«بهت»
میگذرم از میان رهگذران مات
مینگرم از میان رهگذران کور
این همه اندوه در وجود من و لال
این همه غوغاست در کنار من و دور
*
دیگر در قلب من نه عشق نه احساس
دیگر در جان من نه شور نه فریاد
دشتم اما در او نه ناله ی مجنون
کوهم اما دراو نه تیشه ی فرهاد
*
هیچ نه انگیزه ای که هیچم، پوچم
هیچ نه اندیشه ای که سنگم، چوبم
همسفر قصهی های تلخ غریبم
رهگذر کوچه های تنگ غروبم
*
آن همه خورشید ها که در من میسوخت
چشمه ی اندوه شد ز چشم ترم ریخت
کاخ امیدی که برده بودم تا ماه
آه که آوار غم شد و به سرم ریخت
- فریدون مشیری –-
#شعر #فریدون_مشیری
«غریب!»
من در آئینه با تو سخن میگویم:
با تو دارم سخنی –
با تو ای خفته به هر موج نگاهت فریاد!
با تو ام ای همدرد!
با تو ام ای « همزاد»!
با تو ای مرد غریبی که در آئینه به من مینگری!
گوش کن با تو سخن میگویم:
من غریب و تو غریب –
از همه خلق خدا –
تو به من همنفسی –
غیر تو هم سخن و همدل من –
در همه ملک خدا نیست کسی.
های... ای محرم من!
روی در روی تو فریاد کنم –
تا به دادم برسی.
*
خرم آن لحظه که با دیده ی اشک آلوده –
در تو بگریزم و در « آئینه » با هم باشیم
ساعتی هم سخن و همدل و همدم باشیم.
برق اشک تو در آئینه ی چشمت پیداست
شرم از گریه مکن –
اشک، همسایه ی ماست.
*
من و تو چون هر روز –
مات و خاموش به مهمانی اشک آمده ایم
در دل ما اشک است –
اشک تنهایی و تنهایی و تنهایی ها
اشک دیدار ستم ها و شکیبایی ها.
*
من و تو خاموشیم
من و تو غمزده ایم
من و تو همدل ماتم زده ایم
گوش کن ای همزاد!
با زبان «نگهم» با تو سخن میگویم:
از نگاهم بشنو، رخصت گفتار کجاست؟
دل به یاران دروغین مسپار –
واژه ی « یار» دروغ است، بگو یار کجاست؟
*
لحظه ی درد دل و موسم دلتنگی ها –
وعده ی ما و تو در عمق دل ِ آئینه است.
بهتر از آئینه، منزلگه دیدار کجاست؟
با تو راز دل خود را گفتم
« آنکس است اهل بشارت که اشارت داند »
« نکته ها هست بسی، محرم اسرار کجاست؟ »
- مهدی سهیلی –
#شعر #مهدی_سهیلی
«چرا؟»
چرا تو ای شکسته دل! خدا خدا نمیکنی؟
خدای چاره ساز را، چرا صدا نمیکنی؟
به هر لب دعای تو، فرشته بوسه میزند
برای درد بی امان، چرا دعا نمیکنی؟
ز پرنیان بسترت، شبی جدا نبوده ای
پرند خواب را، ز خود، چرا جدا نمیکنی؟
به قطره قطره اشک تو، خدا نظاره میکند
به وقت گریه ها چرا خدا خدا نمیکنی؟
سحر ز باغ ناله ها، گل مراد میدمد
به نیمه شب چرا لبی به ناله وا نمیکنی؟
دل تو مانده در قفس، جدا ز آشیان خود
پرنده ی اسیر را، چرا رها نمیکنی؟
ز اشک نقره فام خود، به کیمیای نیمه شب
« مس ِ» سیاه ِ قلب را چرا «طلا» نمیکنی؟
به بند کبر و ناز خود از آن اسیر مانده ای
که روی عجز و بندگی به کبریا نمیکنی.
- مهدی سهلی –
#مهدی_سهیلی #شعر
https://media.mehrnews.com/d/2016/10/09/3/2236476.jpg?ts=1486462047399
هر روز در فکر تو هستم
گرچه آن قدر که می خواهم
به تو نامه نمی نویسم
یا تلفن نمی کنم
هر روز
در فکر تو هستم
گاه در فکر ِ خاطره ای که با تو داشته ام
و گاه در رویاهایم
برای تو
آنچه برایم رخ داده است را تعریف می کنم
مهم نیست
به چه فکر می کنم
هر روز برایت نامه می نویسم یا به تو تلفن می کنم
و دلم برایت تنگ می شود.
« سوزان پولیس شوتز »
I Think About You Every Day
Though I don’t write
Or call you
As often as I would like to
I spend time every day
Thinking about you
Sometimes it is
A memory of something we shared
Other times it is
An incident in my life
That I imagine myself
Telling you about
No matter what it is
In my mind
I write and call you every day
And I miss you
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است ...
و تنهایی من، شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد.
و خاصیت عشق این است.
وصیت نامه وحشی بافقی
دکلمه: لینک مشاهده دکلمه - آپارات
وصیت نامه ی وحشی بافقی
روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد
مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید
بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ
جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید
روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد
روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت
وحشی بافقی
همسرم دوش به من گفت که مادر شده است
بچه اش بخت بلندم زد و دختر شده است
گفت؛ ای کاش پسر بود، ولی حیف نشد
گفتمش؛ غصه نخور جان تو، بهتر شده است!
دولت الانه بها داده به زنها، مثلن؛
من شنیدم زن همسایه کلانتر شده است
دختر خاله زری بود که کنکوری بود؟!
رفته در جاده راننده خاور شده است
زن بقال سر کوچه که صد کیلو بود
رفته در ارتش و الانه تکاور شده است
مرد میشورد و میسابد و زن، امروزه...
صاحب صندلی و دستک و دفتر شده است
زن، نماینده چند شهر کلان، من جمله...
اصفهان و بم و آباده و ابهر شده است
در خبر دوش شنیدم که حیاتی میگفت؛
دیه اش با دیه مرد برابر شده است
زن، مهندس شده، دکتر شده، این یعنی زن...
جزوِ سرمایه انسانی کشور شده است
مرد سالاری و دوران خوش مرد گذشت
زن در این دور و زمان شوهرِ شوهر شده است..!
منبع: @dr_anoushe
#شعر #طنز
https://www.adyannet.com/sites/default/files/media/image/islam/aerg.jpg
تو را فراموش کنم – شمس تبریزی
در آتش خویش چون دمی جوش کنم
خواهم که دمی تو را فراموش کنم
گیرم جانی که عقل بیهوش کند
در جام در آیی و تو را نوش کنم
ـ شمس تبریزی ـ
ساغر پاینده - شمس تبریزی
ای مجمع دل را پراکنده مزن
زان زخمه پریشان چون دل بنده مزن
ای دل لب خود را که زند لاف بقا
جز بر لب آن ساغر پاینده مزن
ـ شمس تبریزی ـ
https://www.adyannet.com/sites/default/files/media/image/islam/aerg.jpg
از باد بپرس
احوال دلم هر سحر از باد بپرس
تا شاد شوی از من ناشاد بپرس
ور کشتن بی گناه سودات شود
از چشم خود آن جادوی استاد بپرس
ـ شمس تبریزی ـ
https://www.adyannet.com/sites/default/files/media/image/islam/aerg.jpg
عشق
گویند که عشق عاقبت تسکین است
اول شور است و عاقبت تمکین است
هرچند ز آسیاست سنگ زیرین
این صورت بی قرار بالا بین است
ـ شمس تبریزی ـ
https://media.mehrnews.com/d/2016/10/09/3/2236476.jpg?ts=1486462047399
خواب سرخ – سمانه عبدی
شکوفه ها
خواب سرخ
گیلاس می دیدند
طوفان
خوابشان را
به خاک سپرد ...
- سمانه عبدی –
https://media.mehrnews.com/d/2016/10/09/3/2236476.jpg?ts=1486462047399
باغ ملکوت - مولوی
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساختهاند از بدنم
- مولوی -
#شعر #مولوی
https://media.mehrnews.com/d/2016/10/09/3/2236476.jpg?ts=1486462047399
گرت باری گذر باشد نگه با جانب ما کن - سعدی
دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران
دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران
نصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکش
چو سیل از سر گذشت آن را چه میترسانی از باران
گر آن ساقی که مستان راست هشیاران بدیدندی
ز توبه توبه کردندی چو من بر دست خماران
گرم با صالحان بی دوست فردا در بهشت آرند
همان بهتر که در دوزخ کنندم با گنهکاران
چه بویست این که عقل از من ببرد و صبر و هشیاری
ندانم باغ فردوسست یا بازار عطاران
تو با این مردم کوته نظر در چاه کنعانی
به مصر آ تا پدید آیند یوسف را خریداران
الا ای باد شبگیری بگوی آن ماه مجلس را
تو آزادی و خلقی در غم رویت گرفتاران
گر آن عیار شهرآشوب روزی حال من پرسد
بگو خوابش نمیگیرد به شب از دست عیاران
گرت باری گذر باشد نگه با جانب ما کن
نپندارم که بد باشد جزای خوب کرداران
کسان گویند چون سعدی جفا دیدی تحول کن
رها کن تا بمیرم بر سر کوی وفاداران
- سعدی -
#شعر #سعدی
https://media.mehrnews.com/d/2016/10/09/3/2236476.jpg?ts=1486462047399
تشنگی - نظامی
بیا ساقی آن می که جان پرور است
چو آب روان تشنه را در خور است
در این غم که از تشنگی سوختم
به من ده که می خوردن آموختم
- نظامی -
باده - نظامی
بیا ساقی آن باده بردار زود
که بی باده شاید نشاید نمود
به یک جرعه زان باده یاریم ده
ز چنگ اجل رستگاریم ده
- نظامی –
نبرد ِ عشق - جیاکُمو لئوپاردی
به یاد میآورم روزی را که برای نخستین بار
با نبرد ِ عشق آشنا گردیدم و آن دم گفتم: افسوس!
اگر عشق این باشد، پس چه رنج آورست!
_ جیاکُمو لئوپاردی ـ
شاعر ایتالیایی
خانهام - جیوزپه اونگرتی
پس از این همه زمان،
متحیر و شگفت زده
از شدت عشق
گمان میداشتم آن را
به چهار گوشهی عالم
پخش کرده باشم ...
ـ جیوزپه اونگرتی ـ
* شاعر ایتالیایی
صاعقه - جیوزپه اونگرتی
نعرههایم،
همچون صاعقههایی
ناقوس ِ تیز آسمان را
از هم میدَرَند ...
و آنگاه، وحشت زده
به تخریب خود میپردازند...
ـ جیوزپه اونگرتی ـ
* شاعر ایتالیایی
رشتهی عمر بشر - پژمان بختیاری
چشم عبرت بین ما را حرص دنیا بسته است
دست و پای عقل را دام تمنا بسته است
رشتهی عمر بشر یکتاست یکتا ای دریغ
حرص ما این رشته را اکنون به صد جا بسته است
معنی رنگین به خاطر هست و در گفتار نیست
راه معنی باز و پای معنی آرا بسته است
ـ پژمان بختیاری ـ