پرستوی خزان دیده - محمد نوعی
حسرتی گر به دلم هست همان دیدن توست
من پرستوی خزان دیده و خاموش توام
شاعر: محمد نوعی
گفتم : آن چشم سیاهش گفت : من
گفتم : آن رقص نگاهش گفت : من
گفتم : آن شرمی که رقصد گاه گاه
در نگاه دلسیاهش ؟ گفت : من
*
گفتم : این من این دل بیتاب من
گفت : این او این نگاه سر او
گفتم : اما درد درمان سوز من
گفت : آگه نیستی از درد او
*
گفتم : اما جز فریبی بیش نیست
گفت : ما هم جز فریبی نیستیم
گفتم : اما حاصل این سوختن
گفت : برقی جست و یکدم زیستیم
*
گفتم : آن اشکی که از چشمم چکید
گفت : گم شد قطره آبی در کویر
گفتم : از او دیده نتوانم گرفت
گفت : آسان است بگریز و بمیر
*
رفتم و موجم به هر سویی کشید
رفتم و بادم به هر کویی فشاند
رفتم اما هر کجا او بود و او
بوسه بر روی لبانم می فشاند
*
گفتم : آن شعری که در من بشکفد
بر لبم چون غنچه خندد گفت : من
گفتم : آن رویا که هر شب پیش چشم
در نگاهم نقش بندد گفت : من
*
گفتم : از چنگ تو کی خواهم گریخت ؟
گفت : تا از خویشتن بگریختی
گفتم : آتش ها زدی بر جان من
گفت : در من شعله ها انگیختی
*
گفتم : آن آتش که در من سرد شد
گفت : برقی از شرار خرمنم
چون به خود باز آمدم زین گفتگو
دیدم او بانگیست در من وین منم
« حسن هنرمندی»
آپدیت شده توسط : * ویروس *
آدرس وبلاگ : http://DataBus.persianblog.com
آدرس گروه : http://groups.yahoo.com/group/Silver_Lake_110/
#شعر #حسن_هنرمندی
نازنینم !
خیلی حرف دارم
اشکم اجازه می دهد که بنویسم و بنویسم
اما
یکی در سینه ام می گوید : نه !
ننویس !
شاید او نخواند
شاید دوست نداشته باشد .
آیا راست می گوید ؟
.................................
.....................................
بدرود –
شب بخیر !
- مهدی سهیلی -
#شعر #مهدی_سهیلی
http://up.litemode.ir/up/fashionlite/mode/m/e2/wWw_LiteMode_iR_18747470934.jpg
تصویر خیالی
خیال میکنم
خیال تو
هر لحظه
با من است!
بگذار خیالم
راحت باشد
با این تصویر
خیالی ...
همین!!
شاعر: ؟؟؟
که باور می کند در باغ ما داغ ِ صنوبر را
که باور می کند افتادن سرو ِ تناور را
که باور می کند آسایش ِ موج ِ خروشان را
که باور می کند آرامش طوفان و تندر را
در این شب ها که دیو از باختر صد آتش افروزد
که باور می کند خاموشی ِ خورشید خاور را
کجا رود روان در بستر خود خفته می ماند
کجا کوه گران در خاک پنهان می کند سر را
کجا شیر ژیان اندر کُنام آرام می گیرد
که دیده در نیام آرامش شمشیر ِ حیدر را
عقاب آسمان پرواز ِ اقلیم ِ سر افرازی
کجا بر خاک ِ درد آلود ِ غم ، می گسترد پر را
چراغ بامداد افروز ِ آفاق ِ سحر خیزی
کجا وا می گذارد شام شوم تیره اختر را
کنون کز ابر ِ لطفش نم نم باران نمی بارد
که بر ما می فشاند هر زمان دامان گوهر را
پس از آن باغبان پیر در باغ و بهار ما
که می رویاند از دل های ما گل های باور را
صدای عشق در این گنبد دوار می ماند
کسی نشنیده زین فریاد فریادی رسا تر را
وطن بر شاخسار سدره گر دارد امام ما
خدا از ما مگیرد سایه ی طوبای رهبر را
تسلای دل ما در غروب آفتاب او
طلوع آفتابی دیگر آمد روز دیگر را
- غلامعلی حداد عادل -
#شعر #غلامعلی_حداد_عادل
امید ِ زنده دیدنت - جیاکُمو لئوپاردی
زین پس، دیگر هرگز امید ِ زنده دیدنت را در وجودم ندارم،
مگر آن هنگام که شبحام، تنها و رها از هر کالبد ِ جسمانی،
از جادّههایی غریب و تاکنون ناپیمونده،
به سوی مکانی عجیب ره سپارَد ...!
_ جیاکُمو لئوپاردی ـ
شاعر ایتالیایی
https://s.cafebazaar.ir/1/icons/com.themagicpick.saadi_512x512.png
روی عذرا - سعدی
کسی ملامت وامق کند به نادانی
حبیب من که ندیده است روی عذرا را
ـ سعدی ـ
پسر برتر از دختر آمد پدید
#شعر
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه
خیلی سخته توی پاییزبا کسی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت
ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
( ؟ )
#شعر
چه نابرابر است، جنگ ِ من و تو
قبول ندارم
به جنگ آمدهای و تیغ عشق آوردی
حساب نکردی که من
به جز تو
هیچ ندارم؟
#شعر
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
ای عشق
ای عشق، ای عشق، از قلبم پر کشیدی! قلبی که در گذشته،
بدانسان گرم و سوزان بود!
شوربختی، آن را در دست سرد ِ خود درهم فشرد
و قلبم در عنفوان جوانی، در سالهای عمر خود، منجمد گردید ...
_ جیاکُمو لئوپاردی ـ
شاعر ایتالیایی
ترس از شلوغی
مرا به ذهنت نه ...
به دلت بسپار ...
من از گم شدن در جاهای شلوغ
میترسم ...
شاعر: ؟؟؟
آتش و عشق - جیاکُمو لئوپاردی
این آتش و این عشق همچنان زندهاند!
آن تصویر ِ زیبا، همچنان در اندیشهام تنفس میکند.
همانی که هرگز هیچ لذاتی مگر آسمانی، از آن نصیبم نگردید
و همین، برای رضایت ِ روح و جانم بس است ...
_ جیاکُمو لئوپاردی ـ
شاعر ایتالیایی
https://aliyaghoubi.files.wordpress.com/2012/07/sokot_1.jpg
سکوت کردهام
آن قدر
فریادهایم را
سکوت کردهام
که اگر به چشمان بنگرید
کر میشوید ...
شاعر: ؟؟؟
جور دیگر دیدم
چشمها را شستم
جور دیگر دیدم
باز هم سود نداشت
تو همان بودی که
باید دوست داشت!
شاعر: ؟؟؟
تو اگر بسته ای بار سفر
تو اگر نیستی دیگر
پس چرا از همه جا
از همه جا
من
صدای ِ تپش ِ قلب ِ تو را
می شنوم ...
« جز یاد تو »
میرفتی
رو به سمت سرزمینی که در آن عشق محکوم است..
و روی دروازه آن شهر
پرواز را علامت ممنوع زده اند!..
من خواندم
سوسوی ستاره را که باز روی آسمان سبک خیال..میچرخید...
خوابیدیم
و خواب دیدیم
تو و آن ناز نگاهت را
من و آن دل خرابم را
با ساز وصالت دوباره رقصیدیم
و رقص
مست به هوای عاشقی کرد مرا
و اکنون شبم را دلیلی نیست
جز...
یاد تو.......
تو را که دارم – فریدون مشیری
ز شور ِ عشق، ندانم کجا فرار کنم!
چگونه چاره ی این جان ِ بی قرار کنم.
بسان ِ بوته ی آتش گرفته ام، در باد،
کجا توانم این شعله را مهار کنم؟
رسیده کار به آنجا که اشتیاقم را
برای مردم کوی و گذر هوار کنم.
چنین که عشق تو ام می کشد به شیدایی،
شگفت نیست که فریاد ِ یار، یار کنم!
*
گرانبهاتر، از لحظه های هستی خویش،
بگو چه دارم تا در رهت نثار کنم؟
هزار کار در اندیشه پیش ِ رو دارم،
تو می رباییم از خود، بگو چکار کنم؟!
*
شبانگهان که در افتم میان بستر خویش
که خواب را مگر از مهر غمگسار کنم
تو باز بر سر بالین من گشایی بال
که با تو باشم و با خواب، کارزار کنم!
*
... خیال پشت خیال آید از کرانه ی دور،
از این تلاطم ِ رنگین، چرا کنار کنم؟
تو را ربایم از آن غرفه با کمند بلند
به پشت اسب پریزاد خود سوار کنم!
چه تیغ ها که فرو بارد از هوا به سرم
ز خون خویش همه راه را نگار کنم!
تو را که دارم، از دشمنان نیندیشم
تو را که دارم، یک دست را هزار کنم!
تو را که دارم، نیروی صد جوان یابم
تو را که دارم، پاییز را بهار کنم!
به هر طرف گذرم از نسیم چهره ی تو
همه زمین و زمان را شکوفه زار کنم
تو را به سینه فشارم، که اوج پیروزی ست
چه نازها که به گردون، به کردگار کنم!...
*
سحر، دوباره در افتم به چاه حسرت ِ خویش.
نظر به بام تو از ژرف ِ این حصار کنم
من آفتاب پرستم، ولی نمی دانم
چگونه باید خورشید را شکار کنم!
به صبح خنده ات آویزم، ای امید محال
مگر تلافی شب های انتظار کنم!
- فریدون مشیری –-
شاید او نخواند... – مهدی سهیلی
نازنینم!
خیلی حرف دارم
اشکم اجازه میدهد که بنویسم و بنویسم
اما
یکی در سینهام میگوید: نه!
ننویس!
شاید او نخواند
شاید دوست نداشته باشد.
آیا راست میگوید؟
.................................
.....................................
بدرود –
شب بخیر!
- مهدی سهیلی -