آن قدر اشک میریزم
که تا دامنات بالا بیاید
سبزههای تنات
بَردَمند
و این آهوی گرسنه
شبی را
ناچریده نخوابد
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
چه بخوانم تو را؟
که یزید و بایزید
در بین الحرمین سینهات
به نماز ایستادهاند.
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
از مُد افتادهام
مثل پیراهنی که هزار بار
نپوشیده باشی
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
چه تماشاییاند!
چشمانت
وقتی که باد را
به سر انگشت ناز
در دلتای طـُرّهات میکاری
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
چنان بیطراوتی
که به قحط سال دمشق هم
نُسخهای از تو را
یاد
نمیتوانند کرد
بخند!
بخند!
پیش از آن که ملخهای مویه
مُثلهات کنند
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
به خاطرِ تنها
خوردن سیب نظر کردهای
از بهشت
رانده شدم
تا همان آدمی باشم
که حوّا
رویای همسریاش را
ـ در خواب مشترک خود با ابلیس ـ
دیده بود
و به دنیا آمدم
که دامن گیتی را
بِیَنبارم از پسرانی
که تنها
با تیغهی شمشیرهایشان
سلامهای به لب نیامدهشان را
جواب میگویند
و در لباس یکی از همین پسرانم
از کلاغ آموختم
که زمین را
گورستانی کنم فراخ
که نعش تمام برادرانم را
بگنجد
و تنها شدم
با دستانِ به غارت نشستهی قابیل
بر تنم
و داغ خلیفه اللهی
بر پیشانیام
بی آن که بدانم کدامم از این دو:
خلیفهام بر خاک
یا خاکِ خلیفهام؟
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
تَنَت تنبور و گیسویت رباب است
لبانت لب به لب جام شراب است
بیا سازی بزن جامی به من دِه
که امشب تا سَحَر حالم خراب است
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
در معبر چشمان تو گل میریزم
خاک قدمت را به کفم میبیزم
نومیدم اگر کنی میآیم خود را
از حلقهی گیسوی تو میآویزم
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
در باور من دوباره توفان شده است
کاخ دلم از گناه، ویران شده است
با این همه معصیت یقین میدانم
از خلقت من خدا پشیمان شده است
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
این آتش اگر دامن خرمن گیرد
پهنای جهان را تب ِ مُردن گیرد
بتها همه بیدار و تبرزن در خواب
دیگر چه کسی تبر به گردن گیرد؟
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
شولای گل و شکوفه بر تن داری
د ردامن باغ لاله مَسکن داری
نرم است نشیمن تو اما اما
در سینه به جای قلب، آهن داری
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
با شعلهی عشق خود کبابم کردی
تابیدی و ذره ذره آبم کردی
ای خانهات آباد! تو همچون سیلاب
با آمدنت خانه خرابم کردی
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
گلبوسهی شیرین تو بیدارم کرد
شُهدی به لبانم زد و پروارم کرد
در من اثری از مرض قند نبود
شیرینی لبهای تو بیمارم کرد
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
«نمک دان، بینمک شوری ندارد
دلِ من طاقتِ دوری ندارد»
چه لطفی دارد آن فنجان ِ خالی
که در آغوش خود، قوری ندارد؟
نمک آن گونه میریزی که گویا
نمک دان ِ تنات توری ندارد
سراپایت نمک، چشمم نمک دان
به هم جوریم و ناجوری ندارد
بیا و در نمک دانم نمک باش
که چشم ِ بینمک شوری ندارد
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
من کوزهای سفالیام از آب، خالیام
جز حرف سنگ، حرف کسی نیست حالیام
در من به جز غبار غم سال و ماه نیست
نفرینِ بیدریغِ شبِ قحط سالیام
ای ابر بی بخار! تو آبستن شکی
من تیره بخت کوزهای از این حوالیام
بر من ببار نفرت خود را دمی که من
از بوسههای تیرهی شب، خال خالیام
این است سرنوشت غریبم در این کویر
در چارچوب هستی پوک و خیالیام:
سنگی دوباره پیکر خود را کشانده است
تا انحنای قامت خشک و خلالیام
سنگی شبیه باور این قومِ هرزه گَرد
قامت کشیده تا بدهد گوشمالیام
ای سنگ بیشکیب! من آمادهام بیا
مُشتی بزن به چهرهی زرد هلالیام
مُشتی بزن مرا و سپس بر زمین بکوب
تا بشکند تفالهی پست سفالیام
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
آیینهی عتیقهی خودخواهیام شکست
آن یادگار سلسلهی شاهیام شکست
میلِ پریدن از تهِ این چاه ِ بیامید
در بالهای کفترکِ چاهیام شکست
با بُغض راستین تو ای گریه زاده دوست
آن خندههای جعلی گهگاهیام شکست
تو ماهیِ امیدِ دلم بودهای ولی
هنگام صید تو کَلَکِ کاهیام شکست
رفتی و بعد رفتنتای برنگشتنی!
تُنگِ بلورِ سینهی بی ماهیام شکست
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
با ناز کوچکی که به اجرا گذاشتی
لی لی به لای لای دل ما گذاشتی
بس بود مثل تو زیبا ولی نبود
آن شیوه را که تو به تماشا گذاشتی
پهنای قلب ما که مکان تو را نداشت
خود را تکانده رو به درازا گذاشتی
دیدی کم است لالهی لبها به صورتت
با یک قلم، دو دیدهی شهلا گذاشتی
گفتی: ببند چشم و ببشمار تابه دَه
در بستهای و هدیه نمودی به قلب من
با این عمل مرا به ثرّیا گذاشتی
مجنون گذاشتی تو مرا نام و بعد از آن
بر خویش نامِ نامی ِ لیلا گذاشتی
وقتی که گفتمت سخن از زندگی بگو
رفتی و روی حرف دلم پا گذاشتی
آوَخ! چه سخت دل به وجود تو باختم!
آوَخ! چه ساده سر به سر ما گذاشتی!
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
یک برکهی زلال و دو تا تپّهی هُلو
افتادهاند در دل صحرای روبهرو
یک سیبِ نورس ِ سبز – آبی ِ مَلَس
آن سو ترک قلم زده بر هر چه رنگ و بو
ما بین سیب و برکه دو تا چشمه نیز هست
جاری شدهست از بغل چشمهها دو جو
اندازهی شرابِ شکر شور ِ چشمهها
تخمین نکردهام که دو صد کاسه یا سبو؟
باور کنید یا نه دو تا شاخ نخل نیز
گسترده سایبان بلندی برای او
در جلگهی میان دو جوی شراب هم
روییده صخرهای به قیاسِ گلوی قو
در زیر پای صخره دو گنجشک ناقلا
هر صبح و شب نشسته و گرم ِ بگو مگو
تا حال، هیچ آدم و حوّای زندهای
چشمی در آن نرانده و از آن نبرده بو
ای زائرانِ خستهی صحرای زندگی!
اینک خوش آمدید به این باغِ آرزو
زحمت کشیدهاید و قدم رنجه کردهاید
پا بر دو چشم من نهاد حضور آورید تو
این واحهای که چشم شما را گرفته است
عکس دل من است به دیوارِ روبهرو
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
سیبی از شاخه جدا گشت و به مرداب افتاد
در دلِ آب، از این حادثه صد تاب افتاد
آن طرفت دلِ بی طاقت ِ یک زیبارو
منتظر بود و نگاهش به لبِ آب افتاد
سیب را دید که در بازیِ بیمانندش
دست از شاخه جدا کرد و به غرقاب افتاد
صورتِ آب، پُر از چین شد و در بازیِ سیب
نقش اول زد و در چهرهی قصاب افتاد
دخترک خم شد و دستی به سرِ آب کشید
آب، آرام شد و در نَفَسـَش خواب افتاد
روی مهتابیِ دختر به دلِ آب نشست
عکس او راست در آن آینهی ناب افتاد
آب، از فرصت پیش آمده تصویر گرفت
عکس خوبی شد و در پنجرهی قاب افتاد
آسمان، در به درِ چهرهی زیبایی بود
عکس را دید و از آن در دهنش آب افتاد
گفت: در موزهی زیباییِ بیمانندم
مثل این عکس جگر پاره چه نایاب افتاد!
رونوشتی زد و یک نسخه از آن را برداشت
با خودش گفت: که تیپ همه از باب افتاد
چهرهی منظره جراحی زیبایی شد؛
آسمان روی لبش پولکِ مهتاب افتاد
سیب سرخی که در این حادثه خوش بازی کرد
دل ِ من بود که در سینه به گرداب افتاد
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا
دست و بال غزلم سوخت به دادم برسید
شعرِ همچون عسلم سوخت به دادم برسید
ناخدا شد دلم و تا بَلَم انداخت به آب
آتش آمد بَلَمم سوخت به دادم برسید
بر تنِ کاغذِ بَرفینه نوشتم: «فریاد»
از تب غم، قلمم سوخت به دادم برسید
پا نهادم به مسیری که به دریا میریخت
گام اول، قدمم سوخت به دادم برسید
خواستم از دل تنگم مَثَلی بِنویسم
بیت ضرب المثلم سوخت به دادم برسید
گفتم از بخت خودم شِکوه کنم یا... ناگاه
بخت کور و کچم سوخت به دادم برسید
بازی با دکمهی توفان
سامان سپنتا
#شعر #سامان_سپنتا