزی بخوام ...

شاید اینا رو تایپ کنم و توی وبلاگ بگذارم ... شایدم نه ... نمی دونم.

خیلی خطرناک و درد آور است، باور کنین، وقتی هیچ آرزویی نداشته باشین ...

وقتی همه ی دنیای خیالی تون نابود بشه ...

وقتی دیگه نتونین خواب ببینین ...

خیال بافی کنین ...

خیلی خطرناک و درد آور است ...

 

نوشته شده توسط «ویروس» مورخ 11/01/90 ساعت 01:56 بامداد

 

 

Game Over

 

 

سلام.

الان که دارم براتون تایپ می کنم، بازی «پیروزی» و «استقلال» شروع شده. و منطقاً باید این سری با نتیجه ی یک بر صفر به سود پرسپولیس تموم شه. چون سری قبل استقلال یک بر صفر برده بود.

خب هفته ی دیگه دانشگاه دوباره باز می شه و من اصلاً آمادگی ش رو ندارم.

هیچ کدوم از مشق های عید رو انجام ندادم، هنوز موضوع پروژه تعیین نکردم برای استاد میل کنم تأئید کنه و این حرف ها ...

دخی عمه می گه که زیاد سخت نگیرم. من هم سعی می کنم. ولی اگه یادش باشه، خودش ترم پیش بهم گفت که منظورش این نبوده که من رسماً بی خیال بشم. ترم پیش رو خیلی ها یادشون است من چی جوری بودم موقع امتحان ها.

این ترم، دارم از اولش بی خیالی طی می کنم.

به قول ِ یارو گفتنی، دارم واسه خودم دور ِ باطل می زنم ... جونه شما راست می گم ها ...

رسماً تعطیل کردم مغزم رو.

 

اندر احوالات من

 

 

 

اندر احوالات من (27/12/89)

 

سلام.

فکر کنم جدی جدی مجبورم بیام همین جا موندگار بشم.

به قول دوستان، دیگه وبلاگم از دست رفته ... بهتره دیگه پیگرش نباشم.

نمی دونم...

اگه این جوریا است، میام همینجا می نویسم.

از وقتی وبلاگ اصلیم مسدود شده، شعبه های دیگه رو هم آپدیت نکردم. خیلی جالبه.

خب، عرضم به حضورتون که خیلی وقته حرف نزدم. کلی حرف روو دلم مونده ... از هر مدل و هر چی که فکرش رو بکنین. مثلاً فیلم هایی که دیدم، کتاب هایی که  نخوندم، کارهایی که کردم ...

دانشگاه واسه خودش سِتَمی شده هااااااااااااااااا، جدی می گم ... انتظار نداشتم ... خیلی کم آوردم.

احساس می کنم سرما خوردم. و این اصلاً خوب نیست. قبل از عید ... فکر کن ... توو عید همش باید فین فین کنم.

 

نوشته شده توسط ویروس – 27 اسفند 89

18 مارس 2011

 

 

 

بحران هویت

 

 

 

 

بحران هویت

 

سلام.

راستش یه مدتی است که فکرم مشغول است. دیدم تنهایی به جواب نرسیدم، گفتم بگذار توو وبلاگ بگذارم شاید اهل فن جواب به این سوال دادن.

در این شونصد سالی که من انواع و اقسام پرنده ها رو داشتم، بزرگ کردم، جلو چشم خودم مُردن و یا دادیم به کسی، همچین چیزی ندیده بودم.

الان دو تا فنچ دارم. خب به عنوان نر و ماده گرفتم. اسم هاشون رو گذاشم جکی و جیل! آقا نشسته بودم توو اتاق، اینا رو گذاشته بودم توو بالکن، داشتم نگاشون می کردم. خب اولین عملیات جفت گیری رو انجام دادن. این جا دیدم که جکی و جیل رو اشتباهی تشخیص داده بودم (نر و ماده بودن رو) ... گفتم بی خیال!

آقا، چند روز بعد دیدم که یه بار جکی می رفت پشت جیل می نشست، پشت سرش هم اون یکی همین کار رو می کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! همچین چیزی در اینا (مرغ عشق – سهره – قناری – کبوتر – یاکریم – فنچ) ندیده بودم. این اولین بار بود که هر دو تا پرنده، با هم رابطه داشته بیدن. واقعاً نمی دونم کدومشون جکی است و کدومشون جیل!!!

خب من الان دچار یه مشغولیت فکری شدم. مگه پرنده ها هم دو جنسی دارن؟ یا همجنس باز هستن؟ یا این رفتار کاملاً طبیعی است؟ پس چرا در این همه سال که پرنده داشتم، تا به حال این موردش رو ندیده بودم؟

نظر شما چی است؟

 

نوشته شده توسط ویروس در تاریخ 25 آبان 89

16 نوامبر 2010

 

 

اندر احوالات من

 

 

 

اندر احوالات من (03/08/89)

 

سلام.

چیه؟ چرا این طوری نگاه می کنین؟ خب مگه چیه؟ اصلاً روو مُد آپدیت کردن نبودم دیگه! الانم هم نیستم یه جورایی. واقعاً اعصاب ندارم. هر جوری که فکر کنین.

مُرده شور بعضی از  اساتید محترم رو ببرن! نمی خوام گله و شکایت کنم، ولی واقعاً داره بهم فشار میاد. بهتره درباره ش حرف نزنم.

از اون ور «فانوس خیال» درباره ی کلاس های ارشدش میگه و ... نمی دونم واقعاً ...

چقدر دلمون می خواست قبول شیم دانشگاه، اون وقت حالا که قبول شدیم، هر کدوم به نوعی داریم شدیداً ناله می کنیم. اوضاع خوبی نیست ...

من، مرز تخیل و واقعیت رو گم کردم. الان به یه چیزهایی فکر می کنم، مطمئن نیستم اینا تخیلات من هستن یا واقعاً این اتفاق ها افتاده بودن ... خیلی خطرناکه! مجبورم لال مونی بگیرم. چون واقعاً نمی تونم در حال حاضر از هم جداشون کنم ...

امروز بعدازظهری با خانواده رفتیم جشنواره ی انار! بدک نبود. نمی دونم چرا این قدر زود خسته شدم، سرم درد گرفت. فقط یه دور غرفه ها رو نگاه کردیم. پفک هندی (غرفه ی تبریز)، شیرینی خرمایی (غرفه ی کرمان)، قطاب (غرفه ی یزد)، نقل گردویی (غرفه ی ارومیه)، لواشک انار و آلو (غرفه ی خوزستان) و انار (غرفه ی محمود آباد) گرفتیم و برگشتیم خونه. شاید اگه این قدر زود توانم تموم نمی شد، برام بیشتر از اینا جالب می بود. یه قسمت بود که مردم نشسته بودن به عنوان تماشاچی، یه سری هم پشت میزها نشسته بودن و کلی دسر درست کرده بودن با انار و آورده بودن توو مسابقه شرکت کنن. داورها هم داشتن می چشیدن اینا رو. همشون خانم بودن، بین اون همه شرکت کننده، فقط یه آقا نشسته بود. :D به نوعی تازه داورها شروع کرده بودن به تست کردن دسرها!

یه سفره خانه ی اناری بود که آش رشته می داد. یه غرفه بود که شمع های تزئینی می فروخت. یه غرفه ی دیگه مربوط به فروش محصولات موسیقی درمانی بود.

الان که نگاه می کنم می بینم که جالب بوده ها، ولی من ...

تازگی ها خیلی زود توانم تموم می شه. سردرد و چشم درد می گیرم. تحمل نور رو ندارم بعضی وقت ها. عصرها که تعطیل می شم، ماشین نیست واسه تهران. بیشتر از یک ساعت باید توو صف «ون» وایستیم تا ماشین بیاد و نوبت ما بشه. دیروز یه مینی بوس اومد، که نوبت من هم رسید سوار شم، نامرد، 1000 تومن گرفت تا تهران!!! قیمت ون ها 900 تومن است، قیمت مینی بوس های داخل شهر هم 700 تومن است. اون وقت این یارو 1000 گرفت. اگه اول گفته بود، من سوار نمی شدم. یه خوبی داره اینه که ایستگاه اصلی شون همون دانشگاه است. دیگه لازم نیست یه ماشین سوار شی بری داخل شهر و از ترمینال ماشین سوار شی بیایی تهران.

دیروز ساعت 18 گذشته بود رسیدم خونه، ولی توانم تموم شده بود. دراز کشیدم تلویزیون نگاه کردم تا ساعت 20. بعدش هم اومدم توو اتاق، برق رو خاموش کردم. تحمل نور رو نداشتم. شب هم ساعت 23:30 گرفتم خوابیدم. صبح هم زود بیدار شدم، کلاس داشتم.

بعضی از راننده های ون خیلی باحال می رن. ممکن است حتی کمتر از 30 دقیقه برسی دانشگاه! به خصوص اگه جاده خلوت باشه و جاجرود و پردیس ترافیک نباشه. ولی معمولاً بومهن ترافیک صبحگاهی داره همیشه. ولی خدا نکنه که توو جاده تصادف شده باشه ... یا مثلاً بخوان آسفالت کنن! هر چند الان سمت پردیس رو دارن عملیات عمرانی انجام می دن و کلی راه باریک شده ...

این ترم ظاهراً از ترم پیش اوضاعم وخیم تر است. 16 واحد گرفتم، درسی از درس دیگر وحشتناک تر و اساتید ... چی بگم والا ... الان که نگاه می کنم، با این وضع تدریس اینا، من هم می تونم برم دانشگاه تدریس کنم و پول بگیرم. به جونه خودم راست می گم. من هم بلدم برم بشینم روو صندلی و یه کتاب در بیارم و از روش بخونم تا بچه ها جزوه بنویسن. بدون هیچ حرف اضافه یی. یه حضور و غیاب و خداحافظ شما!

می تونم خیلی راحت بهشون بگم فلان قسمت برعهده ی خودتون ... توو امتحان هم ازش سوال میدم. مهم هم نیست که درسش حفظ کردنی و خوندنی نیست و باید حتماً تدریس بشه و این حرفها ...

یا مثلاً مثل اساتید «فانوس خیال» می تونم هیچ کتاب و منبعی هم معرفی نکنم، درس هم ندم، هی بیام بگم که بیایین پروژه و کنفرانس و ارائه و ... بدین ... امتحان هم حالا دیگه ... واقعاً یعنی چی؟

خیلی دوست دارم برم کلاس موسیقی، خیلی دوست دارم پیانو و سنتور یاد بگیرم. پیانو که شرایط مالی ش مهیا نیست. هیچ وقت هم احتمالاً نخواهد شد. ولی سنتور رو فکر کنم بشه، ولی خانواده مخالف هستن شدید! من دلم می خواد.

دیروز سر یکی از کلاس ها، یکی از دخترهایی که جلوی من نشسته بود دفتر نوت گذاشته بود جلوش، مال پیانو بود. دلم خواست شدید!

دختر عمه هم از وقتی رفته سر کار، حس و حال هیچ کاری نداره.

چرا بچه های هم سن و سال من اینقده اوضاعشون خراب است؟ بیشتری هامون به نوعی واقعاً افتضاح هستیم ...

خیلی چرت و پرت گفتم؟ نه؟ در همین حد کفایت می کنه واسه این سری. امیدوارم اوضاعتون بهتر از من باشه. شب خوش.

 

نوشته شده توسط ویروس، دوشنبه مورخ 03 آبان 1389 ـ تهران، جزیره ی تنهایی

25 اکتبر 2010

 

قاطی کردم دوباره

 

 

قاطی کردم دوباره

 

وای وای وای دوباره قاطی کردم. یکی نیست بگه: بی جنبه، چرا این کارها رو می کنی؟

ـ بعضی وقت ها، وقتی دور و برت رو نگاه می کنی، می بینی با این که انسان های زیادی کنارت هستن، ولی واقعاً تنهایی و با هیچ کسی نمی تونی حرف بزنی. یعنی در اصل کسی نیست که بتونی باهاش حرف بزنی.

به خودم میگم که خب، لااقل می تونم توو وبلاگ، بعضی وقت ها، یه چیزایی بنویسم، حرف بزنم. یعنی حرف های خودم رو بزنم، ولی ... نمی تونم. دست خودم نیست. قضیه ی خود سانسوری پیش میاد.

ـ این چند روز مثل دیوونه ها، سه تا رمان ایرانی کامل رو خوندم. واقعاً من دیوونه هستم. تازه الان هم یکی دیگه رو دارم تموم می کنم. (به صورت PDF)

آن سویه آینه (تکین حمزه لو) ـ زنجیر عشق (مریم جعفری) ـ خیال تو (فهیمه رحیمی) این سه تا رو کامل خوندم، یک قدم تا عشق (اعظم طهماسبی) رو هم آخراش هستم.

ـ بعضی وقت ها واقعاً دلم میخواد حرف بزنم، ولی ترجیح می دم نگم چیزی.

ـ از تمام دوستانی که هنوز من رو تنها نگذاشتن، به وبلاگم سر می زنن، تشکر می کنم.

ـ دانشگاه شروع شده، کلاس هایی که داشتم همه تشکیل شدن، درس ندادن اون قدرها، ولی تشکیل شدن. خب راستش همچین استادهای جالبی نداشتم تا حالا. ببینم بقیه شون چی جوری هستن.

ـ نیاز شدیدی دارم که برم سرکار و یه منبع درآمدی داشته باشم. واقعاً کمبود پول رو احساس کردم. مگه چقدر می تونم از خانواده انتظار داشته باشم که بهم پول بدن. نیاز دارم چند تا کلاس برم، ولی هزینه ش بالا است و نمی تونم به خانواده فشار بیارم. همین شهریه دانشگاه خودش کمر شکن است ... باز اگه خودم منبع درآمد داشتم، یه کاری می کردم. لااقلش واسه خرید یه کتاب غیر درسی، اینقدر حساب کتاب نمی کردم که ببینم اصلاً بگیرم یا پولش رو نگه دارم ...

الان بهم میگین چرا کارت رو چند سال پیش ول کردی؟ خب دیگه نمی تونستم اون شرایط رو تحمل کنم. اصلاً هم پشیمون نیستم ... نیاز دارم که کارم مربوط به رشته م باشه. به جایی رسیدم که حتی حاضر هستم تدریس کنم (من از تدریس کردن متنفرم) ولی کارم به جایی رسیده که به این هم راضی هستم. ولی این کار رو هم هنوز نتونستم پیدا کنم ...

ـ یه جورایی خیلی دلم گرفته دوباره، فکر و خیال اومده به سرم دوباره. ها ها ها ... رسماً دوباره قراره قاطی کنم. البته قاطی تر از اینی که هستم منظورم بود.

ـ دلم می خواد واسه ی ADSL اقدام کنم، ولی نمی دونم چرا، جرأت ندارم توو خونه مطرح کنم. شاید یکی از دلیل هاش این باشه که خودم رو می شناسم، و می دونم چقدر بی جنبه هستم و اگه ADSL نامحدود داشته باشم، خودم رو خفه می کنم.

 

نوشته شده در تاریخ 5 مهر 89

27 سپتامبر 2010

 

 

من پیر شدم ...

 

 

 

من پیر شدم ...

 

سلام.

امروز با خانواده رفته بودیم لاله زار، برای خرید لباس و ... من نمی خواستم برم. گفتم چیزی نمی خوام که. ولی صبح بیدارم کردن، مجبوری رفتم. قبلش یه سری لوازم ریختم توو کیفم که احیاناً خواستم برم یه جایی، وسایلم با خودم باشه. هیچی که نخریدم.

قرار بود ساعت 13:40 برم میرداماد، ظفر. میدون سعدی سوار مترو شدم، رفتم میرداماد پیاده شدم. پیاده اومدم سمت نفت، بعدش نفت رو رفتم بالا، سمت ظفر، دیدم که خیلی زود رسیدم، ساعت 13 بود. راه افتادم رفتم سمت مدرس. میرداماد رو تا اتوبان مدرس رفتم و برگشتم. بازم زود بود ... داشتم از WC می ترکیدم. دیدم نبش فرید افشار تابلو مسجد زده. کلی رفتم بالا فرید افشار رو، تونستم کوچه ی مسجد رو پیدا کنم. یه مسجد کوچولو بود. اونجا هم یه نموره همچی بگی نگی کلی گشتم تا سرویس ش رو پیدا کنم. داشتم می ترکیدم دیگه. بعدش هم برگشتم سر فرید افشار و جایی که باید می رفتم رو رفتم. فقط بگم که الان پاهام درد می کنه شدید. این همه پیاده روی...

 

نمایشگاه نوشت افزار (لوازم التحریر) رفتین؟ خیلی با نمک بود. من یه نموره همچی بگی نگی، علاقه ی عجیبی به جمع آوری کلکسیون لوازم التحریر دارم. همین الانش من یه سری مداد رنگی دارم که مربوط به دوران مهد کودکم بوده ... خب مسخره نکنین. نگه داشتم هنوز.

خیلی خوشم اومد. فقط نگاه کردنش کلی حال داد.

امروز برگشتن هم مصلی پیاده شدم، زد به سرم یه دور برم نمایشگاه، ولی گفتم ولش کن،دیر شده، الان خاندان هی زنگ می زنن کجایی، چرا نمیایی و این حرفها ... هم این که زورم اومد برم نمایشگاه، اون همه راه تا محل برگزاری.

 

ساعت 16 بود رسیدم خونه.

 

خوابم میاد، سرم درد می کنه و ...

 

آقا، هفته ی دیگه کلاس ها شروع می شه. من یه نموره استرس دارم. دست خودم نیست.

کلی هم به فانوس خیال استرس وارد کردم. آخرش من رو می کشه.

 

الان که دارم تایپ می کنم ساعت 23:04 است و دارم قهوه نوش جان می کنم.

 

امروز نشستم فوتبال منچستر و لیورپول رو دیدم. میشه گفت نیمه ی دوم رو کامل دیدم. مدت ها بود فوتبال کامل ندیده بودم. اونم واسه این بود که خسته بودم، حال نداشم پشت سیستم بشینم.

 

 

می دونین چیه؟

الان چند روزه دچار وحشت شدم.

چرا؟

به خاطر این که دیدم پیر شدم.

باورم شد که سنم بالا رفته.

ولی هنوز هیچ کاری توو زندگی م نکردم.

من پیر شدم.

دارم به سنی می رسم که شاید نباید می رسیدم.

به نظرم فقط دو سال دیگه مونده ...

چرا من باید به سن سی سالگی برسم؟

خیلی حرف است ...

در بیست و هشت سال عمر، یادم نمیاد مفید بوده باشم ...

پیر شدم ...

صورتم چروک خورده، وقتی خودم رو توو آینه نگاه می کنم، وقتی لبخند می زنم، چروک های روی صورتم نمایان می شه ... هر جوری هم بخوایی مخفی ش کنه، باز هم نشون می ده پیر شدی ...

خیلی عجیبه ...

هیچ وقت انتظار نداشتم که بخوام به سن مادربزرگ یا پدربزرگ ها برسم ...

خیلی وحشتناک است.

هی روزگار ...

 

لحظه های عمره ما زودگذره، با یه چشم به هم زدن، می گذره ...

پس چه خندون، چه  گریون، داره می گذره عمرها ... خودت رو نرنجون، به کامت باشه دنیا ...

 

یه سوال؟

برای نابود کردن یک CD یا DVD باید چی کار کرد که قابل ترمیم شدن و قابل استفاده ی مجدد نباشه؟ هان؟ قراره وقتی من مُردم، دختر عمه م، تمام CD و DVD های Personal ِ من رو نیست و نابود کنه. دیروز اومدم یه دونه CD سوخته رو بشکونم، نتونستم... خیلی سفت بود. با انبردست و سیم چین افتادم به جونش، پدرم در اومد. راه حلی داره نابود کردن سی.دی؟ من که به آسونی نتونستم نابود کنم، وای به حال دختر عمه ام، که می دونم از عهده اش بر نمیاد. (جدی می گم پری، واقعاً نمی تونی، من جونم در اومد یه سی.دی رو تیکه تیکه کردم ...) راه حل لطفاً!!!

 

نوشته شده در تاریخ 28 شهریور 89

 

 

19 سپتامبر 2010

 

وراجی های ویروسی

 

 

وراجی های ویروسی (21/04/89)

 

12 July 2010

 

سلام به همه ی دوستان.

درسته، حق با شماست. خیلی وقته که نیومدم به وبلاگم سر بزنم و آپدیت کنم.

خب، امتحان داشتم. حالا هم که تموم شده، یه نموره توو مُد ِ دپرسینگ حاد (=دپرس بودن شدید) هستم. شاید بیشترش به خاطر امتحان ها باشه. رسماً گند زدم. واقعاً نمی دونم چی جوری تونستم این قدر شاهکار باشم توو امتحان های پایان ترم؟! واقعاً نمی دونم. برام گرون تموم شد. هنوز نمره ها نیومده، ولی یه سوال. اگه از 18 واحد، 9 واحد بیافتی، اونم ترم اولی، اخراج که نمی شی؟ نه؟ خیلی ننگ است ...

امروز قرار بود بعد از مدت ها، با خانومم برم خرید، کلی هماهنگی انجام داده بودیم. داشتم کتونی جدیدهام رو می پوشیدم. می خواستم تیپ بزنم. ولی صبح SMS زد که پشیمون شده، هوا زیادی گرم است. نرفتیم. ولی خودمانیم ها، واقعاً شانس آوردیم نرفتیم، چون من جنازه شدم از صبح تا حالا. اگه قرار بود بریم، توو خیابون روو دستش می افتادم. حس توو تنم نیست. یه جورایی منگ هستم. واقعاً باید خدا رو شکر کرد که امروز نرفتیم. ولی خب، راستش دیگه همچین موقعیتی ممکن است گیر نیاد. چشمام نمی بینه، سرم درد می کنه. یه چند تا قطعه می خواستم که باید می گرفتم. حیف شد.

دیشب هی خاندان می گفتن که چی جوری برین، گرما زده نشین، اصلاً مجبور نیستین برین ... بابا فقط یه روز تونسته بودیم هماهنگ کنیم ها، این قده خاندان غرغر کردن ... ولی من که داشتم می رفتم. حاضر شده بودم. حتی کتونی خوشگل هام رو هم پوشیده بودم ... :P

عجب دوره زمونه ی جالبناکی شده، خانوم بنده می ره سرکار، اون وقت من که مرد خونه م، هنوز بیکارم. خیلی جالبه، خیلی! در به در دنبال کار می گردم. تازه ترم تابستون هم برداشتم. حالش رو ببرین شدید.

این تعطیلات واسه من فرقی نداشت. یه نموره ضرر بود فکر کنم. البته اگه تعطیل نبود، می رفتم کتابخونه، کتاب هام رو پس بدم.

دیروز کتاب «شیرین» نوشته ی «م.مودب پور» رو تموم کردم. (فرمت PDF) اولش که شروع کردم، اصلاً یادم نبود چیزی. یعنی فکر می کردم این کتاب رو نخوندم، هر چی رفتم جلوتر، دیدم که خیلی آشنا می زنه، نگوو قبلاً خونده بودم.

یه سوال  غیر تخصصی، فیلم «کسوف - Eclipse»، سومین فیلم از سری فیلم های Twilight اومده یا نه؟ تاریخ ش یادم رفته که می ره روو پرده. می خوام بدونم DVD ش بیرون اومده که زیرنویس فارسی داشته باشه؟

خب بالاخره، جام جهانی هم تموم شد. تیم های من که بالا نیومده بودن. مهم نبود کی فینال اول می شه. به هر حال، به طرفداران اسپانیا تبریک می گم. نکته ی جالب این جام این بود که من اصلاً بازی ها رو نگاه نکردم، حتی بازی تیم های خودم رو. نهایت همه ی بازی ها روی هم، یه بازی هم نشد.

این موضوع اختاپوس آلمانی ها هم جالب بود. نه این که من اصلاً امسال توو باغ جام جهانی نبودم، اصلاً خبر نداشتم. موقع امتحان ها هم که بچه ها حرف می زدن توو دانشگاه، من نمی فهمیدم منظورشون چی است، کم کم این آخری ها، اخبار گوش دادم و ... فهمیدم موضوع این هشت پا چی چی بوده.

از یک سری خواب هایی که می بینم، اصلاً خوشم نمیاد. یه افرادی توو این خواب ها میان، که من دلم نمی خواد اینا توو خواب ِ من باشن. هیچ دلیلی هم ندارن که بیان توو خواب من! منطقاً باید اگه قبلش به اینا فکر کنی، همچی خواب هایی ببینی، ولی بدون این که به اینا فکر کنم، میان توو خواب های بی ربط من. قربون ش برم، خیلی خوش خواب هستم، هی وسط خواب بیدار شم ... دوباره خوابیدن کار حضرت ِ فیل است ... دیشب هم از اون شب های بی خوابی بودااااااااااا

فکر کنم بسه دیگه. خیلی چرت و پرت نوشتم. دعا کنین که این واحدهای کوفتی رو نیافتم. مشروط هم نشم. دعا کنین ...

 

نوشته شده توسط ویروس در تاریخ 21 تیر 1389

 

 

تولد 5 سالگی Write Time

 

 

سلام.

تولد، تولد، تولد 5 سالگی وبلاگ م مبارک.

امروز تولد 5 سالگی وبلاگ است. 12 اسفند سال 82 ... چند ماه بعد از مرگ اشک، و حذف وبلاگ اشک مهتاب که بنا به گفته ی یکی از دوستان، وبلاگ رو دوباره ثبت کرده که دست کسی نیوفته ... (جالبه که حتی الان آدرس اون وبلاگ رو دیگه یادم نمیاد ...) ببخشید، فقط قرار بود تولد باشه الان برای وبلاگم، نه یه جور غم نامه یا مرور خاطرات گذشته. ولی این چند وقته دوباره زدم روو مُد دپرسی و به قولی رفتم توو لک حسابی و جالب این جاست که دلیل مزخرفی هم داره ...

تولد، تولد، تولد 5 سالگی Write Time مبارک! راستی اگه بخوام یه جور دیگه هم حساب کنم، امروز تولد خودم هم هست. نه منظورم تولد ویروس است. فرقی نداره. من و ویروس نداریم، هر دوتا یکی هستیم وقتی اینجا هستیم. شاید این واقعاً خودم باشم که این جام، نه ویروس ... تولدی بعد از مرگ ...

تولد ویروس و تولد Write Time مبارک

 

 

 

 

احساس نامه

نمی دونم، احساس کردم باید حرف بزنم. باید بنویسم. نمی دونم. خیلی جالبه آدم یه هویی قاط بزنه ها! نه؟ نمی شه گفت بی دلیل، نه، اتفاقاً دلیل هم داشته باشه. اتفاقات زیاد جالبی نیافتاده. احساس جالبی ندارم الان. هم جسمی، هم روحی. یه جورایی احساس می کنم که توو تاریکی و سیاهی مطلق هستم. همه چی سیاه و تاریک است، تاریک ِ تاریک ِ تاریک، بدون هیچ نوری. خستگی ِ  جسمی و روحی، کمبود خواب، دپرسی، دارم می میرم به نوعی. شایدم ... نمی دونم. دلم گرفته، دلم خیلی خیلی خیلی گرفته. 


نشونه ها

 

وراجی

سلام.

نمی دونم چی بگم. بعضی وقت ها نشونه ها رو نمی بینی، اتفاق که می افته می فهمی که تو می دونستی چی میشه و دقت نکرده بودی. من دوباره نشونه ها رو ندیدم و خب ... چی بگم؟ حوصله م نمیاد. جالبه. نمی تونم مثل خیلی ها مقدمه چینی کنم، خیلی رک ممکن است سوال بپرسم و ... ولی یه نفر دیگه خیلی مقدمه چینی و تعارف و ... بعد می ره سر اصل مطلب. خب من نمی تونم.


سوال کامپیوتری

یه چند وقتی است که نمی شه روی Start و منوها و برنامه هاش R-Click کنم. با جدید ترین آنتی ویروس چک کردم، ویروس نداشته. به نظر شما باید چی کار کنم؟


ترانه

... من دیگه بسه برام تحمل این همه غم

بسه جنگه بی ثمر برای هر زیاد و کم

وقتی فایده یی نداره غصه خوردن واسه چی

واسه عشقای توو خالی ساده مردن واسه چی

نمی خوام چوبه حراجی رو به قلبم بزنم

نمی خوام گناه بی عشقی بیوفته گردنم ...

مناسبات

ـ روز وقف (5 اسفند)

ـ روز بزرگداشت خواجه نصیر الدین طوسی (5 اسفند)

ـ روز مهندسی (5 اسفند)

ـ اسفند روز، جشن اسفندگان، گرامی داشت زمین و بانوان، جشن برزگران (5 اسفند)

ـ رحلت حضرت محمد (ص) (6 اسفند، 28 صفر)

ـ شهادت امام حسن (ع) (6 اسفند، 28 صفر)

ـ شهادت امام رضا (ع) (8 اسفند)

ـ روز امور تربیتی و تربیت اسلامی (8 اسفند)




سالگرد گل پسر ِ ویروس

سالگرد گل پسر ِ ویروس

سلام. امیدوارم خوب باشین. امروز سالگرد پسرم است. نمی دونم، سه یا چهار سال گذشته، سال 83 بود. یادش بخیر. پسر ِ خوبی بود. بعضی وقت ها که یادش می افتم، دلم براش تنگ می شه و احساس تنهایی می کنم... وقتی یاد لحظه یی می افتم که توو دست های خودم داشت جون می داد ... هیچ کاری نمی تونستم در اون لحظه براش بکنم، فقط گریه می کردم ... خیلی دردناکه، وقتی می بینی هیچ قدرتی نداری ...