جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

Love After School

 

 See the source image

 

Love After School

 

نام سریال: Love After School

نام سریال: عشق ماندگار

نام سریال: عشق بعد از مدرسه

نام سریال: 방과후연애

نام سریال: High School Scandal Love After School

ژانر: Romance, School Life, Youth, Drama

تاریخ پخش: پاییز 2017

وضعیت: تمام شده

تعداد قسمت‌ها: 8 قسمت (فصل اول) + 7 قسمت (فصل دوم)

مدت زمان هر قسمت: 8 دقیقه

کشور سازنده: کره‌ی جنوبی

زبان سریال: کره‌ای

شبکه: ؟؟؟

کارگردان: ؟؟؟

نویسنده: ؟؟؟

بازیگران: Yoo Jung Woo، Park So Eun

زیرنویس فارسی و انگلیسی دارد

 

 

 

خلاصه داستان (منبع)

اولین تجربه عاشق شدن در نوجوانی و بازگشت دوباره بعد از پنج سال…

 

 

 

داستان (منبع)

A love story often begins after a few jokes ...

Hoo Se In and Bang Myung Rok  are in moderation class. Myung Rok decides to play Se In, who ridicules himself in front of the whole class. They begin, after this incident, to approach and leave together. But Jo Ye Rin, in love with Myeong Rok, spreads a rumor about Se In, which causes him to leave Myung Rok. 

Five years later, Se In, still in love with him, decides to reconnect with Myung Rok. Can your relationship resume where you left off?

The sequel to the romantic story "Love After School 2" will tell us about the relationship between the heroes of the first season. Bang and Hong were loyal friends at school, and it was only as adults that they realized they were in love with each other. They are still having fun together and getting ready for the upcoming wedding. But the couple will have to face unexpected problems and pass a real test of their feelings. Will they cope?

 

#Korean_Drama

 

 

 

 

سلام.

به علت اخطارهای گوگل، تا اطلاع ثانوی پست‌های معرفی سریال، لینک دانلود نخواهند داشت.

بیشترین دلیل حذف شدن دو تا وبلاگ قبلی‌م در بلاگر توسط گوگل، به خاطر لینک‌های دانلود بوده.

 

 

 

 

دشمن عزیز – جین وبستر

 

 


دشمن عزیز – جین وبستر

 

 

نام کتاب: دشمن عزیز

نام اصلی کتاب: Dear Enemy

نویسنده: جین وبستر (Jean Webster)

مترجم: مهرداد مهدویان

ناشر: انتشارات قدیانی

نوبت چاپ: چاپ اول – 1377

تعداد صفحات: 343 صفحه

+ خرید اینترنتی کتاب

+ توضیحات و نقد و بررسی کتاب دشمن عزیز

+ لینک دانلود کتاب – ترجمه فارسی

+ لینک دانلود کتاب – ترجمه فارسی

+ اطلاعات بیشتر: سایت // سایت // سایت

+ لینک دانلود کتاب – نسخه انگلیسی

 

 

 



توضیحات

رمانی دیگر از نویسنده‌ی «بابا لنگ  دراز» و با محوریت شخصیت «سالی مک براید».

داستان از جایی شروع میشه که جودی و جرویس ازدواج کردن.

حالا به سالی پیشنهاد می‌کنن که مدیریت نوانخانه‌ی جانگریرز رو برعهده بگیره.

سالی اول مخالفت می‌کنه ولی به خاطر یک سری اتفاقات این مسئولیت مهم رو قبول می‌کنه.

داستان حولِ نامه نگاری‌های سالی با جودی و اشخاص کلیدی دیگه می‌گذره.

ماجراهایی که در نوانخانه پیش میاد و افرادی که باهاشون همکاری می‌کنه، مثل دکتری که مسئول بهداشت نوانخانه است.

 


 

 

معرفی کتاب دشمن عزیز (منبع)

«دشمن عزیز» نوشته جین وبستر(۱۹۱۶-۱۸۷۶)، نویسنده زن آمریکایی است. این کتاب در ادامه داستان مشهور بابالنگ‌دراز است و در آن قهرمان داستان (جودی ابوت) که اکنون ازدواج کرده است قصد دارد پرورشگاهی که در آن بزرگ شده است را بازسازی کند.

 

در بخشی از این رمان می‌خوانیم:

 

جودی‌جان:

 

دکتر رابین مک ری امروز عصر به اینجا سر زد تا با رئیس جدید نوانخانه بیشتر آشنا شود. لطفاً وقتی که برای دیدار بعدی به نیویورک آمد او را به شام دعوت کن تا خودت با چشمان خودت ببینی شوهرت چه دسته گلی به آب داده است.

 

آقای جرویس وقتی می‌خواست به من بقبولاند که مزایای رئیس شدن من مراوده‌ی روزانه با مرد خوش‌برخورد و عالم و جذابی چون دکتر مک ری است، اشتباه می‌کرد.

 

او بلندقد و لاغر با موهایی جوگندمی و چشمانی سرد و خاکستری است. در مدت یک ساعتی که با من بود (و من خیلی شاد بودم) حتی سایه‌ی ‌لبخندی کوچک هم لبانش را روشن نکرد. آیا سایه می‌تواند روشنی بدهد؟ احتمالاً‌ نمی‌تواند، اما به‌هرحال این مرد را چه می‌شود؟ نکند جرمی سنگین مرتکب شده یا کم‌حرفی‌اش ناشی از طبیعت اسکاتلندی اوست؟ او به اندازه‌ی یک سنگ قبر قابل معاشرت است.

 

از قضا آقای دکتر،‌ همان‌قدر از من خوشش می‌آید که من از او. او فکر می‌کند من سبک و بی‌منطق هستم و مرا برای این مقام نالایق می‌داند. مطمئنم تا الان از طرف او نامه‌ای به آقای جرویس رسیده که فوراً مرا اخراج کند. ما حتی در حین گفت‌وگو نتوانستیم با هم کنار بیاییم. او به‌طور گسترده و با لحنی فیلسوفانه از مضرات زندگی پرورشگاهی کودکان بی‌سرپرست سخن می‌گفت و من با بی‌خیالی از آرایش تازه‌ی مو که بین دخترانمان رواج یافته و زیاد هم قشنگ نیست،‌ تأسف می‌خوردم.

 

 



 

توضیحات (منبع)

کسانی که کتاب «بابا لنگ دراز» را خوانده  یا کارتن و فیلم آن را تماشا کرده  باشند با دختر موقرمز و رفیق و همدم جودی آبوت یعنی سالی مک براید خوب آشنا هستند. جودی آبوت، سالی مک براید و جولیا پندلتون، سه هم اتاقی در مدرسه شبانه روزی بودند که ماجراهای آن ها در کتاب بابالنگ دراز آمده است. حالا در کتاب «دشمن عزیز» ماجراها از زبان، یا بهتر بگوئیم از قلم سالی مک براید در نامه هایش دنبال می شوند. در این کتاب، ماجراها به حالت زمانی دوگانه  در  می آید. از یک سو نسبت به کتاب «بابالنگ دراز»، که به نوعی گذشته به شمار می آید، روبه جلو است؛ چرا که همه دخترهای آن مدرسه شبانه روزی قدیمی بزرگ شده اند و در دنیای واقعی به سر می برند.  از دیگر سو به عقب بر  می گردد، چرا که تقریباً کل کتاب در لوکیشن «نوانخانه جان گریر» که یتیم خانه دوران بچگی خودی ابوت است می گذرد. چنان که در انتهای کتاب بابالنگ دراز اتفاق افتاد، جودی با صاحب سایه ای که سال ها فقط از طریق نامه با او در ارتباط بود ازدواج کرد و آن صاحب سایه یعنی «بابالنگ دراز عزیز» کسی جز آقای جرویس پندلتون، عموی جولیا پندلتون نبود. در این کتاب، جودی به خانمی متشخص و متعلق به طبقه اشراف بدل شده اما بیشتر هم و غم خود را صرف امور خیریه می کند که در صدر همه آن ها رسیدگی به «پرورشگاه جان گریر» است که کودکی سیاه و تلخی را در آن گذرانده است. حالا او و آقای پندلتون که رئیس هیات امنای پرورشگاه است، در فکر افتاده اند که تحولی بنیادی در آنجا به وجود بیاورند و مهم ترین عامل رقت بار بودن پرورشگاه را در مدیر دیکتاتورمآب آن یعنی خانم لیپت می یابند. به همین خاطر به عنوان اولین گام تغییرات سالی مک براید خیلی جوان را کاندید مدیریت پروشگاه می کنند.

سالی در ابتدا با اکراه و تلخگامی و فقط برای مدتی کوتاه تا پیدا شدن مدیر جدید این کار را می پذیرد، اما وقتی وارد زندگی در آنجا می شود دیگر دل کندن برایش سخت می شود و تمام تلاشش را می کند که در آنجا ماندگار شود. او هر روز صبح با شوق دیدن ۱۰۳ کودک  بی نوا از هر قشر و سن و سال، از خواب برمی خیزد و هر جا را که بتواند دستخوش تغییر و سازندگی می کند. او به مرور زمان موفق می شود پرورشگاهِ  ملال آور، وحشتناک و مملو از ترس و وحشتِ زمان خانم لیپت را به جایی دلپذیر برای زندگی بچه هایی که بی کس و بی پناه هستند تبدیل کند.

 

 

طرز تهیه کلوچه کدو حلوایی و شکلات

 

 

 

طرز تهیه کلوچه کدو حلوایی و شکلات

 

کدو حلوایی یکی از میوه های فصل پاییز است که خواص بسیاری برای سلامتی و بدن دارد. با شکلات و کدو حلوایی یک کلوچه شکلاتی کدو حلوایی خوش طعم درست کنید.

 

مواد لازم برای 42 کلوچه شکلاتی کدو حلوایی :

 آرد دو و نیم پیمانه

جوش شیرین  کمتراز یک و نیم قاشق چایخوری

 نمک  یک چهارم قاشق چایخوری

کره یا مارگارین نرم  سه چهارم پیمانه (170گرم)

شکر نصف پیمانه

شکرقهوه ای نصف پیمانه

تخم مرغ یک عدد

پوره کدوتنبل یک پیمانه

وانیل، پودر جوزهندی و پودردارچین از هر یک نوک قاشق چایخوری

شکلات های چیپسی یک پیمانه

گردوی خرد شده یک پیمانه

 

طرز تهیه کلوچه شکلاتی کدوحلوایی :

فر را روی 175درجه سانتی گراد تنظیم کنید.

آرد، جوش شیرین و نمک را با هم مخلوط کنید.

کره، شکر و ادویه را مخلوط کنید و هم بزنید تا نرم شود.

پوره کدو حلوایی را اضافه کرده و مخلوط کنید.

تخم مرغ را اضافه کنید و هم بزنید.

آرد را آرام آرام اضافه کنید و هم بزنید تا خوب مخلوط شود.

شکلات و گردو را اضافه کنید و هم بزنید.

سپس با قاشق و با فاصله در سینی که از قبل آماده کرده اید، بریزید و به مدت 12 تا 13دقیقه در فر بگذارید.

 

لینک مطلب

 

 

هم قفس (1)

 

هم قفس (1)

 

ﺑﺎزم ﺻﻨﺪوق ﭘﺴﺖ ﺧﺎﻟﯿﻪ!

 ‫ﮔﺎﻫﯽ وﻗﺘﺎ ادم اﻧﺘﻈﺎرﻫﺎﯾﯽ داره ﮐﻪ ﺑﺮای ﺧﻮدش ﻫﻢ ﮔﻨﮓ و ﻧﺎﺷﻨﺎﺳﻪ! اﺣﺴﺎس ﺗﻌﻠﻖ ﺑﻪ ﭼﯿﺰی ﮐﻪ ﻣﺎل ﺗﻮ ﻧﯿﺲ؛ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﯾﮏ ﺳﺎل ‫ﺑﻮد ﮐﻪ ﻫﺮ از ﭼﻨﺪﮔﺎﻫﯽ ﮐﻪ در ﭘﺴﺖ رو ﺑﺎز ﻣﯽ ﮐﺮدم ﻧﺎﻣﻪ اون ﻧﺎﺷﻨﺎس اوﻧﺠﺎ ﺑﻮد. وﻟﯽ ﯾﮏ ﺳﺎل و ﻧﯿﻢ از اﺧﺮﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮد ‫و ﻫﺮ روز ﺻﻨﺪوق ﭘﺴﺖ ﻣﻦ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻮد. ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻣﯿﺸﻪ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎ ﻋﺎدت ﮐﺮده ﺑﻮدم؛ ﺑﺮای ﻫﻤﯿﻦ ﻫﺮ ﻣﻮﻗﻊ اﺳﻤﯽ اﺷﻨﺎ ‫ﻣﯿﺸﻨﯿﺪم ﯾﺎ ﻣﮑﺎﻧﯽ اﺷﻨﺎ ﻣﯿﺪﯾﺪم ﭼﺸﻤﻢ دﻧﺒﺎل ﮐﺴﯽ ﻣﯿﮕﺸﺖ ﮐﻪ در ﻃﯽ ﯾﮏ ﺳﺎل ﺳﻨﮓ ﺻﺒﻮرش ﺑﻮدم، رﻓﯿﻘﺶ،ﻫﻢ ﻗﻔﺴﺶ!

‫اوﻟﯿﻦ ﺑﺎری ﮐﻪ ﻧﺎﻣﻪ اش ﺑﻪ دﺳﺘﻢ رﺳﯿﺪ ﺧﻮب ﯾﺎدﻣﻪ؛ ﭼﻨﺪروزی ﺑﻮد درﮔﯿﺮ اﺳﺒﺎب ﮐﺸﯽ ﺑﻪ اﭘﺎرﺗﻤﺎن ﮐﻮﭼﯿﮑﻢ ﺑﻮدم. ﺗﺎزه ﺗﻮی ‫ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺴﺘﻘﺮ ﺷﺪه ﺑﻮدم ﮐﻪ اﻗﺎی اﻓﺸﺎر؛ ﺻﺎﺣﺒﺨﻮﻧﻪ ام؛ ﮐﻠﯿﺪ ﺻﻨﺪوق ﭘﺴﺖ رو ﺑﻬﻢ داد. وﻗﺘﯽ ﺻﻨﺪوق رو دﯾﺪم ﻧﺎﻣﻪ ای ﮐﻪ ﭼﻨﺪ روز از ﺗﺎرﯾﺨﺶ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮد در اون ﺑﻮد، ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪی اﺷﻨﺎ، وﻟﯽ از ﺳﻮی ﯾﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎس، ﺑﺮای ﯾﮏ دوﺳﺖ، ﯾﮏ رﻓﯿﻖ.

‫اوﯾﻞ ﻓﮑﺮ ﮐﺮدم ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮑﯽ از ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺎ دﺳﺘﻢ اﻧﺪاﺧﺘﻪ. ﺧﺐ اﯾﻦ ﭼﯿﺰا ﯾﻪ ﮐﻤﯽ ﻃﺒﯿﻌﯿﻪ، دﺧﺘﺮ ﺟﻮون، ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺠﺮدی، و... زﯾﺎد ‫ﺗﻮﺟﻪ ﻧﮑﺮدم، وﻟﯽ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺑﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎ ﻋﺎدت ﮐﺮدم، ﯾﻪ ﭼﯿﺰ ﺧﺎﺻﯽ ﺗﻮی ﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎ ﻣﯿﺪﯾﺪم ﮐﻪ ﻣﻨﻮ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺧﻮدش ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ.

‫ﺑﻌﺪ از ﻣﺪﺗﯽ ﺗﻼش ﻣﻦ ﺷﺮوع ﺷﺪ، ﺧﯿﻠﯽ ﺳﻌﯽ ﮐﺮدم از ﻃﺮﯾﻖ ﭘﺴﺖ ﻓﺮﺳﺘﻨﺪه ﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎ رو ﭘﯿﺪا ﮐﻨﻢ وﻟﯽ ﻫﺮ ﺗﻼﺷﯽ ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪه ‫ﺑﻮد، ﻧﺎﻣﻪ ای ﮐﻪ ادرس ﻫﯿﭻ ﻓﺮﺳﺘﻨﺪه ای ﻧﺪاﺷﺖ ﮐﻤﮑﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮑﺮد. ﺑﻪ ﻣﮑﺎﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮی ﻧﺎﻣﻪ ازش اﺳﻢ ﺑﺮده ﺷﺪه ﺑﻮد ﺳﺮ ‫زدم، داﻧﺸﮕﺎه ﺗﻬﺮان ﺟﻨﻮب، ﺗﺮﯾﺎ ﮐﻠﺒﻪ، و ﮐﻼ ﺗﻤﺎم ﺟﺎﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪه ازش ﺣﺮف زده ﺑﻮد. ﻣﻨﺘﻬﺎ ﻫﻤﺶ ﺗﯿﺮم ﺑﻪ ﺳﻨﮓ ﻣﯿﺨﻮرد.


  ادامه مطلب ...

ژتون قرمز من – کارن جوی فاولر

 

 

 

 

ژتون قرمز من – کارن جوی فاولر

 

 

 

نام کتاب: ژتون قرمز من

نام اصلی کتاب: We Are all Completely Beside Ourselves

نویسنده: کارن جوی فاولر (Karen Joy Fowler)

مترجم: ثنا نصاری

ناشر: نشر نیماژ

نوبت چاپ: چاپ اول - 1394

تعداد صفحات: 311 صفحه

* برنده ی جایزه‌ی پن فاکنر سال 2014

* نامزد نهایی منبوکر سال 2014

* برنده‌ی جایزه‌ی کتاب کالیفرنیا سال 2014

+ خرید اینترنتی کتاب

+ خرید اینترنتی کتاب

+ خرید اینترنتی کتاب

+ خرید اینترنتی کتاب

+ خرید اینترنتی کتاب

+ خرید اینترنتی کتاب

+ اطلاعات بیشتر: سایت // سایت // سایت // سایت

 

 

پشت جلد

... می‌توانستم سرتاسر این خاطره را دوباره در ذهنم ببینم. فرن با آن چشم‌های درخشان و غمگین به من نگاه می‌کند و ژتون قرمز را روی سینه‌ام می‌گذارد. این چیزیست که من از ژتون قرمز دریافت می‌کنم.

خواهر من، فرن. تنها ژتون قرمز من در سرتاسر این دنیای پهناور.

 

 


 

 

معرفی کتاب ژتون قرمز من (منبع)

رمان «ژتون قرمز من» برنده‌ جایزه‌ کتاب سال کالیفرنیا، جایزه‌ی پن فاکنر و کاندیدای چندین جایزه دیگر است.

ژتون قرمز من، مانند دیگر آثار «کارن جوی فاولر» لحنی صمیمی و طنزی پخته دارد، که در کنار غم عظیم داستان‌، آن را به اثری خواندنی تبدیل می‌کند. خوشبختانه در ترجمه روان و دلنشین «ثنا نصاری» این نثر به خوبی حفظ شده است.

بخشی از کتاب: «بعد پیشانیاش را به شیشه چسباند. من هم همین کار را کردم و ما مدتی طولانی به همین حالت ماندیم؛ رودررو. در آن وضعیت تنها میتوانستم او را در قطعه شعری اشک آلود ببینم.

 

چشمانش

لرزش پره‌های بینی‌اش

موهای تنک روی چانه‌اش و لرزش گوش‌هایش.»

 

 

 

معرفی کتاب ژتون قرمز من اثر کارن جوی فاولر (منبع)

کتاب ژتون قرمز من، رمانی نوشته ی کارن جوی فاولر است که اولین بار در سال 2013 به چاپ رسید. دختری جوان به نام رزماری در حالی که مشغول تحصیل در دانشگاه کالیفرنیا است، به زندگی سابق خود در ایندیانا می اندیشد. او در آن جا با خواهرش فرن، برادرش لوول، مادرش و پدرش که استاد روانشناسی رفتاری در دانشگاه بلومینگتون است، زندگی می کرد. روزی فرن ناپدید می شود و لوول در جست و جوی او خانه را ترک می کند. از طرف دیگر، رزماری درمی یابد که دانشگاهش، رازی دارد که به گذشته ی او مربوط می شود. با بیشتر شدن اطلاعات رزماری، او ارتباطی جدید را با خانواده اش کشف می کند. فاولر در رمان ژتون قرمز من، یکی از برترین داستان های خود را ارائه می کند؛ داستانی درباره ی انسان هایی بامحبت اما دارای اشتباه که کارهایی که از روی خوش قلبی انجام می دهند، عواقب اندوهباری دارد.

کتاب ژتون قرمز من

کارن جوی فاولرکارن جوی فاولر، زاده ی 7 فوریه ی 1950، نویسنده ای آمریکایی است. اغلب آثار او بر قرن نوزدهم، زندگی زنان و احساس بیگانگی تمرکز دارد.فاولر در ایندیانا به دنیا آمد. او به دانشگاه کالیفرنیا رفت و به تحصیل در رشته ی علوم سیاسی پرداخت. فاولر پس از بچه دار شدن به مدت هفت سال از کار در بیرون کناره گرفت. پس از این مدت، او در کلاس نویسندگی خلاق در دانگشاه کالیفرنیا حضور یافت و مسیر حرفه ای نویسندگی خود را آغاز نمود.

 

 



 

توضیحات (منبع)

«ژتون قرمز من» روایت سال های کودکی و نوجوانی رزمری است ، دختری که در چهار سالگی، به دلایل نامعلومی خواهرش را از او جدا کرده اند. چند سال بعد برادر نوجوانش خانواده را رها کرده و رفته و حالا رزمری در سرتاسر این رمان، به دنبال حقیقت، گذشته ی رازناک شان را جستجو می کند. رمان «ژتون قرمز من» لحنی طنزآمیز دارد که به خوبی به فارسی منتقل شده است. کارن جوی فاولر نویسنده ی این رمان جایی در پاسخ به خبرنگاری گفته است تنها راه قابل تحمل کردن غم عظیمی که در این داستان موج می زند، انتخاب همین لحن طنزآلود بود. «ژتون قرمز من» برنده ی جایزه ی کتاب سال کالیفرنیا، جایزه ی پن فاکنر، و یکی از شش کاندید نهایی جایزه من بوکر در سال ۲۰۱۴ بود.

 

 

 

 

طرز تهیه چای انار

 

 

 

طرز تهیه چای انار

 

* یک عصر خوش طعم پاییزی با چای انار

وب سایت ایران آنلاین: یکی از دمنوش‌های بسیار خوشمزه و درعین حال پرخاصیت که این روزها می‌تواند عصر پاییزی شما را دل انگیز‌تر کند چای انار است. کافی است کمی حوصله کنید و یک قاچ انار دان کنید و در قوری بریزید و البته کمی بیشتر از چای معمولی بگذارید تا خوب دم بکشد.

 

مواد  لازم:

انار دان شده: یک فنجان

چوب دارچین: دو تکه کوچک

گلپر: چند پر

چای خشک سیاه:  یک قاشق چایخوری

نبات:  مقداری

 

طرز تهیه

1.یک انار را دان کرده و به همراه چوب دارچین و کمی چای خشک معمولی و چند پر گلپر داخل قوری بریزید و پس از به جوش آوردن آب، قوری را با آب جوشیده پر کرده و بگذارید روی بخار کتری تا خوب دم بکشد.

2.زمان دم کشیدن چای انار اگر بدون چای خشک باشد 25 دقیقه و اگر با چای خشک همراه باشد 40 دقیقه است.

3. می‌توانید به جای آب از آب انار برای جوش آوردن و ریختن داخل قوری استفاده کنید که در این صورت رنگ چای شما بی‌نظیر خواهد شد. در پایان می‌توانید به هنگام ریختن چای در فنجان‌ها کمی نبات به قوری چای اضافه کنید تا کمی از ترشی درآید.

 

لینک مطلب

 

 

اشرافی بدنام (11) - پایان

 

 

اشرافی بدنام (11) - پایان

 

هنگامی که فرانسیس رفت، مری با افکار ترستاک خودش تنها ماند. آین خیلی مطمئن و با جدیت گفت که دیر برنمی گردد. اگر کسی که مسئول دزدیدن او بود به آین صدمه زده باشد چه؟ دلشوره تمام وجودش را فر اگرفت ولی به خودش گفت: آین فقط کمی دیر کرده است. او که مثل مری به آسانی قربانی یک توطئه نمی شود.

ولی با این وجود نمی توانست آرام بگیرد. در حالی که نشسته بود و در تاریکی به ستارگان آسمان نگاه می کرد، صدای ضربه ای را به در شنید. در حالی که فکر می کرد ممکن است آین باشد با عجله جواب داد ولی با تعجب فراوان باربارا را دید. با دیدن او، احساس اضطراب کرد. باربارا با عجله وارد اتاق شد. شنلی بر دوشش انداخته بود و آن چهره آرام را ترس و اضطراب پوشانیده بود.

مری از جا بلند شد:

- چه شده؟ چه اتفاقی افتاده؟

باربارا به او نزدیک تر شد. در حالی که انگشتان بلندش را با دست می فشرد گفت:

- آین صدمه دیده.


  ادامه مطلب ...

خطِ خون – سیدنی شلدون

 


 

خطِ خون – سیدنی شلدون

 

 

 

نام کتاب: خطِ خون

نام اصلی کتاب: Bloodline

نویسنده: سیدنی شلدون (Sidney Sheldon)

مترجم: پری‌ناز مرعشی

ناشر: انتشارات میلاد

نوبت چاپ: چاپ اول – 1374

تعداد صفحات: 420 صفحه

+ لینک دانلود کتاب – ترجمه فارسی

+ لینک دانلود کتاب – ترجمه فارسی

+ لینک دانلود کتاب – ترجمه فارسی

+ لینک دانلود کتاب – ترجمه فارسی

+ اطلاعات بیشتر: سایت // سایت // سایت // سایت // سایت // سایت

 

 

 

 

 

اطلاعات کتاب (منبع)

سیدنی شلدون در رمان خط خون، حماسه ای نفس گیر از حرص و خیانت، کارشکنی و خطر برای خوانندگان خود آفرید. سیدنی شلدون این رمان را در سال 1977 به نگارش در آورد.نام اصلی این کتاب،  Bloodline (به فارسی: خط خون) می باشد.

برگرفته از مقاله «نگاهی نو به سیدنی شلدون» نوشته «مرتضی قربانی خراجی».

 

 

 

خلاصه کتاب (منبع)

راف و پسران، دومین شرکت بزرگ داروسازی جهان با ثروتی بالغ بر چندین بیلیون دلار است البته با سهام دارانی که همه تشنه قدرت و ثروت هستند. سام راف مدیر شرکت به همراه دستیارش رایس ویلیامز کنترل شرکت را بر عهده دارد. در جریان یک تصادف دلخراش و مرموز سام راف کشته می شود و کنترل شرکت به عهده تنها دخترش الیزابت واگذار می شود. زنی باهوش، سرسخت و جذاب که درصدد است به جای فروختن شرکت آن را از این شرایط بحرانی نجات دهد و پابرجا نگهدارد. اما در این راه او مجبور خواهد بود با تمام کسانی که قدرت او را می خواهند دست و پنجه نرم کند و خطرناک تر از همه آنها قاتلی خواهد بود که زندگی او را می خواهد...

 

 

 

توضیح (منبع)

این کتاب به صورت موازی داستان چند نفر را که همگی عضو یک خانواده بزرگ هستند دنبال می کند، سام راف رئیس هیئت مدیره شرکت داروسازی راف در طی حادثه ای کشته می‌شود و دخترش الیزابت جای او را در هیئت مدیره می گیرد، در حالیکه همه اعضای هیئت مدیره قصد دارند الیزابت را وادار به عمومی کردن سهام شرکت کنند، الیزابت متوجه می‌شود که کسی از همان اعضا سعی در کارشکنی و ایجاد خسارت و ضرر و زیان برای شرکت را دارد و حتی مرگ پدرش هم صرفاً یک حادثه نبوده است، تلاش برای یافتن خائن آغاز می شود...

 

 

 

 

بخشی از متن کتاب (منبع)

او در تاریکی نشسته بود... تنها، پشت میز حاجب کفیر، و از پنجره غبارآلود که هیچ‌وقت از آن استفاده نمی‌شد به مغازه‌های قدیمی استانبول نگاه می‌کرد. او تعداد زیدی از پایتخت‌های دنیا را مانند خانه خودش می‌شناخت اما استانبول شهر مورد علاقه‌اش بود.

 

 

 

 

 

 

 

طرز تهیه نیمروی کدو

 

 

طرز تهیه نیمروی کدو

 

مجله سیب سبز: اگر وقت زیادی برای درست کردن شام ندارید، غصه نخورید برای شما دستور ویژه‌ای داریم. شامی که فقط در 20دقیقه می‌توانید آن را بپزید.

 

مواد لازم:

کدو: 2 عدد

تخم‌مرغ: 2 عدد

جعفری خرد شده: یک قاشق غذاخوری

پودر ریحان خشک: یک قاشق غذاخوری

روغن‌زیتون: یک قاشق غذاخوری

سیر: یک عدد

نمک و فلفل: به اندازه دلخواه

پودر فلفل قرمز: نوک قاشق چای‌خوری

 

روش تهیه:

1-کدوها را با دستگاه مخصوص نودل رشته‌رشته کنید.

2-کدوها را با یک قاشق روغن‌زیتون داخل تابه بریزید و تفت دهید. پودر ریحان و جعفری خشک شده، سیر خرد شده و  نمک و فلفل را هم اضافه کنید و هم بزنید.

3-حالا تخم‌مرغ‌ها را روی کدوها بریزید و در تابه را بگذارید تا خوب خودش را بگیرد. بعد از پنج دقیقه غذای شما آماده سرو کردن است.

 

لینک مطلب

 

 

 

اشرافی بدنام (10)

 

اشرافی بدنام (10)

 

فصل چهاردهم.

 

آین از اسبش پایین پرید و دوان دوان از پله های سین کلر هال بالا رفت. تصمیم داشت زود تر از این به خانه برسد ولی کارش در ورکهام طول کشید و با کمی تاخیر برگشت.

در ورکهام مدام به مری فکر می کرد. به لبخندش، به طبیعت شیرینش و به تلالو طلایی رنگ موهایش. چرا این طور بود. آین نمی دانست فقط می دانست که هر لحظه تاخیر در بازگشت به سوی مری او را تا سر حد جنون می کشاند.

هنگامی که وارد خانه شد. سروصداهایی که از اتاق نشیمن می آمد توجهش را جلب کرد. فکر می کرد افراد خانه مدت هاست که خوابیده اند.

به امید این که مری هم جز کسانی باشد که در اتاق نشیمن حضور دارند درب اتاق را باز کرد و آن چه راه که دید باعث حیرتش شد. پدرش در حالی که طول اتاق را می پیمود با سرپیشخدمت و چند مستخدم دیگر صحبت می کرد و باربارا رنگ پریده در سکوت به روی لبه ی یکی از صندلی ها نشسته بود.

- اگر هیچ نشانه ای در جنگل دیده نشده و هیچ کس هم او را در دهکده ندیده ما باید کار دیگری بکنیم. بالاخره یک جایی هست.

عرق سردی تمام وجود آین را در بر گرفت:

- پدر چه کسی یک جایی هست؟

حتی هنگامی که این حرف را می زد ترس مهیبی سینه اش را لرزاند. پیرمرد نگاهی به او انداخت و با آسودگی ناخوشایندی گفت:

- آه، پسر، خدا را شکر، بالاخره برگشتی؟

آین اصلا متوجه نشد که این اولین بار در طول زندگی اش است که پدرش او را پسر می نامد:

- چه اتفاقی افتاده؟


  ادامه مطلب ...

طرز تهیه ی نان زیتون


Image result for نان زیتون


طرز تهیه ی نان زیتون



مواد لازم:

آرد ۵۰۰ گرم

خمیر مایه خشک ۱۰ گرم

نمک دریا  ۸ گرم

بهبود دهنده ۵ گرم

 روغن زیتون ۵۰ گرم

زیتون اسلایس شده ۱۲۵ گرم

اب ۲۸۰ میلی لیتر

شکر ۱۰ گرم


روش تهیه:

کلیه مواد خشک را با هم مخلوط‌ می کنیم، سپس اب و در نهایت روغن زیتون را اضافه میکنیم تا خمیر صاف و یکدستی رو داشته باشیم.

بعد از اینکه خمیر نسبتا صاف شد زیتون را اضافه میکنیم کمی ورز میدیم و به خمیر ۲۰ دقیقه استراحت میدهیم.

بعد از استراحت اول به اندازه دلخواه برش داده شکل میدهیم و حدود ۶۰ دقیقه استراحت نهایی میدهیم و با دمای ۱۸۰ درجه به مدت ۲۰ دقیقه می پزیم.


منبع: به خانه بر میگردیم



اشرافی بدنام (9)

 

 

اشرافی بدنام (9)

 

 

روز های آینده مری سعی کرد که از تیررس نگاه آین دور باشد. البته این کار بسیار ساده بود. چون وقتی که آین در سین کلر هال بود یا خودش را با اسب هایش سرگرم می کرد و یا وقتش را با مردانی که داشتند یک عمارت سنگی عجیب در گوشه ی دور افتاده ای از باغ می ساختند می گذراند. آن کارگر ها کاملا از افراد خانواده دور بودند به جز یکی از ان ها که مری متوجه شد مدام به او نگاه می کرد و چیز هایی را به روی تکه ای کاغذ می کشید. یک بار هنگامی که به طرف او رفت تا ببیند چه کار می کند آن مرد خیلی سریع باغ را ترک کرد. با وجود این که بسیار کنجکاو شده بود ولی از ترس این که نکند آین را ببیند دیگر به دنبال آن مرد نرفت.

 

آین اغلب اوقاتش را با باربارا می گذراند. مری احساس می کرد آین از اینکه می توانست با باربارا به قسمت های مختلف املاک سر بزند بسیار خوشحال است. باربارا هم اصلا تلاشی برای مخفی نگه داشتن رابطه اش با آین نداشت. او کاملا بی پرده راجع به گردش هایشان در دهکده و یا کنارساحل برای مالکوم و هرکس دیگری که گوش می داد صحبت می کرد.

مثلا یک روز این طور شروع کرد که چقدر آن روزی را که او و آین با هم به میتندون - که در چند مایلی درایدن - رفتند، زیبا بود. مری از روی صندلی اش بلند شد و به طرف پنجره اتاق نشیمن رفت. سپس چایش را نیمه کاره رها کرد و به طرف در خروجی اتاق رفت.هم باربارا و هم مالکوم به او خیره شدند.پدر شوهرش با صدایی جدی گفت:

_ ولی مری تو هنوز چایت را تمام نکرده ای!


  ادامه مطلب ...

نمایشگاه کتاب

 

نمایشگاه کتاب

 

خب دقیقاً شب قبل از افتتاح نمایشگاه، من توی سایت رفته بودم.

یه گشتی زده بودم.

اون چهار تا کتاب خاصی که می‌خواستم جستجو زدم ولی نبود.

(بگذار تو را معشوقم بنامم / و گهواره فرو می‌افتد / بخواب زیبای من / در دل شهر)

نویسنده‌ی هر چهار تا کتاب ماری هیگینز کلارک است و ناشر هم لیوسا.

روز افتتاحیه که سایت از کار افتاده بود.

بعدش هم که من سیستم نداشتم و درگیر فرمت و نصب ویندوز بودم.

با تبلت هم نمی‌تونم کاری انجام بدم. خیلی برام سخته.

در حد همون چک کردن ایمیل و شبکه‌های اجتماعی، کفایت می‌کنه.

تا همین الان هم نتونستم بروم نمایشگاه کتاب رو ببینم چی جوریه.

انگاری تا دهم تمدید شده. ببینم امشب می‌تونم یه چک کنم ببینم چی جوریه.

به نظر میاد تنها فرقش با خرید از فروشگاه اینترنتی خود ناشر، همین قضیه‌ی 20درصد تخفیف و حمل و نقل رایگان باشه.

 

 

 

آپدیت وبلاگ

 

آپدیت وبلاگ

 

همممم، تا آخر بهمن ماه، روزی یک پست آماده شده و گذاشته شده که در تاریخ خودش ارسال بشه.

از حالا باید دنبال درست کردن مطالب اسفند ماه باشم.

البته بیشتر منظورم مطالب مربوط به انیمه / مانگا / آشپزی و ... این موارد هست.

وگرنه نمیشه اخبار رو این طوری گذاشت.

 

 

 

میزکار جدید

 

میزکار جدید

 

حالا که سیستمم درست شده و می‌تونم کار کنم، امروز رفتم یه میزکار جدید درخواست دادم.

چون هر چی میزکار هستم، به حالت کُما رفتن.

به میزکار جدید اضافه شدم. حتی یه چپتر هم برای تایپ آماده نداشتن!

پس عملا الکی عضو میزکار شدم.

و همچنان چپتری دستم نیست که بخوام تایپ بزنم.

 

 

 

مودم سیم کارتی

 

مودم سیم کارتی

 

این کرونای کوفتی هم تمام نمیشه که من بتونم سوار مترو یا اتوبوس بشوم و بروم سراغ تعمیر مودم سیم کارتی.

عملاً در این یک سال اخیر، از تبلت به عنوان مودم استفاده کردم.

می‌ترسم که تبلت کم کم خراب بشه و به مشکل بخوره.

مخابرات منطقه هم پورت خالی نداره که بخوام ADSL بگیرم دوباره.

از تابستان تا حالا توی نوبت هستم، ولی هنوز خبری نشده.

درسته سرعت ADSL پایین‌تر از موبایل هست، ولی در حال حاضر برای ما خوبه.

حالا که نمیشه رفت برای تعمیر مودم سیم کارتی، کاش لااقل ADSL درست میشد.

این تعمیراتی که سیستم رو برده بودم، گفت که تعمیرات مودم ندارن.

 

 

 

ماجراهای من و سیستمِ قدیمی

 

ماجراهای من و سیستمِ قدیمی

 

سلام. گفته بودم که سیستمِ قدیمی رو برای تعمیرات دادم بیرون.

این یکشنبه‌یی که گذشت، تماس گرفتن که بیا تحویل بگیر. نزدیک به سه هفته شده بود.

خب فن پاور سرویس و تعمیر شده. دیگه قار قار نمی‌کنه!

خازن‌های مادربورد همه‌ درست شدن، قسمت‌های سوخته مادربورد درست شده.

اون فن سی.پی.یو هیچ مشکلی نداشته، به خاطر این که مدارهای مرتبط سوخته بودن کار نمی‌کرد.

انگاری وسط کار، یکی از رم‌های 2 گیگ سوخته، این رو تعویض کردن (البته قبلش خبر دادن که میره روی هزینه‌ی کل)

دی.وی.دی.رام و رایتر هم مشکل اصلی‌شون حل شده.

دیگه توی ویندوزهای دیگه، دی.وی.دی.رام کار می‌کنه و قابل شناسایی است.

منوی بوت بایوس، هیچ تغییری نکرده. در صورتی که گفت درست شده.

فکس مودم محترم از روی سیستم غیب شده. یعنی گم شده.

تا امروز هم پیداش نکردن. درسته استفاده نمیشه الان، ولی سالم بود.

 

به جز موارد جزئی، از کلیت کار تعمیر راضی بودم. هر چند که 850 هزار تومن پولش شد.

 

آوردم خونه، شروع کردم به فرمت کردن و نصب ویندوز 10 نسخه 64 بیتی.

بدون هیچ مشکلی نصب شد.

همه‌ی درایورها رو خودش شناخت. نصب کرد. یه سری رو هم خودم نصب کردم (با دی.وی.دی یا سی.دی که داشتم).

برنامه‌ها رو نصب کردم. حالا اومدم بروم اینترنت، می‌بینم که وای.فای کار نمی‌کنه.

لیست شبکه‌ها رو نشون نمیده!

 

با تبلت اومدم پرس و جو کردم... هیچ راه حلی به ذهن کسی نرسید.

همه می‌گفتن درایور مشکل داره.

که البته درایور نصب بود و در Device Manager هم مشکلی نداشت.

بروبچ گفتن شاید ویندوز ناقص نصب شده. دوباره نصب کن.

دوباره نشستم فرمت کردم و ویندوز 10 نصب کردم.

فایده نداشت، بخش وای.فای کار نمی‌کرد.

 

ملت گفتن بیا برو همون ویندوز 7 رو نصب کن که تا چند وقت پیش کار می‌کرد.

گفتم مجبورم دیگه. باید ویندوز 7 نصب کنم.

شروع کردم به فرمت و نصب ویندوز. بعد از پایان کار، فقط کارت گرافیک نصب کردم و اومدم که وای.فای چک کنم!

هااااانننننننن؟

اینجا لیست شبکه‌ها رو نشون میده. ولی وصل نمیشه.

 

دوباره با تبلت اومدم اینترنت. بروبچ گفتن با کابل وصل بشو به جای وای.فای.

پرسیدم چی جوری؟

گفتن توی گوشی یا تبلت دنبال گزینه‌ی USB Tethering بگرد.

تبلت رو وصل کردم به سیستم، گزینه‌ی مورد نظر رو فعال کردم، دیدم وصل شد به اینترنت.

پرسیدم توی ویندوز 10 هم میشه؟

گفتن آره.

گفتم پس دوباره ویندوز 10 نصب می‌کنم.

و دوباره شروع کردم به فرمت کردن و نصب مجدد ویندوز 10 نسخه‌ی 64 بیتی.

 

نکته: فکر نکنی نصب ویندوز اینقدر راحت بوده که دارم میگم هاااا! هی وسط نصب، دی.وی.دی.رام قاطی می‌کرد، از کار می‌افتاد. دوباره همه چی از اول. شاید نزدیک به ده بار در یک روز، من فرمت کردم و ویندوز نصب کردم. حالا بماند...

 

داشتم می‌گفتم. ویندوز نصب شد. درایورها رو نصب کردم. دوباره با کابل تست کردم که ببینم به اینترنت وصل میشه یا نه. که وصل شد.

اینترنت قطع کردم، شروع کردم به نصب برنامه‌ها و ...

برای اون شب یه بسته‌ی شبانت گرفتم (2 تا 7 صبح، 6 گیگ، 7 روزه).

نصف شب اومدم سیستم رو آپدیت کردم. بازی‌ها و برنامه‌هایی که باید از استور مایکروسافت گرفتم.

حالا باید فکر می‌کردم که چرا وای.فای کار نمی‌کنه.

یه عالمه راه حل، که هیچ کدوم جواب نداد.

 

موقعی که گذاشتم ویندوز آپدیت بشه، توی یکی از آپدیت‌ها نوشته بود که درایور کارت گرافیک رو دانلود کرده، ولی نصبش موفقیت آمیز نبوده.

اومدم رفتم Device Manager، از اون قسمت، کارت گرافیک رو زدم Update Driver، برداشت دوباره درایور رو دانلود و نصب کرد.

 

گفتم حالا که اینجا هستم، بگذار وای.فای رو هم چک کنم.

روی وایرلس هم زدم که Update Driver بشه... بعد از چند دقیقه دیدم که لیست شبکه‌ها اومد.

تست کردم، درست شد. وای.فای هم درست شد.

 

امروز بازی The Sims 4 (تا پک بافتنی) نصب کردم. ولی وقتی بازی رو اجرا می‌کنم، پیغام خطا میده. (داخل فولد Bin)

The Code execution cannot proceed because MSVCP120.dll was not found. Reinstalling the Program may fix this problem.

اون یکی فایل بازی (داخل فولدر Bin_LE) به حالت ناقص بازی رو اجرا می‌کنه و تا پک جادوگرها به صورت نصفه نیمه اجرا میشه. البته میشه این طوری بازی کرد، ولی خب... کامل نیست و بیشتر اون کدهای چیت، اینجا کار نمی‌کنه.

یه بار بازی رو Uninstall کردم و دوباره نصب کردم. فایده نداشت.

توی لپتاپ هیچ مشکلی نداشت قبلا. ولی روی این سیستم قدیمی، همچین می‌کنه.

 

خب به نظر خودم یه مشکلی هم وجود داره. به نظرم کارت گرافیک یه جوری است.

یا شاید چون چهار سال با لپتاپ 14 اینچی کار کردم، یادم رفته مانیتور 17 اینچی چی جوری نشون میده.

به نظرم همه چی بزرگ است. ولی رزولوشن روی آخرین درجه است (1280 در 1024).

 

کیبورد قدیمی برند فراسو مدل 8100 هست. هر چی گشتم درایور پیدا کنم، نتونستم.

خود کیبورد که کار می‌کنه، ولی اون دکمه‌های مالتی‌مدیا که خیلی کاربردی بود، کار نمی‌کنه.

گذاشتمش کنار، کیبورد تسکو رو دوباره استفاده می‌کنم.

ماوس وایرلس رو هم فعلا گذاشتم کنار، دارم با ماوس کابل‌دار کار می‌کنم.

چرا؟ همین جوری. یه مدت با ماوس کابل‌دار کار کنم، یادم بیاد چی جوریه.

 

بلندگوی قدیمی هم که یه خورده خش خش داره. البته یه بلندگوی بلوتوثی دارم، ولی صدای دکمه‌ی روشن و خاموش کردنش اینقدر بلنده که چهار تا خیابون میره. نمیشه استفاده کرد هر موقع. البته با همین بلندگوی قدیمی هم مشکل ندارم.

 

زده بود به سرم برم یه آمار بگیرم، میشه یه تلویزیون به جای مانیتور گذاشت؟

چقدر باحال میشه اگه یه تلویزیون به جای مانتیور بگذارم.

البته اینا همون در تخیلات من بمونه بهتره، فکر نمی‌کنم تلویزیون روی میز کامپیوتر من جا بشه.

هاهاهاا.

 

بدون دیدن حذف کردم

 

 

بدون دیدن حذف کردم

 

بگذار بگم چی کار کردم.

خب یه سری سریال بود، اینا رو چند سال توی هارد نگه داشتم.

اما تماشا نکردم. فکر هم نمی‌کنم که در آینده بخواهم تماشا کنم.

البته فصل‌های قبلی‌شون رو کامل دیده بودم.

برای همین، خیلی ریلکس همه‌شون رو حذف کردم.

البته یه چند تایی رو خودم دانلود نکرده بود.

 

اینا رو بدون تماشا کردن، حذف کردم (خودم دانلود نکرده بودم)

سریال Gossip Girl – فصل پنجم

سریال Gossip Girl – فصل ششم

سریال Pretty Little Liars – فصل پنجم

 

اینا رو بدون تماشا کردن، حذف کردم (خودم دانلود کرده بودم)

سریال Gotham – فصل دوم (تا قسمت نهم دیده بودم)

سریال Game of Thrones – فصل پنجم (تا قسمت سوم دیده بودم)

سریال کره‌ای Defendant – تا قسمت 14 دیده بودم

 

حالا چرا حذف کردم؟

خب دلیلِ اصلیِ حذف کردن اینا، کمبود فضا در هارد اکسترنال بود. و این که خودم می‌دونم هیچ علاقه‌یی به دنبال کردن و تماشا کردن اینا ندارم. تازه برام مهم نیست بدونم چی میشه داستان.

بله. بله. اینجوریاس.

 

عجب شاهکاری هستم هاااا.

بگذار فکر کنم، یه چند تا فیلم سینمایی هم دارم، که عمراً نگاه کنم و چند ساله داره خاک می‌خوره توی هارد اکسترنال و جا گرفته.

بهتره اونا رو هم در اولین فرصت حذف کنم.

 

 

 

متن آهنگ شروع انیمه‌ی Last Exile

 

 

Image result for Anime: Last Exile 

 

متن آهنگ شروع انیمه‌ی Last Exile

 

 

همینطور به تلاش کردن ادامه بده

به پرواز کردن ادامه بده

در نهایت نور پدیدار خواهد شد

اگر ما به سپیده دم، بمانند یک شروع بنگریم

اگر ما به هم اکنون، مانند آینده بنگریم

در دورانی که مانند سمفونی ای از ابرهاست... همراه با تو

پرواز کردن در آن جهت که نور می‌درخشد...

تا آن سوی اقیانوس ابرها

آه، چگونه می‌توانم این لحظات را که درست

مانند جادو هستند سپری کنم؟

با به جان خریدن شب‌های سرد

هر دوی ما بال‌هایمان را گشودیم

و در انتهای سفرمان توانستیم، جاودانگی را در دست هایمان بگیریم

 

 

 

 

اشرافی بدنام (8)

 

اشرافی بدنام (8)

 

 

مری در حالی که داشت از خشم دیوانه می شد به تک تک آنها نگاهی انداخت یک نفر او را هل داده ولی هیچ کدام از آن ها حتی به حرفش گوش نمی دادند حتی آین.

دردی که در سینه داشت غیر قابل تحمل بود بنابراین رو به آین کرد و گفت:

- مطمئنم یک نفر مرا هل داد با این وجود چون هیچ کس حرفم را باور نمی کند بهتر است دیگر در این زمینه صحبت نکنیم.

رنگ آین پرید ولی باعث تردیدش نشد.

- مری باید درک کنی که اصلا نمی شود قبول کرد کسی بخواهد به تو آسیب برساند تمام مستخدمین و اهالی دهکده زمین را سجده می کنند که حال تو روز به روز بهتر می شود.

 

باربارا به آهستگی شروع به صحبت کرد:

- ما کسی را ندیدیم. بلافاصله بعد از فریاد تو هم خودمان را به این جا رسانیدیم چطور ممکن است کسی از جلوی ما گذشته باشد و او را ندیده باشیم؟ علی رغم صدای به ظاهر مهربانش باربارا لب هایش را محکم به هم می فشرد و عصبانیت در چشم هایش دیده می شد.

آن چه را که می گفت بدون شک درست بود وقتی مری افتاد تمام عرض راه پله ها را مسدود کرد. آن شخص هنگامی که فرار می کرده قطعا باید توسط کسانی که به طرف او می آمدند دیده می شد. اصلا به نظر منطقی نمی آمد ولی مری مطمئن بود یک نفر او را هل داد و این که چه طور فرار کرده در درجه دوم اهمیت قرار داشت.

 

باربارا دوباره با همان لحن منطقی شروع به صحبت کرد:

- ممکن است پایت پیچ خودره و به همین دلیل افتادی.

آین با سر تایید کرد و گفت:

- قطعا همین طور بوده.

مالکوم هم تایید کرد اگر چه در چهره اش دلسوزی دیده می شد:

- هیچ توضیح دیگری ندارد عزیزم.


  ادامه مطلب ...