سرانجام بشر را، این زمان، اندیشناکم، سخت
بیش از بیش.
که میلرزم به خود از وحشت ِ این یاد.
نه میبیند،
نه میخواند،
نه میاندیشد،
این ناسازگار، ای داد!
نه آگاهش توانی کرد، با زاری
نه بیدارش توانم کرد، با فریاد!
*
نمیداند،
بر این جمعیت ِ انبوه و این پیکار روز افزون
که ره گم میکند در خون،
ازین پس، ماتم ِ نان میکند بی داد!
نمیداند،
زمینی را با خون آبیاری میکند،
گندم نخواهد داد!
- فریدون مشیری –
#شعر #فریدون_مشیری
همه ذرات ِ جان پیوسته با دوست.
همه اندیشهام، اندیشهی اوست.
نمیبینم به غیر از دوست اینجا،
خدایا، این منم، یا اوست این جا؟
- فریدون مشیری –
#شعر #فریدون_مشیری
درون سینه آهی سرد دارم
رخی پژمرده، رنگی زرد دارم
ندانم، عاشقم، مستم، چه هستم؟
همی دانم دلی پر درد دارم.
- فریدون مشیری –
#شعر #فریدون_مشیری
از بس که غم تو قصه در گوشم کرد.
غمهای زمانه را فراموشم کرد.
یک سینه سخن به درگهت آوردم
چشمان سخنگوی تو خاموشم کرد.
- فریدون مشیری –
#شعر #فریدون_مشیری
آخر ای دوست، نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید؟
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعدههای تو به دادش نرسید.
داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکید.
آن همه عهد فراموشت شد؟
چشم من روشن، روی تو سپید.
جان به لب آمده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید؟
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید.
دل پر درد «فریدون» مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشید.
- فریدون مشیری –
#شعر #فریدون_مشیری
به پیش روی من، تا چشم یاری میکند، دریاست.
چراغ ساحل آسودگیها در افق پیداست.
در این ساحل که من افتادهام خاموش
غمم دریا، دلم تنهاست،
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلقهاست!
خروش موج با من میکند نجوا:
- که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت،
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت،...
*
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین بر کنم نیست
امید آن که جان خستهام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست.
- فریدون مشیری –
#شعر #فریدون_مشیری
پشت خرمنهای گندم، لای بازوهای بید
آفتاب زرد، کم کم رو نهفت.
بر سر گیسوی گندمزارها
بوسهی بدرود تابستان شکفت.
از تو بود ای سرچشمهی جوشان تابستان گرم
گر به هر سو، خوشهها جوشید و خرمنها رسید
از تو بود از گرمی آغوش تو
هر گلی خندید و هر برگی دمید...
*
این همه شهد و شکر از سینهی پر شور توست
در دل ذرات هستی نور توست
مستی ما از طلایی خوشهی انگور توست...
راستی را، بوسهی تو، بوسهی بدرود بود؟
بسته شد آغوش تابستان؟
خدایا، زود بود!
- فریدون مشیری –
#شعر #فریدون_مشیری
دلا شبها نمینالی به زاری
سر راحت به بالین میگذاری!
تو صاحب درد بودی ناله سر کن
خبر از درد بیدردی نداری.
بنال ای دل که رنجت شادمانی ست
بمیر ای دل که مرگت زندگانی است
مباد آن دم که چنگ نغمه سازت
ز دردی بر نیانگیزد نوایی
مباد آن دم که عود تار و پودت
نسوزد در هوای آشنایی
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد، عشق ورزد، اشک ریزد!
به فریادی سکوت جانگزا را
به هم زن، در دل ِ شب، های و هو کن
و گر یارای فریادت نمانده ست
چو مینا گریه پنهان در گلو کن
صفای خاطر دلها ز درد است
دل بیدرد همچون گور سرد است!
- فریدون مشیری -
#شعر #فریدون_مشیری
ای آخرین رنج،
تنهای تنها میکشیدم انتظارت
ناگاه دستی خشمگین مشتی به در کوفت.
دیوارها در کام تاریکی فرو ریخت،
لرزید جانم از نسیمی سرد و نمناک.
آنگاه دستی در من آمیخت!
دانستم این ناخوانده، مرگ است
از سالهای پیش با من آشنا بود
بسیار او را دیده بودم
اما نمیدانم کجا بود!
فریاد تلخم در گلو مرد!
با خود مرا در کام ظلمتها فرو برد،
در دشتها، در کوهها،
در درههای ژرف و خاموش،
بر روی دریاهای خون، در تیرگیها،
در خلوت گردابهای سرد و تاریک
در کام اوهام،
در ساحل متروک دریاهای آرام،
شبهای جاویدان مرا در بر گرفتند.
ای آخرین رنج،
من خفتهام بر سینهی خاک
بر باد شد آن خاطر ِ ار رنج خرسند
اکنون تو تنها ماندهای، ای آخرین رنج!
برخیز، برخیز،
از من بپرهیز،
برخیز، از این گور وحشتزا حذر کن.
گر دست تو کوتاه شد از دامن من؛
بر روی بال آرزوهایم سفر کن.
با روح بیمارم بیامیز،
بر عشق ناکامم بپیوند!
- فریدون مشیری –
#شعر #فریدون_مشیری
وقتی که شانههایم
در زیر ِ بار ِ حادثه میخواست بشکند
یک لحظه
از خیال ِ پریشان ِ من گذشت:
«بر شانههای تو ...»
*
بر شانههای تو
میشد اگر سری بگذارم.
وین بغض درد را
از تنگنای سینه برآرم
به های های
آن جان پناه مهر
شاید که میتوانست
از بار ِ این مصیبت ِ سنگین
آسودهام کند.
- فریدون مشیری –
#شعر #فریدون_مشیری
باز کن پنجره را که نسیم
روز میلاد اقاقیها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است.
*
همه چلچلهها برگشتند.
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکباره آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقیها را
گل به دامن کرده است.
*
باز کن پنجره را، ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
*
هیچ یادت هست؟
توی تاریکی شبهای بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سر و سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
*
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچهی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقیها را
جشن میگیرد!
*
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره را
و بهاران را
باور کن.
- فریدون مشیری –
#شعر #فریدون_مشیری
ماتیلده!
کجایی؟
من تو را جایی میان گره کراوات
و قلبم احساس می کنم.
به اطراف نگاه می کنم
پوچی نبودنت، خانه ای را ماننده است
که جز پنجره ای تاریک، هیج ندارد
من به نور محتاجم.
سقف خانه ام
به صدای بارش باران برهنه دل داده
و من به انتظار تو
تا که دوباره بازآیی
و مرا زندگی کنی.
زیرا که بی تو
پنجره ام درد می کند.
#شعر #پابلو_نرودا
-----------------------------------------------------
http://MyNote83.BlogSky.com
@Everything_83
بنفش رنگ پریده بود رنگ زندگی ام
از عشق بسیار
و من، چونان پرنده ای نابینا
در گنگی و دستپاچگی
این سوی و آن سوی پر می کشیدم
تا وقتی که به پنجره تو رسیدم ای مهربان!
و تو، صدای قلبی شکسته را شنیدی.
از میان ظلمات
به سوی سینه تو برخاستم
و در دستانت، می جنبیدم
و به شوق تو از دریا نشات می گرفتم.
که می تواند بگوید که تا چه پایه به تو مدیونم؟
دین من به تو آشکار است
چونان یه پشه آراکو.
عشق
این چیزی است که به تو مدیونم.
#شعر #پابلو_نرودا
-----------------------------------------------------
http://MyNote83.BlogSky.com
@Everything_83
قدم زدم
نه در هیچستان
آنجا که سنگ نمک
چون گلی مدفون می گردد
که در کرانه ای که رودخانه ها از برف می زایند
و کوهستانی که گام هایم
احساس می تواند کرد.
درختان تاک لیانا
قلمرو سرزمین وحشی مرا
با بوسه هایی مرگبار به جنگل تنیده
پوست زهرآگین مس
و سنگ جهنم
مانند تندیسی سفید
گسترده تا من، تا تعلق من.
نه تنها آنها، که تاکستان ها، گیلاس ها
این هدیه های بهاری متعلق به من اند و من به آنها
چون دانه ای سیاه
در زمینی لم یزرع.
#شعر #پابلو_نرودا
-----------------------------------------------------
http://MyNote83.BlogSky.com
@Everything_83
غم یعنی من
غم یعنی ما
ای عزیزترینم!
ما مگر چه می خواستیم که حقمان نبود؟
- تنها عشق
تا که دوست بداریم یکدیگر را
و از میان این همه درد
مقدر نبود که تنها
ما دو نفر، این چنین آزار شویم.
تا خودمان شویم:
"تو" و "من" را کم داشتیم
تو را برای بوسه ای
و مرا بحر نانی
آنها دشمن مان شدند
آنها که نه عشق ما را توانستند دید
نه هیچ عشق دیگری را.
آن بیچارگان
همچون صندلی های یک اتاق خالی
چون خاکستری، گردی
درهم تنیدند
تا صورتک های شوم شان
در شفقی محو شد.
#شعر #پابلو_نرودا
-----------------------------------------------------
http://MyNote83.BlogSky.com
@Everything_83
عشق درد خود را کشید
رشته خاری ایستا در پس پشت
و ما چشم بستیم تا جراحت
پیوندمان نگسلد.
این گریه نقصان چشمان تو نیست
دستانت بر آن شمشیر نشد
پاهای تو این جاده را در جستجو نبود
این حلاوت محزون
خود، راهش را به قلب تو باز نمود.
عشق، چونان یکی موج سترگ
ما را برد
تا در برخورد سنگی در هممان شکست
و آسیاب شدیم
چونان مشتی از آرد.
غم به دیگری درغلطید
تا در فصلی از نور
این بهار مجروح،
تقدیس شود.
#شعر #پابلو_نرودا
-----------------------------------------------------
http://MyNote83.BlogSky.com
@Everything_83
آنها که می خواستند مرا زخم زنند
تو را مجروح کردند
و بی خوابی ات،
تاوان شهامت ات شد.
ظهر داغ پیشانی ات را با سایه خواهم پوشاند
تا از هر آنچه تو نیستی
مطهر شوم.
رویاهایم را دنبال کنید
رد گامی جگرسوز را
که به ریشخند لبخندم نشسته است.
حسادت
کنون به جایی که من در آوازم
دندان هایش را از خشم به هم می ساید.
عشق زندگی سایه واری عطایم کرد
جامه هایی پوچ که مرا دنبال می کنند
لنگان
چونان مترسکی
با تسخری خونین.
#شعر #پابلو_نرودا
شاعر فقیر، شاعر بیچاره
که زندگی و مرگ هر دو به خاکش فکند.
به دار آویخته
در تجملی بی اعتنا
مجازاتی باشکوه و تدفینی همچون کشیدن کامل دندان ها.
و کنون گمنام
چون یکی ریگ به پشت اسب های متکبر کشیده می شود
به خواب می رود
بی سکوتی
یا آرامشی.
در مراسم تدفین اش
خوک و بوقلمون و سخنران های دیگر
میهمانی عزاداری خویش را جشن می گیرند
همان ها که اینک
شاعر را
از آن رو که قادر به گفتن نیست
تسخر می زنند
و دیگر
او با اشعارش اعتراض نمی کند.
#شعر #پابلو_نرودا
ادبیاتی از آهن
کشیده تیغ بر شاعری که چونان بیگانه ای
ناآشنای خیابان ها
سرگردان آواز می خواند
تا نترسد.
آه، من آکاردئونم را از جزایری طوفانی آورده ام
و دندان تیز ادبیات، پاهایم را درید
و ندانست که من با آواز
از تاریکی ها
بی تردید، گذر خواهم کرد.
به سوی تاب کودکی ام
به سوی جنگل سرد جنوب
به سوی آنجا که قلبم
از عطر خوش
پر شده باشد.
#شعر #پابلو_نرودا
دروغ می گویند
من ماه را گم نکرده ام.
آنها که آینده را
همچون صحرایی در جغرافیای سبز
پیش بینی می کنند
آنهایی که با زبان سرد
شایعه می پراکنند
هم آنهایند
که تمامی گلبرگ های جهان را
به قرنطینه بازجویی خواهند کرد.
پری دریایی افسانه ای بود که رفت
و من اکنون تمام مردم را دارم
گرچه آنها کاغذ هایم را پیوسته می جوند
و برای گیتارم
بخششی عمومی طرح می کنند.
خیره به چشم هایش گفتم:
خدنگ عشق تو، قلب مرا از هم درید
با این حال
عطر یاسی را که در پشت پاهایت جا گذاشته ای
خواهم بویید.
گمشده در شبی تاریک
با چراغی که چشم توست دوباره می رویم
و من پادشاه تمام تاریکی ها خواهم بود.
#پابلو_نرودا #شعر