رنج و زاری
آنچه خواندی به گوش من ای دوست
همه فریاد ِ رنج و زاری بود!
شکوه از روزگار ، درد انگیز،
حرف ِ اندوه و بی قراری بود
- هما ارژنگی -
گل نرگس
از بلندای آسمان بر خاک،
باز آهسته برف می بارید
باز بر دیدگان ِ حیرانم،
گل ِ نرگس به ناز می خندید.
- هما ارژنگی -
موج پر غرور
وقتی پیاله ی دلم از رنج روزگار لبریز می شود،
وقتی بهار سینه ام از تلخی ملال پاییز می شود،
آندم که از جفای دل آزار ناکسان،
سرد است آسمان،
رو می نهم به سوی تو ای ساحل ِ صبور ...
دل می دهم به خشم تو ای موج ِ پر غرور ...
- هما ارژنگی -
آسمان شیدا شد
گل قاصد خبر ِ ناز ِ ترا برد به ابر،
آسمان شیدا شد.
دامن ِ سبز چمن دریا شد.
گل به تن جامه درید.
- هما ارژنگی –
اشک شبنم
جویبار از نفس ِ پاک ِ تو پر ولوله شد
سرو با رقص ِ فریبای تو سر بالا کرد.
ناگه از شوق ِ تماشای تو ای کولی مست،
اشک ِ شبنم به رُخ ِ لاله نشست.
- هما ارژنگی -
سرخی شفق
در پس قله های وهم انگیز
آخرین سرخی شفق می مُرد
دستی آهسته از سر بازی
آسمان را به شهر شب می برد
- هما ارژنگی -
گنج
راه پیدا کردن گنج جهان جز رنج نیست
رنج آن را راست می گویند اما گنج نیست
گاه می افتد به خاک گه می غلتد به رود
هیچ رازی در فرو افتادن نارنج نیست
گاه سربازی شجاعی گاه شاهی ناامید
روز وشب چیزی به جز تکرار یک شطرنج نیست
در کف بازار دنیا عمر خود را باختی
سکه ها را جمع کن! دعوای چار وپنج نیست
باید از بهتی که چشمم داشت قلبش می شکست
چشم پوشی کن که آیینه حیرت سنج نیست
فاضل نظری // منبع
درختان لیمو
گوش فرا ده! شاعران نامدار
تنها در میان گیاهانی با نام هایی نا آشنا:
شمشاد و کنگر گام بر می دارند و بس! ...
حال آن که من به سهم خویش،
خیابان هایی را ترجیح می دهم
که به جوی هایی پوشیده از علفزار منتهی می شوند:
آنجا که پسرک هایی با جستجو درون آبگیرهایی
نیمه خشکیده، گاه به صید ِ مارماهی ِ لاغری
موفق می گردند ... کوره راه های مارپیچی و باریکی
که میان دامنه ها پیش می روند، در میان ساقه های
نیشکر فرو می روند، و در میان تنه های درختان لیمو حضور
می یابند ... چه بهتر که شادمانی پرندگان، سیراب،
و کاملاً در آبی ِ آسمان فرو بلعیده شود ...
زمزه ی ترکه های دوستانه،
در هوایی که به سختی جریان یافته است،
واضح تر به گوش می رسد، و حواس را
با همین رایحه ی جدا ناشدنی از زمین آکنده می سازد،
و لطافت ِ ناآرامی را در سینه فرو می بارد...
اینجا با معجره ای، جنگ ِ پر شور ِ احساسات متنوع،
به آرامی گراییده است؛ اینجا، حتی به ما فقرای
تهیدست نیز، سهمی از ثروت و غنا نصیب می گردد،
و این همانا رایحه ی درختان لیموست ...!
بنگر چگونه در این سکوت های خاموش،
که همه چیز تسلیم محض می گردد، و گویی
آماده است تا واپسین راز ِ خویش را فاش سازد،
آدمی گاه تا به اندازه ای انتظار دارد
به کشف اشتباهی از طبیعت نائل آید:
نقطه ی پایانی ِ عالم، حلقه ای معیوب، نخی گره گشاینده
که سرانجام ما را در دل ِ حقیقی جای می بخشد.
آن هنگام که روز، بیش از هر زمان
در سستی به سر می برد، دیده ها به هر سو می گردد،
و در عطری که به هر سو پخش می شود،
ذهن به کند و کاو می نشیند،
هماهنگی می یابد و جدایی می آفریند ...
سکوت هایی که در آن ها،
آدمی با دور شدن هر سایه ی بشری،
الهیتی پریشان خاطر را مشاهده می کند.
اما خیال پردازی از میان می رود، و زمان دیگر بار،
ما را به شهرهای پرهیاهویمان باز می گرداند: جایی
که آبی ِ آسمان تنها در لکه هایی، در نقطه ای بالا،
میان سردرها ظاهر می گردد...
آن گاه باران فرو می بارد و زمین را می فرساید،
و زمستان کسالت آور بر روی شیروانی ها
سنگینی می کند، روشنایی خست می ورزد،
و روح را به تلخی می گرایاند...
تا سرانجام روزی، از میان دروازه ای نیمه بسته
در میان شاخ و برگ های حیاطی،
رنگ زرد ی لیموها به درخشیدن می پردازد،
و یخ ِ دل ذوب می شود،
و ترانه هایشان،
از درون شیپورهای زرین ِ روشنایی ِ آفتاب،
به درون ِ سینه جاری می شوند ...
شاعر: اوزنیو مُنتاله
شعر ایتالیایی
مترجم: فریده مهدوی دامغانی
تیم ملی ایران
شیطنت از تیمِ ایران میریزه
عشوه از اون منصوریان میریزه
خونه خرابم میکنه وقتی که
موی ِرضا توی چشماش میریزه
افشین قشنگ و زیباست
مهرداد درون دلهاست
نیما میمونه مثلِ شکوفههای گیلاس
احمد مهربونم درد و بلات به جونم
دلم میخواد همیشه کنارِ تیم بمونم
چشم دعایه کور بشه الهی
شرِ تیماوی کم بشه الهی
دلم میخواد کنارِ تیم بمونم
تو گوشِ مهدی از صفا بخونم
البته شاید نیاز به معرفی نداشته باشه، ولی الان اسم کامل اونایی که در شعر بودن، به ترتیب مینویسم:
علیرضا منصوریان / رضا شاهرودی / افشین پیروانی / مهرداد میناوند / نیما نکیسا / احمدرضا عابدزاده / دعایه: دروازبان عربستان / تیماوی: بازیکن عربستان / مهدی مهدویکیا
این شعر میشه گفت بعد از بازی ایران – استرالیا نوشته و پخش شد.
تا حالا توی هیچ کدوم از وبلاگهایم نگذاشته بودم؟ یادم نیست.
برکه – فریدون مشیری
برگها از شاخه میافتد،
من، تنهای ِ تنها راه میرفتم
در کنار ِ برکه ای،
پوشیده از باران برگ
شاید این افسوس را، با باد میگفتم:
- آه، این آینه را
این برگهای خشک، پوشانده ست.
آن صفا، آن روشنایی
در غبار تیرگی ماندهست
تا کجا مهر ِ بهاران،
پرده از رخسار ِ این آینه بردارد
چهرهی او را به دست نور بسپارد...
*
روزهای زندگی
مثل برگ از شاخه میافتاد و من،
همچنان تنهای تنها، راه میرفتم.
یادها، غمهای سنگین
چهرهی آینهی دل را با خویش میگفتم:
- باید این آینه را از ظلم ِ این ظلمت،
رهایی داد.
چهرهی او را به لبخند ِ امیدی تازه
از نور روشنایی داد.
عشق باید پرده از رخسار این آینه بر دارد
چهرهی او را به دست نور بسپارد.
« فریدون مشیری »
#شعر #فریدون_مشیری
اشک مهتاب – مهدی سهیلی
تو دیروز، بر چشم من، چشم بستی
به صد ناز، در دیده ی من نشستی
مرا با دو چشمیکه آتشفشان بود –
نگه کردی و خنده بر لب شکستی
زچشم سیه مست ناز آفرینت –
به جان و تنم، مستی ِ خواب میریخت
نگاهت چو میتافت بر دیده ی من
به شام دلم موج مهتاب میریخت
*
چو لبخند روی لبت موج میزد –
دل من از آن موج، توفانسرا بود
چو نسرینه اندام تو، تاب میخورد
مرا حیرت از شاهکار خدا بود
*
پی نوشخندی چو لب میگشودی –
به دندان تو بود، لطف سپیده
ندانم که الماس ِ دندان نما بود
و یا اشک مهتاب، بر گل چکیده؟
*
بسی رفتم و بی مستی عشق بودم
به چشمت قسم، مستی از سر گرفتم
تو دیشب نبودی، خیالت گواه است –
که او را به جای تو در بر گرفتم
پس از این، دلم بی تو چون گور سرد است
بیا بخت من شو، در آغوش من باش
مرو،بی تو شبهای من بی ستاره است
تو پروین شبهای خاموش من باش.
- مهدی سهیلی -
#مهدی_سهیلی #شعر
عرش پرواز – مهدی سهیلی
تو نوشین لب، همه نوشی، به کام من نمیآیی
تو مرغ عرش پروازی، به دام من نمیآیی
تو مهتاب منی، اما به شام من نمیتابی
تو خورشید منی، اما به بام نمیآیی
« مهدی سهیلی »
#مهدی_سهیلی #شعر
کو... کو...؟ - فریدون مشیری
شبی خواهد رسید از راه،
میتابد به حیرت ماه،
میلرزد به غربت برگ،
میپوید پریشان، باد.
*
فضا در ابری از اندوه
درختان سر به روی شانه های هم
- غبار آلود غمگین -
رازواری را به گوش یکدگر
آهسته میگویند.
دری را بی امان در کوچههای دور میکوبند.
چراغ خانه ای خاموش،
درها بسته،
هیچ آهنگ پایی نیست.
کنار پنجره، نوری، نوایی نیست...
هراسان سر به ایوان میکشاند بید
به جز امواج تاریکی چه خواهد دید؟
*
مگر امشب، کسی با آسمان، با برگ، با مهتاب
دیداری نخواهد داشت؟
به این مرغی که کوکو میزند تنها،
مگر امشب کسی پاسخ نخواهد داد؟
مگر امشب دلی در ماتم مردم نخواهد سوخت
مگر آن طبع شور انگیز، خورشیدی نخواهد زاد؟
کسی این گونه خاموشی ندارد یاد...
*
شگفت انگیز نجوایی ست!
در و دیوار
به دنبال کسی انگار
میگردند و میپرسند :
از همسایه، از کوچه.
درخت از ماه،
ماه از برگ،
برگ از باد!
«فریدون مشیری»
#شعر #فریدون_مشیری
شادم که جای گریه دارم! – مهدی سهیلی
ای هم نفس! با من بمان، امشب هوای گریه دارم
این لحظههای غربت و غم را برای گریه دارم
*
دارم غمی پنهان گداز و مردم چشمم گواه است
در برق این آئینهی روشن صفای گریه دارم
*
من بیبهارم، قاصد پائیز توفانزای تلخم
من ابر ِ باران خیز غمگینم، هوای گریه دارم
*
با یاد گلهایی که از این باغ توفان دیده رفتند
چون جویبار فصل پائیزی نوای گریه دارم
*
دارم لبی نا آشنا با خندههای شادمانی
اما نگاهی دردمند و آشنای گریه دارم
*
تا کی نگریم؟ پنجهی بیداد خاموشی مرا کُشت
امشب در این خلوت امید هایهای گریه دارم
*
زین کلبهی غمگین مرو، تا سر به دامانت گذارم
در کنج این غربتکده ماتم سرای گریه دارم
*
بر شانهات سر مینهم تا با فراق دل بگریم
با این همه اندوه خود، شادم که جای گریه دارم!
#مهدی_سهیلی #شعر
«نمیدانم چه باید کرد؟» - مهدی سهیلی
نمیدانم چه باید کرد؟
بمانم یا که بگریزم؟
اگر خواهم بمانم با تو، میبازم جوانی را
وگر خواهم که بگریزم، چه سازم زندگانی را؟
گریزان بودن از یک سو، غم فرزندم از یک سو –
کجا باید کنم فریاد، این درد نهانی را؟.
*
نمیدانم چه باید کرد؟
بمانم یا که بگریزم؟
اگر خواهم بمانم با تو، این را «دل» نمیخواهد
گریز از خانه را هم یار پا در گِل نمیخواهد
«تو عاقل» یا که من، «دیوانه» من یا تو، به هر حالی –
عذاب صحبت «دیوانه» را، «عاقل» نمیخواهد.
*
نمیدانم چه باید کرد؟
بمانم یا که بگریزم؟
اگر خواهم بمانم با تو، کارم روز و شب جنگ است
وگر بگریزم از تو، پیش پایم کوهی از سنگ است
نخواندی نغمه با ساز من و بی پرده میگویم:
صدای ضربهی قلب من و تو نا هماهنگ است.
نمیدانم چه باید کرد؟
نمیدانم چه باید کرد؟!
« مهدی سهیلی »
#مهدی_سهیلی #شعر
دریاست، آسمان! – مهدی سهیلی
"دریاست، آسمان!"
دیرینه سالهاست که در دیدگان من –
شبهای ماهتاب چو دریاست آسمان
این تک ستاره های درخشان بی شمار –
سیمین حباب هاست که بر سطح آب هاست
@
در دیدگان من –
این ماه پر فروغ که بی تاب میرود
سیمینه زورقیست که بر آب میرود
رخشان شهابها که پراکنده میخزند –
هستند ماهیان سبک خیز گرم پوی –
کاندر پی شکار، شتابنده میخزند.
@
در دیدگاه من –
دریاست آسمان و ندارد کرانه ای
جز بی نشانگی –
از ساحلش نبوده خرد را نشانه ای
گفتم شبی به خویش:
این آسمان پیر –
بحریست بی کرانه، ولی چشم من مدام –
دنبال ناخداست
پس ناخدا کجاست؟
در گوش من چکید صدایی که نرم گفت:
دریاست آسمان و در آن ناخدا "خداست"!
"مهدی سهیلی "
#شعر #مهدی_سهیلی
نگاهی در سکوت – مهدی سهیلی
«نگاهی در سکوت!»
خداوندا! به دلهای شکسته-
به محرومان در غربت نشسته-
به آن عشقی که از نام تو خیزد-
بدان خونی که در راه تو ریزد-
به مسکینان از هستی رمیده –
به غمگینان خواب از سر پریده-
به مردانی که در سختی خموشند-
برای زندگی جان میفروشند-
همه کاشانهشان خالی از قوت است
سخنهاشان نگاهی در سکوت است-
به طفلانی که نان آور ندارند-
سر حسرت به بالین میگذارند-
به آن "درمانده زن" کز فقر جانکاه-
نهد فرزند خود را بر سر راه-
به آن کودک که ناکام است کامش-
ز پا میافکند بوی طعامش-
به آن جمعی که از سرما به جانند
ز "آه" جمع، "گرما" میستانند-
به آن بی کس که با جان در نبرد است
غذایش اشک گرم و آه سرد است-
به آن بی مادر از ضعف خفته-
سخن از مهر مادر ناشنفته
به آن دختر که نادیدی گناهش
عبادت خفته در شرم نگاهش-
به آن چشمی که از غم گریه خیزد است
به بیماری که با جان در ستیز است-
به دامانی که از هر عیب پاک است
به هر کس از گناهان شرمناک است-
دلم را از گناهان ایمنی بخش
به نور معرفتها روشنی بخش.
"مهدی سهیلی "
#مهدی_سهیلی #شعر
دریاست، آسمان! – مهدی سهیلی
"دریاست، آسمان!"
دیرینه سالهاست که در دیدگان من –
شبهای ماهتاب چو دریاست آسمان
این تک ستارههای درخشان بیشمار –
سیمین حباب هاست که بر سطح آب هاست
@
در دیدگان من –
این ماه پر فروغ که بیتاب میرود
سیمینه زورقیست که بر آب میرود
رخشان شهابها که پراکنده میخزند –
هستند ماهیان سبک خیز گرم پوی –
کاندر پی شکار، شتابنده می خزند.
@
در دیدگاه من –
دریاست آسمان و ندارد کرانه ای
جز بی نشانگی –
از ساحلش نبوده خرد را نشانه ای
گفتم شبی به خویش:
این آسمان پیر –
بحریست بی کرانه، ولی چشم من مدام –
دنبال ناخداست
پس ناخدا کجاست؟
در گوش من چکید صدایی که نرم گفت:
دریاست آسمان و در آن ناخدا "خداست"!
"مهدی سهیلی"
#مهدی_سهیلی #شعر
غربت – مهدی سهیلی
" غربت "
روزگاری رفت و من در هر زمان –....
آزمودم رنج "غربت" را بسی ....
درد "غربت" میگدازد روح را.....
جز "غریب" این را نمیداند کسی.....
@
هست غربت گونه گون در روزگار......
محنت غربت بسی مرگ آور است.....
از هزاران غربت اندوه خیز – ........
غربت "بی همزبانی" بدتر است!
"مهدی سهیلی"
#مهدی_سهیلی #شعر
اندوه و شادی! – مهدی سهیلی
"اندوه و شادی!"
هر جا، کسی با خاطری خرم نشسته است
در خنده هایش، پرده پرده غم نشسته است
اندوه هم دردل نماند جاودانه
زیرا "غم و شادی" کنار هم نشسته است.
شادی نپاید، زانکه شادی چون چراغی –
در رهگذار صرصر ماتم نشسته است
هر جا که دیدم، در کنار شادمانی –
"اندوه "، در جان "بنی آدم " نشسته است.
"مهدی سهیلی"
#مهدی_سهیلی #شعر