« اگر...»
اگر یکه باشی به نام آوری –
وگر مهر باشی به روشنگری –
اگر روزگاری تو را بر نهند
نگین حکومت بر انگشتری
به رفعت اگر تا ثریا روی
شوی برتر از زهره و مشتری –
گر افتد به پای تو خورشید بخت
رسی تا فلک از بلند اختری –
گرت آرزوها بر آید به کام
دهندت بر اهل جهان سروری –
دو صد حشمت آنچنانی تو را –
نیرزد به یک لحظه «بی مادری!»
« مهدی سهیلی »
«با یاد ِ دستهای تو»
هنگامهی شکوفهی نارنج بود و، من
با یاد دست های تو،
سر مست -
تن را به آن طبیعت عطر آگین
جان را به دست عشق سپردم.
با یاد دست های تو،
ناگاه!
مشتی شکوفه را بوسیدم و به سینه فشردم!
« فریدون مشیری »
« آتش پنهان »
گرمی آتش خورشید فسرد
مهرگان زد به جهان رنگ ِ دگر
پنجهی خستهی این چنگی ِ پیر،
ره دیگر زد و آهنگ ِ دگر
زندگی مرده به بیراه زمان
کرده افسانهی هستی کوتاه
جز به افسوس نمیخندد مهر
جز به اندوه نمیتابد ماه!
باز در دیدهی غمگین ِ سحر،
روح بیمار طبیعت پیداست
باز در سردی لبخند غروب
رازها خفته ز ناکامی هاست
شاخه ها مضطرب از جنبش باد
درهم آویخته،می پرهیزند
برگ ها سوخته از بوسهی مرگ
تک تک از شاخه فرو می ریزند
می کند باد خزانی خاموش،
شعلهی سرکش تابستان را
دست مرگ است و ز پا ننشیند،
تا به یغما نبرد بستان را
دلم از نام خزان می لرزد
زان که من زاده ی تابستانم
شعر من آتش پنهان من است
روز و شب شعله کشد در جانم
می رسد سردی پاییز ِ حیات
تاب این بلاخیزم نیست
غنچه ام غنچه ی نشکفته به کام
طاقت سیلی پاییزم نیست!
« فریدون مشیری »
«آرزوی پاک»
پرواز دسته جمعی مرغابیان شاد،
بر پرنیان آبی ِ روشن،
در صبح ِ تابناک ِ طلائی.
آه،
ای آرزوی پاک ِ رهایی.
«فریدون مشیری»
شایسته ی آغوش
یاری که مرا کرده فراموش، تویی تو
با مدعیان گشته هم آغوش، تویی تو
صد بار بنالم من و آن یار که یک بار
بَر ناله ی زارم نکند گوش، تویی تو
در کوی غمت خوار منم، زار منم من
در چشم دلم نیش تویی، نوش تویی تو
مارند خرابیم و تویی میر خرابات
ما اهل خطاییم و خطاپوش، تویی تو
مدهوشی و مستی نه گناه دل زار است
چون هوش ربای دل مدهوش، تویی تو
خون می خوری و لب به شکایت نگشایی
همدرد من ای غنچه ی خاموش، تویی تو
صیدی که تو را گشته گرفتار، منم من
یاری که مرا کرده فراموش، تویی تو
آغوش رهی بهر تو خالی چو هلال است
باز آی که شایسته ی آغوش، تویی تو
ـ رهی معیری ـ
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان
در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را
چون حس گرم از هستی
به نوازش لبهای من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد.
ـ فروغ فرخزاد ـ
صدای باران را می شنوی؟
منتظر نباش که شبی بشنوی
از این دلبستگی های ساده، دل بریده ام!
که عزیز بارانی ام را،
در جاده ای جا گذاشتم!
یا در آسمان، به ستاره ی دیگری سلام کردم!
توقعی از تو ندارم!
اگر دوست نداری،
در همان دامنه ی دور دریا بمان!
هر جور تو راحتی! باران زده ی من!
همین سوسوی تو
از آن سوی پرده ی دوری
برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست!
من که این جا کاری نمی کنم!
فقط گهگاه
گمان دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم!
همین!
این کار هم که نور نمی خواهد!
می دانم که به حرفهایم می خندی!
حالا هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم
باران می آید!
صدای باران را می شنوی؟!
شاعر: ؟؟؟
«لحظه ی بدرود!»
ای امیدی که مرا غیر تو مقصود نبود
پیش ِ بی تابی من، آمدنت زود نبود
تا که بیگانه به راز دل ما پی نبرد
کاش چشم من و چشم تو غم آلود نبود
یار شیرین لب من گفت به هنگام وداع:
« لحظه ای تلخ تر از لحظه ی بدرود نبود!»
ـ مهدی سهیلی ـ
« من و تو، درخت و بارون... »
من بهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو بهار.
ناز ِ انگشتای بارون ِ تو باغم میکنه
میونه جنگلا تاقم می کنه.
تو بزرگی مثه شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مثه شب.
خود ِ مهتابی تو اصلا ً، خود ِ مهتابی تو.
تازه، وقتی بره مهتاب و
هنوز
شبه تنها
باید
راه ِ دوری رو بره تا دمه دروازه ی روز –
مثه شب گود و بزرگی
مثه شب.
تازه، روزم که بیاد
تو تمیزی
مثه شبنم
مثه صبح.
تو مثه مخمله ابری
مثه بوی علفی
مثه اون ململ ِ مه نازکی :
اون ململ ِ مه
که رو عطره علفا، مثل ِ بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
میونه موندن و رفتن
میونه مرگ و حیات.
مثه برفایی تو.
تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه
مثه اون قله ی مغرور بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی...
*
من بهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو بهار،
نازه انگشتهای بارونه تو باغم میکنه
میونه جنگلا تاقم میکنه.
ـ احمد شاملو ـ
مُردن
همیشه میگفتم:
چقدر مردن خوب است
چقدر مردن،
ـ در این زمانه که نیکی
حقیر و مغلوب است ـ
خوب است
ـ حمید مصدق ـ
دوباره با من باش!
دوباره با من باش!
پناه ِ خاطرهام
ـ ای دو چشم روشن باش!
هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست
اگر چه فاصلهی ما...
ـ چگونه بتوان گفت؟
ـ هنوز با من هست
ـ حمید مصدق ـ
در فراق تو
اگر تو باز نگردی
امید آمدنت را به گور خواهم بُرد
و کس نمیداند
که در فراق تو دیگر
چگونه خواهم زیست
چگونه خواهم مُرد
ـ حمید مصدق ـ
دیوار اعتماد
دیدم که میجوند
دیوار اعتماد مرا موریانهها
اینک من آن عمارت از پای بست ویرانم
آیا دوباره باز نخواهی گشت؟
نمیدانم!
ـ حمید مصدق ـ
مست ِ آن جام
سایهای لرزان
مست ِ آن جامی که نوشیده است
یاد آن لبها که در رویاهای مستی بخش بوسیده است
در کنار رود
میسپارد گام
میرود آرام
ـ حمید مصدق ـ