
Heavy Object - Mecha - 24EP
Jimihen!!: Jimiko wo Kaechau Jun Isei Kouyuu!! - Hentai - 8EP
Otona nya Koi no Shikata ga Wakaranee! - Hentai - 8EP
Uchi Tama?! Uchi no Tama Shirimasen ka? - Slice of Life - 11EP

Trash of the Count’s Family - Chapter 62 ~ 63
One Piece - Chapter 1040
Tales of Demons and Gods - Chapter 365 ~ 365.5
Prime Minister in Disguise - Chapter 95 ~ 97
Black Clover - Chapter 323
Eleceed - Chapter 180
Mushoku Tensei - Chapter 78
One Punch Man - Chapter 152
Tomb Raider King - Chapter 221
Boruto: Naruto Next Generations - Chapter 066
Dungeon Reset - Chapter 110
Spy X Family - Chapter 59
The Croaking - Chapter 60 ~ 61
CEO's Sudden Proposal - Chapter 264 ~ 287
The Descent of the Demonic Master - Chapter 121 ~ 124
19Days - Chapter 202
Kuroshitsuji - Chapter 138 ~ 163
Platinum End - Chapter 16 ~ 28
Deliverance of the Counterattack - Chapter 159 ~ 162
Absolute Control - Chapter 41
Be My Dog - Chapter 36
Criminal Interview - Chapter 46
Heaven and Hell Roman Company - Chapter 50
I Didn't Have it But Now I Do - Chapter 24 ~ 27
Let's Have a Baby Dragon - Chapter 69 ~ 70
Love Nest S02 - Chapter 09
Lucky Paradise - Chapter 27 ~ 30
Mismatched - Chapter 32 ~ 37
Painter of the Night - Chapter 94
Pearl Boy - Chapter 45 ~ 46
Salt Friend - Chapter 28 ~ 33
On or Off - Chapter 89
Hold Me Tight - Chapter 73 ~ 74
Cherry Blossoms After winter - Chapter 138
The Strange Story Of A Guy Next Door And A Novelist - Chapter 19 ~ 22
Yours to Claim - Chapter 63
Red Haired James - Chapter 61 ~ 62
Sura's Lover - Chapter 25 ~ 26
Fatal Oxygen - Chapter 01 ~ 21
Eyes Clouded by Tiger - Chapter 01 ~ 29
Dukes Private Tutor - Chapter 01 ~ 19
Incidentally Dyed by Spring's Love - Chapter 00 ~ 24
Do I Smell - Chapter 01 ~ 12
Erotic Toy Attack - Chapter 01 ~ 12 [END]
Chou to Hana no Kankei Sei - Chapter 01 ~ 06.5 [END]
صلیب یخ
وصیت می کنم هنگامی که مردم مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همگان بدانند هر چه سیاهی بود با خود کشیدم. و دگر آن که دست هایم را بیرون بگذارید تا همگان بدانند هیچ چیز از این دنیای فانی با خود نمی برم. و دگر آنکه چشم هایم را باز بگذارید تا همگان بدانند کورکورانه در راه عشق جان نسپردم. و در آخر صلیبی از یخ بر بالای مزارم بگذارید تا با اولین اشعه ی خورشید آب شود و بگرید بر سر مزارم به جای معشوق.
منبع: ؟؟؟
هنوز که کامپیوتر ندارم.
برای همین، برداشتم OTG وصل کردم به تبلت.
هاب.یو.اس.بی وصل کردم بهش.
ماوس و کیبورد وصل کردم.
شارژر رو هم وصل کردم، گفتم شاید همزمان شارژ هم بکنه.
ولی متأسفانه این یکی رو دیگه نمی تونه انجام بده.
توفیق اجباری که تا اطلاع ثانوی، نمی تونم ادیت کنم.
ولی نه هاااااااااااااااااا.
نمی خواهم میزکار مهاجم مقبره رو بدم دست کسی.
مالِ خودم استتتتتت.
ولی وقتی دیگه نمی تونم ادیت کنم چی؟
یعنی واقعا این دفعه به مسئول میزکار باید بگم؟
فقط همین ادیت هست که برای دیگران مشکل ایجاد می کنه.
بقیه ش مشکلات شخصی برای خودم میشه.
همین قضیهی نداشتن سیستم رو میگم.
استرس گرفتم.
سلام.
هاهاها... معلومه دوباره برای چی دارم حرف می زنم.
امروز پنجشنبه، مورخ ۲۸ بهمن.
امروز هم زمانم برای خودم بود.
ولی...
از ساعت ۱۱:۳۰ صبح تا حالا «۱۸:۲۸ به وقت تبلت»، منتظرم سیستم روشن بشه.
از کُما خارج بشه.
ولی تا این لحظه به روی خودش نیاورده.
به نظر میاد باید به طور رسمی برایش ختم بگیرم.
ولی بچه م فقط ۱۴ سالش هست.
هنوز می تونست زنده بمونه.
نه؟
در جستجوی بهار (1)
نزدیکیهای غروب بود مادر از صبح رنگ پریده و بی قرار بنظر میرسید چند بار بهنگام انجام کارهای منزل متوجه دگرگونی حالش شده بودم او نهمین ماه بارداریش را میگذراند و شکمش به اندازه یک انبان بزرگ بر آمده شده بود دیگر حمل آن برایش مشکل بود.لاله نق نق کرد و از پشت سر به روی کمر او به حالت نشسته سرگرم شستن ظروف بود خم شده و گفت: دلم درد میکند.
دانه های درشت عرق بر پیشانی مادر نگران حال خرابش بود با اینحال با صبوری نگاهی بمن که در گوشه حیاط نشسته بودم انداخت و بیحال گفت: بلند شو کمی نان به او بده ظهر چیز زیادی نخورده است.
در حالیکه نان را بدست لاله میدادم پرسیدم: مادر حالت خوب نیست؟ شست و شوی ظرفها به اتمام رسیده بود آنها را در سبدی کنار دیوار قرار داد و در همانحال مشتی اب به صورتش پاشید و در پاسخ گفت: چیز مهمی نیست تو برو با بچه ها بازی کن.
گفتم: امروز حوصله بازی ندارم میخواهی جایت را بیندازم تا کمی استراحت کنی؟دستش را به شیر اب گرفت و با تکیه بر آن بسختی از جایش برخاست میخواست چیزی بگوید اما درد شدیدی که در همان لحظه به او عارض شد نفسش را بند آورد هنگامی که توانست لب باز کند به آرامی گفت: برو خاله بلقیس و مادر اکبر را خبر کن بگو هر چه زودتر خودشان را بمن برسانند.
با آمدن همسایه ها خانه کوچک ما به میدان تلاش و کوشش مبدل شد.یکی اب را در قابلمه ای بزر
داغ میکرد آن یکی جایی برای مادر مهیا کرده بود و دیگری سرگرم آماده کردن وسایل نوزادی بود که باید از راه میرسید در آن میان من و لاله خواهر کوچکم در گوشه ای از حیاط کز کرده و خاموش نشسته بودیم لاله شش ساله پرسید: چرا مادر انقدر فریاد میزند؟نگاهی به چشمان هراسان و معصومش انداختم و در حالیکه فقط ۴ سال از او بزرگتر بودم تلاش کردم تا با زبان بچه گانه دلیل روشنی که برایش قابل درک باشد بیاورم پس گفتم: اگر مقداری آب جوش روی دستت بریزد از درد و سوزش گریه نمیکنی؟
این برند پاپیتال، اولین باره که گرفتم. میخوام تست کنم ببینم چی جوری است.

مریدنت هم که چند ساله استفاده می کنم.

سلام.
یه بیسکوییت جدید تست کردیم:
کوپا گندم - با طعم پرتقال - تزئین شکر
هممممم، خوب بود. راضی بودم.

یکی دیگه هم:
سلامت - شیرینی خرمایی - بدون شکر
این عالی بود. البته بافتش بیسکوییت نبود. نرم تر از بیسکوییت هست.
راضی بودم اساسی

این شکلات هم:
باراکا - شکلات دو سر پیچ - شیری
این هم خوب بود. انتظار نداشتم خوشم بیاد.

مشتاق مرگ
اگر تمامی رازهای زندگی را حل کنی، مشتاق مرگ می شوی، زیرا مرگ تنها رازی دیگر از رازهای زندگی است.
تولد و مرگ ناب ترین ترجمان شجاعتند.
When You Have Solved All The Mysteries of life you long for death, for it is but another mystery of life.
Birth & Death are the two noblest expressions of bravery.
ـ جبران خلیل جبران ـ
انواع شکنجه ها و مجازات ها در تاریخ
• در یونان قدیم محکوم را به چهار چوب بسته و شلاق می زندند، به بینی آنها سرکه می ریختند و بر زخمهایشان سرکه و نمک می پاشیدند.
• در قدیم محکومین را زنده زنده می سوزاندند، و برای تفریح اشراف، محکومین را کباب می کردند، مردان و زنانی را که روابط نا مشروع داشتند به سیخ می کشیدند.
• در ایران قدیم، زبان را از حلق بیرون می کشیدند، به چشم ها میل داغ می کشیدند، پوست محکومین را کنده و پر از کاه می کردند.
• در قرون وسطی متهم به ضرب سکه را در دیگ می جوشاندند، چهار دست و پای محکوم را به 4 است قوی یا به چرخ های گردون می بستند و با راندن اسب ها در جهت مخالف یا چرخاندن چرخ ها محکوم را شقه می کردند، یا سرب گداخته بر گلوی او می ریختند، مردان را از بیضه آویزان می کردند، با قیف بر گلوی آنها آب می ریختند تا باد کند؛ ( نادرشاه پس از کور کردن پسرش با تلمبه آب به شکم بیش از 10 نفر بست و آنها را ترکاند. )
• در کشور های اروپایی در قرون وسطی چشمان محکوم را با ناخن یا انبر در می آوردند؛ ناخن ها را می کشیدند – در اسپانیا استخوان ها را می شکستند و مفاصل را از هم جدا می کردند – ریختن سرب گداخته در گوش و حلق و بینی مرسوم بود.
• در چین پستان های زن محکوم را می بریدند؛ به محکومین پس از روزهای تشنگی آب شور می خوراندند.
• با اختراع گیوتین در فرانسه، سر محکومین را می بریدند، در اکثر کشور ها وزنه های سنگینی تا 90 کیلو به هر یک از پاها بسته و محکوم را آویزان می کردند.
• کشیدن دندان و کندن گوش معمول بود.
• سوزاندن کف پا و کف دست و کندن پوست سر نیز معمول بود.
منبع: کتاب اطلاعات عمومی
* طرز تهیه کلوچه کدو حلوایی و شکلات چیپسی *
مواد لازم
|
آرد – 2.5 پیمانه |
جوش شیرین – کمتر از 1.5 ق چ |
|
نمک – یک چهارم ق چ |
کره (یا ماگارین نرم) – 170 گرم ( پیمانه) |
|
شکر سفید – نصف پیمانه |
شکر قهوهای – نصف پیمانه |
|
تخم مرغ – یک عدد |
پوره کدو حلوایی – یک پیمانه |
|
شکلات چیپسی – یک پیمانه |
گردو خرد شده – یک پیمانه |
|
ادویهها |
|
|
وانیل – نوک ق چ |
پودر جوز هندی – نوک ق چ |
|
پودر دارچین – نوک ق چ |
زنجبیل – نوک ق چ |
|
پودر کاکائو – نوک ق چ |
|
طرز تهیه
1- فر را روی 175 درجه سانتیگراد تنظیم کنید.
2- در یک ظرف، کره، شکر، ادویهها را مخلوط کرده، هم بزنید تا نرم شود.
3- پوره کدو حلوایی را اضافه کرده و هم بزنید.
4- تخم مرغ را اضافه کرده و هم بزنید.
5- آرد، جوش شیرین و نمک را با هم مخلوط کرده و الک کنید.
6- آرد را آرام آرام اضافه کرده و هم بزنید تا خوب مخلوط شود.
7- شکلات چیپسی و گردو را اضافه کرده و هم بزنید.
8- با قاشق و با فاصله در سینی که از قبل آماده کردهاید (چرب یا کاغذ روغنی)، بریزید و به مدت 12 الی 13 دقیقه در فر بگذارید.
سلام.
همممممم.
کلی برنامه ریزی کرده بودم.
گفته بودم امروز تعطیل است. وقتم برای خودمه.
می تونم بروم کامپیوتر، ادیت کنم، انیمه نگاه کنم.
بازی کنم.
مانگا بخونم.
و...
اون وقت حالا... نشستم کف اتاق.
از ساعت ۱۳ تا حالا منتظر هستم سیستم روشن بشه.
الان ۱۶:۳۰ است.
همه چی به هم ریخت.
تازه، بسته ۵۰۰ مگ دوشنبه سوری هم سوخت میشه.
یعنی هااااااااااااااا
سیستم خوشگلم ، چرا اینقدر اذیت می کنی؟
امیدوارم کسی توقع نداشته باشه، حتی امشب اگه روشن هم بشه، من ادیت کنم.
طلایه - نگاه عدل پرور
نام کتاب: طلایه
نویسنده: نگاه عدل پرور
ناشر: انتشارات علی
نوبت چاپ: چاپ یازدهم
تعداد صفحات: 758 صفحه
بخشی از رمان طلایه (منبع)
اشکان که با اون چشمای خمار عسلی رنگش نگاه عمیقشو به چهره ام دوخته بود،گفت:
حالا خونتون کجاست…؟ آهسته گفتم: شما تا همون ۱باغ برید بقیشو میگم.
سرشو آهسته.
تکــــــــون داد و اتومبیلشو روشن کرد و از در بزرگ باغ خارج شد،در دل تاریکی پیش میرفتیم…
مدتی در سکوت راند…تا اینکه گفت: اسمتون یادم رفت،افتخار همراهی با…. آهسته گفتم: طلایه هستم. لبخند مرموزی زد و گفت: چه اسم برازنده ایی! بعد نگاهی به من که تا اخرین حد ممکن به سمت در اتومبیل چسبیده بودم،انداخت. نمیدونستم چی بگم.سکوت کرده بودم و در دل دعا دعا میکردم هرچه زودتر اون شب لعنتی تموم شه.نمیدونم این سکوت چقدر طول کشید و من در افکار ضد و نقیضم دست و پا زدم که با توقف کامل اتومبیل چشمامو باز کردم. لحظه ای از اون چه میدیدم، قدرت نفس کشیدن رو هم از دست داده بودم.با بهت به حیاطی که وسط آن ساختمان سفیدی قرار داشت خیره شدم. انگار مغزم قدرت تجزیه وتحلیل آنچه چشمهام میدید رو نداشت.با ترس تمام قوایمو که برام مونده بود رو جمع کردم و در چشمهای مشتاق اشکان که به قرمزی میزد خیره شدم و با لکنت گفتم: اینجا کجاست منو آوردی؟
خلاصه داستان (منبع)
داستان درباره ی دختری است به اسم طلایه با اصلیت اهوازی که ساکن اصفهان است.
روزی طلایه که از قضا خانواده ای متدین و مذهبی دارد به تولد دوستش دعوت شده و با کلی خواهش و التماس رضایت مادرش را مبنی بر رفتنش به جشن جلب می کند اما بعد از شرکت در جشن متوجه جو ناسالم آنجا شده و تصمیم به ترک مهمانی میگیرد که وقتی موضوع را با دوستش درمیان میگذارد فریبا مانع از رفتن او شده و او را تا نیمه شب نگه می دارد.
بالاخره با کلی خواهش فریبا رضایت میدهد طلایه را همراه یکی از پسرها به نام اشکان که او هم حال طبیعی نداشته راهی خانه کند. در راه بازگشت اشکان طلایه را به ویلایی در آن نزدیکی می برد ، طلایه که انتظار چنین چیزی را نداشته از شدت ترس بیهوش میشود و وقتی بهوش میاد درد عجیبی در بدن خود حس می کند و خود را داخل ویلا میبیند.
از چیزی که ممکن است برایش بوجود آمده باشد به شدت میترسد و از ویلا فرار کرده و به سختی خود را به خانه میرساند.
(ببخشید که خلاصه انقدر طولانی شد ولی چون داستان پیچیده اس و اونطور که به نظر میاد نیست مجبورم انقدر طولانی بنویسم)
بعد از آن شب او که گمان میکرده حجب و حیای خود را از دست داده از ترس آبرو همه ی خواستگارانش را که همگی شیفته ی زیبایی او می شدند با هزار بهانه رد کرده تا اینکه یکی از مشهورترین بازیکنان فوتبال اردوان صولتی که او هم توسط خوانواده اش مجبور به اینکار شده به خواستگاری اش آمده و طلایه از ترس اینکه اردوان نیز مانند دیگران شیفته ظاهرش شود چادری سر کرده و تا نوک بینی اش را می پوشاند اما در کمال تعجب اردوان به او می گوید به کس دیگری علاقه دارد و طلایه را تهدید می کند به او جواب رد دهد که برخلاف تصور، طلایه این را فرصتی طلایی دانسته و جواب مثبت میدهد و پس از اتفاقاتی که رخ میدهد به همسری اردوان درآمده در صورتیکه اردوان هنوز هم چهره ی دلفریب طلایه را ندیده و این آغاز ماجراست ...
بخشی از کتاب (منبع)
عقربه های پت و پهن ساعت روی طاقچه انگار روی همان ساعت چهار جا خوش کرده بودند.
تازه از حمام فارغ شده و آن قدر زیر دوش اشک ریخته بودم که حسابی چشم هایم پف آلود شده بود، ولی این چشم های کشیده یشمی رنگ هیچ مدل قصد زشت شدن نداشت.
خودم می دانستم صورت بی نقص وفوق العاده زیبایی دارم، این خصیصه را بار ها و بار ها همه ی دوستانم و کلا هر کسی که می شناختم بهم گوشزد کرده بود ولی متاسفانه این زیبایی در آن سن و سال کم، با من کاری کرده بود که از وجود خودم بیزار شده بودم و هر لحظه آرزوی مرگ می کردم. از جلوی آیینه ی قدیمی اتاقم که در حاشیه اش خانم های خوش صورت و خندان زمان صفویه پیاله به دست نقش شده بودند و انگار یک جور هایی بِهم دهن کجی می کردند، کنار رفتم. انگار آن ها هم به خاطر این همه زیبایی که خالق هستی، دست و دلبازانه تقدیمم کرده بود توی نی نی چشمهاشون کمی حسادت نشسته بود مخصوصا از دیدن اندام خوش تراش و متوازنم که بی نهایت اغوا کننده و منحصر به فرد بود.
راستش هیکل های آن ها را توی آن لباس های پر چین و شکن گل گشاد نمی توانستم تشخیص بدهم ولی حتما کمی تپل بودند آخه اون زمان ها چاقی از لاغری خیلی پر طرفدار تر و شاید هم جاذب تر بوده.
اصلا شنیده بودم شاهزاده خانم ها چون هیچ فعالیتی نداشتند و همیشه یه نفر بادشون می زده، سر حال و سالم و شاداب بودند، نه تکانی به خودشون می دادند و نه آفتاب و مهتاب به پوستشون می خورده و از آن جایی که بشر همیشه فکر می کند هر چی مال پولدار هاست بهتره حتما تعریف خوش هیکلی هم آن می شده که شاهزاده خانم ها بودند.
واقعا در زمان های مختلف و کشور های مختلف تعریف زیبایی و خوش هیکلی حالا چه برای مرد چه برای زن چقدر متفاوت بوده!
انگار باز رفته بودم تو هپروت، اصلا این فکر ها چی بود کردم. من باید به بدبختی های خودم فکر می کردم، به من چه ربطی داشت زن های عهد قاجاریه یا هخامنشی چه طوری بودند و چه افکاری داشتند، سفید رو خوب بوده یا همین برنزه کردن های دوره ی ما که جوان ها پیه ی صد ها ساعت زیر آفتاب خوابیدن و یا ریسک سرطان پوست گرفتن از این دستگاه سولاریوم های جدید را به تن می مالند تا رنگ پوستشون از سفیدی در بیاید، یا این که حسرت خوردن یک دل سیر غذا یا دسر را به جون می خرند تا مبادا سایز سی و شش شون بشود سی و هشت.
حالا نمی دانم این چیز ها چه گره ای از مشکل من باز می کرد، من باید یک فکری به حال خودم می کردم تا به چشم این خواستگار جدید نیام. راستش اصلا قصد نداشتم خودم را برای خواستگار های محترم بیارایم، نیاراسته این بودم وای به این که دستی هم به سر و رویم می کشیدم. اصلا باید کاری می کردم که خیلی هم زشت و بد ریخت و قیافه به نظر برسم تا بلکه دست از سرم بردارند، ولی آخه چه طوری؟!
افکارم حسابی در هم ریخته بود. این خواستگار دیگر کسی نبود که با ایراد های عجیب و غریب من جور در بیاید. یعنی از هر لحاظ که فکرش را می کردم عالی بود، اگر کوچکترین عیبی رویش می گذاشتم خنده دار می شد و همه مسخره ام می کردند.
آقا جونم که او را افتخار مملکت می دانست، برادر کوچکم علی هم که حسابی عاشقش بود، توی این چند روز هر وقت خواستم در موردش حرفی بزنم همه در مقابلم جبهه می گرفتند و صدامو در نطفه خفه می کردند. به حال و روز بَدم لعنت فرستادم و اشک هایم دوباره روان شد، هر چی بیشتر فکر می کردم بیشتر احساس بدبختی نموده و مطمئن می شدم راه فراری ندارم. نمی دانستم چه کار باید بکنم تا به چشم این خواستگار همه چیز تمام نیام، باید از هر راهی بود حتی اگر کار به التماس و استغاثه می رسید و به پا های این خواستگار بی نقص می افتادم ازش خواهش می کردم که مرا به عنوان همسرش نپذیرد تا از شر این کابوس، هر چند به طور موقت نجات پیدا کنم.
نمی دانم شاید این روش هم امکان پذیر نبود چون اگر مرا می دید حتما مثل همه ی خواستگارانم که با چندین مرتبه جواب رد دادن باز هم پا پس نمی کشیدند، او هم با این که موقعیت ظاهری و اجتماعی ویژه و بی نظیری داشت همان طور رفتار می کرد و عقب نمی رفت.
نفسم باز هم بالا نمی آمد و قلبم به شدت به دیواره ی سینه ام می کوبید، درمانده و مستاصل بودم. اگر او مرا می پسندید چه آبرو ریزی می شد! دختر نجیب و با اصالت آقا رضا مشایخی معروف که همه به سرش به خاطر آبروداری، مردم داری، دینداری اش قسم می خوردند به قول معروف تو زرد از کار در بیاید چه فاجعه ای به بار می آمد.
بالاخره بعد از یک ساعت از آن هپروت مخصوص به خودم که از بچگی وقتی می رفتم توش تا ساعت ها خیره به نقطه ای همه حواسم را از دست می دادم، بیرون آمدم.
آخر به این نتیجه رسیدم که طوری چادر سفید گلدارم را به سر بکشم و رو بگیرم که نتواند چهره ام را ببیند و چنان لباس گشاد و بد قواره ای بر تن کنم که هرگز اندامم در معرض دید نباشد تا بلکه صورت فوق العاده زیبا به قول دختر خاله ام رها و اندام سرو خرامانم به قول مامان، اصلا قابل رویت نباشد تا این جوان زیبا و مشهور و ایده آل، با کوچک ترین خواهش و التماسم برای صرف نظر کردن از مورد انتخابی مادر عزیزش رضایت بدهد.
با خودم فکر می کردم آخه برای اون که دختر قحط نبود، اون بهترین فوتبالیست در سطح کشور است، پسر حاج آقا صولتی دوست و همکار آقا جونم، اردوان صولتی معروف که همه جا به پشتوانه ی شهرتش نامی بود، این طور هم که فرنگیس خانم مادرش گفته بود تصمیم داشتند برای تنها پسر عزیزشان یک دختر مناسب انتخاب کنند تا بابت زندگی مجردی اش در شهر تهران خیالشان راحت باشد. من بیچاره را هم در مجلس ختم انعام که خانم یکی از دوست های آقا جونم دعوت کرده بود و به همراه مامان و خاله این ها رفته بودیم، دیده و برای تک پسر معروفش که از محسناتش هر چه بگویم کم گفتم پسندیده بود. تازه اگر موقعیتش را در زمینه ی ورزشی کنار بگذارم باید بگویم اردوان فوق لیسانس مدیریت بازرگانی دارد یعنی به قول معروف تحصیل کرده است و در شرکت یکی از دوستهای تهرانی اش که خیلی هم کله گنده است سرمایه گذاری هنگفتی کرده این هم این معنا را می دهد که آقای خواستگار محترم اوضاع مالیش عالیه، بهترین خانه را آن طور که مادر جونش تعریف می کرد توی تهران داشت و همچنین آخرین مدل ماشین، البته اینها که دیگر عادی بود، می دانستم جدیدا هر کسی فوتبالیست می شود این چیز ها هم جزء لاینفک زندگی اش به حساب می آید. خلاصه با این تفاسیر جای هیچ ایرادی برای من باقی نمی گذاشت تا مثل بقیه خواستگارانم به راحتی از سرم بازش کنم. البته از ریخت و قیافه اش هم که دیگر نگو و نپرس، من که زیاد اهل فوتبال و این چیز ها نیستم ولی گاهی دیده بودمش خیلی جذاب و خوش تیپ و هیکل بود مخصوصا با این عکسی که فرنگیس خانم، مادرش با این که به قول مامان آوردن آن عکس ضرورتی هم نداشت، آورده بود. یک جفت چشم سیاه دارد که از همان تصویر تو عکس سگ چشمهایش آدم را می گیرد و وقتی به ترکیب آن ابرو های سیاه و مرتبش هم اضافه می شود دیگر حرف ندارد و روی هم رفته دلپذیر و زیباست طوری که هیچ عیبی نمی شود رویش گذاشت مخصوصا آن مو های پر پشت و سیاهش که فوق العاده خوش حالت روی پیشانی اش ریخته بود و به جذابیتش می افزود آخرین حربه را که آن هم ایراد به قیافه اش بود از من می گرفت.
انگار باز دوباره به هپروت معروف خودم رفته بودم که مامان وارد اتاقم شد و در حالی که طبق عادت همیشگی اش که تا مرا می دید شروع به قربان صدقه رفتن می کرد، گفت:
- مادر چشمم کف پات، الهی فدای اون چشمهای قشنگت بشم که باز گریه کردی! آخه حیف اون چشمهای نازت نیست هی اشک می ریزی، به خدا ما صلاحت رو می خواییم، این پسره از هر لحاظ که فکرشو بکنی خوبه! عزیز دلم آخه چرا لگد به بخت خودت می زنی؟ هر کسی اومد یه عیبی روش گذاشتی و گفتی این طوریه، اون طوریه که به عقیده ی من یک موردش هم به جا نبود اما گفتیم تو درست می گی، ولی این یکی که شکر خدا ایراد نداره. تمام آرزوی پدر و مادرش فقط اینه که پسرشون تو شهر غریب سر و سامون بگیره، واله به الله هر دختر دم بختی از خداشه چنین پسری نصیبش بشه، خانواده ی باآبرو، با تقوا، سرشناس و همه چیز تمام، پسره هم که قابل توصیف نیست، سر و شکلش رو که دیدی به حد کفایت چشم گیر، خوش قد و بالا، اصلا چه بچه ای بشه بچه ی شما دو تا!
مامان که از تصور نوه ی آینده اش لبخند پر رنگی صورتش را نقاشی کرده بود و می خواست به هر طریقی دختر نادان و موقعیت نشناسش را که بر خلاف ظاهر بی نقص اش عقل ناقصی داشت و مثل بقیه ی دختر ها از خدا خواسته نبود که چنین شوهری نصیبش شود به راه بیاورد، ادامه داد:
- مادر جون شانس یه بار در خونه ی آدم رو می زنه و چنین بختی از راه می رسه. فرنگیس جون می گفت « همه فامیل و اهل و آشنا منتظرن اردوان لب تر کنه دختر هاشون رو دو دستی تقدیم کنن» ولی مادر حسن سلیقه به خرج داده و بین این همه دختر تو رو توی ختم انعام دیده و پسندیده، به قول خودش منتت رو هم دارن دختر با این وجنات که همه چیز تمام هم باشه پیدا نمی کنن. تو هم حالا اینقدر بُغ نکن و اشک نریز، شوهر کردن که بد نیست. ما ها هم سن تو بودیم شکم دوممون رو هم آورده بودیم. الان دیر نشده ولی زود هم نیست، دانشگاه هم که قبول نشدی و همین طوری نشستی گوشه ی خونه غمبرک زدی، به خدا خوبیت نداره دختر دم بخت مدت زیادی توی خونه بمونه و روی هر کسی یه عیب و علتی بذاره، فردا پس فردا مردم می گن خودشون مورد دارن. حالا پاشو مادر جون یه دستی به سر و روت بکش الانه دیگه پیداشون بشه.
سپس در حالی که پیشانیم را می بوسید گفت:
- قربون دختر قشنگم بشم که فرنگیس خانم یه نظر دیده، روزی چند بار زنگ می زنه و پیگیر می شه.
انگار مامان خیال رفتن نداشت تا من نقشه ام را عملی کنم، این بار حالت تاکیدی به جمله اش داد:
- مادر، الکی روی جوان مردم ایراد نذاری آقا جونت شاکی می شه هر چند چه ایرادی! به هر کس می گم اردوان صولتی می خواد بیاد خواستگاری دخترم چنان حیرت می کنه که یک ساعت فقط می پرسه راست می گم یا دروغ. همین سمانه، دختر عموت وقتی فهمید چنان خدا شانس بده، خدا شانس بده راه انداخته بود که تا زن عموت بهش تشر نزد « مگه دختر منتظر شوهری با این سن کم»، دهنش رو نبست.
بالاخره مامان بعد از کلی سفارش لازم خارج شد.
دلم به حال مادرم که زنی دلسوز و مهربان بود و در تمام دوران زندگیش همه ی هم و غمش برقراری رفاه و آرامش همسر و فرزندانش بود، می سوخت. مامان بیچاره ام خبر نداشت دخترش چه غم بزرگی را بر دل می کشد و قدرت گفتن هیچ کلامی را ندارد.
توضیحات من
چقدر در مورد این رمان، حرف داشتم بگم.
ولی اون موقع که همه چی در ذهنم بود، هیچی ننوشتم. الان هم دیگه یادم نیست.
فقط این رو بگم که از آخر کار، راضی نبودم.
طلایه نباید با اردلان می موند.
کم خوابی شدید
نمیدونم دیشب چی بود، نخوابیدم. خوابم نمی برد.
شاید تا نزدیک 5 صبح بیدار بودم و وول وول خوردم.
تا 8:45 خوابیدم.
بعد دوباره بیدار شدم، تا 10:15 خواب و بیدار بودم.
چشمام باز نمی شد هااا. بدنم جون نداشت بلند بشه. خوابش می اومد.
ولی همه چی رو می شنیدم و کاملاً بیدار بودم.
اه اه اه.
در حال حاضر به زور خودم رو پشت سیستم نگه داشتم.
ادیت هم نکردم. چون تازه نزدیک 18 بود موفق شدم بیام اتاقم. از صبح درگیر بودم.
روز خیلی سختی بود. از نظر جسمی سخت گذشت.



Anime List - Winter 2022
============= TV (New) ==================
Kimetsu no Yaiba: Yuukaku-hen
Shingeki no Kyojin: The Final Season Part 2
Sono Bisque Doll wa Koi wo Suru
Arifureta Shokugyou de Sekai Saikyou 2nd Season
Sabikui Bisco
Tensai Ouji no Akaji Kokka Saisei Jutsu
Vanitas no Karte Part 2
Genjitsu Shugi Yuusha no Oukoku Saikenki Part 2
Shikkakumon no Saikyou Kenja
Karakai Jouzu no Takagi-san 3
Akebi-chan no Sailor-fuku
Koroshi Ai
Sasaki to Miyano
Fantasy Bishoujo Juniku Ojisan to
Leadale no Daichi nite
Princess Connect! Re:Dive Season 2
Kenja no Deshi wo Nanoru Kenja
Orient
Tokyo 24-ku
Baraou no Souretsu
Ryman's Club
Slow Loop
Dolls' Frontline
Hakozume: Kouban Joshi no Gyakushuu
Kaijin Kaihatsu-bu no Kuroitsu-san
Tribe Nine
Futsal Boys!!!!!
Cue!
Gensou Sangokushi: Tengen Reishinki
Shenmue the Animation
Saiyuuki Reload: Zeroin
Irodorimidori
Yami Shibai 10
Sabiiro no Armor: Reimei
Atasha Kawajiri Kodama Da yo: Dangerous Lifehacker no Tadareta Seikatsu
Delicious Party♡Precure
On Air Dekinai!
Ninjala (TV)
Garugaku. II: Lucky Stars
Teikou Penguin
Akachan Honbuchou 2nd Season
============= TV (Continuing) ==================
Detective Conan
One Piece
Boruto: Naruto Next Generations
Ousama Ranking
Platinum End
86 Part 2
Shaman King (2021)
Shuumatsu no Harem
Crayon Shin-chan
Dragon Quest: Dai no Daibouken (2020)
Hanyou no Yashahime: Sengoku Otogizoushi - Ni no Shou
Blade Runner: Black Lotus
Lupin III: Part 6
Digimon Ghost Game
Yu☆Gi☆Oh!: Sevens
Sazae-san
Chibi Maruko-chan (1995)
Waccha PriMagi!
Bonobono (TV 2016)
Okashi na Sabaku no Suna to Manu
Mazica Party
Neko Konogoro
Neko no Robu
Kamiusagi Rope: Warau Asa ni wa Fukuraitaru tte Maji ssuka!?
Chickip Dancers
Shiawase Haitatsu Taneko
Uchuu Nanchara Kotetsu-kun
Kirin the Noop
Manul no Yuube
============ ONA ===================
Kotarou wa Hitorigurashi
Chikyuugai Shounen Shoujo
Thermae Romae Novae
Pokemon (2019): Kami to Yobareshi Arceus
Tales of Luminaria: The Fateful Crossroad
Wan Sheng Jie 3
BanG Dream! 5th Anniversary Animation: CiRCLE Thanks Party!
Douluo Dalu: Feng Qi Tang Men
Petit Seka
Xiao Mo Tou Baolu La!
Xingchen Bian: Po Tian Mi Ju
Anata wo Hitokoto de Arawashite Kudasai: no Shitsumon ga Nigate da.
Stars*Collection!
Wo De Yi Jie Zhi Lu
Aharen-san wa Hakarenai Mini
Kumichou Musume to Sewagakari Picture Drama
Kamigawa: Kagayakeru Sekai
The King of Fighters XV
Jantama Pong☆ Special
Qian Cong Shou
Yong Sheng
Inzai Aru Aru Monogatari
Bakugan: Evolutions
Hua Jianghu: Bu Liang Ren V
Zhen Dao Ge: Chenshi Hang
Zhu Tian Ji
Bing Zhu Qi Hun
Shaonian Ge Xing: Feng Hua Xue Yue Pian Part 2
Kawaru Machi, Kawareru Machi, Ishinomaki feat. Jun
SpoGomi: World Cup Exhibition Match-hen
Arifureta Shokugyou de Sekai Saikyou 2nd Season Picture Drama
Manga "Bakemonogatari" Shaft Seisaku Tokubetsu PV
Long She Yanyi
Hua Kaizhang Meili
Qi Jie Diyi Xian
Yin Yang Shi: Ping An Wu Yu 3rd Season
Jing Cui Xian Zun
Shiyakusho
Wu Ying Sanqian Dao
Mahoutsukai Reimeiki Mini Anime
Machikado Mazoku: 2-choume Mini
Heroine Tarumono! Kiraware Heroine to Naisho no Oshigoto Mini Anime
Sekigahara Gassen: Kiro ni Tatta Tarui no Bushou-tachi
Mao Xian Dong De Shou!
Shi Wangzhe A?
Sukuwareru Ramiris
Kyokou Suiri Mini Anime Season 2
Miko Note Episode 0: Zenjitsudan
Ore, Tsushima x Na Mo Naki Nezumi
Go! Go! Tokyo MER: Kinkyuujitai to Tatakau Nakama-tachi
============= OVA ==================
Strike the Blood Final
Totsukuni no Shoujo (2022)
Non Non Biyori Nonstop OVA
Otome wa Boku ni Koishiteru: Trinkle Stars The Animation
New Initial D Movie: Battle Digest
============== Movie =================
Fruits Basket: Prelude
Shika no Ou: Yuna to Yakusoku no Tabi
Ginga Eiyuu Densetsu: Die Neue These - Gekitotsu
Deemo Movie: Sakura no Oto - Anata no Kanadeta Oto ga, Ima mo Hibiku
Goodbye, DonGlees!
Blue Thermal
BanG Dream! Movie: Poppin' Dream!
Ensemble Stars!!: Road to Show!!
Uchuu Senkan Yamato 2205: Aratanaru Tabidachi - Koushou - Stasha
Bukusuta The World
============= Special ==================
Mushoku Tensei: Isekai Ittara Honki Dasu Special
Kobayashi-san Chi no Maid Dragon S: Nippon no Omotenashi - Attend wa Dragon Desu
Arifureta Shokugyou de Sekai Saikyou 2nd Season Special
Boku no Hero Academia the Movie 3: World Heroes' Mission - Tabidachi
Vanitas no Karte: En Route Pour le Gévaudan
Eien no 831
Tokyo 24-ku: Reversal Film
Uma Musume: Pretty Derby - 1st Anniversary Special Animation
Princess Principal: Crown Handler Movie 2 - Revealing Reviews
Tensai Ouji no Akaji Kokka Saisei Jutsu: Short Drama Specials
Hairpin Double
Mao Zhi Ming Specials
Xing Hai Qishi: Xinghuo Chongran
Maji de Wakaru! Waccha PriMagi Gakuen
Suisei no Freyline: Prologue
Echigo Bakufu
===============================
Source: MAL
https://www.youtube.com/watch?v=ZvX_RSaYVTA
Andrea Bocelli - Se
Artista: Andrea Bocelli
Album: Cinema
Pubblicazione: 2015
Genere: Pop
Se tu fossi nei miei occhi per un giorno
vedresti la bellezza che piena d'allegria
io trovo dentro gli occhi tuoi
e ignoro se è magia o realtà
اگر برای یک روز درون چشمانم بودی
زیبایی ای را می دیدی که سرشار از مسرت است
و این را درون چشمان تو می یابم
و اهمیتی نمی دهم که جادو است یا حقیقت
Se tu fossi nel mio cuore per un giorno
potresti avere un'idea di ciò che sento io
quando mi abbraccio forte a te e petto a petto, noi
respiriamo insieme
اگر برای یک روز در قلبم بودی
می توانستی آنچه را که حس می کنم را بفهمی
وقتی که تو را در آغوشم می فشارم و سینه به سینه هم، با هم نفس می کشیم
Protagonista del tuo amor
non so se sia magia o realtà
Se tu fossi nella mia anima un giorno
sapresti cosa sento in me che m'innamorai
(da quell'istante insieme a te
e ciò che provo è solamente amore) ×2
نمی دانم که شخصیت اصلی داستان عشق تو جادویی است یا واقعی
اگر روزی در روح من بودی
می دانستی چه حسی دارم که مرا عاشق تو کرد
از آن لحظه ای که با هم هستیم آنچه را که حس می کنم تنها عشق است
مترجم: Arman
منبع: @canzoni_memorabili
#Lyrics #Andrea_Bocelli
تلختر از لبخند
ته ماندهی سه شنبه اش را سر میکشید
- تلختر از لبخند مصنوعی همیشهاش –
میدانست آخرین شب است که با چشمان باز خواب میبیند
آن شب خواب دیده بود:
«فردا لذت سقوطی را تجربه میکگنی که افکار یخ زدهی
گندم زار را کلافه میکند»
هیچ کس نمیدانست
دنیای قشنگش خلاصهتر از آن نقطهای است
که همیشه دیدنش را تظاهر میکند
ته ماندهی سه شنبه اش را سر میکشید
هیچ کس نمیدانست مترسکها هم خواب میبینند
او آن شب خواب دیده بود
حالا دیگر میدانست
که چرا خدا جهنم را چهارشنبه آفرید
نام مجوعه شعر: صدای پای سکوتت چقدر غمگین است
شاعر: اشرف اسماعیلی باغسنگانی «ترانه»
#شعر #صدای_پای_سکوتت_چقدر_غمگین_است #اشرف_اسماعیلی_باغسنگانی