آسمان
ما فقط پنجره را گم کردیم
آسمان
جای خودش خواهد ماند
نام مجوعه شعر: صدای پای سکوتت چقدر غمگین است
شاعر: اشرف اسماعیلی باغسنگانی «ترانه»
#شعر #صدای_پای_سکوتت_چقدر_غمگین_است #اشرف_اسماعیلی_باغسنگانی
باغبانها
از تو گفتن آه ...! قادر نیستم
من خدا ناکرده شاعر نیستم
من فقط گاهی تلاطم میکنم
خویش را در چشمتان گم میکنم
این نشانیهای تقلای من است
روح سرگردان و رسوای من است
کاش میشد باز عاشق میشدیم
در شب پرواز لایق میشدیم
کاش میشد زخمها را پینه زد
کاش میشد گل، سر ِ آیینه زد
مرهمی بر زخمهای سینه زد
آه را از سینهی زخمی کشید
مُهر بر لبهای هر آیینه زد
باز چشمانم به لبهای شماست
بر سکوت و نیمه شبهای شماست
میشود ردّ تو را پیدا کنیم؟
ردّ مُمتد تو را پیدا کنیم؟
ای تمام مهربانیها بخند!
آسمان آسمانیها بخند!
با تمام تشنگی گل میکنیم
ما زمستان را تحمّل میکنیم
*
تشنگی را گل تحمل میکند
باز باران عطش گل میکند
باد، وَز هر سو تلاطمهای او
خوشههای شیب و گندمهای او
ای امید هر شب خورشیدها
سایهسار روزهای بیدها
یک نوای تازه کن دل! دیر شد
هان گِل امروز دامن گیر شد
. . .
در دل یک شیعه شب بی معنی است
بر لبان چشمه تب بی معنی است
شیعه یعنی تشنگیهای مدام
تشنگی یعنی شدن، پیدا شدن
اولین اقدام تا دریا شدن
تشنگی یعنی که ما لایقتریم
تشنگی یعنی که ما عاشقتریم
تشنگی یعنی تمام عشق و ... هیچ
تشنگی یعنی امام عشق و ... هیچ
*
باغبانها دستهای سبز کو؟
از هزاران یک صدای سبز کو؟
عاشقانههای باغ دین کجاست
سایهساران بلند آیین کجاست؟
سر به باغی میزنیم و می کم است
جام داغی میزنیم و نی کم است
آه ...! دیشب هم سراغی از تو بود
هر شقایق چلچراغی از تو بود
چشمهایم غرق اقیانوس تو
اشکهایم عاشق پابوس تو
بعد از این باید سراغ سنگ رفت
در مسیر باد و نام و ننگ رفت
بعد از این باید ز خود پنهان شویم
عشق را گم کرده سنگستان شویم
وحشت شبهای تنهایی سلام!
غربت شبهای تنهایی سلام!
یک نفر جام نگاهی تر کند
موجهای تشنه را باور کند
یک نفر دعوت کند خورشید را
یک نفر در سایه گیرد بید را
یک نفر از ما به فکر هیچ نیست
هیچ کس این جا به فکر هیچ نیست
آدمی آلودهی دردی کجاست
طاق شد طاقت خدا مردی کجاست؟
یک نفر در زیر باران جان سپرد
بی کس و بی چتر و عریان جان سپرد
خیس بود اما لبی خشکیده داشت
من گمان کردم که باران جان سپرد
*
شب رسید و شهر در سرما نشست
روز و خورشید و توان از پا نشست
آخر شب بود اما یک نفر
در پناه داغ تاول ها نشست
*
گم شده یاد شما با آن نبرد
در نبرد غربت و ما بازگرد!
هر کسی رد تو میداند ولی
هیچ کس جای تو را پیدا نکرد
#شعر #سفر_سرخ #جبار_قدمی
هر روز
در تمامی جهات
با تمامی ابعاد
رفتارمان
دود میکند
*
حالا
در شهر فراگیر
همین نزدیک
بازار کیف و عروسک
مثل تنهایی
بد نیست
*
با این همه داغ
در باغهای بی سایه
تا خورشید
تحمل نمیکنم
#شعر #سفر_سرخ #جبار_قدمی
از طلوع
یک روز آغاز میشوی
طلوع میکنی
با شاخههای گرم در وسعتی بلند
بیش تر و
بالاتر
که میدرخشی
شب است که به قصدت
کمر میبندد
خیلی طول نمیکشد
خیلی طول نمیکشد و
غروب میکنی
شب میشود
آن گاه مجلس رقیبان گرم است
با سوسوی تُرد و شکنندهشان
در سکوتی پوچ و سماعی هرز
*
روز را در شب مچاله کرده است
بی رمق از خویش میگذرد
در رقّتی دُشخوار
*
عابری
پس ماندههای روز را
از زیر پای خفاشی بر میدارد
که چشمهایش را هر صبح
از دست آفتاب سرمه میکشد.
#شعر #سفر_سرخ #جبار_قدمی
خاطرهی بیست و پنجم
(برای حلبچه)
پاک کنی روی زمین بود
آن را برداشتم
به هوا پرتاب کردم
وقتی که فرود آمد
واژههای هوا پاک شدند
کلمات زندگی
روی نردبان شب
آبشار، آبشار
- سرد –
چون موزاییک
کف پوش حیاط میشوند
*
در مرثیهی سکوت و
باد
واژههای مرگ
- هلهله کنان –
از نردبان صبح بالا میرفتند
*
آن بالا
شرمگین میتابد
آفتاب ناگزیر
#شعر #سفر_سرخ #جبار_قدمی
او همهی باغ بود
روی یک رشته خیال نشسته است
ننشسته است در جریان است
در جریان نیست نظاره گر جریانی ست
بی خیال به خدش تکیه داده است
تکیه نداده است آویزان است
ساکت است مثل درختها اما رشد نمیکند
تحلیل میرود
مثل این که با کسی حرف میزند
نه!
انگار دارد به کسی گوش میدهد
در ازدحام باغ و برگ
مثل برگی رها مثل شاخهای بریده
بریده است از چیزی، تکیده است در چیزی
او درخت بی برگ است نه! او برگ بی درخت است
نه! اصلا ً درخت است علت درختان است
او باد است او باد نیست خالی شده است که پر است
*
در باغ است در باغ نیست، خودش باغ است
اما باغ نیست دنیایی ست
هست نیست
متهم است
مهتم به قتل خویش
فرار میکند از خویش / نه!
فرار نمیکند در جست و جوی خویش است
مرده
نفس میکشد
مرده است که می تواند نفس بکشد
بوی آشنایی میدهد
او رد ّ آشنایی ست
او ردّی آشناست
او ردّ آشناست
او تا اوست
او
اوست
او ...
*
او همهی باغ بود دیروز اینجا بود
این جا چقدر خلوت است
این جا چقدر سرد است
#شعر #سفر_سرخ #جبار_قدمی
شهید گمنام زنده
هر روز
با چشمهایی که میفهمند
با همین چشمها
شهیدانی را بدرقه میکنم
شهیدانی زنده
فردا که مشعل معرکه
راه بیافتد
کسانی بدرقهاش را میسوزند
پا برهنگانی
بی که بپرسند
بی که دیروز را برگردند
بی که فردایی را بیاندیشند
متاع دنیا را به عطایی میگذرند
که لقای عشق صید لاغرش باشد
*
امروز قبل از آغاز سرشماری
پلاکم را به آدرس
گرگ و میشهای اروند
پُست میکنم
#شعر #سفر_سرخ #جبار_قدمی
گوئیا عزم ندارد که شود روز امشب
گوئیا عزم ندارد که شود روز امشب
یا در آید ز در آن شمع شب افروز امشب
گر بمیرم بجز از شمع کسی نیست که او
بر من خسته بگرید ز سر سوز امشب
مرغ شب خوان که دم از پرده ی عشاق زند
گو نوا از من شب خیز بیاموز امشب
چون شدم کشته پیکان خدنگ غم عشق
بر دلم چند زنی ناوک دلدوز امشب
همچو زنگی بچه ی خال تو گردم مقبل
گر شوم بر لب یاقوت تو پیروز امشب
هر که در شب رخ چون ماه تو بیند گوید
روز عید است مگر یا شب نوروز امشب
بی لب لعل و رخت خادم خلوتگه انس
گو صراحی منه و شمع میفروز امشب
تا که آموختت از کوی وفا برگشتن
خیز و باز آی علی رغم بدآموز امشب
بنشان شمع جگر سوخته را گرچه کسی
منشیناد به روز من بد روز امشب
اگر آن عهد شکن با تو نسازد خواجو
خون دل می خور و جان میده و میسوز امشب
تا مگر صبح تو سر بر زند از مطلع مهر
دیده بر چرخ چو مسمار فرو دوز امشب
- خواجوی کرمانی -
که باور می کند؟
که باور می کند در باغ ما داغ ِ صنوبر را
که باور می کند افتادن سرو ِ تناور را
که باور می کند آسایش ِ موج ِ خروشان را
که باور می کند آرامش طوفان و تندر را
در این شب ها که دیو از باختر صد آتش افروزد
که باور می کند خاموشی ِ خورشید خاور را
کجا رود روان در بستر خود خفته می ماند
کجا کوه گران در خاک پنهان می کند سر را
کجا شیر ژیان اندر کُنام آرام می گیرد
که دیده در نیام آرامش شمشیر ِ حیدر را
عقاب آسمان پرواز ِ اقلیم ِ سر افرازی
کجا بر خاک ِ درد آلود ِ غم ، می گسترد پر را
چراغ بامداد افروز ِ آفاق ِ سحر خیزی
کجا وا می گذارد شام شوم تیره اختر را
کنون کز ابر ِ لطفش نم نم باران نمی بارد
که بر ما می فشاند هر زمان دامان گوهر را
پس از آن باغبان پیر در باغ و بهار ما
که می رویاند از دل های ما گل های باور را
صدای عشق در این گنبد دوار می ماند
کسی نشنیده زین فریاد فریادی رسا تر را
وطن بر شاخسار سدره گر دارد امام ما
خدا از ما مگیرد سایه ی طوبای رهبر را
تسلای دل ما در غروب آفتاب او
طلوع آفتابی دیگر آمد روز دیگر را
- غلام علی حداد عادل -
چون لب گذاشتی به لبم از پی وداع
دیشب که پا به چشم تر ما گذاشتی
پا چون حباب بر سر دریا گذاشتی
ز آن بسته ماند دوش لب از شکوه، کز نخست
با بوسه مهر بر دهن ما گذاشتی
چون لب گذاشتی به لبم از پی وداع
گویی که داغ بر دل شیدا گذاشتی
تسکین دل چگونه بر آید ز دست من؟
کار تو بود این که به من وا گذاشتی
ای آنکه جای پای تو خود بوسه گاه ماست
بر درگه رقیب چرا پا گذاشتی؟
بر خون عاشقان همه خوبان رقم زدند
این رسم در جهان نه تو تنها گذاشتی
درهای آسمان همه ای آه بسته است
بیهوده رو به عالم بالا گذاشتی
ای اشک! یار آمد و رخسار خود نمود
اما تو کس مجال تماشا گذاشتی؟
حالت ترا چه شد که گرفتی به گریه خوی
از آن زمان که پای به دنیا گذاشتی؟
- ابوالقاسم حالت -