ژتون قرمز من – کارن جوی فاولر
نام کتاب: ژتون قرمز من
نام اصلی کتاب: We Are all Completely Beside Ourselves
نویسنده: کارن جوی فاولر (Karen Joy Fowler)
مترجم: ثنا نصاری
ناشر: نشر نیماژ
نوبت چاپ: چاپ اول - 1394
تعداد صفحات: 311 صفحه
* برنده ی جایزهی پن فاکنر سال 2014
* نامزد نهایی منبوکر سال 2014
* برندهی جایزهی کتاب کالیفرنیا سال 2014
+ اطلاعات بیشتر: سایت // سایت // سایت // سایت
پشت جلد
... میتوانستم سرتاسر این خاطره را دوباره در ذهنم ببینم. فرن با آن چشمهای درخشان و غمگین به من نگاه میکند و ژتون قرمز را روی سینهام میگذارد. این چیزیست که من از ژتون قرمز دریافت میکنم.
خواهر من، فرن. تنها ژتون قرمز من در سرتاسر این دنیای پهناور.
معرفی کتاب ژتون قرمز من (منبع)
رمان «ژتون قرمز من» برنده جایزه کتاب سال کالیفرنیا، جایزهی پن فاکنر و کاندیدای چندین جایزه دیگر است.
ژتون قرمز من، مانند دیگر آثار «کارن جوی فاولر» لحنی صمیمی و طنزی پخته دارد، که در کنار غم عظیم داستان، آن را به اثری خواندنی تبدیل میکند. خوشبختانه در ترجمه روان و دلنشین «ثنا نصاری» این نثر به خوبی حفظ شده است.
بخشی از کتاب: «بعد پیشانیاش را به شیشه چسباند. من هم همین کار را کردم و ما مدتی طولانی به همین حالت ماندیم؛ رودررو. در آن وضعیت تنها میتوانستم او را در قطعه شعری اشک آلود ببینم.
چشمانش
لرزش پرههای بینیاش
موهای تنک روی چانهاش و لرزش گوشهایش.»

معرفی کتاب ژتون قرمز من اثر کارن جوی فاولر (منبع)
کتاب ژتون قرمز من، رمانی نوشته ی کارن جوی فاولر است که اولین بار در سال 2013 به چاپ رسید. دختری جوان به نام رزماری در حالی که مشغول تحصیل در دانشگاه کالیفرنیا است، به زندگی سابق خود در ایندیانا می اندیشد. او در آن جا با خواهرش فرن، برادرش لوول، مادرش و پدرش که استاد روانشناسی رفتاری در دانشگاه بلومینگتون است، زندگی می کرد. روزی فرن ناپدید می شود و لوول در جست و جوی او خانه را ترک می کند. از طرف دیگر، رزماری درمی یابد که دانشگاهش، رازی دارد که به گذشته ی او مربوط می شود. با بیشتر شدن اطلاعات رزماری، او ارتباطی جدید را با خانواده اش کشف می کند. فاولر در رمان ژتون قرمز من، یکی از برترین داستان های خود را ارائه می کند؛ داستانی درباره ی انسان هایی بامحبت اما دارای اشتباه که کارهایی که از روی خوش قلبی انجام می دهند، عواقب اندوهباری دارد.
کتاب ژتون قرمز من
کارن جوی فاولرکارن جوی فاولر، زاده ی 7 فوریه ی 1950، نویسنده ای آمریکایی است. اغلب آثار او بر قرن نوزدهم، زندگی زنان و احساس بیگانگی تمرکز دارد.فاولر در ایندیانا به دنیا آمد. او به دانشگاه کالیفرنیا رفت و به تحصیل در رشته ی علوم سیاسی پرداخت. فاولر پس از بچه دار شدن به مدت هفت سال از کار در بیرون کناره گرفت. پس از این مدت، او در کلاس نویسندگی خلاق در دانگشاه کالیفرنیا حضور یافت و مسیر حرفه ای نویسندگی خود را آغاز نمود.
توضیحات (منبع)
«ژتون قرمز من» روایت سال های کودکی و نوجوانی رزمری است ، دختری که در چهار سالگی، به دلایل نامعلومی خواهرش را از او جدا کرده اند. چند سال بعد برادر نوجوانش خانواده را رها کرده و رفته و حالا رزمری در سرتاسر این رمان، به دنبال حقیقت، گذشته ی رازناک شان را جستجو می کند. رمان «ژتون قرمز من» لحنی طنزآمیز دارد که به خوبی به فارسی منتقل شده است. کارن جوی فاولر نویسنده ی این رمان جایی در پاسخ به خبرنگاری گفته است تنها راه قابل تحمل کردن غم عظیمی که در این داستان موج می زند، انتخاب همین لحن طنزآلود بود. «ژتون قرمز من» برنده ی جایزه ی کتاب سال کالیفرنیا، جایزه ی پن فاکنر، و یکی از شش کاندید نهایی جایزه من بوکر در سال ۲۰۱۴ بود.
طرز تهیه چای انار
* یک عصر خوش طعم پاییزی با چای انار
وب سایت ایران آنلاین: یکی از دمنوشهای بسیار خوشمزه و درعین حال پرخاصیت که این روزها میتواند عصر پاییزی شما را دل انگیزتر کند چای انار است. کافی است کمی حوصله کنید و یک قاچ انار دان کنید و در قوری بریزید و البته کمی بیشتر از چای معمولی بگذارید تا خوب دم بکشد.
مواد لازم:
انار دان شده: یک فنجان
چوب دارچین: دو تکه کوچک
گلپر: چند پر
چای خشک سیاه: یک قاشق چایخوری
نبات: مقداری
طرز تهیه
1.یک انار را دان کرده و به همراه چوب دارچین و کمی چای خشک معمولی و چند پر گلپر داخل قوری بریزید و پس از به جوش آوردن آب، قوری را با آب جوشیده پر کرده و بگذارید روی بخار کتری تا خوب دم بکشد.
2.زمان دم کشیدن چای انار اگر بدون چای خشک باشد 25 دقیقه و اگر با چای خشک همراه باشد 40 دقیقه است.
3. میتوانید به جای آب از آب انار برای جوش آوردن و ریختن داخل قوری استفاده کنید که در این صورت رنگ چای شما بینظیر خواهد شد. در پایان میتوانید به هنگام ریختن چای در فنجانها کمی نبات به قوری چای اضافه کنید تا کمی از ترشی درآید.
اشرافی بدنام (11) - پایان
هنگامی که فرانسیس رفت، مری با افکار ترستاک خودش تنها ماند. آین خیلی مطمئن و با جدیت گفت که دیر برنمی گردد. اگر کسی که مسئول دزدیدن او بود به آین صدمه زده باشد چه؟ دلشوره تمام وجودش را فر اگرفت ولی به خودش گفت: آین فقط کمی دیر کرده است. او که مثل مری به آسانی قربانی یک توطئه نمی شود.
ولی با این وجود نمی توانست آرام بگیرد. در حالی که نشسته بود و در تاریکی به ستارگان آسمان نگاه می کرد، صدای ضربه ای را به در شنید. در حالی که فکر می کرد ممکن است آین باشد با عجله جواب داد ولی با تعجب فراوان باربارا را دید. با دیدن او، احساس اضطراب کرد. باربارا با عجله وارد اتاق شد. شنلی بر دوشش انداخته بود و آن چهره آرام را ترس و اضطراب پوشانیده بود.
مری از جا بلند شد:
- چه شده؟ چه اتفاقی افتاده؟
باربارا به او نزدیک تر شد. در حالی که انگشتان بلندش را با دست می فشرد گفت:
- آین صدمه دیده.

خطِ خون – سیدنی شلدون
نام کتاب: خطِ خون
نام اصلی کتاب: Bloodline
نویسنده: سیدنی شلدون (Sidney Sheldon)
مترجم: پریناز مرعشی
ناشر: انتشارات میلاد
نوبت چاپ: چاپ اول – 1374
تعداد صفحات: 420 صفحه
+ لینک دانلود کتاب – ترجمه فارسی
+ لینک دانلود کتاب – ترجمه فارسی
+ لینک دانلود کتاب – ترجمه فارسی
+ لینک دانلود کتاب – ترجمه فارسی
+ اطلاعات بیشتر: سایت // سایت // سایت // سایت // سایت // سایت
اطلاعات کتاب (منبع)
سیدنی شلدون در رمان خط خون، حماسه ای نفس گیر از حرص و خیانت، کارشکنی و خطر برای خوانندگان خود آفرید. سیدنی شلدون این رمان را در سال 1977 به نگارش در آورد.نام اصلی این کتاب، Bloodline (به فارسی: خط خون) می باشد.
برگرفته از مقاله «نگاهی نو به سیدنی شلدون» نوشته «مرتضی قربانی خراجی».
خلاصه کتاب (منبع)
راف و پسران، دومین شرکت بزرگ داروسازی جهان با ثروتی بالغ بر چندین بیلیون دلار است البته با سهام دارانی که همه تشنه قدرت و ثروت هستند. سام راف مدیر شرکت به همراه دستیارش رایس ویلیامز کنترل شرکت را بر عهده دارد. در جریان یک تصادف دلخراش و مرموز سام راف کشته می شود و کنترل شرکت به عهده تنها دخترش الیزابت واگذار می شود. زنی باهوش، سرسخت و جذاب که درصدد است به جای فروختن شرکت آن را از این شرایط بحرانی نجات دهد و پابرجا نگهدارد. اما در این راه او مجبور خواهد بود با تمام کسانی که قدرت او را می خواهند دست و پنجه نرم کند و خطرناک تر از همه آنها قاتلی خواهد بود که زندگی او را می خواهد...
توضیح (منبع)
این کتاب به صورت موازی داستان چند نفر را که همگی عضو یک خانواده بزرگ هستند دنبال می کند، سام راف رئیس هیئت مدیره شرکت داروسازی راف در طی حادثه ای کشته میشود و دخترش الیزابت جای او را در هیئت مدیره می گیرد، در حالیکه همه اعضای هیئت مدیره قصد دارند الیزابت را وادار به عمومی کردن سهام شرکت کنند، الیزابت متوجه میشود که کسی از همان اعضا سعی در کارشکنی و ایجاد خسارت و ضرر و زیان برای شرکت را دارد و حتی مرگ پدرش هم صرفاً یک حادثه نبوده است، تلاش برای یافتن خائن آغاز می شود...
بخشی از متن کتاب (منبع)
او در تاریکی نشسته بود... تنها، پشت میز حاجب کفیر، و از پنجره غبارآلود که هیچوقت از آن استفاده نمیشد به مغازههای قدیمی استانبول نگاه میکرد. او تعداد زیدی از پایتختهای دنیا را مانند خانه خودش میشناخت اما استانبول شهر مورد علاقهاش بود.
طرز تهیه نیمروی کدو
مجله سیب سبز: اگر وقت زیادی برای درست کردن شام ندارید، غصه نخورید برای شما دستور ویژهای داریم. شامی که فقط در 20دقیقه میتوانید آن را بپزید.
مواد لازم:
کدو: 2 عدد
تخممرغ: 2 عدد
جعفری خرد شده: یک قاشق غذاخوری
پودر ریحان خشک: یک قاشق غذاخوری
روغنزیتون: یک قاشق غذاخوری
سیر: یک عدد
نمک و فلفل: به اندازه دلخواه
پودر فلفل قرمز: نوک قاشق چایخوری
روش تهیه:
1-کدوها را با دستگاه مخصوص نودل رشتهرشته کنید.
2-کدوها را با یک قاشق روغنزیتون داخل تابه بریزید و تفت دهید. پودر ریحان و جعفری خشک شده، سیر خرد شده و نمک و فلفل را هم اضافه کنید و هم بزنید.
3-حالا تخممرغها را روی کدوها بریزید و در تابه را بگذارید تا خوب خودش را بگیرد. بعد از پنج دقیقه غذای شما آماده سرو کردن است.
اشرافی بدنام (10)
فصل چهاردهم.
آین از اسبش پایین پرید و دوان دوان از پله های سین کلر هال بالا رفت. تصمیم داشت زود تر از این به خانه برسد ولی کارش در ورکهام طول کشید و با کمی تاخیر برگشت.
در ورکهام مدام به مری فکر می کرد. به لبخندش، به طبیعت شیرینش و به تلالو طلایی رنگ موهایش. چرا این طور بود. آین نمی دانست فقط می دانست که هر لحظه تاخیر در بازگشت به سوی مری او را تا سر حد جنون می کشاند.
هنگامی که وارد خانه شد. سروصداهایی که از اتاق نشیمن می آمد توجهش را جلب کرد. فکر می کرد افراد خانه مدت هاست که خوابیده اند.
به امید این که مری هم جز کسانی باشد که در اتاق نشیمن حضور دارند درب اتاق را باز کرد و آن چه راه که دید باعث حیرتش شد. پدرش در حالی که طول اتاق را می پیمود با سرپیشخدمت و چند مستخدم دیگر صحبت می کرد و باربارا رنگ پریده در سکوت به روی لبه ی یکی از صندلی ها نشسته بود.
- اگر هیچ نشانه ای در جنگل دیده نشده و هیچ کس هم او را در دهکده ندیده ما باید کار دیگری بکنیم. بالاخره یک جایی هست.
عرق سردی تمام وجود آین را در بر گرفت:
- پدر چه کسی یک جایی هست؟
حتی هنگامی که این حرف را می زد ترس مهیبی سینه اش را لرزاند. پیرمرد نگاهی به او انداخت و با آسودگی ناخوشایندی گفت:
- آه، پسر، خدا را شکر، بالاخره برگشتی؟
آین اصلا متوجه نشد که این اولین بار در طول زندگی اش است که پدرش او را پسر می نامد:
- چه اتفاقی افتاده؟
طرز تهیه ی نان زیتون
مواد لازم:
آرد ۵۰۰ گرم
خمیر مایه خشک ۱۰ گرم
نمک دریا ۸ گرم
بهبود دهنده ۵ گرم
روغن زیتون ۵۰ گرم
زیتون اسلایس شده ۱۲۵ گرم
اب ۲۸۰ میلی لیتر
شکر ۱۰ گرم
روش تهیه:
کلیه مواد خشک را با هم مخلوط می کنیم، سپس اب و در نهایت روغن زیتون را اضافه میکنیم تا خمیر صاف و یکدستی رو داشته باشیم.
بعد از اینکه خمیر نسبتا صاف شد زیتون را اضافه میکنیم کمی ورز میدیم و به خمیر ۲۰ دقیقه استراحت میدهیم.
بعد از استراحت اول به اندازه دلخواه برش داده شکل میدهیم و حدود ۶۰ دقیقه استراحت نهایی میدهیم و با دمای ۱۸۰ درجه به مدت ۲۰ دقیقه می پزیم.
منبع: به خانه بر میگردیم
اشرافی بدنام (9)
روز های آینده مری سعی کرد که از تیررس نگاه آین دور باشد. البته این کار بسیار ساده بود. چون وقتی که آین در سین کلر هال بود یا خودش را با اسب هایش سرگرم می کرد و یا وقتش را با مردانی که داشتند یک عمارت سنگی عجیب در گوشه ی دور افتاده ای از باغ می ساختند می گذراند. آن کارگر ها کاملا از افراد خانواده دور بودند به جز یکی از ان ها که مری متوجه شد مدام به او نگاه می کرد و چیز هایی را به روی تکه ای کاغذ می کشید. یک بار هنگامی که به طرف او رفت تا ببیند چه کار می کند آن مرد خیلی سریع باغ را ترک کرد. با وجود این که بسیار کنجکاو شده بود ولی از ترس این که نکند آین را ببیند دیگر به دنبال آن مرد نرفت.
آین اغلب اوقاتش را با باربارا می گذراند. مری احساس می کرد آین از اینکه می توانست با باربارا به قسمت های مختلف املاک سر بزند بسیار خوشحال است. باربارا هم اصلا تلاشی برای مخفی نگه داشتن رابطه اش با آین نداشت. او کاملا بی پرده راجع به گردش هایشان در دهکده و یا کنارساحل برای مالکوم و هرکس دیگری که گوش می داد صحبت می کرد.
مثلا یک روز این طور شروع کرد که چقدر آن روزی را که او و آین با هم به میتندون - که در چند مایلی درایدن - رفتند، زیبا بود. مری از روی صندلی اش بلند شد و به طرف پنجره اتاق نشیمن رفت. سپس چایش را نیمه کاره رها کرد و به طرف در خروجی اتاق رفت.هم باربارا و هم مالکوم به او خیره شدند.پدر شوهرش با صدایی جدی گفت:
_ ولی مری تو هنوز چایت را تمام نکرده ای!
نمایشگاه کتاب
خب دقیقاً شب قبل از افتتاح نمایشگاه، من توی سایت رفته بودم.
یه گشتی زده بودم.
اون چهار تا کتاب خاصی که میخواستم جستجو زدم ولی نبود.
(بگذار تو را معشوقم بنامم / و گهواره فرو میافتد / بخواب زیبای من / در دل شهر)
نویسندهی هر چهار تا کتاب ماری هیگینز کلارک است و ناشر هم لیوسا.
روز افتتاحیه که سایت از کار افتاده بود.
بعدش هم که من سیستم نداشتم و درگیر فرمت و نصب ویندوز بودم.
با تبلت هم نمیتونم کاری انجام بدم. خیلی برام سخته.
در حد همون چک کردن ایمیل و شبکههای اجتماعی، کفایت میکنه.
تا همین الان هم نتونستم بروم نمایشگاه کتاب رو ببینم چی جوریه.
انگاری تا دهم تمدید شده. ببینم امشب میتونم یه چک کنم ببینم چی جوریه.
به نظر میاد تنها فرقش با خرید از فروشگاه اینترنتی خود ناشر، همین قضیهی 20درصد تخفیف و حمل و نقل رایگان باشه.
آپدیت وبلاگ
همممم، تا آخر بهمن ماه، روزی یک پست آماده شده و گذاشته شده که در تاریخ خودش ارسال بشه.
از حالا باید دنبال درست کردن مطالب اسفند ماه باشم.
البته بیشتر منظورم مطالب مربوط به انیمه / مانگا / آشپزی و ... این موارد هست.
وگرنه نمیشه اخبار رو این طوری گذاشت.
میزکار جدید
حالا که سیستمم درست شده و میتونم کار کنم، امروز رفتم یه میزکار جدید درخواست دادم.
چون هر چی میزکار هستم، به حالت کُما رفتن.
به میزکار جدید اضافه شدم. حتی یه چپتر هم برای تایپ آماده نداشتن!
پس عملا الکی عضو میزکار شدم.
و همچنان چپتری دستم نیست که بخوام تایپ بزنم.
مودم سیم کارتی
این کرونای کوفتی هم تمام نمیشه که من بتونم سوار مترو یا اتوبوس بشوم و بروم سراغ تعمیر مودم سیم کارتی.
عملاً در این یک سال اخیر، از تبلت به عنوان مودم استفاده کردم.
میترسم که تبلت کم کم خراب بشه و به مشکل بخوره.
مخابرات منطقه هم پورت خالی نداره که بخوام ADSL بگیرم دوباره.
از تابستان تا حالا توی نوبت هستم، ولی هنوز خبری نشده.
درسته سرعت ADSL پایینتر از موبایل هست، ولی در حال حاضر برای ما خوبه.
حالا که نمیشه رفت برای تعمیر مودم سیم کارتی، کاش لااقل ADSL درست میشد.
این تعمیراتی که سیستم رو برده بودم، گفت که تعمیرات مودم ندارن.
ماجراهای من و سیستمِ قدیمی
سلام. گفته بودم که سیستمِ قدیمی رو برای تعمیرات دادم بیرون.
این یکشنبهیی که گذشت، تماس گرفتن که بیا تحویل بگیر. نزدیک به سه هفته شده بود.
خب فن پاور سرویس و تعمیر شده. دیگه قار قار نمیکنه!
خازنهای مادربورد همه درست شدن، قسمتهای سوخته مادربورد درست شده.
اون فن سی.پی.یو هیچ مشکلی نداشته، به خاطر این که مدارهای مرتبط سوخته بودن کار نمیکرد.
انگاری وسط کار، یکی از رمهای 2 گیگ سوخته، این رو تعویض کردن (البته قبلش خبر دادن که میره روی هزینهی کل)
دی.وی.دی.رام و رایتر هم مشکل اصلیشون حل شده.
دیگه توی ویندوزهای دیگه، دی.وی.دی.رام کار میکنه و قابل شناسایی است.
منوی بوت بایوس، هیچ تغییری نکرده. در صورتی که گفت درست شده.
فکس مودم محترم از روی سیستم غیب شده. یعنی گم شده.
تا امروز هم پیداش نکردن. درسته استفاده نمیشه الان، ولی سالم بود.
به جز موارد جزئی، از کلیت کار تعمیر راضی بودم. هر چند که 850 هزار تومن پولش شد.
آوردم خونه، شروع کردم به فرمت کردن و نصب ویندوز 10 نسخه 64 بیتی.
بدون هیچ مشکلی نصب شد.
همهی درایورها رو خودش شناخت. نصب کرد. یه سری رو هم خودم نصب کردم (با دی.وی.دی یا سی.دی که داشتم).
برنامهها رو نصب کردم. حالا اومدم بروم اینترنت، میبینم که وای.فای کار نمیکنه.
لیست شبکهها رو نشون نمیده!
با تبلت اومدم پرس و جو کردم... هیچ راه حلی به ذهن کسی نرسید.
همه میگفتن درایور مشکل داره.
که البته درایور نصب بود و در Device Manager هم مشکلی نداشت.
بروبچ گفتن شاید ویندوز ناقص نصب شده. دوباره نصب کن.
دوباره نشستم فرمت کردم و ویندوز 10 نصب کردم.
فایده نداشت، بخش وای.فای کار نمیکرد.
ملت گفتن بیا برو همون ویندوز 7 رو نصب کن که تا چند وقت پیش کار میکرد.
گفتم مجبورم دیگه. باید ویندوز 7 نصب کنم.
شروع کردم به فرمت و نصب ویندوز. بعد از پایان کار، فقط کارت گرافیک نصب کردم و اومدم که وای.فای چک کنم!
هااااانننننننن؟
اینجا لیست شبکهها رو نشون میده. ولی وصل نمیشه.
دوباره با تبلت اومدم اینترنت. بروبچ گفتن با کابل وصل بشو به جای وای.فای.
پرسیدم چی جوری؟
گفتن توی گوشی یا تبلت دنبال گزینهی USB Tethering بگرد.
تبلت رو وصل کردم به سیستم، گزینهی مورد نظر رو فعال کردم، دیدم وصل شد به اینترنت.
پرسیدم توی ویندوز 10 هم میشه؟
گفتن آره.
گفتم پس دوباره ویندوز 10 نصب میکنم.
و دوباره شروع کردم به فرمت کردن و نصب مجدد ویندوز 10 نسخهی 64 بیتی.
نکته: فکر نکنی نصب ویندوز اینقدر راحت بوده که دارم میگم هاااا! هی وسط نصب، دی.وی.دی.رام قاطی میکرد، از کار میافتاد. دوباره همه چی از اول. شاید نزدیک به ده بار در یک روز، من فرمت کردم و ویندوز نصب کردم. حالا بماند...
داشتم میگفتم. ویندوز نصب شد. درایورها رو نصب کردم. دوباره با کابل تست کردم که ببینم به اینترنت وصل میشه یا نه. که وصل شد.
اینترنت قطع کردم، شروع کردم به نصب برنامهها و ...
برای اون شب یه بستهی شبانت گرفتم (2 تا 7 صبح، 6 گیگ، 7 روزه).
نصف شب اومدم سیستم رو آپدیت کردم. بازیها و برنامههایی که باید از استور مایکروسافت گرفتم.
حالا باید فکر میکردم که چرا وای.فای کار نمیکنه.
یه عالمه راه حل، که هیچ کدوم جواب نداد.
موقعی که گذاشتم ویندوز آپدیت بشه، توی یکی از آپدیتها نوشته بود که درایور کارت گرافیک رو دانلود کرده، ولی نصبش موفقیت آمیز نبوده.
اومدم رفتم Device Manager، از اون قسمت، کارت گرافیک رو زدم Update Driver، برداشت دوباره درایور رو دانلود و نصب کرد.
گفتم حالا که اینجا هستم، بگذار وای.فای رو هم چک کنم.
روی وایرلس هم زدم که Update Driver بشه... بعد از چند دقیقه دیدم که لیست شبکهها اومد.
تست کردم، درست شد. وای.فای هم درست شد.
امروز بازی The Sims 4 (تا پک بافتنی) نصب کردم. ولی وقتی بازی رو اجرا میکنم، پیغام خطا میده. (داخل فولد Bin)
The Code execution cannot proceed because MSVCP120.dll was not found. Reinstalling the Program may fix this problem.
اون یکی فایل بازی (داخل فولدر Bin_LE) به حالت ناقص بازی رو اجرا میکنه و تا پک جادوگرها به صورت نصفه نیمه اجرا میشه. البته میشه این طوری بازی کرد، ولی خب... کامل نیست و بیشتر اون کدهای چیت، اینجا کار نمیکنه.
یه بار بازی رو Uninstall کردم و دوباره نصب کردم. فایده نداشت.
توی لپتاپ هیچ مشکلی نداشت قبلا. ولی روی این سیستم قدیمی، همچین میکنه.
خب به نظر خودم یه مشکلی هم وجود داره. به نظرم کارت گرافیک یه جوری است.
یا شاید چون چهار سال با لپتاپ 14 اینچی کار کردم، یادم رفته مانیتور 17 اینچی چی جوری نشون میده.
به نظرم همه چی بزرگ است. ولی رزولوشن روی آخرین درجه است (1280 در 1024).
کیبورد قدیمی برند فراسو مدل 8100 هست. هر چی گشتم درایور پیدا کنم، نتونستم.
خود کیبورد که کار میکنه، ولی اون دکمههای مالتیمدیا که خیلی کاربردی بود، کار نمیکنه.
گذاشتمش کنار، کیبورد تسکو رو دوباره استفاده میکنم.
ماوس وایرلس رو هم فعلا گذاشتم کنار، دارم با ماوس کابلدار کار میکنم.
چرا؟ همین جوری. یه مدت با ماوس کابلدار کار کنم، یادم بیاد چی جوریه.
بلندگوی قدیمی هم که یه خورده خش خش داره. البته یه بلندگوی بلوتوثی دارم، ولی صدای دکمهی روشن و خاموش کردنش اینقدر بلنده که چهار تا خیابون میره. نمیشه استفاده کرد هر موقع. البته با همین بلندگوی قدیمی هم مشکل ندارم.
زده بود به سرم برم یه آمار بگیرم، میشه یه تلویزیون به جای مانیتور گذاشت؟
چقدر باحال میشه اگه یه تلویزیون به جای مانتیور بگذارم.
البته اینا همون در تخیلات من بمونه بهتره، فکر نمیکنم تلویزیون روی میز کامپیوتر من جا بشه.
هاهاهاا.
بدون دیدن حذف کردم
بگذار بگم چی کار کردم.
خب یه سری سریال بود، اینا رو چند سال توی هارد نگه داشتم.
اما تماشا نکردم. فکر هم نمیکنم که در آینده بخواهم تماشا کنم.
البته فصلهای قبلیشون رو کامل دیده بودم.
برای همین، خیلی ریلکس همهشون رو حذف کردم.
البته یه چند تایی رو خودم دانلود نکرده بود.
اینا رو بدون تماشا کردن، حذف کردم (خودم دانلود نکرده بودم)
سریال Gossip Girl – فصل پنجم
سریال Gossip Girl – فصل ششم
سریال Pretty Little Liars – فصل پنجم
اینا رو بدون تماشا کردن، حذف کردم (خودم دانلود کرده بودم)
سریال Gotham – فصل دوم (تا قسمت نهم دیده بودم)
سریال Game of Thrones – فصل پنجم (تا قسمت سوم دیده بودم)
سریال کرهای Defendant – تا قسمت 14 دیده بودم
حالا چرا حذف کردم؟
خب دلیلِ اصلیِ حذف کردن اینا، کمبود فضا در هارد اکسترنال بود. و این که خودم میدونم هیچ علاقهیی به دنبال کردن و تماشا کردن اینا ندارم. تازه برام مهم نیست بدونم چی میشه داستان.
بله. بله. اینجوریاس.
عجب شاهکاری هستم هاااا.
بگذار فکر کنم، یه چند تا فیلم سینمایی هم دارم، که عمراً نگاه کنم و چند ساله داره خاک میخوره توی هارد اکسترنال و جا گرفته.
بهتره اونا رو هم در اولین فرصت حذف کنم.
متن آهنگ شروع انیمهی Last Exile
همینطور به تلاش کردن ادامه بده
به پرواز کردن ادامه بده
در نهایت نور پدیدار خواهد شد
اگر ما به سپیده دم، بمانند یک شروع بنگریم
اگر ما به هم اکنون، مانند آینده بنگریم
در دورانی که مانند سمفونی ای از ابرهاست... همراه با تو
پرواز کردن در آن جهت که نور میدرخشد...
تا آن سوی اقیانوس ابرها
آه، چگونه میتوانم این لحظات را که درست
مانند جادو هستند سپری کنم؟
با به جان خریدن شبهای سرد
هر دوی ما بالهایمان را گشودیم
و در انتهای سفرمان توانستیم، جاودانگی را در دست هایمان بگیریم
اشرافی بدنام (8)
مری در حالی که داشت از خشم دیوانه می شد به تک تک آنها نگاهی انداخت یک نفر او را هل داده ولی هیچ کدام از آن ها حتی به حرفش گوش نمی دادند حتی آین.
دردی که در سینه داشت غیر قابل تحمل بود بنابراین رو به آین کرد و گفت:
- مطمئنم یک نفر مرا هل داد با این وجود چون هیچ کس حرفم را باور نمی کند بهتر است دیگر در این زمینه صحبت نکنیم.
رنگ آین پرید ولی باعث تردیدش نشد.
- مری باید درک کنی که اصلا نمی شود قبول کرد کسی بخواهد به تو آسیب برساند تمام مستخدمین و اهالی دهکده زمین را سجده می کنند که حال تو روز به روز بهتر می شود.
باربارا به آهستگی شروع به صحبت کرد:
- ما کسی را ندیدیم. بلافاصله بعد از فریاد تو هم خودمان را به این جا رسانیدیم چطور ممکن است کسی از جلوی ما گذشته باشد و او را ندیده باشیم؟ علی رغم صدای به ظاهر مهربانش باربارا لب هایش را محکم به هم می فشرد و عصبانیت در چشم هایش دیده می شد.
آن چه را که می گفت بدون شک درست بود وقتی مری افتاد تمام عرض راه پله ها را مسدود کرد. آن شخص هنگامی که فرار می کرده قطعا باید توسط کسانی که به طرف او می آمدند دیده می شد. اصلا به نظر منطقی نمی آمد ولی مری مطمئن بود یک نفر او را هل داد و این که چه طور فرار کرده در درجه دوم اهمیت قرار داشت.
باربارا دوباره با همان لحن منطقی شروع به صحبت کرد:
- ممکن است پایت پیچ خودره و به همین دلیل افتادی.
آین با سر تایید کرد و گفت:
- قطعا همین طور بوده.
مالکوم هم تایید کرد اگر چه در چهره اش دلسوزی دیده می شد:
- هیچ توضیح دیگری ندارد عزیزم.
متن آهنگ شروع انیمهی Trinity Blood
در کنار تو جلوی آینه دراز میکشم با سرانگشتان سرخابی
دستهایم ناباورانه لرزیدند و لبهایت را پس زدند
آن روز با تو عهدی بستم
و امروز هیچ کدام به یادش نمی آوریم
چرا بالی ندارم تا در آسمان شناور شوم
مانند باد، مانند ابر؟
چرا بالی ندارم تا در سیاهی بیانتهایِ شب غرق شوم
مانند ستاره ها، مانند ماه، آه
اشرافی بدنام (7)
فصل نهم
خشم و غضب مانند آب جوش تمام روح و جسم آین را می سوزاند، ولی همان طور که می تاخت متوجه شد که در اصل از دست خودش عصبانی است نه مری. بالاخره به خودش اعتراف کرد که تحقیری که در چشمان مری دیده بود به او صدمه بدی زده. ولی هیچ کس را به جز خودش سرزنش نکرد.
می خواست پیش مری برود و برایش توضیح دهد که درست است که با او به این خاطر ازدواج کرده که پدرش را آزمایش کند ولی علت های دیگری هم برای این کار داشته است. می خواست از کششی که نسبت به او در خود احساس می کرد برایش بگوید همچنین از احترامی که برای صداقت و رو راست بودنش قایل است. ولی فکر کرد که در برابر آنچه مری انجام داده حق دفاع از خودش را ندارد. همچنان به طرف دهکده می تاخت و مدام با درونش برای اینکه به دنبال همسرش نرود مبارزه می کرد. نباید از مری انتظار می داشت به توضیحاتش گوش دهد ولی با این وجود تمایل شدیدش برای اینکه به دنبال او برود حتی لحظه ای او را ترک نکرد تا این که دهکده را دور زد و مستقیما به طرف لنگر گاه جایی که قرار بود آن دو مرد را ملاقات کند، رفت. تلاش کرد حواسش را متمرکز موضوع بکند برای همین به طرف قایق مذکور رفت ولی حیرت زده دید هیچ کدام از مردها آنجا نیستند.
درحقیقت هیچ کس در لنگرگاه نبود. نه مردان ماهی گیر و نه زنان کارگری که ماهی ها را تمیز می کردند و نه بچه ای که بازی کند و دنبال صدف بگردد. هیچ کس. درحالی که اخم هایش درهم رفته بود تمام ساحل را از نظر گذراند. اول به چپ نگاهی کرد و سپس به راست. ناگهان منظره ای نظرش را به خود جلب کرد که باعث حیرت و سپس کنجکاوی اش شد.
* آهنگ قسمت 26 انیمهی Ghost in the Shell: Stand Alone Complex 2nd GIG *
زندهایم ما، تکتکمون
زندهایم ما، چون دلمون میگیره
وقتی دستهامون رو میگیریم رو به آسمون
وقتی از لای انگشتهامون، نور میپاشه تو چشمهامون
خون قرمز میجوشه تو رگهامون
حتی کرم خاکی، حتی جیرجیرک، حتی آبدزدک
زندهایم ما، تکتکمون
و همه با هم دوست و رفیقیم
زندهایم ما، تکتکمون
زندهایم ما، چون میتونیم بخندیم
زندهایم ما، تکتکمون
زندهایم ما، چون یه حس خوبی داریم
وقتی دستهامون رو میگیریم رو به آسمون
وقتی از لای انگشتهامون، نور میپاشه تو چشمهامون
خون قرمز میجوشه تو رگهامون
حتی سنجاقک، حتی قورباغه، حتی زنبور عسل
زندهایم ما، تکتکمون و همگی
اشرافی بدنام (6)
فصل هشتم
آین با گامهای بلند طول تراس را به مقصد باغ طی کرد. باربارا گفت پدرش با سرباغبان مشغول مذاکره است. آین می توانست برای گفتگو درباره ی فروش اسبش صبر کند ولی خیلی عصبانی بود. چرا پدرش برای هر کاری از او توضیح می خواست. انگار او بچه است و نمی تواند یک تصمیم منطقی بگیرد.
با وجود اینکه عصبانیت زیادش یک لحظه هم از فکر مری غافل شود ولی می دانست که بهترین کار این است که خودش را از او دور نگه دارد. این به نفع هر دوی آنها بود. با دیدن مری، مخفی نگاه داشتند تمایلاتش خیلی دشوار می شد. با عصبانیت دستش را به درون موهایش برد.
دیروز از روی چهره ی سرد مری و ترک حیاط با آن عجله اینطور استنباط کرد که اصلا تمایلی به بودن با او ندارد. دو روز می شد او را ندیده بود و سردی رفتارش آین را شوکه کرد و احساساتش را جریحه دار. مردم منطقه فقط می خواستند ازدواج آن دو را تبریک بگویند. اینکه چرا مری آنطور رفتار کرده بود، آین نمی دانست. فقط این را می دانست که با بودن در سین کلرهال احساس می کرد آین را مجبور به این ازدواج کرده است.
سعی کرد به روی خود نیاورد چه درد و رنجی از رفتار دیروز مری احساس می کرد ولی این تقصیر خودش بود. باید همان اول حقیقت را به او می گفت. در حقیقت اصلا نباید با او ازدواج می کرد. ولی این کار را کرد و بعد هم همه کارها را خرابتر نمود. او نتوانست احساسات و تمایلاتش را کنترل کند و امکان اینکه او را از قید این ازدواج رها کند برای همیشه از دست رفت.
اگر بچه ای در راه باشد چه؟ آین احساس کرد این فکر بیشتر از آنکه تصورش را می کرد برایش جالب است. فکر وجود بچه باعث شد که تصمیم بگیرد با همسرش رفتار شایسته تری داشته باشد. تصمیم گرفت که پدر خوبی باشد لااقل از پدر خودش بهتر.
سپس آن افکار را از ذهنش زدود و به یاد آورد به دنبال پدرش می گشت. اگر می خواست آنچه را که درست است برای خودش و همسرش انجام دهد باید قدمی به جلو بردارد و به آرزویش که اداره قسمتی از املاک سین کلرهال بود جامه عمل بپوشاند.