جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

ببخش

 

 

 

 

ببخش

 

خدایی کن ای مه گناهم ببخش

در آغوش هستی پناهم ببخش

به عشقم نگیری به مرگم سپار

به اشکم نبخشی به آهم ببخش

به موی سپیدم نظر کن ز مهر

پس آنگه به بخت سیاهم ببخش

گناهم گران است و عشقم گواه

گناه مرا بر گواهم ببخش

نخواهی اگر لب گشایی ز خشم

نگاهی کن و با نگاهم ببخش

به یاری به پا خیز و دستم بگیر

گنهکارم اما گناهم ببخش

به پای تو سر می نهم بنده وار

به پیشانی عذر خواهم ببخش

ندارم پناهی به جز کوی تو

تو انگار چون خاک را هم ببخش

بود عشق تو صبحگاه امید

فروغی از آن صبحگاهم ببخش

 

- بهادر یگانه -

 

 

گویی خیال بود وصالی که داشتم

 

 

گویی خیال بود وصالی که داشتم

 

نیلوفری که زورق سیمین بر آب داشت

جا در هزار دایره ی سیم ناب داشت

بر سبزه ها ستاره ی شبنم دمیده بود

در چشمه ها بلور روان پیچ و تاب داشت

من بودم و تو بودی و آن سایبان سبز

دل های هر دو حکم روان از شباب داشت

دست نوازش تو روان بود چون نسیم

بر سینه ای که روشنی و لطف آب داشت

آن بوسه ای که روشنی و لطف آب داشت

آن بوسه های گرم که بر چهره می نشست

کی آبدار بود؟ که شهد و شراب داشت

بر بال سبزفام درختان به دست باد

بر ما نثار پول زر از آفتاب داشت

می رفت لحظه ها به شتاب و گریز نور

در خاطرم گذشت زمان کی حساب داشت؟

عشقی که در شکوه، به خورشید خنده زد

دیدی که در گریز، نشان از شهاب داشت

گویی خیال بود وصالی که داشتم

بیداری گذشته ی ما رنگ خواب داشت

می گفت شرح سستی بنیان عشق ما

نیلوفری که زورق سیمین بر آب داشت

 

- سیمین بهبهانی –

ز اشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بینی

 

 

 

ز اشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بینی

 

زبانم را نمی فهمی نگاهم را نمی بینی

ز اشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بینی

سخن ها خفته در چشمم نگاهم صد زبان دارد

سیه چشما! مگر طرز نگاهم را نمی بینی

سیه مژگان من! موی سپیدم را نگاهی کن

سپید اندام من! روز سیاهم را نمی بینی؟

پریشانم، دل حسرت نصیبم را نمی جویی

پشیمانم، نگاه عذر خواهم را نمی بینی

گناهم چیست جز عشق تو روی از من چه می پوشی؟

مگر ای ماه! چشم بی گناهم را نمی بینی؟

 

- مهدی سهیلی -

 

 

 

من عاشق تنهایی ام سرگشته ی شیدایی ام

 

 

 

من عاشق تنهایی ام سرگشته ی شیدایی ام

 

با من بگو تا کیستی؟ مهری؟ بگو ماهی؟ بگو

خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی بگو آهی بگو

راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن

دیگر بگو از جان من جانا چه می خواهی؟ بگو

من عاشق تنهایی ام سرگشته ی شیدایی ام

دیوانه ی رسوایی ام، تو هر چه می خواهی بگو

 

- مهرداد اوستا -

 

 

میخواهم تو را به عشق ترجمه کنم

 

 

 

 

میخواهم تو را به عشق ترجمه کنم

 

 

انگشتان تازه میخواهم،

تا طور دیگری بنویسم.

میخواهم الفبایی کشف کنم برای تو، 

 

متفاوت با الفبای تمام زبانها؛

که در آن چیزی از هارمونی باران باشد،

 

 از غبار هاله ی ماه،

 

 اندوه ابرهای خاکستری،

 

 درد برگهای بید.

میخواهم جنگی از کلمات به تو هدیه کنم؛ 

 

که هیچکس هدیه نگرفته باشد.

میخواهم تو را به خودم  تبدیل کنم.

میخواهم تو را به خود زبان های مهم دنیا ترجمه کنم.

تو هر کجا باشی عشق همانجاست.

میخواهم تو را به عشق ترجمه کنم...

 

 لینک مطلب

 

 

خاک هر شب دعا کرد

 

 

 

خاک هر شب دعا کرد

 

سالها پیش از این

زیر یک سنگ گوشه ای از زمین

من فقط یک کمی خاک بودم همین

یک کمی خاک که دعایش

پر زدن آن سوی پرده آسمان بود

آرزویش همیشه

دیدن آخرین قله کهکشان بود

خاک هر شب دعا کرد

از ته دل خدا را صدا کرد

یک شب آخر دهایش اثر کرد

یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

و خدا تکه ای خاک برداشت

آسمان را در آن کاشت

خاک را

توی دست خود ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاک توی دست خدا نور شد

پر گرفت از زمین دور شد

راستی

من همان خاک خوشبخت

من همان نور هستم

پس چرا گاهی اوقات

این همه از خدا دور هستم؟!

 

 

 

- عرفان نظر آهاری –

 

قایقت جــــا دارد؟

 

 

 

قایقت جــــا دارد؟

 

سهراب گفته بودی:

.::قایقـــــی خواهی ساخـــــت::.

.::دور خواهـــــــی شد از این خاکـــــــ غریـــــــب::.

.::قایقت جــــا دارد؟::.

.::منـــم از اهل زمیــــــن دلگیرم!::.

 

شاعر: ؟؟؟

 

پشت این در – فریدون مشیری

 

 

«پشت این در»

 

صحن ِ دکان غرق در خون بود و دکاندار، پی در پی

از در ِ تنگ قفس

چنگ ِ خون آلوده‌ی خود را درون می‌برد

پنجه بر جان یکی زان جمع می‌افکند و،

او را با هم فریاد جانسوزش برون می‌برد

مرغکان را یک به یک می‌کشت و

در سطلی پر از خون سرنگون می‌کرد.

صحن دکان را سراسر غرق خون می‌کرد.

*

بسته بالان قفس

بی‌خیال،

بر سر یک «دانه» با هم جنگ و غوغا داشتند!

تا برون آرند چشم یکدگر را

بر سر هم خیز بر می‌داشتند!

*

گفتم: ای بیچاره انسان!

حال اینان حال توست!

چنگ بیداد اجل، در پشت در،

دنبال ِ توست!

 

 

ـ فریدون مشیری ـ

 

 

#شعر #فریدون_مشیری

 

 

نگاهی در سکوت – مهدی سهیلی

 

 

« نگاهی در سکوت! »

 

خداوندا! به دل‌های شکسته -

به محرومان در غربت نشسته -

 

به آن عشقی که از نام تو خیزد -

بدان خونی که در راه تو ریزد -

 

به مسکینان از هستی رمیده –

به غمگینان خواب از سر پریده -

 

به مردانی که در سختی خموشند -

برای زندگی جان می‌فروشند -

 

همه کاشانه‌شان خالی از قوت است

سخن‌هاشان نگاهی در سکوت است -

 

به طفلانی که نان‌آور ندارند -

سر حسرت به بالین می‌گذارند -

 

به آن "درمانده زن" کز فقر جانکاه -

نهد فرزند خود را بر سر راه -

 

به آن کودک که ناکام است کامش -

ز پا می‌افکند بوی طعامش -

 

به آن جمعی که از سرما به جانند

ز "آه" جمع ، "گرما" می‌ستانند -

 

به آن بی‌کس که با جان در نبرد است

غذایش اشک گرم و آه سرد است -

 

به آن بی‌مادر از ضعف خفته -

سخن از مهر مادر ناشنفته

 

به آن دختر که نادیدی گناهش

عبادت خفته در شرم نگاهش -

 

به آن چشمی که از غم گریه خیزد است

به بیماری که با جان در ستیز است -

 

به دامانی که از هر عیب پاک است

به هر کس از گناهان شرمناک است -

 

دلم را از گناهان ایمنی بخش

به نور معرفت‌ها روشنی بخش .

 

ـ مهدی سهیلی ـ

 

#شعر #مهدی_سهیلی

 

 

پرستو – فریدون مشیری

 

 

 

«پرستو»

 

ستاره گم شد  و خورشید سر زد

پرستویی به بام خانه پر زد

در آن صبحم صفای آرزویی،

شب اندیشه را، رنگ سحر زد.

 

پرستو باشم و از دام این خاک

گشایم پر به سوی بام افلاک

ز چشم‌انداز بی‌پایان گردون،

در آویزم به دنیایی طربناک.

 

پرستو باشم و از بام هستی

بخوانم نغمه‌های شوق و مستی

سرودی سر کنم با خاطری شاد

سرود عشق و آزادی پرستی،

 

پرستو باشم از بامی به بامی

صفای صبح را گویم سلامی

بهاران را برم هر جا نویدی

جوانان را دهم هر سو پیامی.

 

تو هم روزی اگر پرسی ز حالم

لب بامت ز حال دل بنالم

و گر پروا کنم بر من نگیری

که می‌ترسم زنی سنگی به بالم!

 

«فریدون مشیری»

 

 

#شعر #فریدون_مشیری

غربت

غربت


در غربت اگر کسی بماند ماهی

گر کوه بود از او نماند کاهی


بیچاره غریب اگر چه ساکن باشد

چون یاد وطن کند بر آرد آهی


شاعر: ؟؟؟


#شعر


خونه‌ی مادربزرگه دهه 80 - 90

 

 

 

خونه‌ی مادربزرگه دهه 80 - 90

 

خونه‌ی مادر بزرگه، الان آپارتمانه

خونه‌ی مادر بزرگه، استخر و لابی داره

 

خونه‌ی مادر بزرگه، Wi-Fi ی مفتی داره

خونه‌ی مادر بزرگه، دیش و LNB داره

 

کنار خونه‌ی اون، همیشه پارتی برپاست

پارتی های محله، پر شور و شوق و غوغاست

 

مادر بزرگه الان، مازراتی سواره

رنگ موهاشم هر روز، جور واجورو باحاله

 

مادر بزرگه الان، شلوار جین می پوشه

کفش کالج و کیفش، همیشه روبه روشه

 

مادر بزرگه هرشب، Gem Tv رو میبینه

خرم سلطان و سنبل، لامیارو میبینه

 

خونه‌ی مادر بزرگه، هنوز خیلی باحاله

خونه‌ی مادر بزرگه، حرفای خاصی داره

 

منبع

 

 

 

 

خونه‌ی مادربزرگه دهه 60 - 70

 

 

 

خونه‌ی مادربزرگه دهه 60 - 70

 

خونه‌ی مادربزرگه هزار تا قصه داره

خونه‌ی مادربزرگه شادی و غصه داره

 

خونه‌ی مادربزرگه حرفای تازه داره

خونه‌ی مادربزرگه گیاه و سبزه داره

 

خونه‌ی مادربزرگه هزار تا قصه داره

خونه‌ی مادربزرگه شادی و غصه داره

 

خونه‌ی مادربزرگه حرفای تازه داره

خونه‌ی مادربزرگه گیاه و سبزه داره

 

کنار خونه‌ی ما همیشه سبزه زاره

دشتاش پر از بوی گل اینجا همش بهاره

 

دل وقتی مهربونه، شادی میاد می‌مونه

خوشبختی از رو دیوار، سر میکشه تو خونه

 

منبع

 

 

 

 

گریه ها اما بود آرام، آرام - اسماعیل تقوایی

 

 

 

گریه ها اما بود آرام، آرام - اسماعیل تقوایی

 

صحنه ای برهم زده عرش خدا را

ناله آورده به جنت مصطفی را

 

مادری بهر نوازش بر یتیمان

از کفن آورده بیرون دستها را

 

ایستاده همسرش گریان ونالان

برده سوی عرش دستان دعا را

 

ای خدا بی فاطمه حیدر چه سازد

خود بده صبر و تحمل مرتضی را

 

حلقه ماتم به دور نعش زهراست

پر نموده اشک آن ماتمسرا را

 

گریه ها اما بود آرام، آرام

وه چه مظلومانه کرده این عزا را

 

غمزده مولا علی آماده گردد

تا کند برپای دفن در خفا را

 

اسماعیل تقوایی

 

منبع: بیتوته

 

 

 

 

شکستن عهد - سعدی

 

 

 

شکستن عهد - سعدی

 

پیش ما رسم ِ شکستن نَبُوَد عهد وفا را

الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را

 

ـ سعدی ـ

 

غریبه – فریدون مشیری

 

 

غریبه – فریدون مشیری

 

دست مرا بگیر‌، که باغ نگاه تو

چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود

من جاودانیم، که پرستوی بوسه ات

بر روی من دری ز بهشت خدا گشود!

اما، چه می‌کنی

دل را، که در بهشت خدا هم غریب بود...؟

 

- فریدون مشیری -

 

 

ماه و سنگ – فریدون مشیری

 

 

 

 

 

ماه و سنگ – فریدون مشیری

 

اگر ماه بودم، به هر جا که بودم،

سراغ تو را از خدا می‌گرفتم.

وگر سنگ بودم، به هر جا که بودی،

سر رهگذار تو جا می‌گرفتم.

 

اگر ماه بودی – به صد ناز – شاید

شبی بر لب بام من می‌نشستی

وگر سنگ بودی، به هرجا که بودم

مرا می‌شکستی، مرا می‌شکستی!

 

- فریدون مشیری -

 

 

 

یه قدم فاصله ای نیس - فرجام خیراللهی

 

 

 

یه قدم فاصله ای نیس - فرجام خیراللهی

 

چشمای تو چرخید سمت کی؟ / که بی هوا از چشمت افتادم

تو پشت پا زدی به هرچی بود / من پای حسم سخت وایسادم

راهت رو کج کردی بری اما / دنیامُ بردی سمت نابودی

من با عبور تو دلم له شد / تویی که تنها باعثش بودی

گفتی خداحافظ، چقد آسون / دل کندنُ بهم نشون دادی

دنیا یه لحظه زیر پام لرزید / وقتی که دستاتُ تکون دادی

یه قدم مونده جدا شیم / یه قدم فاصله ای نیس

وقتی بین من و قلبت / دیگه هیچ جاذبه ای نیس

نرو، برگرد، نگا کن / یه قدم مونده بمیرم

توی این لحظه ی آخر / بذار دستاتُ بگیرم

دارم شکنجه میشم هر لحظه / وقتی که فردای تو با من نیس

حرفامُ نشنیدی که می گفتم: / این لحظه ها زمان رفتن نیس

حالا بدون تو یه دیوونم / باور کن این دیوونگی درده

وقتی همش چشم انتظار باشی / بگی: یعنی میشه که برگرده

وقتی که انتظار هر روزم / به هیچِ خالی منتهی میشه

وقتی نمی دونم میای یا نه / وقتی نمی دونم که چی میشه

من پشت این دلتنگی تب کردم / اما تو هیچ چیزی نمی دونی

این جمله کابوس شبام میشه / تکرار می مونی، نمی مونی

فاصله سدّی بین ما دوتاس / حق من از عاشقی این که نیست

برگرد و این فاصله رو کم کن / سدّه ولی دیوار چــیــن که نیست

 

ترانه سرا: فرجام خیراللهی

فرجام خیراللهی (شاعر و ترانه سرا) متولد 15 خرداد ماه 1370، دانشجو ارشد مکانیک و ساکن کرمانشاه می باشد. وی فعالیت هنری خود را از سال 1389 آغاز کرده است.

 

 

منبع: بیتوته

 

 

 

 

 

خورشید جاودانی – فریدون مشیری


 

 

خورشید جاودانی – فریدون مشیری

 

در صبح آشنایی شیرین مان، تو را

گفتم که: «مرد عشق نئی!» باورت نبود

در این غروب تلخ جدایی، هنوز هم

می خواهمت چو روز نخستین، ولی چه سود؟

 

می خواستی به خاطر سوگند های خویش

در بزم عشق، بر سر من، جام نشکنی،

می خواستی، به پاس صفای سرشک من،

این گونه دل شکسته، به خاکم نیفکنی.

 

پنداشتی که کوره ی سوزان عشق من

دور از نگاه گرم تو، خاموش می شود؟

پنداشتی که یاد تو، این یاد ِ دل نواز

در تنگنای سینه، فراموش می شود؟

 

تو، رفته ای که بی من، تنها سفر کنی

من مانده ام که بی تو، شب ها سحر کنم

تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی

من مانده ام که عشق تو را، تاج سر کنم.

 

روزی که پیک مرگ، مرا می برد به گور

من، شبچراغ عشق تو را نیز می برم.

عشق تو، نور عشق تو، عشق بزرگ توست

خورشید جاودانی دنیای دیگرم!

 

- فریدون مشیری -

 

 

 

وقتی میای صدای پات از همه جاده‌ها میاد - اردلان سرفراز

 

 

 

 

وقتی میای صدای پات از همه جاده‌ها میاد - اردلان سرفراز

 

وقتی میای صدای پات

از همه جاده ها میاد

انگار نه از یه شهر دور

که از همه دنیا میاد

 

تا وقتی که در وا میشه

لحظه ی دیدن می رسه

هر چی که جاده س رو زمین

به سینه ی من می رسه، آه

 

ای که تویی همه کسم

بی تو می گیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم

به هر چی می خوام می رسم

 

وقتی تو نیستی قلبمو

واسه کی تکرار بکنم

گل های خواب آلوده رو

واسه کی بیدار بکنم

 

واسه کبوترای عشق

دست کی دونه بپاشیم

مگه تن من می تونه

بدون تو زنده باشه

 

ای که تویی همه کسم

بی تو می گیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم

به هر چی می خوام می رسم

 

عزیز ترین سوغاتیه

غبار پیراهن تو

عمر دوباه ی منه

دیدن و بوییدن تو

 

نه من تو رو واسه خودم

نه از سر هوس می خوام

عمر دوباره ی منی

تو رو واسه نفس می خوام

 

ای که تویی همه کسم

بی تو می گیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم

به هر چی می خوام می رسم

 

وقتی میای صدای پات

از همه جاده ها میاد

انگار نه از یه شهر دور

که از همه دنیا میاد

 

تا وقتی که در وا میشه

لحظه ی دیدن می رسه

هر چی که جاده س رو زمین

به سینه ی من می رسه، آه

 

ای که تویی همه کسم

بی تو می گیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم

به هر چی می خوام می رسم

 

شاعر: اردلان سرفراز

 

درباره ی شاعر:

اردلان سرفراز زاده ۲۴ تیر ۱۳۲۹ در شهر داراب، شاعر و ترانه سرای موج نوین و آهنگساز ایرانی است. عشق و غربت، و زندگی ایرانیان مهاجر بن مایه اصلی سروده‌های وی به شمار می‌رود.

 

منبع: بیتوته