نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد؟
نمیخواهم بدانم کوزهگر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت؟
ولی بسیار مشتاقم،
که از خاک گلویم سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی،
دَم گرم ِخوشش را بر گلویم سخت بفشارد،
و خواب ِخفتگان خفته را آشفته تر سازد.
بدینسان بشکند در من،
سکوت مرگبارم را...
#شعر #دکتر_علی_شریعتی
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامدهست و روزی که گذشت
#شعر #خیام
دوش دیدم که ملایک درِ میخانه زدند
گِلِ آدم بِسِرشتَند و به پیمانه زدند
ساکنانِ حرمِ سِتْر و عِفافِ ملکوت
با منِ راه نشین بادهٔ مستانه زدند
آسمان بارِ امانت نتوانست کشید
قرعهٔ کار به نامِ منِ دیوانه زدند
جنگِ هفتاد و دو ملت همه را عُذر بِنِه
چون ندیدند حقیقت رَهِ افسانه زدند
شُکرِ ایزد که میانِ من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغرِ شکرانه زدند
آتش آن نیست که از شعلهٔ او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نَگُشاد از رخِ اندیشه نقاب
تا سرِ زلفِ سخن را به قلم شانه زدند
#شعر #حافظ
دوستی که خواب است
امشب چه خواهیم گفت به دوستی که خواب است؟
لطیفترین واژهها بر لبانمان فراز میآیند
از دلخراشترین درد.
به دوست خواهیم نگریست
به لبان بیبارش که هیچ نمیگویند،
صبورانه سخن خواهیم گفت.
شب چهرهی دردی کهن را خواهد داشت،
که هر شب پدیدار میشود،
نفوذناپذیر و زنده.
سکوت دوردست
مانند جان رنج میبرد، بی زبان، در تاریکی.
با شب که آرام نفس میکشد سخن خواهیم گفت.
تراویدن لحظات را در تاریکی میشنویم
در آن سوی اشیاء، در اضطراب سپیدهدم
که ناگهان در میرسد و همه چیز را در خود میگیرد
رویاروی با سکوتِ مرگ.
نور بیهوده
پرده برمیکشد از رخسار غرقهی روز.
لحظات خموشی میگزینند.
و اشیاء صبورانه سخن خواهند گفت.
#شعر #چزاره_پاوزه
بیگانهها
شاید باور نکنی
ولی آدمهایی هستند
که زندگیشان
بیکمترین رنج و پریشانی
میگذرد
خوب لباس میپوشند
خوب میخورند
خوب میخوابند
از زندگی خانوادگیشان راضیاند
البته بعضی وقتها غمگین میشوند
ولی اثری بر زندگیشان نمیگذارد
همیشه حالشان خوب است
و مرگشان
مرگی است راحت در میانهی خواب
شاید باور نکنی
ولی این جور آدمها وجود دارند
ولی من از آنها نیستم
نه، من هرگز از آنها نیستم
من حتی هیچ نزدیکی به نوع زندگی آنها ندارم
ولی آنها
آنجایند
و من اینجا
#شعر #چارلز_بوکفسکی
برای جین
225 روز در زیر علفها
و تو بهتر از من میدانی.
مدتهاست خونت را مکیدهاند
و تو تنها ساقهای خشک در یک سبدی
غیر از این است؟
در این اتاق
هنوز لحظههای عشقمان سایه میاندازد
وقتی که رفتی
تقریباً همه چیز را با خود بردی
شبها در برابر بطریها زانو میزنم
که نمیگذارند به حال خودم باشم
تو اتفاقی بودی که هرگز تکرار نخواهد شد
بطریها پیدایم کردهاند
برایم اهمیتی ندارد
#شعر #چارلز_بوکفسکی
آره راست میگی
چیزهایی هست خیلی بدتر از تنهایی.
اما سالها طول میکشد تا این را بفهمی
وقتی هم که آخر سر میفهمیاش،
دیگر خیلی دیر شده.
و هیچ چیز بدتر از
خیلی دیر نیست.
#شعر #چارلز_بوکفسکی
مناظره استاد و دانشجو
گفتم غمم فزون است، گفتا ز من چه آید
گفتم که نمره ام ده، گفتا ز من نیاید
گفتم که نمره دادن بسیار سهل آید
گفتا ز ما اساتید این کار کمتر آید
گفتم کرم نمایید من را کنید شما شاد
گفتا که خوش خیالی کی وقت آن بیاید
گفتم که نمره هفت بدبخت عالمم کرد
گفتا اگر برای آن هم زیادت آید
گفتم خوشا دهی که دست شما دهد آن
گفتا تو کوشش کن کو وقت آن بر آید
گفتم دل رحیمت کی قصد رحم دارد
گفتا نگوی با کس تا وقت آن بر آید
گفتم زمان تحصیل دیدی که چون سرآید
گفتا خموش جانم ازدست من چه آید
شاعر: ؟؟؟
امروز یکی باید پرواز کند
یکی از میان ما
اما، کجا؟
گام ها در عبورند تا مرز بی فایدگی
گام هایی که هرگز به کار مسافری نخواهد آمد.
امروز یکی باید پرواز کند
چونان عقابی که بر حلقه زهل
و آنگاه، سازی جدید باید ساخت.
کفش ها و معابر، دیگر جوابگوی ما نیستند
زمین، بیش از این برای سائلین، سودی نخواهد داشت
و تو باید، در جایی دیگر، سیاره ای دیگر ظاهر شوی.
#شعر #پابلو_نرودا #ابدیت_یک_بوسه
به وقتی میاندیشم که دوستم داشتی
به زمانی که رفت
و درد به جای خالی اش نشست.
پوستی دیگر بر این استخوان ها پوشیده خواهد شد
و چشمانی دیگر بهار را خواهد دید
و آنگاه هیچ یک از آنها که آزادی را به بند میکشیدند
آنها که میان غبار، معامله میکردند
آن مقام های دولتی و تجار
هیچ یک
در حصار زنجیرشان قادر به حرکت نخواهند بود.
خدایان بی رحمیکه عینک آفتابی بر چشم زده اند
خواهند مرد
و هم حیوان هایی که خود را به کتاب آذین بسته اند
و آنگاه خواهیم دید
که دانه گندم
بی گریستن هم میتواند آراسته باشد.
#شعر #پابلو_نرودا #ابدیت_یک_بوسه
چه کسی چنان که ما عاشقیم
عاشق تواند بود؟
بگذار بوسه هامان
یک به یک جاری شوند
تا گلی بی معنا
مفهومیدوباره یابد.
بگذار عشقی را عاشق باشیم
که شمایلش تا قلب زمین رسوخ کرده باشد.
عشق را دوباره بنا کن
عشق مدفون زمستانی را
که در نسیان یکی خزان سرگشود
و اکنون
از میان ابدیت لب های مدفون
عبور مینماید.
#شعر #پابلو_نرودا #ابدیت_یک_بوسه
اگر مُردم، مرا احیا کن
اگر مُردم، مرا دوباره احیا کن
با قدرتی که به واسطه اش نخلی را برپا میکنی.
چشم هایت را روشن کن
از جنوب تا جنوب، از خورشید تا خورشید
و دهانت را که چون گیتاری، آواز بخواند.
گام هایت را به سوی تزلزل نمیخواهم
پس به عزایم منشین
در غیبتم زندگی کن
چنان روزمره، گویی که هستم.
غیبت، خانه ای بزرگ را ماننده است
که تو در میان آن قدم میزنی
و خاطراتی از من را، در هوای پاک میآویزی
غیبت، خانه ای روشن را ماننده است.
عشق من!
در رنجت اگر ببینم
برای دومین بار خواهم مرد.
#شعر #پابلو_نرودا #ابدیت_یک_بوسه
اگر قلب تو مکث کرد
اگر چیزی به توقفش واداشت
اگر کلام، در گلوگاه تو از رسیدن به مقام تکلم فروماند
و اگر دست هایت پرواز کردن را فراموش نمود.
ماتیلده!
عشق من!
لب هایت را برای من به جای گذار.
زان رو که واپسین بوسه میبایست با لب های من همراه شود
تا آن بوسه جاودانه در دهان تو باقی بماند
چنان که با من ادامه مییابد
تا لحظه مرگ، تا واپسین نفس.
در حال بوسیدن لب های سرد تو خواهم مرد
در حال نوازش غنچه های تنت
در جستجوی نور چشمانت
حتی اگر بسته باشند.
و زمین ما را در آغوش خواهد گرفت
اگرچه به سوی مرگی منفرد پیش میرویم، برای ابد
اما با ابدیت یک بوسه، باز زندگی خواهیم کرد.
#شعر #پابلو_نرودا #ابدیت_یک_بوسه
عشق من! اگر من مردم و تو همچنان زنده بودی
بگذار تا غم، خنده ای گسترده تر از شب را در بر گیرد
زان رو که هیچ فضایی، از کلبه ما وسیع تر نیست.
زمان، چونان رودی سرگردان
همچون بادی نامشخص
ما را همانند دانه های شناور، جاروب خواهد نمود
اما عشق ما را هرگز پایانی نیست.
گویی که عشق هرگز نزاده، نمرده
چونان رودخانه ای طویل
که در یک نگاه، جاودانه میآید.
#شعر #پابلو_نرودا #ابدیت_یک_بوسه
عمر، همچون ریزباری است
و زمان
بلند و غمگین و خسته کننده.
باران، صورتت را لمس میکند
و قطرات آن، پیراهن خیسم را به تحلیل میبرد.
زمان
تمایز میان دست های من
و سبر پرتقال دست های تو را درک نمیکند
اما انگور ها به زمین باز خواهند گشت.
تا همیشه، زمان جاری است
و به شوق از میان بردن غیبت غروب
باران، به روی غبار ها خواهد بارید.
#شعر #پابلو_نرودا #ابدیت_یک_بوسه
در حال مرگ
همچنان که سرما در بَرَم میگرفت
دانستم که از تمام زندگی، تنها تو را
تنها تو را پشت سر، جا گذاشته ام.
دهانت روز و شبم
و پوستت یک جمهوری
که دولت بوسه های من، بنیانش نهاد.
در حال مرگ، کتاب ها و قلم ها
چونان گنجینه هایی بودند که بی تابانه پایان میگرفتند
و آن خانه ای که ما
من و تو، دستادست هم ساخته بودیم
از میانه رفت و هر چیزی رنگ نابودی گرفت
مگر چشمان تو.
تنها نگاه توست در برابر این همه پوچی
تنها تلالو توست در برابر این همه خاموشی
و تنها عشق توست که سایه ها را در پشت نگه میدارد.
#شعر #پابلو_نرودا #ابدیت_یک_بوسه
آنگاه که در آستان مرگم
دست هایت را بر روی چشم هایم بگذار.
آنگاه که در آستان مرگم
بگذار گندم دست هایت
طراوت شان را یک بار دیگر
بر فراز من پرواز دهند
بگذار لطافتی را که به تفسیر سرنوشتم انجامید، احساس کنم
آنگاه که در آستان مرگم.
میخواهم وقتی که میمیرم، باز هم زندگی کنی
میخواهم گوش هایت باز هم صدای باد را بشنوند
میخواهم به واسطه ات
عطر خوش دریا را که هر دو دوست میداشتیم استشمام کنم
و به قدم زدن به ساحلی که در آن گام برمیداشتیم
ادامه دهم.
تا با تو زنده باشم
تا در تو زنده باشم
میخواهم هر آنچه را دوست میداشتم، زندگی کنی
و تویی آنکه بیش از هر چیز
دوست میداشتم.
#شعر #پابلو_نرودا #ابدیت_یک_بوسه
مارس با نوری رازپوش باز میگردد.
در طول راه
آرام در حرکت است
و همه چیز، یکایک تسلیم سکوت میشود.
تحرک خاکستری زورق زمستان
تجسم تاثیر عشق بر روی گیتار است.
عشق گل سرخی است
خیس از حباب های دریایی
آتشی است که میرقصد
و پلکان خدا را درمینوردد
و خونی است در تونل های بی خوابی که بیدار میشود.
#شعر #پابلو_نرودا #ابدیت_یک_بوسه
سه پرنده، سه تیغ و سه مقراض
آسمان سرد را به سوی آنتوفاگاستا شکافتند
و این چنین، آسمان لرزید
و این چنین، هر آنچه بود چونان پرچمیدریده لرزید.
با توام ای تنهایی
از اصالت ات نشانی آشکار کن
با پرندگانی مردارخوار
پیش از عسل، موسیقی، دریا و تولد
از اصالت ات نشانی آشکار کن.
با توام ای تنهایی
تنهایی در چهره ای باوقار تحمل شد
چهره ای چونان گلی آرام
وفادارانه، خوددار ماند
تا به آُسمان بیاویزد.
بال های سرد دریا از جزایر
به سوی شن های شمال شرق شیلی پرواز نمودند
و شب
کارنامه بهشتی اش را بست.
#شعر #پابلو_نرودا #ابدیت_یک_بوسه
ای صلیب مقدس در آسمان جنوب!
ای شبدر بویناک! ای دلپذیرترین!
همراه با چهار بوسه مقدس
روز به اندامت شد
از سایه کلاهم سفر کرد
و از میان سرما گذشت.
تو آمدی
دستادست عشق
با الماس هایی از قطره های شبنم آبی
و انبار های خانه را
پر کردی از شراب خویش
ای مجمر نقره، ای عبور سبز!
با من بخواب و با من دیدگانت را فروبند
تا در این شب عرفانی به خواب رویم
و تو
صورت فلکی صلیب گونه ات را در من روشن کن.
#شعر #پابلو_نرودا #ابدیت_یک_بوسه