https://cdn.myanimelist.net/images/anime/6/50859.jpg
Juuni Kokki
نام انیمه: The Twelve Kingdoms
نام انیمه: دوازده قلمرو
نام انیمه: 12 Kingdoms
نام انیمه: Juuni Kokki
نام انیمه: 十二国記
ژانر: Action, Adventure, Fantasy, Magic, Supernatural
تاریخ پخش: بهار 2002
وضعیت: تمام شده
تعداد قسمتها: 45 قسمت
مدت زمان هر قسمت: 25 دقیقه
منبع: Novel
استودیو: Studio Pierrot
کارگردان: KobayashiTsuneo
زیرنویس فارسی و انگلیسی دارد
لینکهای مربوط به انیمه
+ لینک دانلود انیمه (MKV, 480P, EN Dub, ~100MB)
+ لینک دانلود انیمه (MKV, 720P, EN Sub, ~95MB)
+ لینک دانلود انیمه (MKV, x265, 1080P, EN Sub, ~216MB)
+ لینک دانلود انیمه (MKV, x264, 1080P, BluRay, ~1.8GB)
+ لینک دانلود انیمه (MKV, BD, 720P, x265, EN Sub, ~100MB)
+ اطلاعات بیشتر: سایت // سایت // سایت // سایت // سایت
+ تصاویر انیمه: عکس // عکس // عکس // عکس // عکس
+ لینک دانلود انیمه (MKV, 720P, EN Sub, ~96MB)
+ لینک فایل تورنت (MKV, x265, 720P, BD, EN Sub, 3.9GB)
+ لینک فایل تورنت (MKV, x264, 1080P, BD, RAW, 55GB)
+ لینک فایل تورنت (MKV, x264, 1080P, BDRip, RAW, 30GB)
+ لینک فایل تورنت (MKV, 720P, BDRip, EN Sub, 13.5GB)
+ لینک فایل تورنت (wmv, EN Sub, 11GB)
+ لینک فایل تورنت (MKV, 1080P, EN Sub, 28.7GB)
+ لینک فایل تورنت (MKV, x265, 1080P, EN Sub, 9.1GB)
+ تصاویر انیمه: عکس // عکس // عکس // عکس // عکس
خلاصه انیمه (منبع)
یوکو ناکاجیما دختر غمگین دبیرستانی است که ناگهان روزی با مردی روبرو می شود که نسبت به او سوگند وفاداری می خورد. بعد از جنگ با هیولاهایی او و دو تن از همکلاسی های او را با خود به دنیای دیگر می برد. در آنجا ظاهر او تغییر می کند و زبانی را که همکلاسی هایش نمی فهمند می فهمد. اما عنوان انها (کایککاکو) که به معنی از زمین آمدگان است باعث می شود که آنها در فرار باشند و از سرزمینی به سرزمینی دیگر بروند و برای نجات خود و درک این که چرا اینجا امده اند تلاش کنند.
خلاصه داستان (منبع: دنیای انیمه)
Yoko Nakajima دختر غمگین دبیرستانی ناگهان روزی با مردی روبرو میشود که نسبت به او سوگند وفاداری می خورد. بعد از جنگ با هیولاهایی او Yoko Nakajima و دو تن از همکلاسی های او را با خود به دنیای دیگر می برد. در آنجا ظاهر او تغییر می کند و زبانی را که همکلاسی هایش نمی فهمند می فهمد. اما عنوان انها Kaikyaku که به معنی از زمین آمدگان است باعث می شود آنها فرار باشند و از سرزمینی به سرزمینی دیگر بروند و برای نجات خود و در ک این که چرا اینجا امده اند تلاش کنند.
خلاصه ی داستان (منبع: دنیای انیمه)
یوکو ناکاجیما دختر غمگین دبیرستانی است که ناگهان روزی با مردی روبرو می شود که نسبت به او سوگند وفاداری می خورد. بعد از جنگ با هیولاها او و دو تن از همکلاسی هایش را با خود به دنیای دیگر می برد. در آنجا ظاهر او تغییر می کند و...
خلاصه داستان (منبع)
Youko Nakajima has only ever wanted to be normal. She does what she is asked, gets good grades, is the class president, and even helps her classmates whenever she can—but because of her red hair, she has never fit in. With her pushover attitude, Youko lets classmates take advantage of her, so she has nobody she can really call a friend.
But on an otherwise ordinary day, a man who claims to be from another world barges into Youko's classroom and bows before her. This elegant blond-haired man, Keiki, claims that Youko is his master and belongs on the throne of his kingdom. However, their first meeting is cut short as Keiki has been followed by otherworldly beasts called youma. He is able to escape with Youko into his own realm, but two other classmates—Ikuya Asano and Yuka Sugimoto—are caught up in the madness as well. Unfortunately, their troubles have only just begun, as the youma attack leaves them separated from Keiki. Alone in this strange new land, these ordinary students must learn to fend for themselves or die.
ارباب سایه ها - دارن شان
کتاب یازدهم: ارباب سایه ها || Lord of the Shadows
نام مجموعه: قصه های سرزمین اشباح (12 جلد)
نویسنده: دارن شان || Darren Shan
مترجم: فرزانه کریمی
ناشر: موسسه انتشارات قدیانی
تعداد صفحات: 231 صفحه
نوبت چاپ: چاپ اول – 1384
پشت جلد
استیو آهسته گفت: «در برابر ارباب سایه ها، همه باید نابود شوند. حالا این دنیای من است. دارن.» دارن شان به خانه بر می گردد و آن جا برایش جهنم می شود. سرنوشت قصد نابودی او را دارد. و گویی با نابودی او، اختیار همه چیز به دست ارباب تاریکی می افتد. اما این ارباب تاریکی ها کیست؟
تولد تولد تولد وبلاگم مبارک (84/12/12)
سلام به همه ی بروبچ! حال و احوال! می بینم که این وبلاگ هم بالاخره دو ساله شد! آخی، نی نی کوچولو، تازه تاتی تاتی کردن یاد گرفته!
الان دو سال و 27 روز از حذف کردن وبلاگ قبلی « اشک مهتاب » می گذره، و هنوز که هنوز است پشیمون نشدم. ولی اگه اون وبلاگ رو حذف نکرده بودم، چهار ساله میشد امسال، ولی حالا که دیگه نیست. و خیالی هم نیست... مثلا ً امروز تولد این وبلاگ است، داره دو سالگی اش رو جشن می گیره... کادو تولد فراموش نشود.:D
تولدت مبارک وبلاگ کوچولوی من!
امروز مثل بعضی از آپدیت های قبلی، کلی چرت و پرت براتون می ذارم. یه شونصد تا لنیک و عکس و شعر و معرفی برنامه و این حرفها! شاید به دردتون بخوره، شایدم نخوره! نمی دونم والا....
ماجراهای پت و مت:
مت: سلام داداشی
پت: سلام مت جونم!
مت: خوبی؟
پت: آره، خیلی توپم! برداشتم هوارتومن پول دادم برای یه مانتیور و یه دست مبل و مان جدید برای خودم!
مت: تو چی گفتی؟ ( با تعجب، عصبانیت )
پت: هوارتومن پول دادم بالاشون!
مت: تو دروغ میگی دیگه، تو همچی کاری نکردی؟!
پت: نه، واقعا همچی کاری کردم!
مت: تو می خواستی اینا رو چی کار؟ هان؟ تو که می گفتی پول نداری، می خواستی پول موبایل رو بدی، کلی نق زدی که پول نداری و این حرفها، حالا چی شد که هوارتومن پول دادی بابت این چیزا؟
پت: می خواستم پول جمع کنم، ولی نشد، طاقت نیوردم.
....
مت: میگم که برام از این ماشین خوشگلا می خری؟ ( نشون دادن عکس ماشین )
پت: آره، حتما ً می خرم، ولی پلاستیکی اش رو می خرم! ( قهقهه شیطانی )
مت: برو دیگه دوستت ندارم، چه طور پول داری این همه خرت و پرت بخری، ولی برا من از این ماشین خوشگل ها نمی خری؟ باشه « پت » جونم، دیگه نمی خوامت! برو دیگه دوستت ندارم.
پت: نه!!!!!!!!!!!!
اس.ام.اس:
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
فکر نکن یاد تو بودم
کار نداشتم، ول می گشتم.
ترفند به ویندوز - از کار انداختن Task Manager
این ترفند در ویندوز های NT و 2000 و XP قابل اجرا است. و با آن می توانید Task Manager خود و دیگر کاربران را از کار بیندازید. برای این کار با تایپ Regedit در منوی Run در Start ویندوز آغاز به کار کنید. سپس وارد کندوی بزرگ HKEY-Current-USER شوید و شاخه ی Software را بیابید. سپس زیر شاخه ی Microsoft و بعد Windows را دنبال کنید تا به Currentversion برسید. حالا با باز کردن آن، زیر شاخه ی بعدی، یعنی Policies باز می شود و شما باید دنبال system بگردید. اگر آن را یافتید، دست نگه دارید و مرحله ی بعدی را آغاز کنید. حال یک پوشه به صورت DWORD جلوی system با زدن کلیک راست و انتخاب New و بعد DWORD ایجاد کنید و اسم آن را DisableTaskMgr بگذارید. حالا آن را باز کنید و Value آن را از صفر به یک تغییر دهید. سپس OK کرده و سیستم را یک بار خاموش و روشن کنید تا تغییرات تایید شود.
شعر:
مرا دریاب که دل دریای من بی تو مرداب است...
= = = = =
توضیحات من (1397)
میبینی، قدیمها چقده ترکیبی آپدیت میکردم.
ولی حالا هر مطلب، پست جداگانه میگذارم.
تولد تولد تولد وبلاگم مبارک (84/12/12)
سلام به همه ی بروبچ! حال و احوال! می بینم که این وبلاگ هم بالاخره دو ساله شد! آخی، نی نی کوچولو، تازه تاتی تاتی کردن یاد گرفته!
الان دو سال و 27 روز از حذف کردن وبلاگ قبلی « اشک مهتاب » می گذره، و هنوز که هنوز است پشیمون نشدم. ولی اگه اون وبلاگ رو حذف نکرده بودم، چهار ساله میشد امسال، ولی حالا که دیگه نیست. و خیالی هم نیست... مثلا ً امروز تولد این وبلاگ است، داره دو سالگی اش رو جشن می گیره... کادو تولد فراموش نشود.:D
تولدت مبارک وبلاگ کوچولوی من!
امروز مثل بعضی از آپدیت های قبلی، کلی چرت و پرت براتون می ذارم. یه شونصد تا لنیک و عکس و شعر و معرفی برنامه و این حرفها! شاید به دردتون بخوره، شایدم نخوره! نمی دونم والا....
ماجراهای پت و مت:
مت: سلام داداشی
پت: سلام مت جونم!
مت: خوبی؟
پت: آره، خیلی توپم! برداشتم هوارتومن پول دادم برای یه مانتیور و یه دست مبل و مان جدید برای خودم!
مت: تو چی گفتی؟ ( با تعجب، عصبانیت )
پت: هوارتومن پول دادم بالاشون!
مت: تو دروغ میگی دیگه، تو همچی کاری نکردی؟!
پت: نه، واقعا همچی کاری کردم!
مت: تو می خواستی اینا رو چی کار؟ هان؟ تو که می گفتی پول نداری، می خواستی پول موبایل رو بدی، کلی نق زدی که پول نداری و این حرفها، حالا چی شد که هوارتومن پول دادی بابت این چیزا؟
پت: می خواستم پول جمع کنم، ولی نشد، طاقت نیوردم.
....
مت: میگم که برام از این ماشین خوشگلا می خری؟ ( نشون دادن عکس ماشین )
پت: آره، حتما ً می خرم، ولی پلاستیکی اش رو می خرم! ( قهقهه شیطانی )
مت: برو دیگه دوستت ندارم، چه طور پول داری این همه خرت و پرت بخری، ولی برا من از این ماشین خوشگل ها نمی خری؟ باشه « پت » جونم، دیگه نمی خوامت! برو دیگه دوستت ندارم.
پت: نه!!!!!!!!!!!!
اس.ام.اس:
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
فکر نکن یاد تو بودم
کار نداشتم، ول می گشتم.
ترفند به ویندوز - از کار انداختن Task Manager
این ترفند در ویندوز های NT و 2000 و XP قابل اجرا است. و با آن می توانید Task Manager خود و دیگر کاربران را از کار بیندازید. برای این کار با تایپ Regedit در منوی Run در Start ویندوز آغاز به کار کنید. سپس وارد کندوی بزرگ HKEY-Current-USER شوید و شاخه ی Software را بیابید. سپس زیر شاخه ی Microsoft و بعد Windows را دنبال کنید تا به Currentversion برسید. حالا با باز کردن آن، زیر شاخه ی بعدی، یعنی Policies باز می شود و شما باید دنبال system بگردید. اگر آن را یافتید، دست نگه دارید و مرحله ی بعدی را آغاز کنید. حال یک پوشه به صورت DWORD جلوی system با زدن کلیک راست و انتخاب New و بعد DWORD ایجاد کنید و اسم آن را DisableTaskMgr بگذارید. حالا آن را باز کنید و Value آن را از صفر به یک تغییر دهید. سپس OK کرده و سیستم را یک بار خاموش و روشن کنید تا تغییرات تایید شود.
شعر:
مرا دریاب که دل دریای من بی تو مرداب است...
= = = = =
توضیحات من (1397)
میبینی، قدیمها چقده ترکیبی آپدیت میکردم.
ولی حالا هر مطلب، پست جداگانه میگذارم.
https://aliyaghoubi.files.wordpress.com/2012/07/sokot_1.jpg
سکوت کردهام
آن قدر
فریادهایم را
سکوت کردهام
که اگر به چشمان بنگرید
کر میشوید ...
شاعر: ؟؟؟
Futari Ecchi
نام انیمه: Futari Ecchi
نام انیمه: Step Up Love Story
نام انیمه: ふたりエッチ
نام انیمه: Futari H
ژانر: Comedy, Ecchi, Romance, Seinen, Slice of Life
تاریخ پخش: 2002 تا 2004
وضعیت: تمام شده
تعداد قسمتها: 4 قسمت – OVA
مدت زمان هر قسمت: 28 دقیقه
منبع: Manga
استودیو: Chaos Project
کارگردان: Moriyama Yuuji
زیرنویس انگلیسی دارد
لینکهای مربوط به انیمه
+ لینک دانلود انیمه (MP4, DVD, 480P, ~60MB)
+ لینک دانلود انیمه (MKV, DVD, 480P, EN Sub, ~65MB)
+ لینک فایل تورنت (MKV, DVDRip, EN Sub, 3.2GB)
+ لینک فایل تورنت (MKV, EN Sub, 1.4GB)
+ لینک فایل تورنت (AVI, x264, DVDRip, RAW, 1.4GB)
+ لینک فایل تورنت (AVI, 480P, DVD, 920MB)
+ لینک دانلود انیمه (MKV, DVDRip, EN Sub, ~850MB)
+ لینک دانلود انیمه (MKV, 480P, EN sub, ~350MB)
+ لینک دانلود انیمه (MKV, 480P, EN Sub, ~70MB)
+ لینک دانلود انیمه (MKV, EN Sub, ~100MB)
+ اطلاعات بیشتر: سایت // سایت // سایت // سایت // سایت
+ تصاویر انیمه: عکس // عکس // عکس
توضیح (منبع)
ماکوتو و یورا اونودا تازه با هم ازدواج کردن ولی ...
خلاصه داستان (منبع)
Makoto and Yura Onoda are a newly-wed couple with zero se-xual experience. Yura is a shy and naive 25-year-old woman whose good looks grab men's attention, something that she dislikes because she gets embarrassed very easily. Her husband Makoto is of the same age, but as opposed to his wife, he loves having dirty thoughts about other women. Physically though, Makoto is truly faithful to Yura.
Both of them may be virgins, but now that they are married, they are ready to dive into the world of se-x, "practicing" as often as possible. However, the world of se-x is complex, so they need all the help they can get to find their way through it. Thankfully, their friends, acquaintances, and porn media lend them a helping hand.
https://cdn-eu.anidb.net/images/main/7938.jpg
Angel Densetsu
نام انیمه:Angel Densetsu
نام انیمه: Angel Legend
نام انیمه: エンジェル伝説
ژانر: Action, Comedy, School Life
تاریخ پخش: پاییز 1996
وضعیت: تمام شده
تعداد قسمتها: 2 قسمت OVA
مدت زمان هر قسمت: 24 دقیقه
استودیو: Toei Animation
کارگردان: Kaizawa Yukio
منبع: Manga
زیرنویس فارسی و انگلیسی دارد
لینکهای مربوط به انیمه
+ لینک دانلود انیمه (MKV, DVD, 480P, EN Sub, ~200MB)
+ لینک دانلود مانگا – ترجمه فارسی
+ لینک دانلود انیمه (MP4, EN Sub, ~50MB)
+ لینک دانلود انیمه (MKV, DVD, EN Sub, 400MB)
+ لینک دانلود انیمه (MKV, DVD, 480P, 400MB)
+ لینک دانلود انیمه (MKV, DVD, 480P, EN Sub, 404MB)
+ لینک دانلود انیمه (MKV, x264, DVD, 480P, EN Sub, 211MB)
+ تصاویر انیمه: عکس // عکس // عکس // عکس
+ لینک دانلود انیمه (MKV, DVD, 480P, ~100MB)
+ اطلاعات بیشتر: سایت // سایت // سایت // سایت
+ لینک فایل تورنت (MKV, DVD, 480P, EN Sub, 404MB)
+ لینک فایل تورنت (MKV, EN Sub, 400MB)
+ لینک فایل تورنت (MKV, 480P, 1.2GB)
+ لینک فایل تورنت (MKV, DVD, 480P, EN Sub, ~200MB)
+ لینک فایل تورنت (MKV, EN Sub, ~400MB)
+ لینک فایل تورنت (MKV, DVDRip, 480P, RAW, 470MB)
+ تصاویر انیمه: عکس // عکس // عکس // عکس // عکس
خلاصه داستان (منبع)
Angel Densetsu داستان سئیچیرو کیتانو، یک پسر مهربان با قلب یک فرشته است ولی شبیه شیطان به نظر میرسه. این باعث سوء تفاهمای زیادی میشه که باعث میشه مردم فکر کنن شخصیت منفی یا معتاد قهرمان زن یا یه دزد بزرگ، یا در مدرسه جدیدش "محافظ مدرسه" است.
https://www.youtube.com/watch?v=mMUlcE98z1k
خلاصه داستان (منبع)
When Seikichi Kuroda—self-proclaimed "guardian" and head thug of Hekikuu High School—hears rumors of a first-year transfer student named Seiichirou Kitano terrorizing his entire class, Seikichi tries to intimidate him through authority. However, things go awry when he witnesses something horrifying—Seiichirou has a face so dreadful and haunting that even Seikichi hurries away in fear.
But despite his menacing appearance, Seiichirou has a heart of gold. Inhibited by his poor communication skills and fear-inducing looks, he has never managed to convey his true self to his terrified peers, resulting in his lifelong ostracization. Now the new guardian, Seiichirou discovers that sometimes friends can be found in the most unlikely places and through the most unusual circumstances.
Shiroi Kumo
نام مانگا: Shiroi Kumo
نام مانگا: ابرهای سفید
نام مانگا: しろいくも
نام مانگا: White Clouds
نام مانگا: Hoppie's Bear
ژانر: Fantasy, Seinen, Slice of Life, Drama
نویسنده و هنرمند: Iwaoka Hisae
سال انتشار: 2004
وضعیت: تمام شده
تعداد چپترها: 11 چپتر
ناشر: Shogakukan
مجله: Ikki (Shogakukan)
ترجمه فارسی و انگلیسی دارد
+ خواندن آنلاین مانگا – ترجمه فارسی
+ لینک دانلود مانگا – ترجمه فارسی
+ خواندن آنلاین مانگا – ترجمه انگلیسی
+ خواندن آنلاین مانگا – ترجمه انگلیسی
+ خواندن آنلاین مانگا – ترجمه انگلیسی
خلاصه داستان (منبع: دنیای انیمه)
این مانگا مجموعه ای از داستان های کوتاه است:
1 – روزی روزگاری
دختر کوچکی که می خواهد راه خانه را پیدا کند...
2 – دفعه بعد می بینمت
دختری که با خونسردی دوستش که مرده را به یاد می آورد
3 – جن در شب
جن کوچکی متعجب است که چرا از شب می ترسد
4 – مغازه آنتیک فروشی ساکورا
داستانی درباره ساعتی قدیمی که در ویترین آنتیک فروشی ساکورا قرار دارد
5 – ابرهای سفید "برنده جایزه هفتمین مسابقه کمیک تازه واردان ایکیمان"
داستانی زیبا و تاثیرگذار درباره زندگی، مرگ و باور دلگرم کننده اینکه وقتی زمان ما فرا برسد، همه به مکانی یکسان می رسیم
6 – تپه موش کورها
داستان موش کور جوانی که تصمیم میگرد انسان شود تا بتواند صورت دوست دخترش را ببیند...
7 – سرزمین رویاها
دختری که در رویایی بی پایان به دام افتاده است...
8 – چیدن انگور
دو معلم که درباره خدایی بودن کودکان با هم بحث می کنند
9 – بیا بریم خونه
زوجی میانسال که در حین دیدار از دهکده کودکیشان، خاطراتشان را به یاد می آورند.
10 – داستان یک گل
آن ها مادری ندارند اما ...
11 – جاده ای که گل ها در آن شکوفه می کنند
مردی بی خیال که زندگی اش در یکنواختی گیر افتاده، کتابی که شکوفه های گیلاس در صفحاتش گیر افتاده اند، زنی مرموز که ادعا می کند آن مرد او را کشته است و دوست صمیمی دوران کودکی ای که دوباره ظاهر می شود...
https://cdn.mashreghnews.ir/d/2018/01/16/2/2167677.jpg
چگونه زن شدم؟؟؟
(ماجرای هولناک مثله جنسی زنان)
داستانی که قاره ها را می پیماید و جهانی از دردها و تجارب بشر را پیوند می زند. "واریس دیری" زمانی یک قربانی بود اما دیگر هرگز نخواهد بود. هنوز مبارزه میکند، هنوز از زیبایی و شجاعتش بهره می گیرد تا آنچه را آموخته است بیابد و به آن سامان دهد. ساندی اکسپرس با خواندن "گل صحرا" خواننده در می یابد که غیر ممکن وجود ندارد. "نمی توانم" و "نمی شود" کلماتی هستند که باید از یاد برد. سکون باید به فراموشی سپره شود و همیشه باید به پیش رفت.
"گل صحرا" داستان زندگی زنی است که همواره خواسته است و یافته است. زنی که در بیابانهای سومالی به دنیا آمده و حال به عنوان یک سوپر مدل و سفیر سازمان ملل در نیویورک زندگی می کند. در سیزده سالگی از خانه اش فرار می کند زیرا نمی خواسته تن به ازدواج اجباری با یک مرد 60 ساله در ازای پنج شتر بدهد. بیابانهای سومالی را روزها بدون آب و غذا درنوردید تا همانند دیگر زنان قبیله اش زندگی نکند و زندگی را آنطور که خود می خواهد تجربه کند.
او در پنج سالگی تجربه وحشتناک ختنه را داشته - قبل از خودش شاهد ختنه خواهر بزرگترش نیز بوده- که بخشی از کتاب زندگی نامه اش را به آن اختصاص داده است. در این بخش جزییات این عمل را ( که نامی جز سلاخی نمی توان بر آن گذاشت) با جزییات به تصویر می کشد. ترجمه این بخش در ادامه خواهد آمد. "واریس دیری" بعدها توانست در لندن به یک مدل تبدیل شود و در این راه به شهرت برسد ولی شهرت امروزی او به دلیل فعالیتهایش در مقام سفیر سازمان ملل در مبارزه با ختنه زنان در سراسر جهان است . عملی که طبق آمار منتشره سازمان ملل هر روزه بر روی 6000 دختر بچه انجام می گیرد.
"واریس دیری" در کتابش، داستان ختنه شدنش را اینچنین بیان میکند*:
... آن شب هیجانزده بیدار ماندم تا ناگهان مادرم را دیدم که بالای سرم ایستاده است. هوا هنوز تاریک بود، قبل از سحر، زمانیکه تاریکی کم کم جای خود را به روشنایی میداد و سیاهی آسمان به خاکستری می گرایید. او با ایمان به من فهماند که ساکت باشم و دستش را بگیرم. من پتوی کوچکم را پس زدم و خواب آلود، تلو خوران، به دنبال او راه افتادم. حالا می دانم چرا دختران را صبح زود با خود می برند. می خواستند قبل از آنکه کسی بیدار شود آنها راببرند تا صدای فریادشان شنیده نشود. در آن لحظه هر چند گیج بودم ولی به سادگی آنچه می گفتند انجام میدادم. ما از محل اطراقمان دور شدیم و به سمت دشت رفتیم. مادرم گفت:" اینجا منتظر می مانیم"، و ما بر روی زمین سرد به انتظار نشستیم. آسمان به آهستگی روشن می شد؛ به سختی اشیا را تشخیص می دادم و بزودی صدای لخ و لخ صندلهای زن کولی را شنیدم. مادرم نامش را صدا کرد و گفت:"خودت هستی "؟؟؟
"بله اینجایم"، هنوز هیچ چیز نمی دیدم فقط صدایش را شنیدم. بدون اینکه نزدیک شدنش را بینم، ناگهان او را در کنار خود حس کردم.او به صخره صافی اشاره کرد و گفت: " آنجا بنشین". بدون هیچ سلام و کلامی. بدون هیچ احوالپرسی. بدون هیچ توضیحی که قرار است چه اتفاقی بیفتد و بگوید بسیار دردناک است و تو باید دختر شجاعی باشی. هیچی . زن جلاد فقط به کارش پرداخت .*
مادرم تکه ای از ریشه درخت کهنسالی برداشت و مرا بر روی سنگ نشاند. پشت سرم نشست و سرم را به سینه اش چسباند، پاهایش را دور بدن من احاطه کرد. ریشه درخت را بین دندانهای من گذاشت. گفت:" گازش بزن" .
از ترس خشکم زده بود... مامان به من تکیه داد و نجوا کرد:" می دانی که من نمی توانم نگهت دارم. من اینجا تنهایم . پس سعی کن دختر خوبی باشی عزیزم. به خاطر مامان شجاع باش". من به بین پاهایم خیره شدم و دیدم زن کولی در حال آماده شدن است. او شبیه دیگر پیرزنان سومالیایی بود (با یک روسری رنگی که دور سرش پیچیده بود همراه با یک پیراهن سبک پنبه ای) با این تفاوت که هیچ لبخندی بر لب نداشت. او عبوسانه به من نگاه کرد، یک نگاه مرده در چشمانش بود. سپس به جستجو در کیف گلیمی کهنه اش پرداخت . چشمانم بر رویش ثابت مانده بود، چون می خواستم بدانم قرار است با چه چیزی مرا ببرد . من منتظر یک چاقوی بزرگ بودم ولی در عوض یک کیف کوچک نخی بیرون آورد. با انگشتان بلندش داخلش را می گشت و در نهایت یک تیغ ریش تراشی شکسته بیرون کشید. از این رو به آن رو چرخاند و امتحانش کرد. خورشید به سختی بالا آمده بود. نور به اندازه ای بود که رنگها را ببینم ولی نه با جزییات. من خون خشک شده ای بر روی لبه دندانه دار تیغ دیدم. بر روی تیغ تفی کرد و با لباسش آن را پاک کرد. همچنان که آن را به لباسش می سابید، دنیای من ناگهان تاریک شد، مادرم دستمالی را بر روی چشمانم کشید.
چیزی که بعد از آن حس کردم بریدن گوشتم، آلت تناسلیم، بود. صدای گنگ جلو و عقب رفتن اره وار را بر روی پوستم می شنیدم. وقتی به گذشته فکر میکنم، حقیقتاً نمی توانم باور کنم که چنین اتفاقی برای من افتاده است. فکر می کنم در حال سخن گفتن ازشخص دیگری هستم. هیچ طریقی در دنیا وجود ندارد که من بتوانم بوسیله آن توضیح دهم که احساسش چگونه بود. مثل این است که کسی گوشت ران شما را برش بدهد یا بازویتان را قطع کند با این تفاوت که این قسمت حساس ترین بخش بدن شماست.
من حتی یک اینچ هم تکان نخوردم – زیرا "امان" [ خواهرم] را به یاد می آوردم، و می دانستم هیچ راه فراری وجود ندارد. می خواستم مامان به من افتخار کند. طوری آنجا نشسته بودم که انگار از سنگ ساخته شده ام. با خودم میگفتم اگر تکان بخورم شکنجه بیشتر طول خواهد کشید. متأسفانه، پاهایم بدون اراده شروع به لرزیدن کرد. دعا میخواندم، خدایا، لطفاً اجازه بده زود تمام شود. چنین شد. چون من از حال رفتم.
وقتی بیدار شدم گمان می کردم تمام شده است ولی بدتر از زمان شروع بود. چشم بندم کنار رفته بود و من زن جلاد را دیدم که یک پشته از خارهای درخت اقاقیا را کپه کرده بود. او از آنها برای ایجاد سوراخهایی در پوستم استفاده کرد. سپس نخ سفید محکمی از سوراخها رد کرد تا مرا بدوزد. پاهایم کاملاً بی حس شده بود، ولی درد بین آنها آنچنان شدید بود که آرزو می کردم بمیرم. احساس کردم به بالا شناور شدم و دور از زمین دردم را پشت سر گذاشتم و چند متر بالاتر از صحنه به پایین نگاه می کردم و این زن را که بدنم را به هم می دوخت - هنگامی که مادر بیچاره ام مرا در بازوانش گرفته بود- تماشا میکردم، در این لحظه احساس آرامش کاملی داشتم. دیگر نگران یا هراسان نبودم.
خاطره ام در این لحظه به پایان می رسد تا جاییکه چشمانم را باز کردم و آن زن رفته بود. مرا حرکت داده بودند و بر روی زمین نزدیک صخره دراز کشیده بودم. پاهایم از مچ تا ران با نوارهایی از پارچه به هم بسته شده بود به طوریکه نمی توانستم حرکت کنم. من اطراف را به دنبال مادرم نگاه کردم ولی او رفته بود. به تنهایی دراز کشیدم به فکر اینکه بعداً چه اتفاقی خواهد افتاد. سرم را به سمت سنگ برگرداندم، با خون، خیس شده بود. مثل اینکه حیوانی را آنجا سلاخی کرده باشند. تکه هایی از گوشت تنم، آلت تناسلیم، آنجا افتاده بود، دست نخورده، زیر آفتاب در حال خشک شدن بود.
دراز کشیدم، به خورشید که حالا دیگر بالای سر ایستاده بود نگاه کردم. هیچ سایه ای اطراف من نبود و مو جی از گرما به صورتم سیلی میزد. تا اینکه مادرم همراه با خواهرم برگشت. پس از آنکه درخت مرا آماده کردند مرا به سایه یک بوته کشاندند. این یک سنت بود. یک سر پناه کوچک زیر یک درخت آماده کرده بودند، جاییکه من تا زمان بهبودی استراحت کنم. چند هفته تنهای تنها تا کاملاً خوب شوم.
من فکر کردم عذاب تمام شده تا زمانیکه می خواستم ادرار کنم. حالا می فهمیدم چرا مادرم گفت زیاد آب و شیر ننوشم. بعد از ساعتها انتظار، برای دستشویی رفتن میمُردم. ولی پاهایم بسته شده بود و نمی توانستم حرکت کنم. مادرم اخطار کرده بود که راه نروم. بنابراین نمی توانستم طنابهایم را باز کنم. چون اگر زخم ها از هم باز می شد، کار دوخت و دوز باید دوباره انجام می گرفت. باور کنید این آخرین چیزی بود که می خواستم.
به خواهرم گفتم:" من باید به دستشویی بروم". نگاهی که او به صورتم انداخت به من می گفت که اصلاً خبر خوبی نیست. گودالی در شنها برایم آماده کرد و مرا به آن سمت غلطاند. اولین قطره ای که از من خارج شد، تیر شدیدی کشید، انگار که اسید پوستم را می خورد. وقتی زن کولی مرا دوخت، فقط سوراخی به اندازه سر چوب کبریت برای ادرار و خون (در زمان پریُدی) باز گذاشت. این استراتژی خردمندانه، تضمینی بود برای اینکه تا قبل از ازدواج هیچ رابطه جنسی نداشته باشم و شوهرم مطمئن باشد یک باکره تحویل گرفته است. وقتی ادرار در محل زخم خون آلود جمع شد و قطره قطره از بین پاهایم بر روی شنها می ریخت(هر لحظه فقط یک قطره) هق هق گریه من شروع شد. حتی وقتی که زن جلاد مرا تکه تکه می کرد من گریه نکرده بودم. ولی حالا بدجور می سوخت و هیچ طوری نمی توانستم تحملش کنم.
بعد از ظهر، وقتی هوا تاریکتر شد، مادرم و امان به خانه برگشتند و من تنها در پناهگاهم ماندم. در آن لحظه ازتاریکی نمی ترسیدم، یا از شیرها یا مارها، یا حتی اینکه آنجا بی پناه دراز کشیده ام بدون آنکه بتوانم بدوم. تا لحظه ای که خارج از بدنم شناور شدم و تماشا کردم که پیرزن چگونه آلت تناسلیم را بهم می دوخت، هیچ چیز نمی توانست مرا بترساند. من به سادگی مثل یک کنده درخت بر روی زمین سخت دراز کشیدم. بدون ترس، همراه با درد، بی هیچ حسی از مردن یا زنده ماندنم. نمی توانستم به این فکر کنم که دیگران در خانه دور آتش نشسته اند و می خندند و من اینجا در تاریکی دراز کشیده ام.
همچنان که روزها گذشتند و من در پناهگاهم دراز کشیده بودم. آلت تناسلیم عفونت کرد و تب کردم. هوشیاریم را از دست داده بودم و از درد ادرار عذاب می کشیدم، از ترس ادرارم را نگه می داشتم تا وقتی مادرم گفت:" اگر ادرار نکنی میمیری". سپس شروع کردم و به خودم فشار آوردم... ولی زخمم عفونی شده بود و در یک لحظه اصلا نمی توانستم ادرار کنم... جدا از اینکه من تنها با پاهای بسته آنجا دراز کشیدم و منتظر بودم تا زخمم خوب شود. تبدار، بی حوصله و بی حال؛ هیچ کاری نمی توانستم بکنم ولی متعجب بودم که چرا؟ همه این چیزها برای چه بود؟ در آن سن نمی توانستم چیزی درباره سکس بفهمم. تمام چیزی که می دانستم این بود که با اجازه مادرم قصابی شده بودم و نمی توانستم بفهمم چرا؟
بالاخره مادرم آمد و من کشان کشان به خانه رفتم، پاهایم هنوز بسته بود. اولین شب بعد از برگشتم، پدرم پرسید:" چه احساسی داشت؟" گمان می کنم منظورش وضعیت جدید زنانگیم بود ولی همه چیزی که می توانستم به آن فکر کنم درد بین پاهایم بود. با اینکه فقط 5 سالم بود، به سادگی لبخند زدم و چیزی نگفتم. چه چیزی درباره زن شدن می دانستم؟ با اینکه چیز زیادی نمی فهمیدم ولی درباره زنان آفریقایی می دانستم: زندگی کردن با رنج در موقعیت منفعل و بی پناه یک کودک را می شناختم.
پاهایم به مدت یکماه بسته و زخمم بهبود یافته بود. مادرم مدام خاطر نشان می کرد که نَدوم و نَپرم، بنابراین من با احتیاط می شلیدم. من همیشه فعال و با انرژی بودم و مثل یک یوزپلنگ میدویدم، از درخت بالا می رفتم، از روی سنگها می پریدم. برای یک دختر بچه اینکه یکجا بنشیند (در حالیکه خواهر و برادرش در حال بازی بودند) نوعی عذاب بود. برایم خیلی وحشتناک بود که یکبار دیگر تمام آن پروسه را داشته باشم، برای همین حتی یک اینچ هم حرکت نمی کردم. هر هفته مادرم معاینه ام می کرد تا ببیند کاملاً بهبود یافته ام. وقتی بندهایم را از پاهایم گشودم، توانستم برای اولین بار به خود نگاهی بیندازم. یک تکه پوست کاملاً هموار کشف کردم که فقط یک جای زخم در وسط آن بود مانند یک زیپ، که آن زیپ کاملاً بسته شده بود. آلت تناسلیم مثل یک دیوار آجری مهر و موم شده بود تا هیچ مردی توانایی دخول تا شب عروسیم را نداشته باشد. زمانیکه شوهرم با یک چاقو یا فشار آن را از هم می درید.
.... اگرچه رنج فراوانی به واسطه ختنه شدنم بردم ولی بسیار خوش شانس بودم. میتوانست بدتر از این اتفاق بیفتد، همانطور که مکرراً برای دیگر دختران اتفاق افتاده بود. وقتی به محل های مختلف مسافرت می کردیم، اقواممان را می دیدم و با دخترانشان بازی می کردم. وقتی دوباره آنها را می دیدم، دختران از دست رفته بودند. هیچکس حقیقت را درباره غیبت آنها نمی گفت، اصلاً سخنی آز آنها به میان نمی آمد. آنها پس از ختنه میمُردند (خونریزی منجر به مرگ، شُک، عفونت یا کزاز). با توجه به شرایطی که عمل در آن انجام می شد، این مسئله عجیب نبود. عجیب زنده ماندن هر کدام از ماست.
به سختی خواهرم" هالمو" را به یاد می آورم. سه ساله بودم و یادم می آید که بود، بعد از آن دیگر او را ندیدم ولی نمی دانستم چه اتفاقی برایش افتاده بود. بعدها فهمیدم وقتی "زمان خاصش"* آمد و زن کولی او را ختنه کرد، از خونریزی زیاد مرد.
وقتی ده سالم بود، داستانی درباره دختر عمه ام شنیدم. در شش سالگی ختنه شده بود. پس از آن برادرش نزد ما آمد و گفت که چه اتفاقی افتاده بود. زنی آمد و خواهرش را برد، سپس او در پناهگاهش ماند تا بهبود حاصل کند. ولی " آنجایش"* (آنطور که پسر عمه م آنرا می نامید) متورم شد و بوی گندِ پناهگاهش غیر قابل تحمل بود. وقتی او داستانش را تعریف می کرد باورم نمی شد. چرا او بوی بدی می داد و این برای من و" امان " اتفاق نیفتاده بود؟ حالا میدانم که او راست گفته است. به دلیل شرایط غیر بهداشتی عمل، زخم او عفونت کرده بود و بوی تهوع آور بخاطر قانقاریا بود. یک روز صبح، مادرش برای معاینه دختری رفت که طبق معمول شب را به تنهایی در پناهگاهش گذرانده بود. او دختر کوچکش را مرده پیدا کرد، بدنش سرد و کبود شده بود. ولی قبل از آنکه لاشخوران بتوانند لاشه اش را ببرند، خانواده اش او را دفن کردند.
01 فوریه 2006
کابوس رفتنت بگو، از لحظه های من بره
دلبرکم چیزی بگو، به من که از گریه پُرم
به من که بی صدای تو، از شب شکست می خورم
میدونم نباید بنویسم. یعنی نمی خواستم بنویسم. ولی الان بد جوری بهم فشار اومده، دارم منفجر میشم، خیلی جلو خودم رو می گیرم که این بغض لعنتی نترکه، آخرش هم نشد، همین طوری داره این اشک ها سرازیر می شه. می دونم هیچی نباید بنویسم، حتی برای خودم، حتی برای خودم، حتی برای خودم.......... چرا تموم نمیشم؟ چرا دنیام به آخر نمی رسه؟ تا کی باید مثل یه مرده ی متحرک بمونم؟ حتی نمی دونم الان برای چی داره این اشک ها سرازیر میشه؟
من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
نمی خواستم آپدیت کنم، یعنی فقط می خواستم شعر بنویسم. میگن درمان یه چیزایی زمان است، ولی ثانیه ها می گذره و.........
الان دستام می لرزه، حتی نمی تونم تایپ کنم. بعضی وقت ها، توو یه موقعیتی قرار می گیرم که اگه واقعا ً توو همون لحظه امکان دسترسی به چیزی رو داشتم، همه چی تموم می شد، لااقل توو این دنیا! من که جهنمی هستم، خب یه بارکی تیر خلاص رو هم بزنم و برم دیگه...
خستم...... خسته از همه چی و همه کس، حتی از خودم! از وجود اضافه ی خودم. از این که همیشه، همه جا و همه جا یه موجود اضافه بودم، حتی توو یه جمع!
هیچ وقت صدام در نیومده بود موقع گریه، ولی الان........ خداکنه کسی بیدار نشه........
توو همه ی جمع ها، توو همه ی دوستی ها، این فقط من بودم که اضافه بودم. دبیرستان بین گروه 5 تایی، من اضافه بودم، من!!!!!!!! عکس ها رو که نگاه می کنم..........
می دانم
اندوه مرگ من کسی را درهم نخواهد شکست
و باور دارم که روز مرگ من، شادی بزرگ تری از روز میلادم
برایشان به ارمغان خواهد آورد...
دانشگاه هم برام مهم نبود، چون خودم رو متعلق به بچه های دوران راهنمایی و دبیرستان می دونستم... چیه؟ بازم لال مونی بگیرم؟
خستم.................. خسته.................................
یادتونه؟ آره، مگه میشه شما ها چیزی رو فراموش کنین؟ شایدم فراموش کردین! کاری کردین که فراموش کنین. دیگه من چه اهمیتی دارم! اگه برای هر کدومتون مهم بودم که این اتفاق ها نمی افتاد! می افتاد؟
چند سال گذشته؟ چرا من فراموش نکردم؟ چرا نتونستم فراموش کنم؟ ولی شماها.......
اومدی توو سرنوشتم، بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد، از من و دلم گذشتی
نوشته شده توسط ویروس در تاریخ 12 بهمن 1384
داداشی
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد.
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد.
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت: "متشکرم "و گونه من رو بوسید.
میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم..... علتش رو نمیدونم.
- - -
تلفن زنگ زد. خودش بود. گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت: "متشکرم " و گونه من رو بوسید.
میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم..... علتش رو نمیدونم.
- - -
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده، اون نمیخواد با من بیاد".
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید. من پشت سر اون، کنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم، به من گفت: "متشکرم، شب خیلی خوبی داشتیم "، و گونه منو بوسید.
میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم..... علتش رو نمیدونم.
- - -
یه روز گذشت، سپس یک هفته، یک سال... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد، و من اینو میدونستم، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم و گونه منو بوسید.
میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم..... علتش رو نمیدونم.
- - -
نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، توی کلیسا، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت: "تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم..... علتش رو نمیدونم.
- - -
سالهای خیلی زیادی گذشت. به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته.
این چیزی هست که اون نوشته بود:
"تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.
من میخواستم بهش بگم، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما.... من خجالتی ام... نیمدونم... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره."
- - -
ای کاش این کار رو کرده بودم....... با
خودم فکر می کردم و گریه !
اگه همدیگرو دوست دارید، به هم بگید، خجالت نکشید، عشق رو از هم دریغ نکنید،
خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما
خجالتی تر و عاشق تر باشه
نوشته شده توسط: Omega - 1384
سیر نزولی مردها از گذشته تا فردا "بخونید اما ناراحت نشین چون حقیقت"
سال 1332
دختر خانواده همراه با مادرش کنار حوض روی تخت چوبی نشسته اند و یک ظرف هندوانه قرمز جلوی شان است. دختر خانواده برای دختر همسایه تعریف می کند: آره زری جون، داداش فرمونم وقتی شنید این پسر لاغرمردنی به من متلک گفته همچین زدش که به سوسک می گفت خرس قطبی. تازه خود داداشم هم گفته می خواد برام یه شوهر خوب پیدا کنه.
مادر دختر می گوید: خدا سایهء مرد را از سر هیچ خونه ای ورنداره
سال 1342
پدر خانواده با عصبانیت وارد اتاق می شود و پس از آنکه کمی جَنَم رو کرد و چهار تا کاسه کوزه را زد شکست، فریاد می زند: دخترهء چشم سفید حالا واسهء من دانشگاه قبول میشه... چشمم روشن... مردم از فردا نمی گویند آقا رضا غیرتِ تو شکر؟ هیچی دیگه ولش کن فردا می خواهد شلوار مدل برمودایی و مانتوی بدن نما بپوشد و نوبل صلح هم بگیره... زن اگر اجنبی ها بهش نوبل صلح بدهند مردم چی می گویند؟
مادر خانواده با لحن التماس آمیز می گوید: مرد، حالا چرا شلوغش می کنی؟ نوبل و برمودا چیه؟ دخترمون فقط دانشگاه قبول شده، همین... این قدر سخت نگیر...
بالاخره با اصرارهای مادر، پدر قبول می کند دخترش به دانشگاه برود. وقتی پدر قانع شده سیگارش را روشن می کند و مادر می گوید: مرد، خدا سایهء تو را از سر ما کم نکند.
سال 1352
فریادِ مردِ خانواده تمام کوچه را پر می کند: چی؟! می خواهد برود سرِ کار؟! یعنی من این قدر بی غیرت شدم که دخترم بره سر کار و پول بیآره تو خونه؟ پس من اینجا هویجم؟ مگر این که بابت این بی آبرویی از روی نعش من رد شوید...
کسی از روی نعش مرد خانواده رد نمی شود ولی دختر خانواده هم چند ماه بعد با وجود غرغرهای پدرش بالاخره سر کار می رود. صدای مادر خانواده به گوش می رسد: مرد، خدا تو را برای ما حفظ کند.
سال 1382
مرد خانواده: آخه خانم این چه وضعیه؟ روز اولی که آمدی خواستگاریم، گفتم دلم نمی خواهد زنم از این مانتوها بپوشد و آرایش کند، گفتی دورهء این اٌمٌل بازی ها گذشته، ما هم گفتیم چشم! بعد گفتی اگر خانه خریدی به جای مهریه خانه را به نامم کن، گفتم چشم! آن اول حق طلاق را هم از ما گرفتی، حالا هم می گویی بنشینم توی خانه بچه داری کنم؟
زن: عزیزم مگه چه اشکالی داره؟ مگه تو ماهی چقدر حقوق می گیری؟ تمام حقوقت هم بابت کرایه تاکسی، خرج ناهار خودت و مهد کودک بچه و جریمهء ماشینت می رود. حالا اگر بنشینی توی خانه و از بچه نگه داری کنی هم خرجمان کم می شود هم بچه مان وقتی بزرگ شد از کمبود محبتِ پدر و مادر رنج نمی برد... آفرین عزیزم... خدا سایه ات را (فعلا) سر ما نگه دارد...
سال 1482
زن خانواده: عزیزم تو که انقدر فسیل نبودی. مثلا توی دوستانت به روشن فکری معروفی. آخه چه اشکالی دارد؟ این همه سال ما زن ها بچه دار شدیم حالا به کمک علم چند وقتی هم شما مردها از این کارها بکنید. اصلا مگر نمی گفتی جد بزرگت همیشه می گفته: چه مردی بود کز زنی کم بود؟ پس از مقداری بحث منطقی مرد بالاخره قبول می کند و نه ماه بعد وقتی بچه بغل وارد خانه می شود زن با عشوه می گوید: مرد... یعنی سایه تو تا کی بالای سر ماست؟
سال 1582
چند تا مرد دور هم نشسته اند و در حالیکه سبزی پاک می کنند آهسته مشغول تبادل نظرند.
- آره... می گویند هدف این جنبش بازگرداندن حق و حقوق ضایع شدهء مردهاست...
- حق با آقا جمشیده... ببینید این زن ها چقدر از ما سواستفاده می کنند؟ تا وقتی خونهء بابامونیم باید آشپزی و بچه داری و اینها را یاد بگیریم و توسری بخوریم، بعدش هم بدون مشورت زنمان می دهند و زنمان هم مارا استثمار می کند...
- خب می گفتم... اسم این جنبش سیبیلیسم است و...
در این حال با ورود خانم یکی از آنها بحث به زیاد بودن گِل سبزی کشیده می شود! زن می گوید: خدا سایهء شما مردها را از سر سبزی ها کم نکند!
سال 1882
رادیو، موج FM، شبکهء پیام(صدای یک خانم)
بااعلام ساعت نه شب شما خانم های عزیز را در جریان آخرین اخبار رسیده قرار می دهم. به گزارش خبرگزاری بانوپرس دقایقی قبل سایهء آخرین نمونهء نادر از جنس «مرد» از روی کرهء زمین محو شد! پس از پایان عمر این آخرین بازمانده از شاخهء زینتی مردها از این پس نام این موجودات را فقط در کتاب های تاریخ می توان پیدا کرد. ساعت 9 و 15 دقیقه با خبرهای جدیدی در خدمت شما خانم های!عزیز خواهم بود. دینگ دینگ
منبع: ؟؟؟
« دو کلمه حرف نا حسابی از ویروس »
من الانه یه خورده حرف دارم که بگم اینجا. البته هر کی حوصله داره بخونه، هر کی هم حوصله ی حرفهای من رو نداره، می تونه فقط قسمت های لینکدونی و جک و شعر رو نگاه کنه. اول از همه میرم سر حرفهای خودم.
1- من میگم که این وام ازدواج به چه دردی می خوره؟ فقط یه بودجه ی کلانی رو از دست میده دولت. خب جوونی که تازه ازدواج کرده، بره وام ازدواج بگیره، وقتی کار نداره، درآمدی نداره، چی جوری میخواد این وام رو پس بده؟ آخرش می افته زندان. می گم به جای این که بردارین به همه وام ازدواج بدین، جاش برین یه شغلی ایجاد کنین که جوون مردم بتونه درآمدی داشته باشه، نه این که همین اول زندگی با وام گرفتن و قرض کردن و بیکاری بودن شروع کنه. این وام ازدواج دقیقا ً مَثَل ِ ماهی و ماهی گیری است. همونی که میگن به جای این که هر روز بهش ماهی بدی، بهش ماهی گیری یاد بده.
2- قضیه ی شهریه دانشگاه آزداد، به نظر من دانشگاه سراسری حق نداره توو این موضوع دخالت کنه، فکر کنم منظورم از دانشگاه سراسری، همون وزارت علوم باشه. آزاد الان بدون کنکور دانشجو می گیره ( بعضی رشته ها، و بعضی مقاطع ) خب حق داره که پول بگیره، اسمش آزاد است، اجازه داره پول بگیره. شماها بودجه ی خودتون رو از دولت می گیرین، ولی دانشگاه آزاد باید از دانشجوها پول بگیره. ( ولی کاش در ازای این همه پولی که می گرفت، یه خورده به فکر دانشجوها بود و یه سروسامونی به این دانشگاه ها و اساتید می داد. از ما که گذشت، ولی برای اونایی که هنوز درس می خونن میگم ). یادتونه قدیم ها میگفتن علم بهتره یا ثروت؟ تو هم اگه نمی گفتی علم، همه بهت چپ چپ نگاه می کردن؟ به نظر من اگه ثروت نباشه، علم هم نیست، تو اگه پول نداشته باشی، نمی تونی درس بخونی. ( استثناها رو کاری ندارم ).
3- این سفرهای استانی رئیس جمهور در هر هفته، نمیگم خووب نیست، خوب است، ولی شما که حرف از صرفه جویی و اینا می زنید، چرا مراعات نمی کنین؟ این سفرهای استانی خیلی هزینه داره، خودتون که بهتر می دونین! هر استانی که بخواد میزبان هیئت دولت باشه، ناخودآگاه، کلی ریخت و پاش می کند. کلی باید تدارکات ببینه، حالا شما بگین لازم نیست، ولی یه جورایی نمیشه. این بودجه ای رو که دارین به هر استان اختصاص میدین، اونم الان!!! شما دارین بودجه رو همین طوری، بی محابا خرج می کنین اونم الان. چرا میگم الان؟ برای این که حالا که قیمت نفت رفته بالا، شما به جای این که برین یه سرمایه گذاری ِ درست حسابی انجام بدین، و کاری کنین که بعدا ً پشیمون نشین، دارین بی محابا این بودجه رو مصرف می کنین. یه خورده آینده نگر باشین. نکنه یه وقت این اختصاص بودجه ها،عیدی کارکنان، و این همه بذل و بخشش، داروی خواب آوری باشه که دارین میدین....
4- ما داریم روزانه به اندازه ی یه هواپیمای پر از آدم، توو این جاده ها و خیابونها، کشته میدیم، ولی چون یه جا نیس به چشم نمیاد، ولی وقتی یه هواپیمای بیچاره سقوط میکنه این همه شروع می کنیم به داد و بیداد و انداختن تقصیر گردن این و اون! نمی دونم توونستم منظورم رو برسونم یا نه؟! نه این که این سقوط هواپیما و شهید شدن این افراد مهم نبوده، نه. منظورم یه چی دیگه است که هر چی فک می کنم، نمیتونم توضیح بدم دربارش، بلد نیستم توضیح بدم.
نوشته شده توسط ویروس در تاریخ 30 دی 1384
« بروبچ وبلاگی »
به باغ شهادت خوش آمدید. در پی هجوم همه جانبه ی مردم به سمت باغ بهشت، روابط عمومی باغ...
من چه ساده دل به تو بستم... و تو چه ساده دلم را شکستی... سادگی من و تو عجیب شبیه هم است...
به بهانه ی پخش فیلم « 4 برادر » از شبکه سوم سیما ( نقد فیلم )
وقتی به دنیا اومدم، اونقدر جا خوردم که تا دو سال قدرت حرف زدن نداشتم...
وداع با دوستان. خداحافظی نیک برای مدتی نا معلوم...
« لینک دونی »
ادعای عجیب خبرگزاری روئیترز درباره ی « بگوری » شاعر برره!!!
عکس یه پرنده ی کوچولو روی آب، برای بک گراند ویندوز
ای خدا، چرا اینا اینقده خواستنی هستن؟
ضبط اس.ام.اس های خلاف قانون اساسی است.
ارسال 17 میلیون SMS در روز عید فطر
برین اینجا رای بدین، و روی No کلیک کنین، برداشته نظر سنجی کرده، ایران رو از جام جهانی حذف کنه! عجب رویی دارن به خدا! // مشاهده ی لینک اعتراض
جدید ترین مطالب روز فوتبال، در سایت تخصصی فوتبال
حرکت احمقانه ی CNN، حتما بخونین
« جک »
افسر راهنمایی : اصلی ترین کار برف پاکن چیه؟
داوطلب گواهینامه : نگهداری برگ جریمه ها، جناب سروان!!!
چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده چرا که دیروز ما وقت نکردیم از او تشکر کنیم.
چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما را هدایت نمی کرد، چون امروز اطاعتش نکردیم .
چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا که امروز قادر به درکش نبودیم.
چی می شد دیگه هرگز شکو فا شدن گلی را نمی دیدیم چرا که وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم.
چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می کرد چرا که ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم .
چی می شد اگه خدا در خا نه اش را می بست چون ما در قلبهای خود را بسته ایم .
چی می شد اگه خدا امروز به حرفهایمان گوش نمی داد چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم.
چی می شد اگه خدا خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت چون فراموشش کردیم.
چی می شد اگه ما از این مطالب به سادگی بگذریم؟
« نرم افزار »
ثبت پسوردهای اینترنتی مختلف تایپ شده در یک شبکه ی داخلی با Ace Password Sniffer 1.2
شاید با خبر شدن از کلمات عبور استفاده شده ی مختلف توسط کاربران مختلف در یک شبکه ی خانگی و Local برای شما نیز جالب باشد. Ace Password Sniffer نرم افزاری جالب و مفید از شرکت نرم افزاری EffeTech است که به کاربر امکان آن را می دهد تا به گونه ای متفاوت و موثر از تمامی رمزهای عبور اینترنتی سیستم های یک شبکه ی داخلی آگاه شود. این نرم افزار با زیر نظر گرفتن و به اصطلاح گوش دادن به پورت های مرتبط با پسوردی چون http, ftp, smtp, pop3, telnet پسوردهای داده شده با آنها را ثبت و برای شما ذخیره می نماید و به آسانی پس از اینکه پسورد در شبکه وارد شد شما قادر به مشاهده ی آن خواهید بود! از ویژگی های دیگر این نرم افزار می شود به بی توجهی آن به ترافیک شبکه و اینترنت اشاره کرد که کار خود را بدون ایجاد ترافیک اینترنتی انجام می دهد. Ace Password Sniffer برای نصب به هیچ برنامه ی جانبی نیاز ندارد. جزییات کامل....
این نرم افزار با ویندوز های XP, 2000, 95/98 , NT Workstation 4.0 یا NT Server 4.0 سازگاری کامل دارد. Ace Password Sniffer را میتوانید از اینجا :
دانلود برنامه با حجم 0.7 مگابایت // تصویر از محیط نرم افزار // منبع P30World
« شعر »
چه راه دور!
چه راه دور بی پایان!
چه پای لنگ!
نفس با خستگی در جنگ
من با خویش
پا با سنگ!
چه راه دور
چه پای لنگ!
احمد شاملو
ققنوس در باران
می دانم
اندوه مرگ من کسی را درهم نخواهد شکست
و باور دارم که روز مرگ من، شادی بزرگ تری از روز میلادم
برایشان به ارمغان خواهد آورد...
می خوام این دفعه از پسرا و دخترای ضایع بگم . قابل توجه بعضی ها که فقط از پسرها بد میگن .
پسر خوب
این پسر خوب ساعت 2 قرار داره .
از خواب بیدار میشه ساعت 6:01 دقیقه بامداد. اول یه حمام به مدت 1:99 دقیقه میگیره . خوشکل و مامانی میاد بیرون. به به میبینه که اندازه 0001/0 میکرون ریش درآورده پس موقشه که از ته بزنه . ابتدا توربو مچ تری رو بر میداره و مانند سربازان مغول حمله میکنه به صورتش و همه رو تارو مار میکنه . بعد از کشتن انواع سلول مرده و زنده می رسه به افتر تارو مار که اونم همراه با درده که عموما بدون دردشو انتخاب می کنن... و نوبتی هم باشه نوبت به اصل قضیه هست و اون هم سفید کننده و متاسفانه در بعضی آقایون پنکیک و مانند اینها ... فکر میکنم حداقل 1:20 دقیقه هم اینجا صرف کنه . یه خطی هم به ابرو میندازه
خوب موها که تقریبا خوب هستن فقط یه کم ژل و گریس و والوالین میخوان ....
کرم دست و پا .. وای خدا مرگم بده ناخونام خیلی بد فرمه ....
خوب حالا شد یه پسر مامانی خوب نوبت لباس و کفشه . 2:39 دقیقه لباس هاشو اوتو می کنه و کفشهاشو مسواک می کنه تا بابابرقی بشه خطوط لباسشم که آهن 45 رو نصف می کنه . و یا دمپا شو یه تای 850 سانتی میزنه که تا زیر نافش مییاد
میره یه چیزی می خوره که از گشنگی نمیره . و آماده رفتن میشه ... از مامانش خدا حافظی میکنه.
میره سر قرار ..
در پارک :
روی صندلی میشنه هی به ساعت موبالش نگاه میکنه ... نق میزنه که چرا نیومد که یه هو زنگ پیام کوتاه(فارسی رو پاس کاری کنیم) موبالش به صدا در میآد با این متن : عزیزم شوهر عمه دایی بابام اومده خونه ، من نمی تونم بیام . پسره دپرس و نا امید اصلا ضایع هم نشده ....
دختر خوب
ساعت 6 بعد از ظهر دانشگاه کلاس داره مشترک با پسر هاست .
چون وقت نیست ، وب هم گنجایش نداره از آوردن بعضی نکات خوداری میکنیم .
از خواب بیدار میشه میره سر میزو یخچال آرایش . قبلا وسایل رو از یخچال آرایش به میز آرایش انتقال داده . از بالا شروع میکنه .
اول موها : رنگها و سشوار و حالات گوناگون .
دوم صورت 1 : ماساشور های پف کننده و پف خوابانده و یا سفت کننده و شل کننده .
سوم صورت 2 : انواع کرم و پنکیک های تیره کننده و روشن کننده .
چهارم چشم ها 1 : انواع لوازم مصنوعی و لنزهای بد رنگ .
پنجم چشم ها 2 : انواع رنگ و سایه های پشت چشم . جلو چشم زیر چشم .
ششم مژه ها : خوب مژه که نداره مجبوره از مصنوعی استفاده کنه و ریمل های مختلف .
هفتم ابروها : خوب یه تیغ بندازه بد نیست و یه کمی هم قلم بزنه .
هشتم بینی : قبلا عمل شده وقت زیادی نمی خواد .
نهم لبها 1 : خوب لبها که زشته یه کم پف کنه بهتره پس ...
دهم لبها 2 : انواع خط لب زیر لب بالای لب وسط لب و رژ های ....
یازدهم و دوازدهم و سیزدهم هم برق انداختن ساق پاها و مچ دستها و ناخن هاست ...
و عطر ها انواع مختلف ....
لباسهاشو می پوشه البته نزدیک 5 شده دیگه. یه هو دوستش تلفن میزنه که نیا استاد امروز نمی یاد ..
چقدر بده!!! خوب به نظر شما میشه با این خانم بعد از این همه اتفاق بد صحبت کرد . همینه که امار طلاق میره بالا .... این دیگه خدایی ضایع شده
شاد باشید.
سوشیانت
فرا رسیدن عید سعید قربان را به شما دوستان تبریک می گوییم
جور دیگر دیدم
چشمها را شستم
جور دیگر دیدم
باز هم سود نداشت
تو همان بودی که
باید دوست داشت!
شاعر: ؟؟؟
Kumo No Mukou, Yakusoku No Basho - 2004
نام فیلم انیمهیی: Kumo No Mukou, Yakusoku No Basho
نام فیلم انیمهیی: Beyond The Clouds, The Promised Place
نام فیلم انیمهیی: 雲のむこう、約束の場所
ژانر: Drama, Romance, Sci-Fi, Military
تاریخ پخش: 20 نوامبر 2004
وضعیت: تمام شده
تعداد قسمتها: یک قسمت
مدت زمان فیلم انیمهیی: یک ساعت و سی دقیقه
کارگردان: Makoto Shinkai
استودیو: CoMix Wave Films
زیرنویس فارسی و انگلیسی دارد
لینکهای مربوط به انیمه
+ لینک دانلود انیمه (MKV, 480P, EN Sub, BluRay, 300MB)
+ لینک دانلود انیمه (MKV, 470MB, BD, 1080P, Hi10)
+ لینک دانلود انیمه (MKV, 700MB, 1080P, BD, 10bit)
+ لینک دانلود انیمه (BD, MKV, 1080P, 1.7GB, 10bit)
+ اطلاعات بیشتر: لینک // لینک // لینک // لینک
+ لینک دانلود انیمه (MKV, 10bit, 1080P, 470MB)
+ لینک دانلود انیمه (MKV, 480P, EN Sub, BluRay, 220MB)
+ لینک دانلود انیمه (MKV, 7280P, EN Sub, BluRay, 340MB)
خلاصه داستان (منبع: دنیای انیمه)
در یک خط زمانی متفاوت، ژاپن پس از شکست خوردن در جنگ جهانی دوم تقسیم شد: "هوکایدو" توسط "متحدان" تصرف شد در حالی که "هونشو" و دیگر جزایر جنوبی تحت سلطهی آمریکا بودند. یک قلعهی غول پیکر و اسرارآمیز در "هوکایدو" بنا شد و از "آئوموری" (پایین ترین حوزهی ریاست هونشو) تا "تنگهی سوگارو" به وضوح قابل دیدن بود. در تابستان 1996، سه سال نهمی عهد بستند که روزی یک هواپیما بسازند تا به راز قلعه پی ببرند، اما پس از اینکه دختری به نام "سایوری ساواتاری" دچار بیماری بیخوابی گردید و برای راه حلی بهتر برای درمان آن به "توکیو" منتقل شد، پروژهی آنها نیمه تمام ماند. سه سال بعد، "هیروکی فوجیساوا" به طور اتفاقی فهمید که از آن زمان "سایوری" در کما به سر میبرده و از "تاکویا شیراکاوا" برای احیای دخترک خواستار کمک شد. چیزی که آنها هنوز نمیدانند این است که بیهوشی "سایوری" ربطی به راز آن قلعه و دنیا دارد.
خلاصه انیمه (منبع)
در یک خط زمانی دیگر ژاپن پس از شکست در جنگ جهانی دوم تقسیم شد هوکایدو ضمیمه اتحادیه شده بود در حالی که هوتشو و دیگر جزایر جنوبی تحت حاکمیت ایالات متحده قرار گرفتیک برج غول پیکر مرموز در هوکایدو ساخته شده بود که به وضوح هونشو از آن دیده می شد در تابستان 1996 سه دانش آموز کلاس نهم قول دادند که یک روز هواپیمایی بسازند که با آن بتوانند رمز برج را متوجه شونداما پروژه آن ها پس از به کما رفتن ساواتاری سایوری که برای درمان به توکیو برده شده بود ناتمام ماندسه سال بعد هیروکی فوجی ساوا متوجه میشه که سایوری هنوز در کما ست و از تاکیاوا شیراکا می خواد که به او کمک کنه تا برای زنده نگه داشتن سایوری راهی پیدا کنند اما چیزی که هنوز آنها نمی دانند این است که بین بیهوشی سایوری و اسرار برج و جهان رابطه ای وجود دارد
https://www.youtube.com/watch?v=1lpukSoZcWw
https://www.youtube.com/watch?v=wqeKoCYkgWo
* داستان
« زلزله »
صدای گرومپ بلندی اومد ...
- صدای چی بود ؟
مامان ! سارا با صندلی افتاد زمین !
- آخه دختر ، پشت کامپیوتر نشستی ، پس چرا با صندلی افتادی زمین ؟
سارا با صدایی گرفته که نشان از شوک ِ زیاد بود گفت : تقصیر ِ من چی است ؟ زلزله اومد ... منم یه هو افتادم ...
- زلزله ؟
چیه ؟ باز هیچکس نفهمید ؟ بازم فقط من فهمیدم ؟ مانیتور داشت می لرزید ، صندلی یه هو افتاد ، منم باهاش افتادم دیگه !!!!!!!!
- دختره ی خل !
چیه ؟ خب زلزله اومد ؛ تقصیر من چیه که افتادم ؟!
- من نمی دونم چرا باید هر چیزه غیر عادی سر تو بیاد !
آخه من از کجا بدونم ؟ نمی دونم چرا هیچ کسی نمی فهمه که زلزله اومده ؟ فقط من باید حس کنم ؟ فقط من باید تکون بخورم ؟
- دختر جون ، اینقدر حرف نزن ، برو تلوزیون رو روشن کن ببینم اخبار چی میگه ؟!
اخبار هم هیچی نمی گه ! درست مثل ِ دفعه های پیش !
- شاید تو حس میکنی که زلزله اومده ؟
آخه مادر ِ من ! خب چرا این دفعه با صندلی چپه شدم ؟
- نمی دونم .
حالا که دیگه تموم شد ، یه 10 دقیقه ای است که دیگه هیچ خبری نیست …
سارا به سرعت پشت سرش رو نگاه میکنه . انگار دنبال یه چی میگرده !
- داری چی کار میکنی ؟
هیچی ! فقط فکر کردم از تو اتاق یه صدایی اومد ، انگار یه چی خورد به دیوار !
- بازم خیالاتی شدی ؟
نه !!!!!!!!!!!!!!
دوباره میشینه پشت کامپیوتر ! یه چند دقیقه مشغول کار میشه ! دوباره بلند میشه از روی صندلی و خیلی آروم میره توی هال و میگه : بازم یه زلزله دیگه !
فقط این دفعه خیلی آروم بود !
- بازم حرف زدی درباره زلزله ؟!!!!!! آخه دختر ! اگه زلزله اومده بود ، همسایه ها یه چی میگفتن ! اخبار یه چی میگفت !
نه ! اونا بازم نفهمیدن ! ممکن است چند روز دیگه تو روزنامه یه چی از این حادثه بگن .!
همین که بر میگرده بره تو اتاق یه هویی یه چیزه سیاه از جلوی پاش رد میشه !!!!!
دیدی گفتم یه صدایی اومد ! همین بود ! این سوسکه از پنجره اومده تو ! خورده به دیوار ! حالا هم داره پر میزنه !
- برو اون سم رو وردار بیار !
رفت پشت تلوزیون !
وووووواااااااااا یییییییییییییییییییییییی
داره میاد طرف من !
بزنش دیگه !
نمیدونم چرا هر چی سم می زنم هیچیش نمیشه !
با مگس کش بزنش !
بابا هفصد تا جون داره !
نمی میره !
محکم تر بزن !
اَه اَه اَه ، له شد !!!!!!!!!!!!
تمام فرش رو کثیف کرد !!!!!!!!
ولی بالاخره مرد !
بازم نشست پشت کامپیوتر …
نویسنده : ویروس
تاریخ : 29 شهریور 82
* موبایل
Mosquitoes یک بازی برای موبایل های دوربین دار
بازی پشه ها یکی از بازی های فوق العاده برای تلفن های همراه به شمار می رود که برای گوشی های دوربین دار طراحی شده است . این بازی واقعا ً در موقعیت هایی که مجبورید مدتی در یک جای کاملا ً جدی بنشینید به درد می خورد ! قضیه بازی این است که با شروع بازی ، صفحه همراه با فعال کردن دوربین ، صحنه ی اتاق یا هر جایی که در آن هستید و دوربین می بیند را نشان می دهد . اما با این تفاوت که در صفحه ی همراه در قسمت هایی از منظر اتاق شاهد حضور یک سری پشه های مزاحم خواهید بود . هدف ، کشتن پشه ها و امتیاز جمع کردن است . این بازی چند روش مختلف دارد که بازی زمانی آن از همه جالب تر به نظر می رسد . بعضی وقتها نشانه گرفتن دوربین به سمت شخصی که روبه رویتان نشسته و کشتن پشه روی ِ صورت او ، و خونی مالی کردن صورت ِ طرف ، می تواند جالب باشه . شک نکنین . بازی به صورت 360 درجه انجام می شود . یعنی با چرخیدن دور خودتان در همه جهت ، همه زوایای اتاق با پشه ها را می توانید ببینید که در نوع خود بسیار جالب است .
* نرم افزار
اجرای برنامه ها تنها با رمز عبور !
برنامه های بسیاری بر روی PC شما نصب شده است ، که به عنوان مثال عبارتند از : Office ، ACDSee ، Photoshop ، Real ، Winamp و برنامه های کاربردی دیگر .
بسیار از آنها هیچ گونه رمز عبوری ندارند و بنابراین هر کسی می تواند این برنامه ها را اجرا کند و با استفاده از آنها در تنظیمات و بخش های دیگر که شما تعیین کرده بودید ، تغییراتی را ایجاد نماید . حال اگر دوست ندارید به دنبال یادگیری روش های قفل گذاری و رمزگذاری بر روی برنامه ها بروید ، اما مایل هستید که روی برنامه های مختلف ِ خود ، رمز عبوری را قرار دهید ، می توانید از برنامه ی Password Door برای این کار استفاده کنید .
با استفاده از این برنامه هر کس که بخواهد برنامه های قفل گذاری شده را اجرا نماید ، ابتدا باید رمز عبور آن را وارد کند . و بدین ترتیب اجرای برنامه های شما تنها توسط افراد مجاز امکان پذیر است . حجم این نرم افزار کمتر از 700 KB است و از سایت زیر قابل دانلود است .
* جک
در رستوران !
مشتری : آقای گارسون ، لطفا ً زودتر یک حوله کوچک تمیز بیار اینجا .
گارسون : چشم قربان ، ولی برای چی می خوایین ؟؟!
مشتری : یه مگس افتاده توو ظرف آبم ، می خوام وقتی میاد بیرون ، طفلکی سینه پهلو نکنه .
* لینکدونی
1. یه عکس
2. چه پیشی ملوسی ِ نازی ، ای خدا !!!
3. قدرتی خدا ! چقده این موجود رنگ و وارنگ است !
5. من کشته مرده ی اینا هستم . خیلی ناز نازی هستن .
6. یک کارت تبریک زیبا ، برای فرا رسیدن تولد یه دوست
7. اینو یادم نیس ، ولی نوشته بودم که یه بچه ، حالا یادم نیس !
11. فقط میمون ها از این پل رد بشن !
12. مرد ِ پشیمان از طلاق ، همسر سابقش را دزدید ...
13. ناپلئون را پشه ها به زانو در آوردند
14. توزیع 2300 تن میوه ی ارزان قیمت به مناسبت شب یلدا
15. ایمیل رایگان سایت ایران.کام را با POP3 رایگان عضو شوید .
16. سیزده به در ، تعطیل نیست ...
18. از خاک نیواورلئان دوری کنید
19. رنگ بیابان های عربستان عوض می شود
21. وقتی پزشکان راننده تاکسی می شوند
22. جیب بر های بازار ، در محاصره ی پلیس های زن
23. پاچه خواری بگوری و اهالی برره از ضرغامی
24. شبکه ماهواره ای صبا شروع به کار کرد
25. یه عکس از هری پاتر و زندانی آزکابان
26. بابانوئل کیست ؟
28. سفر به جهنم زیبا
31. نیکوتین درمانی؛ بهترین روش ترک سیگار در نوجوانان
32. برنامه سازمان بهداشت جهانی تا سال 2020، حذف نابینایی درجهان است
33. سرعت جریان خون در مغز زنان بیشتر از مردان است
34. آشنایی زود هنگام کودکان با مسائل جنسی آنها را افسرده میکند
35. مصرف الکل به استخوانها آسیب میرساند
36. بیشتر مبتلایان ام اس را دختران و زنان تشکیل می دهند
37. شیوع 30 درصدی عفونت ادراری در زنان جوان
38. خودکشی پس از شیندن مرگ مادر
39. دانشمند ایرانی برنده جایزه آکادمی علوم جهان سومی
41. راز موفقیت گوگل
42. قتل یه پیرزن 50 ساله با 36 ضربه چاقو
43. امواج مغزی ، کلمه ی عبور جدید
44. تفاوتها در استفاده از اینترنت میان زنان و مردان
45. پنج هزار نفر در دانمارک مسلمان شدن
46. از کوچه های برره تا راهروهای مجلس
47. فیبر نوری کشور از مسیر فجیره قطع شد
48. نامادری دختر 17 ساله رو سوزاند
49. ناگفته های زندگی شهید تندگویان از زبان همسرشان
51. عطسه کلید شناسایی انسان ها
52. بعد از غذا ، فورا ً نرین بخوابین !
53. پرفروش ترین آلبوم های موسیقی جهان
54. ضرب و شتم راننده تاکسی ، به خاطر استفاده از زبان برره ای
56. عروس 4 ساله و داماد 6 ساله !
58. ازدواج با دولفین .... چی بگم ........
59. « تنها فقط مال منی » یه ترانه در شاخه ی امید
* نکته
شایسته نیست که مردان جوان شعارهای اخلاقی بدهند == ارسطو
* شعر
آدرس عکس :
http://img.majidonline.com/pic/19924/Vahshat.jpg
یک پسر خوب
♣ یک پسر خوب روزی ۳بارهوس بردن نذری به دم در خانه همسایه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نمیکند.
♣ یک پسر خوب بیشتر از ۵ دقیقه در دستشوئی نمیماند. ( نکته کنکوری)
♣ یک پسر خوب ۲ساعت در حمام آهنگ جوادی یساری نخوانده وبرای همسایگان آلودگی صوتی ایجاد نمیکند.
♣ یک پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوی و برزن عرعر عشق نکرده و آبروی خانوادگی خود را نمیبرد.
♣ یک پسر خوب با دوستانی که مشکوک به چت و لا ابالی گری هستند معاشرت نمیکند.
♣ یک پسر خوب از سن ۱۴ سالگش از پدرش پول تو جیبی نگرفته و خودش کار میکند.
♣ یک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمایندگی از راهداری و شهرداری خیابانهای شهر را متر نمیکند.
♣ یک پسر خوب به محض دیدن یک دختر خانم متین با شلوار برمودا و مانتو تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار وچشمانش همانند چشمان وزغ نمیشود.
♣ یک پسر خوب دکمه های پیراهنش را از یک متر زیر ناف تا زیر چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلی محکم میکند.
♣ یک پسر خوب به محض دیدن دختر همسایه رنگش لبوی شده و چشمش را به آسفالت می اندازد.
♣ یک پسر خوب زمانی که یک دختر خانم راننده میبیند ذوق زده نشده و در صدد عقده ای بازی بر نمی آید.
♣ یک پسر خوب که ژیان سوار میشود روی بنز همسایه با سوئیچ ماشین نقاشی نمیکشد.
♣ یک پسر خوب زمانی که تصادف میکند همانند قبائل زامبی وحشی بازی در نمی آورد.
منبع: ؟؟؟
« اعتقادات »
فصل هشتم
این دفعه می خوام از یک توانایی بگم که در ما انسانها موج می زنه ولی شاید درکش نکردیم .
خدا موقعی که ما و جهان رو خلق کرد یه نظم خارق العاده در تمام جهان هستی گذاشت که وقتی آدم فکرشو میکنه واقعا غرق می شه و می خواد یه جوری تلافی کنه کارهای خدا رو ...ولی نمی تونه !
وقتی از خواب بیدار میشی و میری جلوی آینه چی میبینی ؟ بعضی هاتون می گین یه موجود فضایی که هنوز ناشناخته مونده بعضی ها هم میگین یه آلوچه ترش ... و خیلی چیزای دیگه به نظر من آدم وقتی تو آینه نگاه میکنه خدای خودشو میبینه نه خودشو .همه میگن اعتقاد خوبه به هر چیزی .فقط اعتقاد داشته باش .
شده یه روز یه آرزو بکنی و همون آرزوت به صورت عجیبی بر آورده بشه ؟
من عقیده دارم که واسه هر کسی حداقل یک بار این اتفاق افتاده . من واسه خودم اسمشو گذاشتم لحظه ی طلایی چون واقعا هر آرزویی بکنی بر آورده میشه . خوب به نظر شما اینا میتونه یه اتفاق ساده باشه .
یادمه موقعی که میخواستم واسه اولین بار امتحان گواهی نامه بدم اگه اشتباه نکنم 4 سال پیش بود . به یه بدبختی افتادم که واقعا گریم میگیره . از صفهای طویل فیش بانکی تا به نوبت واستادن واسه امتحان تو شهری به جون خودم من هر چی بگم کم گفتم یه بدبختی کشیدم که .... آخرین باری که تو شهری امتحان دادم که سومین بار هم بود. سر دنده عقب بود من هر کاری میکردم واسه پارک دوبل دنده عقب جا نمی خورد . سازنده پیکان از اول تا آخرین نفرشو بدو بیراه می گفتم . تا اینکه بعد از چهار بار که ماشین به جای عقب رفتن جلو می رفت ماشین خاموش کرد و ...رد شدم . عصبانی خونه اومدم تا یه هفته هیچکس به من دست نمی زد . گفتم دیگه من گواهی نامه نمی خوام. یه طوری بود که همه کارام یه گیری داشت
البته اون موقع اعتقادم خوب بود نماز هم می خوندم ولی نماز صبح رو همیشه عصر می خوندم ... تا اینکه
نمی دونم تحولی شد .که نماز صبح رو هم سر وقت شروع کردم به خوندن و شد امسال یکی از دوستای بابام آموزشگاه زده بود گفته بود که بیا و این حرفا ... همه کار ها رو کردم و کلاسها رو هم رفتم البته لازم به یاد آوری هست که من فردی بودم که تو دانشگاه هر ترم به زور 2 تا کلاس رو می رفتم .جزوه هم که دیگه ... ولی با تمام قدرت کلاس های آییین نامه و فی ماشین رو رفتم . شد روز امتحان یه دور کتاب رو خوندم و رفتم دیدیم همه رفتن نوبت من نشد . با تمام عصبانیت رفتم گفتم من هم تو این دوره باید باشم .گفتن پروندت ناقص بود . این از این. هفته بعد ما رفتیم دیگه نخوندم . رفتم سرهنگه گفت شروع . من اسم نوشتم دیدم ای دل غافل خودکاره خط نمی ده . نمی دونم چقدر بی خودکار موندم که یکی پشت سرم بود به من خودکار داد و .....قبول شدم . امتحان تو شهری رو هم قبول شدم .این در حالی بود که من صبح گفتم خدا جون یعنی میشه که من امروز تموم بشم ...
این یه موضوع خیلی کوچک تو زندگیم بود ولی من فکر مکنم یه نمره ربط داره نماز صبح با لحظه طلایی نمی دونم شاید این اعتقاد منه ولی دوست دارم شما هم یه نمه فکر کنید شاید راهی واسه نزدیک شدن به لحظه طلایی زندگیتون پیدا کنید .
به امید روزی که هر لحظه تون طلایی باشه
سوشیانت
* لینکدونی *
· کریسمس ، برگرفته از شب یلدای ِ ایرانی
· یه عکس برای پشت زمینه ی ویندوز ، هری پاتر و زندانی آزکابان
· یک کارت پستال ، برای تبریک کریسمس
· 10 چهره ی خبر ساز ورزشی امسال را در پارس فوتبال ببینید .
· شکلات به کاهش بیماری های قلبی کمک می کند .
· هر چی می خوایی درباره جاوا اسکریپت و کدهاش بدونی ، برو اینجا .
· حادثه ی جالب از بازدید سرزده ی قالیباف
· بهترین خرید برای سال ِ نوی میلادی
· هالیود ، « کوروش کبیر » را می سازد .
· مرد پاکستانی ، 4 دخترش را سر برید . عجب دیوونه هایی پیدا می شن هااااااا
· از دست نامزدش عصبانی شد ، تلفن همراه را بلعید . چه خوش اشتها !
· مراسم سالگرد انتشار 40 چراغ با حضور خاتمی
· آموزش همجنس بازی در مدارس مریلند آمریکا
· 24 عکس دلخراش برتر سال ( آخه کجا دلخراش بود ؟ واسه خودشون حرف در میارن . )
· یه عکس برای پشت زمینه ی ویندوز از کارتون سیندرلا
· تقدیم به همه ی برو بچ دانشجو ، به مناسبت روز دانشجو
« نرم افزار »
· خلق اسلاید های حرفه ای و زیبا توسط نرم افزار قدرتمند Proshow Procedure 2.6
· Universal Upload Tool برنامه ای قدرتمند برای آپلود کردن فایل - - - حجم 500 کیلوبایت
مرا دریاب که دل ِ دریای من بی تو مرداب است ...
« دل و جیگر »
دل می گه : سلام جیگر .
جیگر می گه : ببخشید با من بودید ؟!
دل می گه : خب آره دیگه جیگر جون .
جیگر خودش رو جمع و جور می کنه و می گه : بفرمایید .
دل می گه : من دلم و جیگر می خوام .
جیگر قیافه حق به جانبی به خودش می گیره و می گه : فکر کنم اشتباه گرفتید جناب !
دل می گه : ای خطا خورده ، واسه ما کلاس نیا .
جیگر واه واهی می کنه و می گه : کلاسم کجا بود ؟!
دل می گه : آی لاو یو ، به جون صاحابم همه چی دارم ، هم خونه ، هم ماشین فقط جیگرشو ندارم .
جیگر پوزخندی می زنه و می گه : تو می گی بدون من دنیا برات زندونی تنگه ، من می گم بگو عزیزم تو دروغاتم قشنگه ... خیلی پته پیسی !
دل می گه : به جون جیگر دروغ نمی گم . ببین حاضرم شاهرگم رو واسه تو بزنم ، سینه مو هم چاک تو می کنم ... آه !
جیگر می گه : اَه اَه ، ببند اون تکمه هاتو خرس پشمالو .
دل می گه : دردت بخوره به جونم الهی .
جیگر می گه : ما جیگرا اصولا ً درد نداریم ، کرم داریم . درد مال شما دلاست ، درددل !
دل می گه : بالاخره بعله یا نه ؟!
جیگر می گه : اگه مینو باشه ، شاید .
دل می گه : اینجا سرده ، بیا پس بریم یه جای باحال تر اونجا با هم چت کنیم .
جیگر هم موافقت می کنه و هر دوتا با هم می رن یه جای بهتر ، کنار آتیش و با هم شروع می کنن به چت کردن . از قضا همون طرفا یه قلوه حسود هم داشته رد می شده .
قلوهه میاد جلو و همین جور که داشته رد می شده ،
رو به دل می کنه و می گه : جیگر تو برم !
دل غیرتی می شه و با قلوه دست به یخه می شن . تو همین گیر و دار قلوه از پشت می خوره به جیگر و جیگر پرت می شه توی آتیش . دل با دیدن این صحنه دستی به سرش می کوبه و با حالت شیون و زاری جلوی آتیش می شینه و با آه سوزناکی فریاد می کشه : « جیگر مو سوزوندی ... جیگر مو سوزوندی .... »
« ویروس »