ماجراهای سونیا (9)
یه درخت پلاسما گذاشتم توی خونه. حال نداشتم میوه ش رو بکارم تا بزرگ بشه.
برای همین با استفاده از کدها و Debug، درخت کامل رو گذاشتم.
منتظرم میوه بده تا بتونم برداشت کنم.
یکی از مأموریت های این مرحله، اینه که سه بار میوه برداشت بشه.
یکی دیگه گفته باید 14 روز خون آدم ها رو بدون اجازه نخوری.
این دو تا اصلا مشکی نیست.
می مونه Make a BFF که هنوز نفهمیدم منظورش چیه؟
حتی با این که توضیحات هم گذاشته.
اینا رو واسه توضیح نوشته:
Click on a Sim and Perform Friendly or Funny Socials to Increase Relationship!
همممممم، این که مشکلی نیست. ولی دقیقا چقدر باید این حرکت رو بزنم؟
یعنی با کد امتحان کنم؟ آره، اول با کد امتحان می کنم.
بعد روی یکی از کاراکترها (شاید هم یکی از بچه های سونیا) امتحانش کنم.
همممم، کاراکترهای دیگه رو بی خیال، هون بچه های خودش خوبه.
حالا این رو ولش کن.
الان دیدم سه قلوهای اول که از Lilith بودن، بچه دبیرستانی (Teen) شدن!
الان Wolfgang تماس گرفت. سه قلوها به دنیا اومدن، هر سه دختر هستن.
خب ماموریت Make a BFF حل شد. کافی بود که یه Best Friend داشته باشه. روی Lilith امتحان کردم.
یک روز گذشت...
در حال حاضر کلوب 7300 تا امتیاز دازه که می تونم خرج کنم.
برم یه چرخی بزنم ببینم چی مونده که برای کلوب بگیرم.
همه ش رو خرج کردم، فقط 87 امتیاز مونده.
روز سوم...
نکو دوباره گذاشت رفت. الان نوبت برداشت دوم از درخت پلاسما است.
گذاشتم یه کتاب بنویسه.
زنگ زدم نکو رو پیدا کنن و برگرده.
تا الان دو بار از میوه پلاسما برداشت کردم. فقط یک دور دیگه مونده.
و از این مرحله، فقط گذشتن اون 14 روز می مونه در نهایت. که چقدر طولانی میگذره...
روز چهارم...
آخرین میوه پلاسما هم برداشت شد.
تنها مأموریت باقی مانده در این مرحله، گذشتن همین 14 روز هست.
فعلا یه سری کارهای تکراری انجام میدم.
بسه دیگه. خسته شدم. از بازی میام بیرون.
#The_Sims_4
http://uploadcenter.khanoomgol.com/results/20131011001818_41JDAE3SK7L.jpg
دشمن عزیز - جین وبستر (14)
از نوانخانه جان گریر
15 فوریه
جودی جان
یک هفته تمام سدی کیت مشغول نوشتن نامه کریسمس برای تو بوده است. او دیگر برای من حرفی باقی نگذاشته است که برایت بنویسم. وای خدا جون چقدر خوش گذشت. گذشته از همه هدایا و تفریحات و خوردنی های فراوان، بر پشته های علف، علف سواری کردیم. بعد از آن هم سرسره روی یخ و آب نبات کشی و...
نمی دوانم می شود این یتیمان کوچولو را دوباره به زندگی عادیشان بازگرداند یا نه.
از آن شش هدیه ای که فرستادی متشکرم. از همه آنها خوشم آمد مخصوصا از عکس جودی دوم. آن تک دندانی که دارد، زیبایی لبخندش را چند برابر کرده است.
از این که بشنوی هتی هیفی را به یک خانواده کشیش سپرده ام، خوشحال می شوی. چقدر آدم های خوبی هستند وقتی که موضوع فنجان مقدس عشای ربانی را به آنها گفتم، ککشان هم نگزید. آنها «هتی» را به عنوان هدیه کریسمس به خودشان تقدیم کردند و با خوشحالی هر چه تمام تر در حالی که دست «هتی» در دست پدر جدیدش بود، از اینجا رفتند.
دیگر بیشتر از این سرت را درد نمی آورم. البته دلیل اصلیش این است که پنجاه تا از بچه ها دارند نامه های تشکرآمیز برایت می نویسند و طفلکی عمه جودی موقع رسیدن کشتی بخار حامل نامه ها، زیر کوهی از نامه غرق خواهد شد.
عشقم را به پندلتون ها تقدیم می دارم.
سالی مک براید
حاشیه: سنگاپور به توگو درود می فرستد و از اینکه گوش او را گاز گرفته است، پشیمان است.
ماجراهای سونیا (8)
بچه هایی که در خانواده های Munch و Vatore بودن رو پخش کردم در بین بقیه ی خانواده ها.
حالا دوباره می تونم اون کاراکترهای مورد نظر رو حامله کنم :D
چون تعداد اعضای خانواده شون کم شدن. یوهاهاها.
خب یه Aspiration جدید انتخاب کردم.
مرحله ی اولش تمام شد. مرحله ی دوم، یه قسمت داره، گفته 5 روز به هیچ آدمی صدمه نزن و خونش رو نخور.
این اصلا مشکل نیست. در حالت عادی هم کم پیش می اومد که از یه آدم مستقیم خون بخوره.
اکثر مواقع از پاکت های پلاسما استفاده می کنه.
از بس که دیر جنبیدم. Morgyn پیر شده و دیگه گزینه ی Try Baby براش فعال نمیشه.
حالا باید تا Wolfgang جوانه، روش کار کنم.
خب دوقلو هستن و هفته ی آخر.
نکو دوباره رفته... منتظرم برگرده.
زنگ زدم Lilith بیاد خونه، باهاش عشقولی درکنه و Try Baby بزنه. یوهاهاها
این رو هم سه قلو و هفته ی آخر انتخاب کردم.
نکو در حال برگشتن هست.
کلوب رو استارت زدم. چند نفر هم جداگانه دعوت کردم.
یه فستیوالی شروع شد. الان زدم که بره فستیوال!
بیست روز از خونه بیرون نرفته بود. همه ی این فستیوال ها و ... از بین رفته بودن.
الان Wolfgang تماس گرفت، دوقلوها به دنیا اومدن. یه دختر، یه پسر.
آمار تعداد بچه ها از دستم در رفته. چون عملا هیچ مسئولیتی در قبالشون ندارم :D
اااااااااااا، پس چرا Lilith تماس نگرفته بود؟ الان دیدم سه قلوهاش به دنیا اومدن. یه دختر، دو تا پسر.
یک روز گذشته...
یه فستیوال دیگه اومد. قراره شرکت کنم. زنگ زد چند تا از بچه هاش هم بیان.
هر چند نمی دونم کدوم به کدومه :D چه پدر جالبی! شاید هم باید گفت مادر؟ نه؟
روز سوم...
فعلا یه پروسه ی تکراری از استارت کلوب و دعوت بچه ها دارم.
تا ببینم چی میشه.
خب بالاخره پنج روز تمام شد.
مرحله ی بعدی مأموریت ها اومد. برم ببینم چی میگن.
آخرین بچه هایی که به دنیا اومده بودن، همه شون یه ورژن بزرگتر شدن.
مرحله ی قبلی تمام شد.
حالا رسیدم به مرحله ی آخر این Aspiration... یه 14 روز باید بدون اجازه خون کسی رو نخورم.
یکی هم گفته باید درخت پلاسما بکارم و میوه ش رو برداشت کنم.
یکی دیگه هم گفته Make a BFF... که دقیقا نمی دونم چیه.
یه سری توضیح داره. ولی...
دیگه خسته شدم.
باشه یه دفعه ی دیگه.
از بازی میام بیرون.
#The_Sims_4
http://uploadcenter.khanoomgol.com/results/20131011001818_41JDAE3SK7L.jpg
دشمن عزیز - جین وبستر (13)
11 دسامبر
جودی جان
نامه ای که از جامائیکا فرستاده بودی، به سلامت رسید. من از اینکه می بینم جودی دوم دارد از مسافرت لذت می برد خوشحالم.
تمام جزئیات سفرت را برایم بنویس. عکس هم بفرست تا بتوانم تو را در آن ببینم.
چقدر جالب است که آدم یک کشتی شخصی داشته باشد تا بتواند روی آن دریاهای زیبا را درنوردد.
ببینم، آن هجده دست لباس سفیدت را تهیه کرده ای یا نه؟ از اینکه نگذاشتم تا موقعی که پایت به بندر کینگزتون برسد، یک کلاه پانامایی بخبری، خوشحال نیستی؟
از حال ما بخواهی داریم پیش می رویم و بدون هیچ گونه واقعه تاریخی هیجان انگیزی دور خودمان می چرخیم. راستی می بل فولر کوچولو را یادت می آید؟ بچه آن زنی را می گویم که در گروه کر آواز می خواند. همان بچه ای که آقای دکتر اصلا از او خوشش نمی آید. ما برای او خانواده ای یافتیم. دلم می خواست آن زن هتی هیفی را انتخاب کند. دختر کوچولویی که جام کلیسا را هنگام مراسم عشاء ربانی دزدید. ولی خدایا نشد، مزه های می بل کار خودش را کرد. به هر حال همان طور که طفلکی ماری می گفت مسئله مهم خوشگلی است. تمام چیزهای دیگر در زندگی فقط به این یک مسئله بستگی دارند.
وقتی که هفته پیش پس از جیم شدنم به نیویورک، به خانه بازگشتم سخنرانی کوتاهی برای بچه ها کردم. به آنها گفتم که من همین حالا از بدرقه عمه جودی آمده ام که با یک کشتی بزرگ به سفر دربایی بزرگ می رفت. با خجالت هر چه تمام تر باید گزارش کنم که مسئله مورد علاقه بچه ها، لااقل پسرها که عمه جودی بود، جایش را با مسئله کشتی عوض کرد:
ـ کشتی روزانه چند تن زغال سنگ مصرف می کند؟
http://uploadcenter.khanoomgol.com/results/20131011001818_41JDAE3SK7L.jpg
دشمن عزیز - جین وبستر (12)
یکشنبه عصر
خدمت آقای دکتر مک ری
قضیه دیشب خیلی ترسناک و احمقانه و ابلهانه بود ولی شما حتما مرا تا حالا آن قدر شناخته اید تا بدانید که از حرف های ابلهانه ای که زدم، اصلا قصدم این نبود که به کسی توهین کنم.
می دانید چیست؟ دهان من اصلا چفت و بست ندارد و هر چه بخواهد می گوید. احتمالا فکر می کنید که من برای همه کمک هایی که در این شغل ناآشنا به من کردید و صبری که (اغلب) نشان داده اید، ناسپاسی کرده ام. ولی این حقیقت را می دانم که من هرگز بدون حضور مسئولانه شما نمی توانستم در پشت صحنه، این نوانخانه را بگردانم. خودتان هم خوب می دانید که هر از گاهی شما هم خیلی بی طاقت و بداخلاق بوده اید ولی من هرگز آن را به رختان نکشیده ام. باور کنید از حرف های بیمارگونه ای که دیشب به شما زدم، باوری نداشتم. لطفا پوزش مرا به خاطر این رفتار بد بپذیرید. من دلم نمی خواهد دوستی شما را از دست بدهم. ما با هم دوستیم یا نه؟ امیدوارم این طور باشد.
س مک براید
جودی جان
به نظر نمی رسد که من و آقای دکتر توانسته باشیم با هم کنار بیاییم. من نامه ای مودبانه و مبنی بر معذرت خواهی برایش فرستادم و او با سکوتی بی انتها آن را دریافت کرد. تا امروز بعد از ظهر او نیامده بود، بعد وقتی که آمد سر سوزنی به آن حادثه ناگوار که بین ما گذشته اشاره نکرد. ما فقط درباره مرهم «ایک تیول» که از یک نوع ماهی ساخته شده است و حساسیت پوست سر بچه ها را برطرف می کند، صحبت کردیم. بعد با حضور سدی کیت موضوع صحبت به گربه ها کشید. مثل اینکه گربه مالتی آقای دکتر چهار بچه زاییده و سدی کیت تا آنها را نبیند آرام نمی گیرد. بدون اینکه بفهمم چه کار دارم می کنم، یکهو متوجه شدم که قرار گذاشته ام فردا ساعت چهار سدی کیت را برای دیدن بچه گربه های بیچاره به آنجا ببرم!
آقای دکتر با تعظیمی سرد خداحافظی کرد و رفت و این پایان ماجرا بود.
نامه روز یکشنبه ات رسید از اینکه می شنوم خانه را گرفته اید خوشحالم. بودن شما به عنوان همسایه در کنار ما بسیار زیبا است. اگر تو و مدیر عامل اینجا باشید، پیشرفت های ما به حد اعلا می رسند، ولی مثل اینکه تو قبل از هفتم اوت نمی توانی اینجا باشی.آیا مطمئنی حال و هوای شهر برایت مناسب است؟ تو دیگر چه زن فداکاری هستی! بنازم قدرت خدا را.
با احترامات فائقه به مدیر عامل
س مک ب

شکلات – ژوان هریس
نام کتاب: شکلات
نام اصلی کتاب: Chocolat
نویسنده: ژوان هریس (Joanne Harris)
مترجم: طاهره صدیقیان
ناشر: کتابسرای تندیس
نوبت چاپ: چاپ سوم – 1383
پشت جلد
مرا امتحان کن... محک بزن... مزه کن...
هنگامی که غریبهای عجیب به دهکدهای فرانسوی میرسد و یک مغازهی شکلات فروشی مقابل کلیسا باز میکند، پدر رینو او را خطری جدی برای جماعت خود مییابد و هنگامی که کالاهای تازه وارد را گناه غایی اعلام میکند، جنگ آغاز میشود.
مغازهی جدید جایی است برای زمزمهی رازها، بیان دردها و آزمون رویاها.
اما با نقشهی برگزاری فستیوال شکلات در روز عید پاک، جامعه دو دسته میشود...
http://uploadcenter.khanoomgol.com/results/20131011001818_41JDAE3SK7L.jpg
دشمن عزیز - جین وبستر (11)
13 ژوئیه
جودی عزیزتر از جانم
مژده بده!
امروز سی و یکمین روز از اولین ماه اقامت موقت وروجک با آن دو خانم بود. من به آنها تلفن کردم تا همان طور که در قرار داد قید شده برای بازگشت وروجک اقدام کنم ولی آخ جون با امتناع شدید آنها روبه رو شدم. درست وقتی که آنها دارند آتشفشان کوچولو را طوری تربیت می کنند که آتش فوران نکند، فکر می کنی حاضر باشند آن کوچولوی شیرین را از دست بدهند؟ آنها با این درخواست من از جا در رفتند و وروجک دعوتشان را برای اقامت تابستانی در آنجا پذیرفته است.
کارگاه خیاطی هنوز رو به راه است. باید صدای تلق تلق دستگاهها و پچ پچ ها را در اتاق خیاطی بشنوی. حتی بی حال ترین و بی علاقه ترین و بی روح ترین کوچولوی یتیم ما وقتی که می شنود قرار است سه دست لباس خصوصی برای خودش داشته باشد، هر کدام با رنگی متفاوت و با انتخاب شخصی، به وجد می اید و به زندگی علاقه مند می شود. باید ببینی که چطور استعداد خیاطی آنها شکوفا می شود؛ حتی بچه های ده ساله ما دارند به خانمهای خیاط ماهری تبدیل می شوند.
چقدر دلم می خواست یک جوری این بچه ها را با روشی مشابه به آشپزی علاقه مند کنم، ولی می دانی چیست؟ آشپزخانه ما اصلا نمی تواند یک مرکز آموزش باشد. خودت هم می دانی اگر یک نفر مجبور باشد یک گونی سیب زمینی را در یک وعده بپزد، چقدر تو ذوقش می خورد.
فکر می کنم یک بار دیگر هم گفته بودم که دوست دارم کوچولوهایم را بین ده خانواده مهربان تقسیم کنم. که هر کدام زیر نظر یک کدبانوی مهربان، اداره شوند. اگر ما فقط ده کلبه مناسب برای جا دادن آنها داشتیم که باغچه ای گلکاری شده در جلو آنها قرار داشت و در حیاط پشتی چند خرگوش و بچه گربه و توله سگ و جوجه رها شده باشند، می شد گفت که این نوانخانه قابل مطرح شدن در سراسر کشور است و در صورت دیدار چند کارشناس نیکوکار از آن خجالت زده نبودیم.
پنجشنبه:
نوشتن این نامه را سه روز پیش شروع کردم ولی مجبور شدم در وسط آن برای صحبت کردن با یک آدم مستعد برای کار خیر (اعانه او پنجاه تا بلیط سیرک است) آن را قطع کنم و بعد از آن هم دیگر وقت نداشتم دوباره قلم به دست بگیرم.
بتسی برای شرکت در جشن عروسی دختر عموی بیچاره اش که ساقدوش اوست، سه روزه به فیلادلفیا رفته است. امیدوارم که دیگر هیچ کدام از اعضا خانواده او قصد ازدواج نداشته باشند چون در این صورت برای ن ج گ خیلی خطرناک می شود.
بتسی در حین اقامت در فیلادلفیا درباره خانواده ای که تقاضای پذیرش یک کودک را کرده، تحقیقاتی به عمل آورده است. گو اینکه ما برای تحقیق روش درستی نداریم ولی اگر زمانی خانواده ای به چنگمان بیفتد، دوست داریم صحبتها را تمام و کمال انجام دهیم.

سرزمین دهم – کاترین وسلی
نام کتاب: سرزمین دهم
نام اصلی کتاب:
نویسنده: کاترین وسلی (Kathryn Wwsley)
مترجم: شراره صدیق
ناشر: کتابسرای تندیس
نوبت چاپ: چاپ اول – 1390
پشت جلد
«سرزمین دهم» رمان مدرنی است، در دنیایی که افسانهها، داستانهای قدیمی و اسطورهها واقعیت مییابند.
داستان، ماجرای ویرجینیا؛ پیشخدمتی در نیویورک است که ناخواسته خود را در دنیای افسانهای «نُه سرزمین» مییابد.
او باید شاهزادهای را از دست نامادری شیطانی و بدجنس نجات داده و تاج و تختش را به او بازگرداند.
این کتاب، داستان امروزی نبرد نیکی با پلیدی است که قوهی تخیل شما را محسور کرده و شما را جادو میکند.
http://uploadcenter.khanoomgol.com/results/20131011001818_41JDAE3SK7L.jpg
دشمن عزیز - جین وبستر (10)
22 ژوئن
جودی عزیزم:
اجازه می خواهم تا گزارش کنم که دیگر نگرانی درباره سیستم آتش نشانی ما وجود ندارد. آقای دکتر و آقای ویترسپون نهایت توجه را به این مسئله کرده اند و فکر نمی کنم تا به حال هیچ سرگرمی جالب و مخربی به اندازه این تمرین اطفاء حریق اختراع شده باشد.
بچه ها همگی توی رختخوابهایشان شیرجه می روند و چرت می زنند، البته با هوشیاری کامل. صدای زنگ خطر بلند می شود! بچه ها مثل فنر از جایشان بالا می پرند و کفشهایشان را می پوشند. بعد پتوی رویی رختخوابها را بر می دارند و آن را دور لباس خواب خیالیشان می پیچند صف می بندند و به سمت راهرو و پله ها می روند. هر یک از سرخپوستهای ما مسئول یکی از هفده کوچولوی شیرخوارگاه است که در موقعیت خطر با شتاب و بدون تشریفات در حالی که کوچولوها از خوشی جیغ می کشند آنها را بیرون می برند. سرخ پوستهای باقی مانده با اطمینان از اینکه سقف فرو نخواهد ریخت، مشغول اطفاءحریق و کمک به دیگران خواهند شد. پرسی که در حین اولین تمیرن مبارزه با آتش رئیس بود، محتویات همه یک دو جین قفسه لباس را در ملافه ها پیچیده و از پنجره به پایین انداخت. من درست سر موقع رسیدم و با استبداد هر چه تمام تر از بیرون انداختن بالشها و تشکها جلوگیری کردم. بعد از ساعتها که لباسها دوباره در قفسه ها چیده و مرتب شدند، آقای دکتر و پرسی که دیگر اشتیاقشان را به این بازی از دست داده بودند به خیمه ها برگشتند و مشغول پیپ کشیدن شدند.
قرار شده تمرین های آینده ما کمی غیر واقعی تر باشد. هر چند خوشحالم به عرض برسانم با وجود مدیریت صحیح ویترسپون در اطفاء حریق ما توانستیم کل عمارت را در شش دقیقه و بیست و هشت ثانیه تخلیه کنیم.
* * *

لیدی الیزابت – آلیسون وِیِر
نام کتاب: لیدی الیزابت
نام اصلی کتاب: The Lady Elizabeth
نویسنده: آلیسون وِیِر (Alison Weir)
مترجم: طاهره صدیقیان
ناشر: کتابسرای تندیس
نوبت چاپ: چاپ دوم – 1390
پشت جلد
آلیسون ویر در نگارش داستان زندگی الیزابت اول پیش از رسیدن به سلطنت به قلب خطرناکترین و تفرقهانگیزترین دوران انگلستان در طی حکومت خاندان تئودور وارد میشود.
شخصیت بوالهوس و شاخص هنری هشتم کودکی الیزابت را تحت نفوذ خود در میآورد، اما دیگران نیز نقش قدرتمندی در زندگیاش ایفا میکنند: مری، در آغاز خواهری پر مهر، سپس در مقام ملکه تهدیدی خطرناک و مرگبار؛ ادوارد، پادشاهی خردسال و انعطافناپذیر؛ دریاسالار اعظم، که جاهطلبیهایش مهار ناشدنی است.
و یک روح همیشه حاضر، هیبت رازگونه و اغواگر مادرش، آن بولین، که توسط هنری هشتم گردن زده شد.
الیزابت خیلی زود درمییابد که زندگی بزرگسالی تهدیدهای بسیاری در خود دارد که مجبور است برای حفظ سَر و قلب خودت بر آنها فائق آید.
http://uploadcenter.khanoomgol.com/results/20131011001818_41JDAE3SK7L.jpg
دشمن عزیز - جین وبستر (9)
از: ن ج گ
شنبه
گوردون عزیز:
نامه مورخ پنجشنبه تو پیش من است و چقدر به نظرم احمقانه می آید. نه، اشتباه نکن اصلا نمی خواهم تو را سرزنش کنم. من این کاره نیستم. اگر هم بخواهم این کار را بکنم می توانم خیلی سریع و تیز سرزنشت کنم. ولی صادقانه کی گویم. اصلا متوجه نبودم که سه هفته است برایت نامه ننوشته ام. مرا می بخشی؟
ضمنا آقای محترم. باید به عرضتان برسان که من می دانم شما هفته پیش در نیویورک بودید و اصلا زحمت دیدار از ما را به خود ندادید. فکر کردی نمی فهمیم ها...؟ ولی می بینی که فهمیدیم. انگار به ما توهین شده است. دوست داری گزارشی از کارهای امروزم را برایت بنویسم؟ بسیار خوب، بفرمایید
نوشتن گزارش ماهانه به جلسه هیئت مدیره، ممیزی حسابها، صرف ناهار با نماینده ایالتی انجمن کمک به ایتام که مهمان من بود، رسیدگی به لیست غذای کودکان برای ده روز آینده، نوشتن پنج نامه به پنج خانواده ای که سرپرستی پنج تا از بچه های ما را به عهده گرفته اند، دیدار از کودک کندذهنمان لورتا هیگینز ( ببخشید که این کلمه را به کار بردم. می دانم که دوست نداری در حرفهایم اشاره ای از کندذهنی به میان آید) که به خانواده ای آسوده خاطر سپرده شده و مشغول یادگرفتن کار است، بازگشت جهت صرف چای و ترتیب دادن جلسه ای با آقای دکتر درباره این که کودکی مسلول را به آسایشگاه مسلولین بفرستیم و خواندن مقاله ای درباره سیستم مجتمعه کلبه ای برای اسکان بچه های وابسته. ( بده در راه خدا! راستی ما به چند کلبه نیازمندیم. می توانی برای هدیه کریسمس چندتایی برایمان بفرستی؟!)
و حالا هم که ساعت نه شب است من خواب آلوده شروع به نوشتن این نامه برای تو کرده ام. چندتا دختر اجتماعی جوان می شناسی که در طول روز این همه کار مثبت انجام داده باشند؟
راستی یادم رفت که برایت گزارش امروز صبح را بنویسم که ده دقیقه از وقت حسابرسی ام را برای انتصاب آشپز جدیدمان از برنامه حذف کردم. آشپز ما سالی واشنگتن که غذاهایی مناسب حال فرشته هایمان می پخت، امروز واقعا عصبانی شد و نوح طفلک را به وحشت انداخت، طوری که او مجبور شد به من گزارش دهد. خودت که می دانی نوح کارگزار تاسیساتی ماست و به همین دلیلی نمی شود او را کنار گذاشت. خب دیگر سالی واشنگتن جانستون به درد ما نمی خورد. موقعی که اسم آشپز جدیدمان را پرسیدم، جواب داد:«اسم حاجیت «سوزان استله» ولی بر و بچه ها «پت» صدام می کنن.»

خائن بیگناه – آلیسون وِیِر
نام کتاب: خائن بیگناه
نام اصلی کتاب: Innocent Traitor
نویسنده: آلیسون وِیِر (Alison Weir)
مترجم: طاهره صدیقیان
ناشر: کتابسرای تندیس
نوبت چاپ: چاپ اول – 1388
پشت جلد
داستان حیرتانگیز و اندوهبار زندگی «لیدی جین گری» در طی یکی از دورههای حساس و سرنوشتساز تاریخ انگلستان اتفاق میافتد.
او به عنوان نوهی خواهرِ هنری هشتم و دختر عمهی ادوارد چهارم، مری اول و الیزابت اول، در مییابد که هرگز نمیتواند سرنوشتش را تغییر دهد.
صداقت، هوش و شخصیت قوی او خواننده را از میان مسیر پر پیچ و خم سیاستهای دوران قدرت تئودور میگذراند و تا سلطنت نُه روزهی او و فرجام غمانگیز و تأثیرگذار آن به دنبال خود میکشاند.
http://uploadcenter.khanoomgol.com/results/20131011001818_41JDAE3SK7L.jpg
دشمن عزیز - جین وبستر (8)
جودی عزیزم:
نمی خواهی هرگز به نیویورک برگردی؟ پس عجله کن، لطفا سریع تر. من به کلاه نو احتیاج دارم. و خیلی مایلم که آن را از خیابان پنجم بخرم نه از خیابان واتر. خانم گروبی یکی از طراحان و فروشندگان لباس و کلاه به پیروی کورکورانه از مدهای آنچنانی پاریس عقیده ندارد. او خودش مدهای جدید را ابداع می کند. سه سال پیش به منظور سیر و سفر به نیویورک رفته و سری به لباس فروشی های آنجا زده و هنوز هم با طراحی لباسها که از آن سفر الهام گرفته، نان می خورد.
راستی به جز کلاه برای خودم، باید برای بچه ها صد و سیزده عدد کلاه نو دیگر هم بخرم. بگذریم از کفش، شلوار کوتاه، بلوز، روبان سر و جوراب و کش جوراب. واقعا که پوشانیدن لباس آبرومند و شیک به تن بچه های کوچک خانواده ی کوچکی مثل خانواده من مشکل است.
ببینم، آن نامه ی ریزه و میزه ای که هفته گذشته برایت فرستادم به دستت رسید یا نه؟ در نامه روز پنجشنبه ات افتخار ندادی که به آن اشاره ای کنی. خانم خانم ها آن نامه هفده صفحه بود و نوشتنش روزها وقت مرا گرفت.
با احترام
س مک براید
حاشیه: راستی چرا هیچ خبری از گوردون به من نمی دهی؟ بگو ببینم او را دیده ای و اگر بله اصلا اشاره ای به من کرد یا نه؟ شاید دنبال دخترهای زیبای جنوبی که در واشنگتن فراوانند می رود. می دانی که دلم برای خبر لک زده. چرا این قدر در مراوده با من سرسنگینی؟
ماجراهای سونیا (3)
یه خورده دیگه از کد "stats.set_stat rankedStatistic_Occult_VampireXP 1593" استفاده کردم.
یه سری امتیاز بخش خون آشامی اضافه کنم.
حالا میخواهم در عین این که خون آشام هست، دوباره جادوگر هم بشه.
کد "traits.equip_trait trait_Occult_WitchOccult" رو زدم.
حالا سونیا هم جادوگر هست، هم خون آشام. قدرت های هر دو رو داره.
چون خودش قبلا جادوگر بود و همه ی مراحلش رو رفته بود، دیگه نیازی به کاری نیست.
کد "stats.set_stat rankedStatistic_WitchOccult_WitchXP 2850" هم یه سری امتیاز بخش جادوگری دادم.
یه تابلو نقاشی کشیدم، گذاشتم بخش Inventory.
فعلا نیازی به فروش نیست، بعدا لازم میشه.
الان فقط 4155 دلار پول داره. البته با کد Motherlode می تونم 50000 دلار بهش اضافه کنم.
کد پول رو زدم. هر چی کتاب از نوع Skill بود خریدم.
چون یکی از فعالیت های کلوبی که ساختم، کتاب خوندن هست، باید کتابخونه کلی کتاب داشته باشه.
حالا باید کتاب های معمولی هم بگیرم.
چهار روز از اون بیست روز گذشت. این چند وقت اصلا از خونه بیرون نبردمش. هاهاها.
یوهاهاها
الان Lilith زنگ زد، گفت سه قلوها به دنیا اومدن.
بهتره الان چند تا اسباب بازی بگیرم و بگذارم Inventory، بعدش بروم خونه شون.
اسباب بازی ها رو بگذارم توی اون خونه. هاهاها
ااااااااااااااااااااااااا
الان چی شد؟ اون چهار روز پرید. چون حواسم نبود از خونه رفت بیرون!
ایشششششششششششش
این بست روز بسی بسیار طولانی خواهد بود.
عجب ضد حالی!
از بازی اومدم بیرون.
#The_Sims_4
اینا رو خوندم

[Novel] Solo Leveling - Chapter 225
Inuyasha [Manga] - Chapter 533 ~ 535
Spy X Family [Manga] - Chapter 50
19 Days [Manhua] - Chapter 181 ~ 182
Eleceed [Manhwa] - Chapter 141
Legend of the Northern Blade [Manhwa] - Chapter 92 ~ 93
Solo Leveling [Manhwa] - Chapter 159 ~ 160
Tales of Demons and Gods [Manhua] - Chapter 337 ~ 337.5
Tomb Raider King [Manhwa] - Chapter 168 ~ 170
A Returner's Magic Should Be Special [Manhwa] - Chapter 157 ~ 158
Heaven Officials [Manhua] - Chapter 00 ~ 21
Tower of God [Manhwa] - Chapter 492
Overgeared (Team Argo) [Manhwa] - Chapter 86
Whose Baby Is It [Manhua] - Chapter 13 ~ 19
Second Life Ranker [Manhwa] - Chapter 91
Life Going Wild with Plug-ins [Manhua] - Chapter 00 ~ 15
Prime Minister in Disguise [Manhua] - Chapter 61 ~ 62
Loplop [Manhwa] - Chapter 01 ~ 28
Tsubaki-chou Lonely Planet [Manga] - Chapter 77.3 ~ 77.4 [END]
Percentage of Love [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 21
Please Draw Me, Love! [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 17
You're the Apple of My Eye [Manhua-Yaoi] - Chapter 00 ~ 39
Coyote [Manhua-Yaoi] - Chapter 01 ~ 11
The Tiger Who Swallowed the Moon [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 32
ENNEAD [Manhwa-Yaoi] - Chapter 76 ~ 77
The Prince And His Mischievous One [Manhwa-ShounenAi] - Chapter 00 ~ 30
When The Yakuza Falls In Love [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 18
Thick as Thieves [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 19
Psycho [Manhua-ShounenAi] - Chapter 00 ~ 76
The Beast and the Monster [Manga-Yaoi] - Chapter 01 ~ 14
Deliverance of the Counterattack [Manhua-ShounenAi] - Chapter 85 ~ 87
The Titan's Bride [Manga-Yaoi] - Chapter 01 ~ 29
Toritan [Manga-ShounenAi] - Chapter 01 ~ 13
Under The Green Light [Manhwa-Yaoi] - Chapter 00 ~ 20
Who's Your Daddy? - Chapter 32 ~ 34
My Partner's Tastes and Fetishes [Manhwa-Yaoi] - Chapter 38 ~ 40
Blind Play [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 20
Dangerous Convenience Store [Manhwa-Yaoi] - Chapter 26.4 ~ 27
Love Shuttle [Manhwa-Yaoi] - Chapter 71 ~ 72
Bentham [Manhwa-ShounenAi] - Chapter 01 ~ 17
Psycho Love [Manhua-ShounenAi] - Chapter 01 ~ 13.5
Beauty And The West Chamber [Manhua-ShounenAi] - Chapter 01 ~ 16
A Night to Remember [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 16
A Week of Lust [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 16
Dear Benjamin [Manhwa-Yaoi] - Chapter 40 ~ 42
BL Motel [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 28
Cradle of Imae [Manhua-Yaoi] - Chapter 29.1
K's Secret [Manhwa-Yaoi] - Chapter 51 ~ 51.9
A Thousand Cranes [Manhwa-Yaoi] - Chapter 30 ~ 35.3 [END]
Soshite Boku wa Koi wu Shiru [Manga-Yaoi] - Chapter 01 ~ 04.5 [END]
Sadistic Madness [Manga-Yaoi] - Chapter 01 ~ 06 [END]
Retsujou PARADOX -Banken ha Yoru Kiba wo Muku [Manga-Yaoi] - Chapter 01 ~ 07 [END]
Outside Flower [Manga-Yaoi] - Chapter 01 ~ 05.5 [END]
The Knight's Unfulfilled Dreams [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 09 [END]
SV Koi no Shinchoku ni Tsuite [Manga-Yaoi] - Chapter 01 ~ 06 [END]
Puppy Love [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 20 [END]
Shuraba Maker [Manga-Yaoi] - Chapter 01 ~ 06 [END]
My Darling Signed in [Manhwa-Yaoi] - Chapter 105 [END]
Love Me Dramatically [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 12 [END]
ماجراهای سونیا (2)
فقط آخرین مأموریت خون آشامی مونده. البته در این بخش.
سونیا باید 20 روز مراقب باشه و از هر نوع خطری (نور خورشید، کم خونی و...) دوری کنه.
این بیست روز بگذره، این مأموریت تمام میشه.
و میشه یه "Aspiration" دیگه انتخاب کرد.
در حال حاضر یکی از خون آشام ها به اسم Caleb Vatore اومده خونه ش مهمونی. :D
یه کلوب به اسم "MyClub" براش ساختم.
با خودش هشت عضو داره.
و کارهایی که باعث میشه امتیاز بیشتری جمع کنن اینا هستن:
1- کتاب خوندن
2- ورزش کردن
3- بازی کامپیوتری
4- دیدن تلویزیون
5- ساخت لوازم
هر وقت که کلوب رو Start Gathering بزنم، اعضای کلوب میان و باید یکی از این کارها رو انجام بدن تا امتیاز کلوب بالا بره.
هر چی امتیاز کلوب بالا بره، توانایی خرید یه سری امکانات برای کلوب بالاتر میره.
اگه 400 امتیاز داشته باشی برای کلوب، می تونی مهارت ماهیگیری رو انتخاب کنی. و هر کسی در کلوب ماهیگیری کنه، مهارت ماهیگیریش سریع تر پر میشه و ...
الان کلوب من 3189 تا امتیاز داره. بروم همه ش رو خرج کنم. ببینم چی بگیرم برای کلوب.
فعلا گیتار، شطرنج، دنس رو گرفتم. تا بعدا امتیاز بیشتر بدست بیاد.
بروم ادامه ی بازی.
الان کلوب رو Start Gathering زدم. اعضا اومدن. دارن هر کدوم یه کاری انجام میدن.
البته یادم افتاد دیشب حلقه ی بسکتبال گذاشتم توی حیاط.
الان اعضا دارن بسکتبال بازی می کنن که جزء ورزش کردن به حساب میاد.
چند تا تبلت خریدم و گذاشتم در Inventory شخصی بازیکن.
که بتونه به بقیه هدیه بده.
وقتی تبلت داشته باشن، می تونن با تبلت خودشون بازی انجام بدن یا کتاب بخونن.
کد "modifyrelationship Sonya Jonz Judith Ward 50 LTR_Romance_Main" رو زدم تا بازیکنم با یکی عشقولی بشه.
حالا باید دعوتشم کنم بیاد خونه.
یه خورده عشقولی بشن. بعد ببینم گزینه ی Try Baby میاد یا نه. :D
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
اون بازیکن پیر شده، دیگه نمیشه کاریش کرد. باید یکی دیگه پیدا کنم که هنوز جوانه. ایشششششششششش.
برم یکی دیگه رو پیدا کنم.
خب این دفعه Lilith Vatore رو انتخاب کردم.
بعد از یه خورده عشقولی، گزینه ی Try Baby فعال شد و عملیاتش رو هم براش انجام دادم.
یوهاهاها.
حالا باید بروم خونه ی Lilith تا بتونم انتخاب کنم چند قلو باشه و ...
و این که هفته ی آخر بارداری باشه. :D
خب سه قلو انتخاب کردم. موقع اسکن زد هر سه دختر شدن!
چون هر دو طرف خون آشام هستن، بچه ها هم خون آشام خواهند شد.
در سری های قبلی تست کرده بودم این موضوع رو.
حالا که اومدم با این بازیکن بازی کنم (جزء بازیکن های پیش فرض خود بازی)، بهتره یه سری وسیله براشون بگیرم بندازن توی Inventory.
خون آشام ها عمرشون زیاد نمیشه.
ولی وقتی نوزاد باشن به بچه دبستانی و دبیرستانی تبدیل میشن.
#The_Sims_4