سلام. 
یه جورایی است. 
حال ندارم پشت سیستم بنشینم. یعنی همه ش فکر می کنم که هیچ کاری ندارم.
در صورتی که بی نهایت کار دارم. ولی حسش نیست.
دلم میخواد توی اینترنت چرخ بزنم. ولی کار خاصی ندارم.
نمیدونم چه مرگم شده الان.
فقط همین طوری گفتم یه چی بنویسم.
نمیدونم والا...
قصه عشق (11)
نکته
اﯾﻦ داﺳﺘﺎن ﺑﺮاﺳﺎس واﻗﻌﯿﺖ زﻧﺪﮔﯽ اﺷﺨﺎﺻﯽ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﺑﻪ رﺷﺘﻪ ی ﺗﺤﺮﯾﺮ در آﻣﺪه اﺳﺖ ﮐﻪ در ﺑﺮﺧﯽ ﻣﻮارد ﺑﻨﺎ ﺑﻪ ﺧﻮاﺳﺖ ﺧﻮد آن اﻓﺮاد از ﺑﻪ ﮐﺎر ﺑﺮدن اﺳﺎﻣﯽ واﻗﻌﯽ ﺧﻮدداری و از اﺳﺎﻣﯽ ﻣﺴﺘﻌﺎر اﺳﺘﻔﺎده ﺷﺪه اﺳﺖ.
ﻣﺠﯿﺪ داﺋﻢ ﻣﻦ رو ﻣﯿﺒﻮﺳﯿﺪ و ﻧﮕﺮاﻧﯽ از ﺗﻤﺎم وﺟﻮدش ﻣﯽ ﺑﺎرﯾﺪ. دﻗﺎﯾﻘﯽ ﺑﻌﺪ ﮐﻪ ﺣﺎﻟﻢ ﺑﻬﺘﺮ ﺷﺪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه ﻣﺠﯿﺪ ﺑﻪ داﺧﻞ ﺑﺮﮔﺸﺘﯿﻢ. ﻣﺸﺨﺺ ﺑﻮد ﮐﻪ ﮐﻮروش اﺟﺎزه ﻧﺪاده ﮐﺴﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ی اﺗﻔﺎﻗﯽ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ دﻗﯿﻘﻪ ﭘﯿﺶ ﺑﺮای ﻣﻦ اﻓﺘﺎده ﺑﺸﻪ. ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺪاﺣﺎﻓﻈﯽ ﺧﯿﻠﯽ از ﮐﻮروش ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮدم ﭼﺮا ﮐﻪ واﻗﻌﺎ اﮔﺮ ﻣﻬﺎرت اون ﻧﺒﻮد ﺷﺎﯾﺪ ﺧﯿﻠﯽ راﺣﺖ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ اون ﺷﺐ رو ﺧﺮاب ﮐﺮده ﺑﻮدم.
ﻣﻮﻗﻊ ﺑﺮﮔﺸﺖ دارﯾﻮش ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﮏ آﻗﺎی ﻋﺎﻣﺮی ﻣﯿﺨﻮاﺳﺖ ﻣﺎ رو ﺑﻪ ﻣﻨﺰل ﺑﺮﮔﺮدوﻧﻪ وﻗﺘﯽ ﺗﻮی ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪم دﻗﺎﯾﻘﯽ ﻧﺴﺒﺘﺎ" ﻃﻮﻻﻧﯽ ﻣﺠﯿﺪ و ﮐﻮروش در ﺟﻠﻮی درب ﻣﻨﺰل ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ آروﻣﯽ درﺣﺎل ﺻﺤﺒﺖ ﻫﺴﺘﻦ و ﺑﻌﺪ از ﯾﮏ ﺧﺪاﺣﺎﻓﻈﯽ ﮔﺮم و دوﺳﺘﺎﻧﻪ ﺑﺎ ﮐﻮروش،ﻣﺠﯿﺪ ﺑﻪ داﺧﻞ ﻣﺎﺷﯿﻦ اوﻣﺪ.
زﻣﺎﻧﯿﮑﻪ رﺳﯿﺪﯾﻢ ﺧﻮﻧﻪ دارﯾﻮش ﺑﺎز ﻫﻢ ازدواج ﻣﺎ و اوﻣﺪﻧﻤﻮن ﺑﻪ ﺳﻮﺋﯿﺲ رو ﺗﺒﺮﯾﮏ ﮔﻔﺖ و ﺳﭙﺲ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ ی ﺧﻮدﺷﻮن.
اون ﺷﺐ ﻓﻬﻤﯿﺪم ﻫﺮ دو ﭘﺴﺮ آﻗﺎی ﻋﺎﻣﺮی ﭘﺰﺷﮏ ﻫﺴﺘﻦ. دارﯾﻮش در ﻃﺐ زﻧﺎن درس ﻣﯿﺨﻮﻧﻪ و ﮐﻮروش دوره ی ﺗﺨﺼﺺ ﻗﻠﺐ رو ﻣﯿﮕﺬروﻧﻪ.
ﮐﻮروش ﺟﻠﻮی درب ﺑﻪ ﻣﺠﯿﺪ دو ﻋﺪد ﻗﺮص داده ﺑﻮد و ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮد اﮔﺮ ﻣﻦ ﺑﺎزم اﯾﻦ ﺣﺎﻟﺖ ﺑﻬﻢ دﺳﺖ داد ﯾﮑﯽ از اوﻧﻬﺎ رو در آب ﺣﻞ ﮐﻨﻪ و ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪه و ﺗﺎﮐﯿﺪ ﮐﺮده ﺑﻮده ﮐﻪ روز ﺑﻌﺪ ﺣﺘﻤﺎ ﺧﻮدش ﺑﺮای ﺑﺮدن ﻣﻦ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎرﺳﺘﺎن ﺟﻬﺖ ﭼﮑﺎپ ﺧﻮاﻫﺪ اوﻣﺪ. ﻣﺠﯿﺪ از ﻓﺮدا ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺷﺮﮐﺖ ﻣﯿﺮﻓﺖ و اوﻟﯿﻦ روز ﮐﺎرﯾﺶ ﻣﺤﺴﻮب ﻣﯿﺸﺪ در ﻧﺘﯿﺠﻪ ﮐﻮروش ﺧﻮدش ﺗﻘﺒﻞ ﮐﺮده ﺑﻮده ﮐﻪ ﮐﺎرﻫﺎی ﻣﺮﺑﻮط ﺑﻪ ﻣﻌﺎﯾﻨﻪ ی ﻣﻦ رو در ﺑﯿﻤﺎرﺳﺘﺎن اﻧﺠﺎم ﺑﺪه.
https://www.youtube.com/watch?v=ZmP2MFmkdNY
تیتراژ شروع انیمهی Kyougoku Natsuhiko Kousetsu Hyaku Monogatari
میخوایی نزدیک بشی و نفست رو تو گوش من حس کنی
میخوایی اِسم منو صدا کنی
بخاطر این که فقط میتونی آتش رو روشن کنی
هَمهش در حال جستجوی... ولی نمیتونی پیداش کنی
همه اون چیزای که در روزهای آخر زندگی
باعث توهمات آرامش ذهن میشن
بعضی وقتها خیلی نزدیکن ولی گمراه کنندن
و من با روز دیگه ای روبرو شدم
و اون روز برای من دلپذیر و خوشایند بود
تو میخوایی ـ ـ ـ
نفست رو تو گوش من حس کنی
و نزدیک بشی ـ ـ ـ
بخاطر اینکه فقط میتونی آتش رو روشن کنی
تو میخوایی ـ ـ ـ
نفست رو تو گوش من حس کنی
میخوایی اِسم منو صدا کنی ـ ـ ـ
و نفست رو تو گوش من حس کنی
خواسته ی تو...آرزوی تو ـ ـ ـ
حس کردن نفست با گوش منه
اِسممو صدا کن... بخاطر اینکه فقط میتونی آتش رو روشن کنی
ترجمه: دنیای انیمه
توضیحات من دربارهی انیمهی Isekai wa Smartphone to Tomo ni
نههههههههههههههههه
این تقلبه! نامردی است. چرا تویا باید همه چی داشته باشه؟! هان؟
این همه جادوهای مختلف داره! تازه حرمسرای خوشگلی هم داره.
این تف بهت تویا! مُردم از حسودی!
توی قسمت چهارم، یه ببر سفید احضار کرده که قرارداد ببنده باهاش. ببر سفید بزرگ، خودش رو شبیه به یه گربهی عشقولی در آورده که مردم نترسن.
آی مُردم از حسودی. کوفتت بشه تویا.
تا این جا یه شاهزاده خانم رو هم وارد حرمسراش کرده! ای بمیری تویا!
قسمت یازدهم رو هم دیدم.
فقط بگم که ایشالا در یه سیاهچالهی بیانتها سقوط کنی و دیگه پیدا نشی تویا!
هممممم
قسمت دوازدهم رو هم نگاه کردم. بقیه نداره؟
من بقیه میخواهم.
قصه عشق (10)
نکته
اﯾﻦ داﺳﺘﺎن ﺑﺮاﺳﺎس واﻗﻌﯿﺖ زﻧﺪﮔﯽ اﺷﺨﺎﺻﯽ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﺑﻪ رﺷﺘﻪ ی ﺗﺤﺮﯾﺮ در آﻣﺪه اﺳﺖ ﮐﻪ در ﺑﺮﺧﯽ ﻣﻮارد ﺑﻨﺎ ﺑﻪ ﺧﻮاﺳﺖ ﺧﻮد آن اﻓﺮاد از ﺑﻪ ﮐﺎر ﺑﺮدن اﺳﺎﻣﯽ واﻗﻌﯽ ﺧﻮدداری و از اﺳﺎﻣﯽ ﻣﺴﺘﻌﺎر اﺳﺘﻔﺎده ﺷﺪه اﺳﺖ.
دﯾﮕﻪ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺧﻮدم رو ﮐﻨﺘﺮل ﮐﻨﻢ و دﺳﺘﻢ رو اﻧﺪاﺧﺘﻢ دور ﮔﺮدن ﻣﺠﯿﺪ و ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﻮﺳﯿﺪﻣﺶ...ﺻﺪای ﺧﻨﺪه ی ﻣﺠﯿﺪ ﺗﻤﺎم ﻓﻀﺎی ﻣﺎﺷﯿﻦ رو ﭘﺮﮐﺮد و ﺑﻌﺪ راﻫﯽ ﻣﻨﺰل ﻣﺎدر ﺣﻤﯿﺪ ﺷﺪﯾﻢ. اوﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﮐﻪ رﺳﯿﺪﯾﻢ در ﮐﻤﺎل ﻧﺎﺑﺎوری ﻓﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ﻣﺎدرش ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه ﺧﺎﻧﻮاده ی ﺑﺮادر ﺣﻤﯿﺪ در اون ﺧﻮﻧﻪ زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﺮدن ﭼﻨﺪ ﻣﺎه ﭘﯿﺶ ﻣﻨﺰل رو ﻓﺮوﺧﺘﻦ...!!!! ﺑﺮام ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺨﺖ ﺑﻮد وﻟﯽ دﯾﮕﻪ ﺑﺎور ﻧﺪﯾﺪن ﻋﺴﻞ ﺗﺎ ﺳﺎﻟﻬﺎی ﺳﺎل ﺑﻪ دﻟﻢ ﻧﺸﺴﺖ... اون ﺷﺐ ﺑﺎ ﺗﻤﺎم ﻧﺎراﺣﺘﯽ ﮐﻪ در وﺟﻮد ﻣﺠﯿﺪ ﺣﺲ ﻣﯿﮑﺮدم وﻟﯽ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﮑﻨﻢ و ﺗﺎ دﯾﺮ وﻗﺖ اﺷﮏ رﯾﺨﺘﻢ و آﺧﺮﺷﻢ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﺗﻮی آﻏﻮش ﻣﺠﯿﺪ ﺑﻪ ﺧﻮاب رﻓﺘﻢ.
دو روز ﮔﺬﺷﺖ و ﻣﻮﻋﺪ ﺟﺸﻦ ﻋﺮوﺳﯽ ﻣﺎ ﺷﺪ...ﺟﺸﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎ ﺷﮑﻮﻫﯽ ﺷﺪه ﺑﻮد و ﺗﻤﺎم ﻓﺎﻣﯿﻞ از ﮐﻮﭼﯿﮏ و ﺑﺰرگ ﺣﻀﻮر داﺷﺘﻦ. ﺗﺎ ﺳﺎﻋﺖ یازده ﺷﺐ ﻓﻘﻂ ﺑﮕﻮ ﺑﺨﻨﺪ و ﺑﺰن و ﺑﺮﻗﺺ ﺑﻮد وﻟﯽ درﺳﺖ از اون ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺑﻮد ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎی ﻣﺎﻣﺎن ﺑﺪری و ﻣﺎﻣﺎن ﺧﻮدم ﺷﺮوع ﺷﺪ. اون روز ﺻﺒﺤﺶ ﺑﻨﺎ ﺑﻪ ﺗﻮﺻﯿﻪ ی ﭘﺰﺷﮏ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻗﺮص رﯾﻠﮑﺲ داده ﺑﻮدن ﺑﺮای ﻫﻤﯿﻦ از دﯾﺪن ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎی ﻣﺎﻣﺎن و ﻣﺎدر ﻣﺠﯿﺪ ﻧﺎراﺣﺖ ﻣﯿﺸﺪم وﻟﯽ ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ اﻋﺼﺎﺑﻢ ﺗﺴﻠﻂ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ و ﺧﻮدم ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﯿﻔﺘﻢ. ﺳﺎﻋﺖ یک ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﮐﻪ دﯾﮕﻪ رﻓﺘﯿﻢ ﺧﻮﻧﻪ ی ﻣﺎدر ﻣﺠﯿﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ و ﻣﺠﯿﺪ ﻟﺒﺎﺳﻤﻮن رو ﻋﻮض ﮐﻨﯿﻢ و ﮐﻢ ﮐﻢ آﻣﺎده ی رﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﻓﺮودﮔﺎه ﺑﺸﯿﻢ دﯾﮕﻪ ﻫﯿﭽﯽ ﺑﻪ ﻋﺮوﺳﯽ ﺷﺒﺎﻫﺖ ﻧﺪاﺷﺖ. ﺣﺘﯽ ﻣﻬﻨﺎز ﮐﻪ ﺧﻮدﺷﻢ ﻋﺮوس اون ﺷﺐ ﺑﻮد از ﺷﺪت ﮔﺮﯾﻪ ﺑﻪ ﻫﻖ ﻫﻖ اﻓﺘﺎده ﺑﻮد...ﻧﺴﺮﯾﻦ ﺑﺪﺗﺮ از اون...ﻋﻠﯽ ﻃﻔﻠﮏ داﺋﻢ ﺑﻐﺾ ﻣﺮدوﻧﻪ اﯾﯽ ﺑﻪ ﭼﻬﺮه داﺷﺖ... وﻟﯽ ﺑﺎﺑﺎم ﺗﻤﺎم ﺻﻮرﺗﺶ از اﺷﮏ ﺧﯿﺲ ﺑﻮد... ﻣﺎﻣﺎن و ﻣﺎﻣﺎن ﺑﺪری ﮐﻪ دﯾﮕﻪ ﺟﺎی ﺧﻮد داﺷﺘﻦ... ﺳﮑﻮت ﺑﺪی ﺗﻮی ﺧﻮﻧﻪ ﺣﮑﻤﻔﺮﻣﺎ ﺑﻮد... ﻟﺒﺎﺳﻢ رو ﻋﻮض ﮐﺮدم و ﻟﺒﺎس ﻣﻨﺎﺳﺒﯽ ﺑﺮای رﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﻓﺮودﮔﺎه ﭘﻮﺷﯿﺪم. ﻣﺠﯿﺪ ﻫﻢ ﻟﺒﺎﺳﺶ رو ﻋﻮض ﮐﺮده ﺑﻮد و داﺋﻢ از رﻓﺘﺎرش ﻣﺸﺨﺺ ﺑﻮد از ﮔﺮﯾﻪ ی دﯾﮕﺮان ﮐﻼﻓﻪ ﺷﺪه. ﭼﻤﺪوﻧﻬﺎ رو ﺑﺎ ﻋﻠﯽ و رﺿﺎ ﮐﻤﮏ ﮐﺮدن ﺑﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﺠﯿﺪ ﺑﺮدن اﻟﺒﺘﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﺎل ﻣﺠﯿﺪ دﯾﮕﻪ ﻧﺒﻮد ﭼﻮن ﻧﺴﺮﯾﻦ ازش ﺧﺮﯾﺪه ﺑﻮد اﻣﺎ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮد ﺗﺎ وﻗﺘﯽ در اﯾﺮان ﻫﺴﺘﯿﻢ ﻣﯿﺘﻮﻧﯿﻢ ﻣﺜﻞ ﮔﺬﺷﺘﻪ ازش اﺳﺘﻔﺎده ﮐﻨﯿﻢ و اون ﺷﺐ آﺧﺮﯾﻦ ﺷﺒﯽ ﺑﻮد ﮐﻪ اﺳﺘﻔﺎده ﻣﯿﮑﺮدﯾﻢ ﭼﺮا ﮐﻪ ﻫﻤﻮن ﻣﻮﻗﻊ ﻣﺠﯿﺪ ﺳﻮﺋﯿﭻ رو ﺑﻪ رﺿﺎ داد و ﺧﻮاﺳﺖ ﮐﻪ دﯾﮕﻪ ﺧﻮد رﺿﺎ ﭘﺸﺖ ﻓﺮﻣﻮن ﺑﺸﯿﻨﻪ...
https://www.youtube.com/watch?v=2cJokHy6sGE
L'amore
Guardo il cielo
به آسمان نگاه میکنم،
e non vedo altro colore
و نمیتوانم رنگ دیگری ببینم.
Solo grigio piombo
فقط خاکستری سربی،
che mi spegne il sole
که خورشید مرا خاموش کرده.
L'unica certezza
تنها چیزی که مانده،
e' gli occhi che io ho di te
چشمانی است که من از تو دارم.
Due fotografie
دو عکس،
e' tutto cio' che rimane
همه چیزی است که باقی مانده.
Sul mio letto
روی تختم،
il vento le fa volare
باد آنها را به پرواز در میاورد.
La distanza che ci divide
فاصله ای که ما را جدا میسازد،
fa male anche a me
مرا نیز ناراحت میکند.
Se non vai via
اگر نروی،
l'amore e' qui
عشق اینجاست.
Sei un viaggio che non ha
در سفری هستی که،
ne' meta ne' destinazione
هیچ هدف و مقصودی ندارد.
Sei la terra di mezzo
در سرزمینی هستی میان،
dove ho lasciato il mio cuore cosi
جائیکه قلبم را چنین رها کرده ام.
Sono solo anch'io,
من نیز تنها هستم،
come vivi tu, cerco come te
همانطور که تو هستی، مانند تو جستجو میکنم،
L'amore
عشق را.
Quel che so di te
چیزی که از تو میدانم،
e' soltanto il tuo nome
تنها اسم توست.
La tua voce suona
صدای تو میخواند،
in questa canzone
در این ترانه.
Musica e parole
موسیقی کلماتی است،
emozioni che scrivo di noi
احساساتی است، که از خودمان نوشته ام.
Se non vai via
اگر نروی،
il mondo e' qui
دنیا اینجاست.
Sei un viaggio che non ha
در سفری هستی که،
ne' meta ne' destinazione
هیچ هدف و مقصودی ندارد.
Sei la terra di mezzo
در سرزمینی هستی میان،
dove ho lasciato il mio cuore cosi
جائیکه قلبم را چنین رها کرده ام.
Sono solo anch'io,
من نیز تنها هستم،
come vivi tu, cerco come te
همانطور که تو هستی، مانند تو جستجو میکنم،
L'amore
عشق را
L'amore
عشق را
Cambia il cielo i tuoi occhi no
آسمان را تغییر بده، اما چشمانت را نه
come vetro e' l'amore che sei
عشقی که هستی، مانند شیشه است (شفاف است).
…
توضیحات من دربارهی انیمهی Isekai Quartet 2
توی این فصل، کاراکترهای انیمهی «Tate no Yuusha no Nariagari » هم اضافه میشن.
و لازم به گفتن نیست که شما باید اون انیمهها رو از قبل دیده باشین تا بتونین این انیمه و فصل قبلیش رو نگاه کنین.

قصه عشق (9)
نکته
اﯾﻦ داﺳﺘﺎن ﺑﺮاﺳﺎس واﻗﻌﯿﺖ زﻧﺪﮔﯽ اﺷﺨﺎﺻﯽ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﺑﻪ رﺷﺘﻪ ی ﺗﺤﺮﯾﺮ در آﻣﺪه اﺳﺖ ﮐﻪ در ﺑﺮﺧﯽ ﻣﻮارد ﺑﻨﺎ ﺑﻪ ﺧﻮاﺳﺖ ﺧﻮد آن اﻓﺮاد از ﺑﻪ ﮐﺎر ﺑﺮدن اﺳﺎﻣﯽ واﻗﻌﯽ ﺧﻮدداری و از اﺳﺎﻣﯽ ﻣﺴﺘﻌﺎر اﺳﺘﻔﺎده ﺷﺪه اﺳﺖ.
ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﺠﯿﺪ؟
ﺟﻮاب داد: ﺟﻮن دﻟﻢ ﻋﺰﯾﺰم؟
ﺧﻮدم رو از آﻏﻮﺷﺶ ﮐﺸﯿﺪم ﺑﯿﺮون و ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﻦ ﻣﯿﺨﻮام ﺑﺪوﻧﻢ...ﭼﺮا ﻫﻤﻪ ﻣﯿﺪوﻧﻦ وﻟﯽ ﺧﻮدم ﺑﺎﯾﺪ ﺑﯿﺨﺒﺮ ﺑﺎﺷﻢ؟
ﻣﺠﯿﺪﺧﻮاﺳﺖ دوﺑﺎره ﺑﻐﻠﻢ ﮐﻨﻪ...ﯾﮏ ﻗﺪم ﻋﻘﺐ رﻓﺘﻢ و اﯾﻦ ﺑﺮای ﻣﺠﯿﺪ ﺑﺎور ﮐﺮدﻧﯽ ﻧﺒﻮد ﮐﻪ ﻣﻦ ﻧﺨﻮام در آﻏﻮﺷﺶ ﺑﺎﺷﻢ. ﮐﻤﯽ ﻣﮑﺚ ﮐﺮد و ﺑﻌﺪ ﺑﻪ آروﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﯾﺎﺳﯽ...ﺑﻪ ﺧﺪا ﭼﯿﺰ ﻣﻬﻤﯽ ﻧﯿﺴﺖ...ﺑﺮﯾﻢ ﻧﺎﻫﺎرﻣﻮن رو ﺑﺨﻮرﯾﻢ ﺑﻌﺪ ﺑﺎﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ...اﻻن ﻫﻢ ﺗﻮ ﻋﺼﺒﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻢ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻓﮑﺮﺷﻢ ﻧﻤﯿﮑﺮدم ﺑﻪ ﺣﺮﻓﻢ اﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪی و ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ راه ﺑﯿﻔﺘﯽ ﺑﺮی ﺧﻮﻧﺘﻮن...ﺑﺎور ﮐﻦ ﻧﻤﯿﺪوﻧﯽ ﺑﺎ ﭼﻪ ﻋﺸﻘﯽ اوﻣﺪم ﺧﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ ﮐﺎرﻣﻮن ﺑﺪون ﻫﯿﭻ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﺗﺎ ﻣﺮاﺣﻞ ﭘﺎﯾﺎﻧﯽ ﭘﯿﺶ رﻓﺘﻪ و از ﺷﻮق ﮔﻔﺘﻦ اﯾﻦ ﺣﺮف ﺑﻌﺪ ﺑﺮﮔﺸﺖ از ﺳﻔﺎرت دﯾﮕﻪ ﺷﺮﮐﺖ ﻧﺮﻓﺘﻢ و ﺑﺎ آﻗﺎی ﻋﺎﻣﺮی ﻣﺪﯾﺮ ﺷﺮﮐﺖ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮدم و زود اوﻣﺪم وﻟﯽ وﻗﺘﯽ ﻣﺎﻣﺎن ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ ﮐﺠﺎ رﻓﺘﯽ... ﯾﺎﺳﯽ... ﭼﺮا ﻧﺨﻮاﺳﺘﯽ ﺣﺮﻓﻢ رو ﮔﻮش ﮐﻨﯽ آﺧﻪ؟!!
روی ﺗﺨﺖ ﻣﺠﯿﺪ ﻧﺸﺴﺘﻢ و ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﺠﯿﺪ ﺟﻮاب ﻣﻦ رو ﺑﺪه...اﮔﻪ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﺮا از ﻫﻤﻪ ﺧﻮاﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﭼﯿﺰی ﻧﮕﻦ...اﺻﻼ ﭼﺮا ﻫﻤﻪ از ﻧﺴﺘﺮن ﺧﻮاﻫﺶ ﮐﺮدن دﻫﻨﺶ رو ﺟﻠﻮی ﻣﻦ ﺑﺎز ﻧﮑﻨﻪ...ﻣﺠﯿﺪ ﻣﻦ ﺑﭽﻪ ﻧﯿﺴﺘﻢ...دﻟﻤﻢ ﻧﻤﯿﺨﻮاد ﮐﺴﯽ دﻟﺶ ﺑﺮای ﻣﻦ ﺑﺴﻮزه...

Musica - Paolo Meneguzzi
Artista: Paolo Meneguzzi
Album: Musica
Pubblicazione: 2007
Genere: Pop
...
Cammino lungo la tua via
E il tempo sai non passa mai
Lontano da te la vita non è facile
Nel mio silenzio resterò
E finché respiro non avrò
Ti aspetterò, io sarò qui se tornerai
E poi sarai davanti a tutto tu
Combatterò per dirti che io credo in noi
تمام طول راهت را قدم می زنم و می دانی که زمان اصلا نمی گذرد و به دور از تو زندگی راحت نیست
درون سکوتم می مانم تا اینکه نفسی برایم باقی نماند
منتظرت خواهم ماند و همینجا می مانم تا برگردی و بعد تو برایم مهمتر از هر چیز خواهی بود
من می جنگم تا فقط به بگویم که به باهم بودنمان معتقدم
Perché per me lo sai sei musica nell'anima
E insieme a te non cadrò, non cadrò, no
È per te che non mi stanco un attimo di vivere
Comunque andrà, dentro di me tu vivrai e suonerai
چون تو برای من مثل یک موسیقی درون روحم هستی و وقتی که با تو همراه باشم دیگر نخواهم افتاد
و بخاطر تو است که هیچوقت از زندگی خسته نمی شوم و هر چه که پیش آید تو درون من زنده خواهی بود و نواخته خواهی شد
Vorrei guardare gli occhi tuoi
E in ogni istante viverti
Sentire che tu resterai sempre con me
Da qui così il mio sentiero sarai tu
Mi porterai dentro di te se vorrai
دلم می خواهد تا در چشمانت نگاه کنم و هر لحظه برای تو زندگی کنم و حس کنم که تو همیشه با من خواهی بود
از همینجا و به همین شکل، تو راه من خواهی بود و اگر بخواهی مرا به درون خودت خواهی آورد
Perché per me lo sai sei musica nell'anima
Io senza te non vivrò, non vivrò, no
È per te che il sole non finisce mai di splendere
Non smetterò di amarti mai, dentro me tu suonerai
Così sarai davanti a tutto tu
Combatterò per dirti che io credo in noi
چون تو برای من مثل یک موسیقی درون روحم هستی و بدون تو زنده نخواهم ماند
بخاطر تو است که خورشید هیچوقت از تابیدن دست نمی کشد و من از عشقت دست نخواهم کشید و تو درونم نواخته خواهی شد
و بعد تو برایم مهمتر از هر چیز خواهی بود
من می جنگم تا فقط به بگویم که به باهم بودنمان معتقدم
Perché per me lo sai sei musica nell'anima
E insieme a te non cadrò, non cadrò, no
È per te che il sole non finisce mai di splendere
Comunque andrà, dentro di me tu vivrai e suonerai
چون تو برای من مثل یک موسیقی درون روحم هستی و وقتی که با تو همراه باشم دیگر نخواهم افتاد
بخاطر تو است که خورشید هیچوقت از تابیدن دست نمی کشد و هر چه که پیش آید تو درون من زنده خواهی بود و نواخته خواهی شد
ترجمه: Arman // منبع: @canzoni_memorabili
توضیحات من دربارهی انیمهی Isekai Quartet
هاهاها
اصلاً قهقهه میزنی موقع دیدن.
کاراکترهای اصلیِ چهار تا انیمه رو به حالت چیبی درآوردن و گذاشتن در یک انیمهی دیگه. که باید مدرسه برن و با هم دوست بشن.
حالا کدوم انیمهها؟ بگذارم بگم:
OverLord
Re:Zero
Kono Subarashii Sekai ni Shukufuku wo
Youjo Senki
البته امیدوارم دو تا اسم آخر رو درست نوشته بشم.
هاهاها.
خیلی بامزه بود!
دوستان دقت کنین، قبل از دیدن این انیمهی کمدی، باید اون چهار انیمه رو دیده باشین.
وگرنه اصلاً نمیتونین شخصیتها رو بشناسین.

قصه عشق (8)
نکته
اﯾﻦ داﺳﺘﺎن ﺑﺮاﺳﺎس واﻗﻌﯿﺖ زﻧﺪﮔﯽ اﺷﺨﺎﺻﯽ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﺑﻪ رﺷﺘﻪ ی ﺗﺤﺮﯾﺮ در آﻣﺪه اﺳﺖ ﮐﻪ در ﺑﺮﺧﯽ ﻣﻮارد ﺑﻨﺎ ﺑﻪ ﺧﻮاﺳﺖ ﺧﻮد آن اﻓﺮاد از ﺑﻪ ﮐﺎر ﺑﺮدن اﺳﺎﻣﯽ واﻗﻌﯽ ﺧﻮدداری و از اﺳﺎﻣﯽ ﻣﺴﺘﻌﺎر اﺳﺘﻔﺎده ﺷﺪه اﺳﺖ.
ﮔﻔﺘﻢ: ﭼﺮا؟
ﻣﺠﯿﺪ ﮐﻤﯽ ﻣﮑﺚ ﮐﺮد و دوﺑﺎره ﻣﻦ رو ﺑﻮﺳﯿﺪ و ﮔﻔﺖ: ﯾﺎﺳﯽ...ﭼﺮا اﯾﻨﻘﺪر ﮐﻨﺠﮑﺎوی ﻣﯿﮑﻨﯽ آﺧﻪ؟...ﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮای ﺑﺪوﻧﯽ؟
ﺑﺎ اﻟﺘﻤﺎس ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﺠﯿﺪ ﺗﻮ رو ﺧﺪا...ﻣﯿﺨﻮام ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺣﺪﺳﻢ درﺳﺘﻪ...ﺧﻮاﻫﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ...ﺑﮕﻮ.
ﻣﺠﯿﺪ ﭼﻬﺮه اش ﻣﺸﺨﺺ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﺎراﺣﺘﻪ وﻟﯽ ﻣﻦ رو در آﻏﻮﺷﺶ ﮔﺮﻓﺖ و ﮔﻔﺖ: ﻣﮕﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺣﺪﺳﯽ زدی؟
ﺟﻮاب دادم: ﻧﺴﺘﺮن ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ وﺟﻮد ﺗﻮﺋﻪ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﺣﻤﯿﺪ دﯾﮕﻪ زﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻪ و اﯾﻦ رو ﺑﻪ ﺣﻤﯿﺪ ﮔﻔﺘﻪ درﺳﺘﻪ؟
ﻣﺠﯿﺪ ﺳﮑﻮت ﮐﺮد و ﺑﺮای ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﻓﺮو رﻓﺖ.
ﮔﻔﺘﻢ: آره؟!!!
ﻣﺠﯿﺪ ﺑﺎ ﺻﺪاﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ زﻣﺰﻣﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺷﺒﯿﻪ و ﻟﺒﺮﯾﺰ از ﻧﺎرﺣﺘﯽ ﺑﻮد ﮔﻔﺖ: ﻧﺴﺘﺮن ﯾﻪ آدم اﺣﻤﻖ و ﺑﯿﺸﻌﻮره...ﺣﯿﻒ ﺣﻤﯿﺪ...ﺣﯿﻒ ﻋﺴﻞ.
دﯾﮕﻪ ﻫﺮ ﮐﺎری ﮐﺮدم ﻣﺠﯿﺪ ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ در ﻣﻮرد ﻧﺴﺘﺮن ﺻﺤﺒﺖ ﻧﮑﺮد و داﺋﻢ ﺳﻌﯽ داﺷﺖ ﺑﺎ ﺷﻮﺧﯽ و ﻧﻮازش ﻓﮑﺮ ﻣﻦ رو از ﻗﻀﯿﻪ ی ﻧﺴﺘﺮن دور ﮐﻨﻪ...ﻓﻬﻤﯿﺪم اﺻﺮار ﻓﺎﯾﺪه اﯾﯽ ﻧﺪاره وﻟﯽ دﻟﺨﻮر ﺷﺪه ﺑﻮدم و وﻗﺘﯽ ﻣﺠﯿﺪ ﺣﺲ ﮐﺮد از دﺳﺘﺶ ﻧﺎراﺣﺖ ﺷﺪم ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﯽ ﻓﻮق اﻟﻌﺎده و ﻫﻤﯿﺸﮕﯿﺶ ﻫﻤﻮﻧﻄﻮرﮐﻪ ﻫﻨﻮز در آﻏﻮﺷﺶ ﻧﮕﻬﻢ داﺷﺘﻪ ﺑﻮد ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﯿﻦ ﯾﺎﺳﯽ...دوﻧﺴﺘﻦ ﻣﻮﺿﻮﻋﺎت ﻣﺮﺑﻮط ﺑﻪ ﻧﺴﺘﺮن ﺑﺮای ﺗﻮ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻔﯿﺪ ﻧﯿﺴﺖ و از دﺳﺘﺖ ﮐﺎری ﺑﺮ ﻧﻤﯿﺎد ﺑﻠﮑﻪ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺣﺴﺎس ﺑﻮدن ﺗﻮ ﺑﻪ ﻗﻀﯿﻪ ﻧﺪوﻧﺴﺘﻨﺶ ﺧﯿﻠﯽ ﻫﻢ ﺑﺮات ﻣﻔﯿﺪﺗﺮه...ﺑﺒﯿﻦ ﮔﻞ ﻣﻦ...دﮐﺘﺮ ﮔﻔﺘﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ از ﺗﻨﺸﻬﺎی ﻋﺼﺒﯽ دور ﺑﺎﺷﯽ...ﭼﻮن ﺗﺤﻤﻠﺖ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻤﻪ و اﯾﻦ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻢ اﺛﺮ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ روی ﻗﻠﺒﺖ ﻣﯿﺬاره...ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺨﻮام ﺑﻪ ﻫﯿﭻ دﻟﯿﻠﯽ ﺗﻮ ﻋﺼﺒﯽ ﺑﺸﯽ...ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯿﺸﯽ ﻣﻨﻈﻮرم ﭼﯿﻪ؟...اﯾﻦ رو ﺧﯿﻠﯽ ﻫﻢ ﺟﺪی ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺗﺬﮐﺮ دادم...ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺣﻖ ﻧﺪاره ﭼﯿﺰی ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﮕﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﻋﺼﺒﯽ ﺷﺪﻧﺖ ﺑﺸﻪ...ﺣﺎﻻ ﻫﻢ ﺑﮕﯿﺮ ﺑﺨﻮاب ﻣﯿﺨﻮام وﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﻮاب ﻣﯿﺮی ﻧﮕﺎﻫﺖ ﮐﻨﻢ...ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ...و ﻓﻘﻂ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺗﻮ رو ﻣﯿﺨﻮام و ﺗﺤﻤﻞ ﻫﯿﭻ ﻧﮕﺮاﻧﯽ و ﻧﺎراﺣﺘﯽ و ﻣﺮﯾﻀﯽ رو ﺑﺮات ﻧﺪارم.
توضیحات من دربارهی فیلم انیمهیی Chiisana Eiyuu: Kani to Tamago to Toumei Ningen – 2018
چون x265 است، توی سیستم دائم قطع و وصل میشه.
ووواییییییییییییییییییییییییی
این نسخه از فیلم اول که دانلود کردم، زیرنویس انگلیسی نداشت، تکی هم پیدا نکردم.
چه داستان جالبی بود.
هممممممم، فکر کنم فیلم اول رو نگه دارم. خیلی خاص بود.
باید بهش فکر کنی، همچین موجود کوچیکی باشی و این همه خطر وجود داشته باشه.
حتی یه وزش باد هم باعث به خطر افتادنِ زندگی ت بشه.
خیلی حرف داشت.
فیلم اول نیازی به زیرنویس ندارد.
فیلم دوم، روی خودش زیرنویس انگلیسی داشت.
در مورد یه بچه بود که به تخم مرغ حساسیت داشت و اگه میخورد و به موقع به بیمارستان نمیرسید، میمُرد.
به این فکر کن نتونی تخم مرغ بخوری، یعنی هر چیزی که داخلش تخم مرغ داشته باشه.
انواع کیک و شیرینی و نان و غذا...
خب درسته که توی مدرسه یا مهد کودک، معلمها خبر داشتن، ولی همکلاسیها که متوجه نمیشدن.
یا مثلاً بیرون توی یه جشنی، بهش یه چی تعارف بشه، ندونه تخم مرغ داره، بخوره و ...
این قسمت داستان خیلی دردناکی داشت.
فیلم سوم که فوق دردناک بود!
داستان یه فرد نامرئی، مجبور بود که چند کیلو وسیله به خودش آویزون که یه هویی به هوا نره.
با این که لباس و عینک و... داره، ولی کسی متوجهش نمیشه.
اصلاً برای کسی عجیب نیست که یه لباس کامل در حال حرکت است.
یه جورایی بود. یه نموره احساس کردم میخوام واسه این یارو گریه کنم.
توی محل کارش هم، یه جوری بود انگار وجود نداشت.
یا مثلاً برای خرید رفت، فروشنده بهش توجه نکرد و ترجیح داد یه مشتری دیگه رو راه بندازه.
بابا اینا چیه میسازن. زیادی دردناک بود!
تصمیم گرفتم هر سه قسمت رو نگه دارم.

قصه عشق (7)
نکته
اﯾﻦ داﺳﺘﺎن ﺑﺮاﺳﺎس واﻗﻌﯿﺖ زﻧﺪﮔﯽ اﺷﺨﺎﺻﯽ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﺑﻪ رﺷﺘﻪ ی ﺗﺤﺮﯾﺮ در آﻣﺪه اﺳﺖ ﮐﻪ در ﺑﺮﺧﯽ ﻣﻮارد ﺑﻨﺎ ﺑﻪ ﺧﻮاﺳﺖ ﺧﻮد آن اﻓﺮاد از ﺑﻪ ﮐﺎر ﺑﺮدن اﺳﺎﻣﯽ واﻗﻌﯽ ﺧﻮدداری و از اﺳﺎﻣﯽ ﻣﺴﺘﻌﺎر اﺳﺘﻔﺎده ﺷﺪه اﺳﺖ.
ﻣﺠﯿﺪ از دﮐﺘﺮ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮد و ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه ﻋﻠﯽ از اﺗﺎق ﺑﯿﺮون رﻓﺘﻦ ﺗﺎ ﻣﺰاﺣﻢ وﯾﺰﯾﺖ دﮐﺘﺮ ﻧﺒﺎﺷﻦ.
اون ﺷﺐ ﻣﺎﻣﺎن ﺗﻮی ﺑﯿﻤﺎرﺳﺘﺎن ﻣﻮﻧﺪ و روز ﺑﻌﺪ ﺻﺒﺢ زود ﻣﺠﯿﺪ و ﺑﻌﺪ ﻋﻠﯽ ﺧﻮدﺷﻮن رو ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎرﺳﺘﺎن رﺳﻮﻧﺪن. ﺗﺮﺧﯿﺺ ﻣﻦ از ﺑﯿﻤﺎرﺳﺘﺎن ﺗﺎ دﮐﺘﺮ ﺑﯿﺎد و وﯾﺰﯾﺖ ﻣﺠﺪد ﺑﮑﻨﻪ ﺗﺎ ﺳﺎﻋﺖ11ﻃﻮل ﮐﺸﯿﺪ. وﻗﺘﯽ از ﺳﺎﺧﺘﻤﻮن ﺧﺎرج ﺷﺪﯾﻢ ﻣﺠﯿﺪ در ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ دﺳﺖ ﻣﻦ روﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد رو ﮐﺮد ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎن و ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﻣﺎن ﺑﺎ اﺟﺎزه ﻣﻦ ﯾﺎﺳﯽ رو ﭼﻨﺪ روزی ﻣﯿﺒﺮم ﺧﻮﻧﻪ ی ﺧﻮدﻣﻮن.
ﻣﺎﻣﺎن ﺑﺎ ﺗﺮدﯾﺪ و ﺗﻌﺠﺐ ﺑﻪ ﻣﻦ و ﻣﺠﯿﺪ ﻧﮕﺎه ﮐﺮد ﺧﻮدﻣﻢ از ﺣﺮف ﻣﺠﯿﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮدم ﺑﺎ اﯾﻨﮑﻪ ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻮد ﻋﻘﺪ ﮐﺮده ﺑﻮدﯾﻢوﻟﯽ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻧﺸﺪه ﺑﻮد ﻣﻦ ﺷﺐ ﺧﻮﻧﻪ ی ﻣﺠﯿﺪ اﯾﻨﻬﺎ ﺑﻤﻮﻧﻢ ﭼﻪ ﺑﺮﺳﻪ ﺑﻪ اﯾﻨﮑﻪ ﺑﺨﻮام ﭼﻨﺪ روز اوﻧﺠﺎ ﺑﺎﺷﻢ!!!
ﻋﻠﯽ ﮔﻔﺖ: آره ﺑﺒﺮﯾﺶ اوﻧﺠﺎ ﺑﻬﺘﺮه...
ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺘﻢ: ﻧﻪ!!!...
ﻣﺠﯿﺪ ﻣﻦ رو ﻧﮕﺎه ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ: ﭼﺮا ﻧﻪ؟
بدترین لحظههای دنیا بود - احمد ایرانی نسب
بنده ای که فراتر از بنده است
دختری که چو ماهِ تابنده است
همسری مثل او نبوده و نیست
مادری که پناه فرزند است
ما همه ریزه خوار فاطمه ایم
شاهد حرف من خداوند است
فاطمه فاطمه ست پیش خدا
او شفیعه ست، آبرومند است
هر که با فاطمه ست پیروز است
هر که بی فاطمه ست بازنده ست
فاطمه دختر پیمبر ماست
فاطمه مادر پیمبر ماست
غزل عاشقانه ی حیدر
شعر ناب ترانه ی حیدر
آفتاب نگاه پر مهرش
روشنی بخش خانه ی حیدر
ماهِ تکیه به آسمان زده، چیست؟
سر زهرا و شانه ی حیدر
نام زهراست دُرِّ بین صدف
در قنوت شبانه ی حیدر
یا الهی به حق زهرا بود
قسم عارفانه ی حیدر
فاطمه در بلا سپر دارد
تا به سر سایه ی پدر دارد
شهر در سیل رفت و آمد بود
همه جا صحبت از محمد بود
همه جا پر شده حدیث غدیر
شرح حال علی زبانزد بود
به سرش شور رهبری دارد
پیر بیچاره ای که مرتد بود
مرتضی فکر کفن و دفن رسول
او پی تاج و تخت و مسند بود
او نفهمید که ولیِّ خدا
مرتضی بود و هست و خواهد بود
مرتضی کیست؟ نفْس پیغمبر
السلام علیک یا حیدر
یادشان رفته لطف حیدر را
یادشان رفته شأن کوثر را
چه قَدَر زود یادشان رفته
حرمت دختر پیمبر را
شاهد حرف من امام حسن
بین کوچه زدند مادر را
آیه ی صبر را تلاوت کرد
تا علی دید شعله ی در را
دست بسته کشان کشان بردند
این علیِ بدون یاور را
آه بانوی خانه را زده اند
ماه بانوی خانه را زده اند
چشم یک شهر در تماشا بود
بدترین لحظه های دنیا بود
مادر خانواده غرق به خون
پدر خانواده تنها بود
ذکر لبهای فاطمه، حیدر
مرتضی گرم ذکر زهرا بود
بس که حبل المتین حاجت هاست
ریسمان هم دخیل مولا بود
پیش رویش کویر بود و کویر
پشت راهش دو چشم دریا بود
این مدینه به سینه آتش زد
سینه اش را مدینه آتش زد
چه بگویم که خون به راه افتاد
مادرم بین کوچه، آه افتاد
مادری که پناه عالم بود
پر شکسته چه بی پناه افتاد
چه بگویم که روضه بسیار است
گذر شاه سمت چاه افتاد
عاقبت چشم باغبان در غسل
به همان لاله ی سیاه افتاد
مجتبی تکیه گاه طفلان بود
وسط کار تکیه گاه افتاد
یک علی مانده و یتیمانش
آیه های کبود قرآنش
نیمه ی شب زبان گرفته حسن
منصب روضه خوان گرفته حسن
زانویش را بغل گرفته حسین
آستین در دهان گرفته حسن
بین آغوش ، مادر خود را
با تمام توان گرفته حسن
سر خود را به زخم پهلوی
مادر مهربان گرفته حسن
داشت در بین روضه جان میداد
با همین گریه جان گرفته حسن
بانی روضه های ما حسن است
صاحب مجلس عزا حسن است
احمد ایرانی نسب
منبع: بیتوته
توضیحات من دربارهی انیمهی Isekai Shokudou
واااایییییییییییییی
چه انیمهی ناز و خوشمزهیی بود!
فقط توصیه میکنم در ماه رمضان نگاه نکنین! چون بدجوری گشنه میشین.
اینا رو دیدم

TV Show: The IT Crowd - Comedy - S01 - 6EP
Sayonara Zetsubou Sensei - School Life - S01 - 12EP
Zoku Sayonara Zetsubou Sensei - School Life - S02 - 13EP
Zoku Sayonara Zetsubou Sensei - School Life - OVA - 3EP
Koi to Uso - Romance - 12EP
Doujin Work - Comedy - 12EP

قصه عشق (6)
نکته
اﯾﻦ داﺳﺘﺎن ﺑﺮاﺳﺎس واﻗﻌﯿﺖ زﻧﺪﮔﯽ اﺷﺨﺎﺻﯽ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﺑﻪ رﺷﺘﻪ ی ﺗﺤﺮﯾﺮ در آﻣﺪه اﺳﺖ ﮐﻪ در ﺑﺮﺧﯽ ﻣﻮارد ﺑﻨﺎ ﺑﻪ ﺧﻮاﺳﺖ ﺧﻮد آن اﻓﺮاد از ﺑﻪ ﮐﺎر ﺑﺮدن اﺳﺎﻣﯽ واﻗﻌﯽ ﺧﻮدداری و از اﺳﺎﻣﯽ ﻣﺴﺘﻌﺎر اﺳﺘﻔﺎده ﺷﺪه اﺳﺖ.
ﺑﺮای ﺷﺐ ﻫﻢ ﻟﺒﺎس ﺷﺐ دﺧﺘﺮوﻧﻪ اﯾﯽ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ وﻗﺖ ﭘﯿﺶ ﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎن ﺧﺮﯾﺪه ﺑﻮدﯾﻢ رو ﭘﻮﺷﯿﺪم.ﺗﻨﮓ و ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻮد ﺑﻪ رﻧﮓ ﻧﺒﺎﺗﯽ و روش ﺳﻨﮓ دوزی ﻫﺎی ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺷﺪه ﺑﻮد ﯾﻘﻪ اﯾﯽ ﻫﻔﺖ و ﻧﺴﺒﺘﺎ ﺑﺎز داﺷﺖ ﺑﺎ آﺳﺘﯿﻨﻬﺎی رﮐﺎﺑﯽ... ﺧﻮدم ﻋﺎﺷﻖ اﯾﻦ ﻟﺒﺎﺳﻢ ﺑﻮدم وﻟﯽ وﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﺻﻮرﺗﯽ آراﯾﺶ ﮐﺮده و ﻣﻮﻫﺎی ﻣﺮﺗﺐ ﺷﺪه اون رو ﭘﻮﺷﯿﺪم و ﺟﻠﻮی آﯾﯿﻨﻪ اﯾﺴﺘﺎدم ﻣﻬﻨﺎز و ﻣﺎﻣﺎن ﮐﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮم ﺑﻮدن ﺑﯿﺸﺘﺮ از ﻣﻦ ذوق ﮐﺮده ﺑﻮدن.ﻣﺎﻣﺎن ﮐﻪ ﺳﺮﯾﻊ اﺳﭙﻨﺪ دود ﮐﺮد و ﻣﻬﻨﺎز ﻫﻢ در ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻣﯿﺨﻮاﺳﺖ ﻋﻠﯽ رو ﺻﺪا ﮐﻨﻪ ﺑﯿﺎد ﺗﻮی اﺗﺎق ﻣﻦ رو ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺑﻪ ﺧﻮدم ﮔﻔﺖ: وای ﯾﺎﺳﯽ اﻟﻬﯽ ﻗﺮﺑﻮﻧﺖ ﺑﺸﻢ... ﺗﻮ اﻣﺸﺐ ﺑﺎ اﯾﻦ رﯾﺨﺖ و ﻗﯿﺎﻓﻪ ﻣﺠﯿﺪ ﻣﺎ رو ﻧﮑﺸﯽ ﺧﯿﻠﯿﻪ... ﺑﻪ ﺧﺪا ﻣﻦ ﮐﻪ دﺧﺘﺮم از دﯾﺪن ﺗﻮ دارم ﻏﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺑﺒﯿﻦ ﻣﺠﯿﺪ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ ﺑﺸﻪ وﻗﺘﯽ ﺑﺒﯿﻨﺖ...
ﻧﺴﺮﺗﻦ ﺑﺮای ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﺑﻪ اﺗﺎق اوﻣﺪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﮐﻤﺮﻧﮕﯽ زد و ﺑﺎ ﺻﺪای آروﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺷﺪی...
ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﺑﺮم ﺳﻤﺘﺶ و ﺑﺒﻮﺳﻤﺶ وﻟﯽ ﺳﺮﯾﻊ ﺑﺮﮔﺸﺖ و از اﺗﺎﻗﻢ رﻓﺖ ﺑﯿﺮون!!!
ﺑﺎ دﻟﯽ ﭘﺮ ﻏﺼﻪ اﯾﺴﺘﺎدم و ﺑﯿﺮون رﻓﺘﻨﺶ رو از اﺗﺎق ﻧﮕﺎه ﮐﺮدم ﻣﻬﻨﺎز اوﻣﺪ ﺳﻤﺖ ﻣﻦ و ﮔﻮﻧﻪ ام رو ﺑﻮﺳﯿﺪ و ﮔﻔﺖ: ﻋﯿﺒﯽ ﻧﺪاره... اﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪه... ﺗﻮ رو ﺧﺪا ﻧﺬار رﻓﺘﺎر دﯾﮕﺮان اﻣﺸﺒﺖ رو ﺧﺮاب ﮐﻨﻪ...
ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺰدم وﻟﯽ دﻟﻢ ﭘﺮ از ﻏﺼﻪ ﺷﺪه ﺑﻮد... دوﺳﺖ داﺷﺘﻢ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺑﻬﺎﻧﻪ اﯾﯽ ﺷﺪه ﺑﺎ ﻧﺴﺘﺮن ﺣﺮف ﺑﺰﻧﻢ وﻟﯽ اﺻﻼ ﻣﺤﻠﻢ ﻧﻤﯿﺬاﺷﺖ.
ﺧﺎﻧﻮاده ی ﻣﺠﯿﺪ وﻗﺘﯽ اوﻣﺪن در اوج ﻧﺎﺑﺎوری ﻣﺎ ﻫﻤﺮاه ﺧﻮدﺷﻮن ﮐﻠﯽ ﻫﺪﯾﻪ ﻫﻢ ﺑﺮای ﻣﻦ آورده ﺑﻮدن ﮐﻪ ﻋﺒﺎرت ﺑﻮد از ﻃﻼ و ﭘﺎرﭼﻪ و ﻟﺒﺎس و ﮐﯿﻒ و ﮐﻔﺶ ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه ﯾﮏ ﺳﺒﺪ ﺑﺰرگ ﮔﻞ.
ﻣﺠﯿﺪ ﭼﺸﻢ از ﻣﻦ ﺑﺮ ﻧﻤﯿﺪاﺷﺖ و ﻫﺮ ﺑﺎر ﮐﻪ ﮐﻨﺎر ﻫﻢ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﺑﻪ آروﻣﯽ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﯾﺎﺳﯽ دﯾﻮوﻧﻪ اﺗﻢ ﺑﻪ ﺧﺪا... ﯾﺎﺳﯽ ﭼﻘﺪر ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺷﺪی اﻣﺸﺐ...
ﻧﺴﺘﺮن در ﭘﺬﯾﺮاﯾﯽ ﮐﺮدن از ﻣﻬﻤﻮﻧﻬﺎ ﮐﻤﮏ ﻣﺎﻣﺎن ﻣﯿﮑﺮد وﻟﯽ ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﻟﺒﺨﻨﺪ و ﺣﺮﻓﯽ. ﻋﻠﯽ داﺋﻢ از ﻣﻦ و ﻣﺠﯿﺪ و ﺑﻘﯿﻪ ﻋﮑﺲ ﻣﯿﻨﺪاﺧﺖ و ﺟﻠﺴﻪ اﯾﯽ ﮐﻪ ﻗﺮار ﺑﻮد ﻓﻘﻂ ﺑﺮای ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮدن ﺑﺮﮔﺰار ﺑﺸﻪ ﺑﻪ ﯾﻪ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﻗﺸﻨﮓ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪه ﺑﻮد.
ﺑﻌﺪ از ﺷﺎم وﻗﺘﯽ ﻋﻠﯽ ﺧﻮاﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﺴﺘﺮن و ﺣﻤﯿﺪ و ﻋﺴﻞ ﮐﻨﺎر ﻣﻦ و ﻣﺠﯿﺪ ﺑﯿﺎن و ﻋﮑﺲ ﺑﻨﺪازﯾﻢ ﻧﺴﺘﺮن ﺑﺎزم ﻧﻤﯿﺨﻮاﺳﺖ ﺑﯿﺎد دﯾﮕﻪ ﺑﻐﺾ ﮔﻠﻮم رو ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد و ﺑﺎﺑﺎ ﻫﻢ اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع رو ﻓﻬﻤﯿﺪ.
ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﺑﺮم ﺳﻤﺖ ﻧﺴﺘﺮن و اﻟﺘﻤﺎﺳﺶ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺎد ﻋﮑﺲ ﺑﻨﺪازﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﺠﯿﺪ ﺑﺎزوم رو ﻣﺤﮑﻢ ﮔﺮﻓﺖ و ﮔﻔﺖ: ﻧﻤﯿﺨﻮام اﻟﺘﻤﺎس ﮐﺴﯽ رو ﺑﮑﻨﯽ دوﺳﺖ داره ﺑﯿﺎد ﻋﮑﺲ ﺑﻨﺪازه دوﺳﺖ ﻧﺪاره وﻟﺶ ﮐﻦ.
به جای اشک، جگر از نهان در آوردند - علی انسانی
مگو بدن، ز تن جبهه جان در آوردند
به جای اشک، جگر از نهان در آوردند
وطن پر از گل پرپر شده است و عطرآگین
ز دشت لاله ز بس ارغوان آوردند
شما گروه تفحص به خاک بنویسید
دُر از خزانه این خاکدان در آوردند
زمین ز مین پر و اینان ز من سفر کردند
ز آسمان سر از این آستان در آودند
همین تبار تبری تبر به دوش شدند
دمار از بت و از بتگران در آوردند
حرامشان که شکمبارگان فرصت جوی
تنور گرم شما بود و نان در آوردند
و من به جیب سر و سر به زیر کاین مردان
چه سرفراز سر از امتحان در آوردند
- علی انسانی -
توضیحات من دربارهی انیمهی Isekai Izakaya: Koto Aitheria no Izakaya Nobu
بگذار اول یه خلاصه داستان بگم، بعد برویم سراغ وراجیهای من.
داستان این طوری شروع میشه، سرآشپز و کمکش یه رستوران کوچیکی باز میکنن. هنوز اون قدرها شناخته شده نیست، مشتری خاصی هم نداره. یه روز کمک آشپز میره معبد دعا میکنه، پول میندازه توی معبد و درخواست میکنه کار رستوران بگیره و ...
وقتی بر میگرده، موقع باز کردن رستوران، میره درب رستوران رو باز کنه، ولی یه هویی بر میگرده داخل. دوباره درب رو باز میکنه، بیرون رو نگاه میکنه، دوباره میاد داخل.
باورش نمیشه. درب جلوی رستوران به یه دنیای دیگه وصل شده!
حالا مشتریها همه از دنیای جدید هستن. درب پشتی به دنیای خودشون راه داره که مواد اولیه رو میارن. درب جلو هم مشتریهای دنیای جدید.
چی جوریاس که انیمهیی به این خوشمزگی، زیرنویس فارسی نداره! احتمالاً افراد زیادی هم تماشا نکردن این انیمه رو.
یه قسمتهایی داره فقط به طرف میگی: کوفتت بشه!
این جزء انیمههایی هست که اصلاً نباید توی ماه رمضان تماشا کرد!
چقدر بعضی غذاها رو دلم خواست! یعنی موقع دیدن بد جوری دلم خواست!
وووااااااااااااایییییییییییییییییییییییییییییییی، چه انیمهی خوشمزهیی بود!
همین 24 قسمت؟ بیشتر نداشت؟ فصلهای بعدی نداره؟ :D