جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

بدترین لحظه‌های دنیا بود - احمد ایرانی نسب

 

 

 

 

 

بدترین لحظه‌های دنیا بود - احمد ایرانی نسب

 

 

بنده ای که فراتر از بنده است

دختری که چو ماهِ تابنده است

 

همسری مثل او نبوده و نیست

مادری که پناه فرزند است

 

ما همه ریزه خوار فاطمه ایم

شاهد حرف من خداوند است

 

فاطمه  فاطمه ست پیش خدا

او شفیعه ست، آبرومند است

 

هر که با فاطمه ست پیروز است

هر که بی فاطمه ست بازنده ست

 

فاطمه دختر پیمبر ماست

فاطمه مادر پیمبر ماست

 

غزل عاشقانه ی حیدر

شعر ناب ترانه ی حیدر

 

آفتاب نگاه پر مهرش

روشنی بخش خانه ی حیدر

 

ماهِ تکیه به آسمان زده، چیست؟

سر زهرا و شانه ی حیدر

 

نام زهراست دُرِّ بین صدف

در قنوت شبانه ی حیدر

 

یا الهی به حق زهرا بود

قسم عارفانه ی حیدر

 

فاطمه در بلا سپر دارد

تا به سر سایه ی پدر دارد

 

شهر در سیل رفت و آمد بود

همه جا صحبت از محمد بود

 

همه جا پر شده حدیث غدیر

شرح حال علی زبانزد بود

 

به سرش شور رهبری دارد

پیر بیچاره ای که مرتد بود

 

مرتضی فکر کفن و دفن رسول

او پی تاج و تخت و مسند بود

 

او نفهمید که ولیِّ خدا

مرتضی بود و هست و خواهد بود

 

مرتضی کیست؟ نفْس پیغمبر

السلام علیک یا حیدر

 

یادشان رفته لطف حیدر را

یادشان رفته شأن کوثر را

 

چه قَدَر زود یادشان رفته

حرمت دختر پیمبر را

 

شاهد حرف من امام حسن

بین کوچه زدند مادر را

 

آیه ی صبر را تلاوت کرد

تا علی دید شعله ی در را

 

دست بسته کشان کشان بردند

این علیِ بدون یاور را

 

آه بانوی خانه را زده اند

ماه بانوی خانه را زده اند

 

چشم یک شهر در تماشا بود

بدترین لحظه های دنیا بود

 

مادر خانواده غرق به خون

پدر خانواده تنها بود

 

ذکر لب‌های فاطمه، حیدر

مرتضی گرم ذکر زهرا بود

 

بس که حبل المتین حاجت هاست

ریسمان هم دخیل مولا بود

 

پیش رویش کویر بود و کویر

پشت راهش دو چشم دریا بود

 

این مدینه به سینه آتش زد

سینه اش را مدینه آتش زد

 

چه بگویم که خون به راه افتاد

مادرم بین کوچه، آه افتاد

 

مادری که پناه عالم بود

پر شکسته چه بی پناه افتاد

 

چه بگویم که روضه بسیار است

گذر شاه سمت چاه افتاد

 

عاقبت چشم باغبان در غسل

به همان لاله ی سیاه افتاد

 

مجتبی تکیه گاه طفلان بود

وسط کار تکیه گاه افتاد

 

یک علی مانده و یتیمانش

آیه های کبود قرآنش

 

نیمه ی شب زبان گرفته حسن

منصب روضه خوان گرفته حسن

 

زانویش را بغل گرفته حسین

آستین در دهان گرفته حسن

 

بین آغوش ، مادر خود را

با تمام توان گرفته حسن

 

سر خود را به زخم پهلوی

مادر مهربان گرفته حسن

 

داشت در بین روضه جان میداد

با همین گریه جان گرفته حسن

 

بانی روضه های ما حسن است

صاحب مجلس عزا حسن است

 

احمد ایرانی نسب

 

منبع: بیتوته

 

 

 

 

 

به جای اشک، جگر از نهان در آوردند - علی انسانی

 

 

 

به جای اشک، جگر از نهان در آوردند - علی انسانی

 

مگو بدن، ز تن جبهه جان در آوردند

به جای اشک، جگر از نهان در آوردند

وطن پر از گل پرپر شده است و عطرآگین

ز دشت لاله ز بس ارغوان آوردند

شما گروه تفحص به خاک بنویسید

دُر از خزانه این خاک‌دان در آوردند

زمین ز مین پر و اینان ز من سفر کردند

ز آسمان سر از این آستان در آودند

همین تبار تبری تبر به دوش شدند

دمار از بت و از بتگران در آوردند

حرامشان که شکم‌بارگان فرصت جوی

تنور گرم شما بود و نان در آوردند

و من به جیب سر و سر به زیر کاین مردان

چه سرفراز سر از امتحان در آوردند

 

- علی انسانی -

 

 

 

از چیست باب این سرا شکسته؟ - حسان

 

 

 

 

 

از چیست باب این سرا شکسته؟ - حسان

 

شد حرمت بیت خدا شکسته

خاکم به سر ، این در چرا شکسته

 

آل کسا در این سرا چو جمعند

شد حرمت آل کسا شکسته

 

مرآت حق نماست قلب آنان

سنگ جفا ، آئینه ها شکسته

 

این در چو قبله گاه جبرئیل است

باب حریم کبریا شکسته

 

اینجا ملک اذن ورود گیرد

از چیست باب این سرا شکسته؟

 

چون خانه ی مولود کعبه اینجاست

شد حرمت بیت خدا شکسته

 

این خانه بیت رحمت الهی ست

دشمن چرا این باب را شکسته

 

مابین این دیوار و در خدایا

آئینه احمد نما شکسته

 

زهرا بُوَد چون بضعه ی پیمبر

زین ضربه صدر مصطفی شکسته

 

از کشتن شش ماهه محسن او

قلب علیّ مرتضی شکسته

 

بر سینه دست غم چگونه کوبد؟

چون سینه ی صاحب عزا شکسته

 

استاد حبیب الله چایچیان (حسان)

 

 

منبع: بیتوته

 

#شعر # حبیب_الله_چایچیان

 

 

 

 

 

 

لحظه‌ی بدرود! – مهدی سهیلی

 

 

 

 

 

 

لحظه‌ی بدرود! – مهدی سهیلی

 

ای امیدی که مرا غیر تو مقصود نبود

پیش ِ بی‌تابی من، آمدنت زود نبود

تا که بیگانه به راز دل ما پی نبرد

کاش چشم من و چشم تو غم آلود نبود

یار شیرین لب من گفت به هنگام وداع:

«لحظه‌ای تلخ‌تر از لحظه‌ی بدرود نبود!»

 

مهدی سهیلی

 

 

 

شب تنهایی خوب – سهراب سپهری

 

 

 

 

 

 

 

شب تنهایی خوب – سهراب سپهری

 

گوش کن، دورترین مرغ جهان می‌خواند.

شب سلیس است، و یکدست، و باز.

شمعدانی ها

و صدا دارترین شاخه ی فصل، ماه را می‌شنوند.

 

پلکان جلو ساختمان،

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم،

 

گوش کن، جاده صدا می‌زند از دور قدم های ترا.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک ها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا.

و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام ترا، مثل یک قطعه ی آواز به خود

جذب کنند.

پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق

تر است.

 

ـ سهراب سپهری ـ

 

 

 

 

 

باید امشب بروم ...

 

 

 

باید امشب بروم...

 

 

باید امشب بروم

باید امشب چمدان هایم را بردارم

باید امشب بروم

فکر ها کرده ام

باید که مدت ها پیش می رفتم

باید امشب چمدان هایم را بردارم

به فراسوی مرزهای زندگی خواهم رفت

نه!

چمدان به کارم نمی آید

چمدان نمی برم

فارغ از هر وسیله ای

آزاد

رها

باید که بروم

دیر شده است

زندگی را به کناری باید انداخت

باید که بروم

آسمان امشب هوای گریه دارد، خوب می داند

ماه!

باید امشب بروم ...

باید امشب بروم ...

بدرود ...

 

شاعر: ؟؟؟

 

 

 

چه خواهی گفت! – بیژن ترقی

 

 

 

چه خواهی گفت! – بیژن ترقی

 

چه خواهی گفت روز حشر در پیش خدای من

جواب ناله ها و گریه های، های های من؟

بروز بیکسی افتاده ای را ترک می کردی

چو می رفتی از این کاشانه ی محنت فزای من

امید و آرزویم برده ای با خود که در دنیا

نماند آرزوی زنده بودن از برای من

بهار از شوق تو هر ساله سر می زند باین خانه

نمی آید بهار امسال دیگر در سرای من

نهال قامتت را من ز اشک دیده پروردم

نبود ای سرو خوش اندام آخر این سزای من

از این رسواترم خواهی؟ میان خلق چون مستان

بنه زنجیر رسوایی و بد نامی به پای من

ز یادت رفته گر فصل خزان و برگ پائیزی؟

بیاد آور رخ زرد و خزان برگهای من

 

- بیژن ترقی -

 

 

آرزو – فریدون مشیری

 

 

 

آرزو – فریدون مشیری

 

به امید نگاهت ایستادن،

به روی شانه هایت سر نهادن،

مرا خوش تر از این ها آرزویی ست:

دهان کوچکت را بوسه دادن.

 

- فریدون مشیری -

 

 

 

آغوش – فریدون مشیری

 

 

 

 

آغوش – فریدون مشیری

 

برای چشم خاموشت بمیرم.

کنار چشمه ی نوشت بمیرم.

نمی‌خوام در آغوشت بگیرم

که می‌خواهم در آغوشت بمیرم

 

- فریدون مشیری -

 

 

 

 

آفتاب پرست – فریدون مشیری

 

 

 

 

 

 

آفتاب پرست – فریدون مشیری

 

در خانه ی خود نشسته ام ناگاه

مرگ آید و گوید: « ز جا بر خیز

این جامه ی عاریت به دور افکن

وین باده ی جانگزا به کامت ریز! »

 

خواهم که مگر ز مرگ بگریزم

می خندد و می کشد در آغوشم،

پیمانه ز دست مرگ می گیرم

می لرزم و با هراس می نوشم!

 

آن دور، در آن دیار ِ هول انگیز

بی روح، فسرده، خفته در گورم

لب بر لب من نهاده کژدم ها

بازیچه ی مار و طعمه ی مورم

 

در ظلمت نیمه شب، که تنها مرگ

بنشسته به روی دخمه ها بیدار،

وامانده ی مار و مور و کژدم را

می کاود و زوزه می کشد کفتار...!

 

روزی دو به روی لاشه غوغایی ست

آنگاه، سکوت می کند غوغا

روید ز نسیم مرگ خاری چند

پوشد رخ آن مغاک وحشت زا

 

سالی نگذشته استخوان من

در دامن گور خاک خواهد شد

وز خاطرات روزگار بی انجام

این قصه ی دردناک خواهد شد.

 

ای رهگذران ِ وادی ِ هستی!

از وحشت مرگ می زنم فریاد

بر سینه‌ی سرد گور باید خفت

هر لحظه به مار بوسه باید داد!

 

ای وای چه سرنوشت جانسوزی

این است حدیث تلخ ما، این است

ده روزه ی عمر با همه تلخی

انصاف اگر دهیم شیرین است.

 

از گور چگونه رو نگردانم؟

من عاشق آفتاب تابانم

من روزی اگر به مرگ رو کردم

« از کرده‌ی خویشتن پشیمانم. »

 

من تشنه‌ی این هوای جان بخشم

دیوانه‌ی این بهار و پاییزم

تا مرگ نیامده ست برخیزم

در دامن زندگی بیاوزیم!

 

- فریدون مشیری -

 

 

 

من محکوم ِ شکنجه‌یی مضاعف ام – احمد شاملو

 

 

 

من محکوم ِ شکنجه‌یی مضاعف ام – احمد شاملو

 

من محکوم ِ شکنجه‌یی مضاعف ام:

این چنین زیستن،

و این چنین

درمیان ِ شما زیستن

با شما زیستن

که دیری دوستار ِتان بوده ام.

من از آتش و آب سر در آوردم.

از توفان و از پرنده.

من از شادی و درد

سر در آوردم،

گل خورشید را اما

هرگز ندانستم

که ظلمت گردان شب

چه گونه تواند شد!

 

*

دیدم آنان را بی شماران

که دل از همه سودایی عریان کرده بودند

تا انسانیت را از آن

عَلَمی کنند –

و در پس آن

به هر آنچه انسانی ست

تف می‌کردند!

 

دیدم آنان  را بی شماران،

و انگیزه های عداوتشان چندان ابلهانه بود

که مردگان ِ عرصه ی جنگ را

از خنده

بی تاب میکرد؛

و رسم و راه کینه جویی شان چندان دور از مردی و مردمی بود

که لعنت ابلیس را

بر می‌انگیخت...

 

- احمد شاملو -

 

 

صدای باران را می‌شنوی؟

 

 

 

 

 

صدای باران را می‌شنوی؟

 

منتظر نباش که شبی بشنوی

از این دلبستگی های ساده، دل بریده ام!

که عزیز بارانی ام را،

در جاده ای جا گذاشتم!

یا در آسمان، به ستاره ی دیگری سلام کردم!

توقعی از تو ندارم!

اگر دوست نداری،

در همان دامنه ی دور دریا بمان!

هر جور تو راحتی! باران زده ی من!

همین سوسوی تو

از آن سوی پرده ی دوری

برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست!

من که این جا کاری نمی کنم!

فقط گهگاه

گمان دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم!

همین!

این کار هم که نور نمی خواهد!

می دانم که به حرفهایم می خندی!

حالا هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم

باران می آید!

صدای باران را می شنوی؟!

 

شاعر: ؟؟؟

 

 

 

غریب!‌ - مهدی سهیلی

 

 

 

http://s8.picofile.com/file/8341668950/Poetry.jpg

 

 

غریب!‌ - مهدی سهیلی

 

من در آئینه با تو سخن می گویم:

با تو دارم سخنی –

با تو ای خفته به هر موج نگاهت فریاد!

با تو ام ای همدرد!

با تو ام ای «همزاد»!

با تو ای مرد غریبی که در آئینه به من می نگری!

گوش کن با تو سخن می گویم:

من غریب و تو غریب –

از همه خلق خدا –

تو به من همنفسی –

غیر تو هم سخن و همدل من –

در همه ملک خدا نیست کسی.

های... ای محرم من!

روی در روی تو فریاد کنم –

تا به دادم برسی.

*

خرم آن لحظه که با دیده ی اشک آلوده –

در تو بگریزم و در «آئینه» با هم باشیم

ساعتی هم سخن و همدل و همدم باشیم.

برق اشک تو در آئینه ی چشمت پیداست

شرم از گریه مکن –

اشک، همسایه ی ماست.

*

من و تو چون هر روز –

مات و خاموش به مهمانی اشک آمده ایم

در دل ما اشک است –

اشک تنهایی و تنهایی و تنهایی ها

اشک دیدار ستم ها و شکیبایی ها.

*

من و تو خاموشیم

من و تو غمزده ایم

من و تو همدل ماتم زده ایم

 

گوش کن ای همزاد!

با زبان «نگهم» با تو سخن میگویم:

از نگاهم بشنو، رخصت گفتار کجاست؟

دل به یاران دروغین مسپار –

واژه ی «یار» دروغ است، بگو یار کجاست؟

*

لحظه ی درد دل و موسم دلتنگی ها –

وعده ی ما و تو در عمق دل ِ آئینه است.

بهتر از آئینه، منزلگه دیدار کجاست؟

با تو راز دل خود را گفتم

«آنکس است اهل بشارت که اشارت داند»

«نکته ها هست بسی، محرم اسرار کجاست؟»

 

- مهدی سهیلی -

 

گفتگو


 

 

گفتگو

 

گفتم: آن چشم سیاهش گفت: من

گفتم: آن رقص نگاهش گفت: من

گفتم: آن شرمی که رقصد گاه گاه

در نگاه دلسیاهش؟ گفت: من

*

گفتم: این من این دل بیتاب من

گفت: این او این نگاه سر او

گفتم: اما درد درمان سوز من

گفت: آگه نیستی از درد او

*

گفتم: اما جز فریبی بیش نیست

گفت: ما هم جز فریبی نیستیم

گفتم: اما حاصل این سوختن

گفت: برقی جست و یکدم زیستیم

*

گفتم: آن اشکی که از چشمم چکید

گفت: گم شد قطره آبی در کویر

گفتم: از او دیده نتوانم گرفت

گفت: آسان است بگریز و بمیر

*

رفتم و موجم به هر سویی کشید

رفتم و بادم به هر کویی فشاند

رفتم اما هر کجا او بود و او

بوسه بر روی لبانم می فشاند

*

گفتم: آن شعری که در من بشکفد

بر لبم چون غنچه خندد گفت: من

گفتم: آن رویا که هر شب پیش چشم

در نگاهم نقش بندد گفت: من

*

گفتم: از چنگ تو کی خواهم گریخت؟

گفت: تا از خویشتن بگریختی

گفتم: آتش ها زدی بر جان من

گفت: در من شعله ها انگیختی

*

گفتم: آن آتش که در من سرد شد

گفت: برقی از شرار خرمنم

چون به خود باز آمدم زین گفتگو

دیدم او بانگیست در من وین منم

 

حسن هنرمندی

 

 

زنده‌ی غرور

 

 

 

زنده‌ی غرور

 

زنده ی غرور!

زاده ی هزار آرزوی دور!

خسته از حضور،

خسته از عبور،

سرنوشت ِ سنگ را نفس بکش.

امتداد ِ رنج را برو.

سرگذشت ِ شعله را بسوز.

اشک ِتو، صداقت خداست

این سفر، ورای انتهاست ...

 

- نغمه رضایی -

 

استخوان

 

 

 

استخوان

 

دیگر توان ِ من را

بر استخوان بنا کن.

زخم بهشت ِ دیروز

تا استخوان کشیده ست

سوز ِ هبوط ِ بی راه

بر استخوان رسیده ست.

 

- نغمه رضایی -

 

جز تشنگی

 

 

 

جز تشنگی

 

دیگر وجود ِ من را

از امتحان رها کن.

وقتی حقیقتم را

شمشیرها بریدند

وقتی که در رگانم

جز تشنگی ندیدند.

 

- نغمه رضایی -

 

 

غم زده

 

 

غم زده

 

بعد از او دیدگان ِ غم زده ام،

غیر ظلمت ز مهر و ماه ندید

عاقبت، کار ِاین دل ِ شیدا

به غم و سوز ِ انتظار کشید

 

- هما ارژنگی -

 

 

بغض اندوه

 

 

 

بغض اندوه

 

گفتی، آندم که یار ِ دلبندم

رفت و پیوند ِ عاشقانه گسست،

در گلوی فشرده ام گویی،

بغض ِ اندوه، جاودانه شکست

 

- هما ارژنگی -

 

 

ذره و نور

 

 

 

ذره و نور

 

عشق، این لحظه ی گریزانست

که به دریای نیستی جاری ست

زندگی جز سماع ِ ذره و نور

جز تکاپوی پر گشودن نیست!

 

- هما ارژنگی -