جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

طرز تهیه سیب زمینی پنیری سرخ شده

 

 

طرز تهیه سیب زمینی پنیری سرخ شده

 

مواد اولیه (برای 20 نفر)

سیب زمینی سیب زمینی 190 گرم (له شده)

کره  2 قاشق غذاخوری 

شیر 1/2 فنجان 

گوشت قرمز  3 برش نازک 

پنیر چدار  3/4 فنجان (رنده شده)

تخم مرغ 1 عدد 

موسیر  2 قاشق غذاخوری (ریز خرد شده)

روغن گیاهی  4 فنجان 

آرد سوخاری  1.5 فنجان 

 

طرز تهیه:

سیب زمینی له شده را با شیر و کره مخلوط کرده روی حرارت بگذارید تا بپزد.

سپس از روی حرارت برداشته، اجازه دهید خنک شود.

گوشت را روی حرارت بگذارید تا با روغن خودش سرخ شود سپس روی حوله کاغذی تمیز کنار بگذارید و بعد خرد کنید.

در یک کاسه بزرگ، سیب زمینی پخته، پنیر، تخم مرغ، موسیر و گوشت خرد شده را مخلوط کنید و هم بزنید تا کاملا ترکیب شوند.

سپس با دستتان توپک های کوچک 2.5 سانتیمتری درست کنید در آرد سوخاری بغلتانید تا کاملا آغشته به آرد شوند. بعد در یک بشقاب جدا بچینید تا 15 دقیقه استراحت کند.

روغن را در یک ماهی تابه بزرگ و عمیق گرم کنید. سپس توپک ها را کم کم اضافه کرده و در روغن کاملا طلایی کنید. سپس روی حوله کاغذی بگذارید تا روغن اضافی گرفته شود.

با کمی موسیر خرد شده تزئین کرده و بلافاصله سرو کنید.

  

منبع

 

 

طرز تهیه کیک شکلاتی بدون آرد

 

 

 

 

 

 

طرز تهیه کیک شکلاتی بدون آرد

 

مواد اولیه (برای 10 نفر)

کره  225 گرم 

خامه  295 گرم (پر چرب) 

پودر کاکائو  30 گرم (پودر کاکائو تلخ) 

شکر  225 گرم 

تخم مرغ 8 عدد (بزرگ) 

خامه ترش  115 گرم 

شکلات تلخ  225 گرم (قطعه قطعه شده) 

پودر شکر  30 گرم 

آماده سازی: 1 ساعت / مدت انتظار: 30 دقیقه / مجموعاً: 1 ساعت و 30 دقیقه

 

طرز تهیه:

فر رو روشن کرده و حرارت رو روی 180 درجه سانتیگراد (350 درجه فارنهایت) قرار میدیم تا گرم بشه.

قالب کیکمون (گرد) رو با کره چرب میکنیم و توش پودر کاکائو میپاشیم (از کره و پودر کاکائوی اضافه بجز مقداری که تو مواد اولیه ذکر شده استفاده میکنیم).

تو یه ماهی تابه متوسط کره رو با 60 گرم خامه پر چرب روی شعله با حرارت متوسط قرار میدیم تا کره ذوب بشه. بعد تکه های شکلات تلخ رو اضافه میکنیم و هم میزنیم تا کاملا ذوب و نرم بشه. در این مرحله از روی شعله برش میداریم.

تو یه کاسه متوسط، تخم مرغ، شکر و پودر کاکائو رو مخلوط میکنیم و سپس موادی که از قبل روی حرارت مخلوط کردیم رو اضافه و مخلوط میکنیم.

مایه بدست اومده رو تو قالب کیک میریزیم و به مدت 35 تا 40 دقیقه تو فر قرار میدیم تا کیک کاملا پخته و پف کنه. بعد از اینکه از فر بیرون آوردیم، اجازه میدیم 1 ساعت تو قالب بمونه تا خنک بشه. برای بیرون آوردن کیک از قالب با چاقو کناره های کیک رو از قالب جدا میکنیم.

با همزن برقی خامه پر چرب باقی مونده رو با خامه ترش و پودر شکر هم میزنیم تا خامه فرم گرفته برای تزئین کیک تهیه کنیم.

روی کیکمون کمی پودر شکر میپاشیم (از پودر شکر اضافه بجز مقداری که تو مواد اولیه ذکر شده استفاده میکنیم) و بنا بر سلیقه میتونیم با خامه فرم گرفته کیک رو تزئین کنیم یا خامه رو در ظرف جداگانه ای کنار کیک سرو کنیم.

  

منبع

 

طرز تهیه مرنگ شکلاتی

 

 

 

 

طرز تهیه مرنگ شکلاتی

 

از سفیده تخم مرغ و شکر، شیرینی درست کنید.

وب سایت روزیاتو: «مِرَنگ»، نوعی شیرینی ساده است که از مخلوط سفیده تخم مرغ و شکر به دست می آید.

 

مواد لازم:

    ۳ عدد سفیده تخم مرغ

    ۱۵۰ گرم شکر

    ۱ قاشق غذاخوری عصاره وانیل

    نصف قاشق چایخوری سرکه سفید

    ۱۵۰ گرم شکلات آب شده

 

طرز تهیه:

 

1-فر را با دمای ۲۱۲ درجه سانتی گراد روشن کنید.

2-در یک کاسه، سفیده تخم مرغ را با هم زن برقی تا حدی هم بزنید که پف کند.

3-در طول هم زدن، به تدریج شکر را اضافه کنید.

4-عصاره وانیل و سرکه سفید را بیافزایید.

5- تا زمانی روند مخلوط کردن را ادامه دهید که وقتی کاسه را بر می گردانید، مخلوط سفید تخم مرغ بیرون نریزد.

6-به آهستگی و با استفاده از کاردک، شکلات آب شده را اضافه کنید و هم بزنید.

7-کف سینی فر یک لایه ورقه روغنی بگذارید.

8-با استفاده از قاشق، مواد را با فاصله از هم درون سینی بچینید.

9- آن ها را به مدت ۶۰ دقیقه درون فر بپزید.

10-این مرنگ ها را می توانید با توت فرنگی تازه سرو کنید.

 

منبع: برترین ها

 

احساس آرامش - احسان خواجه امیری

 

 

 احساس آرامش - احسان خواجه امیری


 

♪♪♫♫♪♪♯ پی حس همون روزام پی احساس آرامش

همون حسی که این روزا به حد مرگ میخوامش♪♪♫♫♪♪♯

دلم میخواد عاشق شم اخه فکرت شده دنیام

اگه عاشق شدن درده من این دردو ازت میخوام

اگه این زندگی باشه من از مردن حراسم نیست

یه حسی دارم این روزا شاید مردم حواسم نیست♪♪♫♫♪♪♯

 

اگه این زندگی باشه اگه این سهمم از دنیاست

من از مردن حراسم نیست

یه حسی دارم این روزا که گاهی با خودم میگم

شاید مردم حواسم نیست

بعد تو من از همه دنیا بریدم♪♪♫♫♪♪♯

باورم کن من به بد جایی رسیدم

لحظه لحظه زندگیمون با عذابه

باورم کن حال من خیلی خرابه

اگه این زندگی باشه من از مردن حراسم نیست♪♪♫♫♪♪♯

یه حسی دارم این روزا شاید مردم حواسم نیست

اگه این زندگی باشه اگه این سهمم از دنیاست

من از مردن حراسم نیست

یه حسی دارم این روزا که گاهی با خودم میگم♪♪♫♫♪♪♯

شاید مردم حواسم نیست♪♪♫♫♪♪♯

 

+ لینک دانلود آهنگ با کیفیت 320

+ لینک دانلود آهنگ با کیفیت 128

 

لینک مطلب

 

 

طرز تهیه ی استراگانف با کوفته ریزه

 

 

 

طرز تهیه ی استراگانف با کوفته ریزه

 

* استراگانف با کوفته ریزه، شام ایتالیایی 

    مناسب برای: 4

    زمان آماده سازی: 5 دقیقه

    زمان پخت : 35 دقیقه

    مدت زمان آمادگی : 40 دقیقه

 

مواد لازم:

    16 عدد کوفته ریزه

    340 گرم پاستا

    225 گرم قارچ دکمه ای

    2 فنجان آبگوشت گوشت گاو

    1 فنجان شیر

    3 قاشق غذاخوری کره

    3 قاشق غذاخوری آرد

    نمک وفلفل به میزان لازم

 

طرز تهیه

1. قارچ ها را خرد می کنیم و با 3 قاشق غذاخوری کره تفت می دهیم ، ممکن است این میزان کره به نظر زیاد باشد اما برای غلیط شدن سس به آن احتیاج داریم . هنگامی که قارچ ها کاملا پخت و تمام مایع آن تبخیر شد. 3 قاشق غذا خوری آرد را اضافه می کنیم و خوب تفت می دهیم تا طلایی قهو ه ای شود ( در حدود 3-2 دقیقه)

2. شیر و آب گوشت را با هم مخلوط می کنیم و به قارچ و آردی که تفت داده ایم اضافه می کنیم و خوب هم می زنیم تا آرد ها گلوله نشوند . اجازه می دهیم مایع روی حرارت ملایم بجوش بیاد و غلیظ شود .( حدود 5-10 دقیقه)

3. در این فاصله در یک قابلمه بزرگ آب می ریزیم تا بجوشد و ماکارونی ها را داخل آن ریخته و طبق دستور پخت نوشته شده روی بسته عمل می کنیم و یا اگر به روشی که در سایت آموزش داده شده خودتان پاستا تهیه کرده اید در حدود 5 تا 10 دقیقه باید در آب بجوش بجوشد. سپس ماکارونی را آبکش می کنیم. البیته با توجه به ذئقه ما ایرانی ها می توانید ماکارونی را دم هم بکنید .

4. برای سرو ماکارونی ها را داخل 4 بشقاب ریخته و روی هر کدام 4 عدد کوفته ریزه که آموزش آن را قبلا داده شده می گذاریم و حدود ¾ فنجان سس قارچ روی آنها می ریزیم و با کمی جعفری تزئین می کنیم.

 

 

لینک مطلب

 

 

پست ثابت (2)


     

همچنان کامپیوتر ندارم.

     


1400/12/05

1400/12/11

1400/12/16

1400/12/21

1400/12/25


طرز تهیه ی نودل و میگوی تند

 

 

 

طرز تهیه ی نودل و میگوی تند

 

مواد لازم:

نودل: 200 گرم

روغن کنجد: یک قاشق غذاخوری

تخم‌مرغ زده شده: 2 عدد

فلفل قرمز خرد شده: یک عدد

زنجبیل: به میزان لازم

میگوی پخته‌شده: 450 گرم

سویا سس: یک قاشق غذاخوری

گشنیز خرد شده: یک دسته

نعنای خرد شده: یک دسته

بادام زمینی بو داده: یک کف دست

آب لیمو:یک عدد

 

روش تهیه:

نودل‌ها را طبق دستوری که روی پاکت آن نوشته شده پخته، آبکشی کنید و کنار بگذارید.

روغن کنجد را در یک ماهی‌تابه گرم کنید و تخم‌مرغ‌های زده شده را داخل آن بریزید.

تخم‌مرغ‌ها را خوب کف ماهی‌تابه بریزید تا حالت املت پیدا کند. حدود یک تا 2 دقیقه بگذارید سرد شود و سپس طرف دیگر را به‌مدت یک دقیقه بپزید. بعد آن را خلالی خرد کنید.

فلفل و زنجبیل را درون یک ماهی‌تابه بریزید و حدود یک تا 2 دقیقه سرخ کنید و بعد نودل‌ها، میگو و تخم‌مرغ را اضافه کنید. این مواد را داخل سویا سس بریزید و حدود یک دقیقه سرخ کنید.

مواد را درون سبزی‌های خرد شده بریزید و آب لیمو را به آن اضافه کنید.

همه مایه را درون ظرفی ریخته، بادام‌زمینی‌ها را روی آن بریزید و سرو کنید.

 

لینک مطلب

 

 

کاش - رضا بهرام

 


 

کاش - رضا بهرام

 

کاش راه دوری بین مَا بِوُدِّ کاش سرنوشت مَا جِدّاً بود …♪

از تو فکر مِنْ رها بِوُدِّ گر ندیده بودمت ای یار …♪

عشق دیدی خَانَهُ أْتِ خَرَابُ اسْتِ عَشِقَ هرچه دیده ای سَرَابٍ است …♪

این چه حَقُّ انتخاب اسْتِ که ندارم خَبَرٍ أَزُّ دلدار …♪

تو همانی که رگ خواب مُرّاً میدانی …♪

تو همانی که بِهِ دَرْدْ دَلَّ مِنْ درمانی …♪

باورت کردم وَ گفتی تا ابْدُ میمانی …♪

دیدی آخَرَ که تو رفتی وَ مَنْ اینجا ماندم …♪

دیدی آخَرَ که ز پرواز دَلَّتْ جا ماندم …♪

تنها یار بی کسی هَا دیدی تنها ماندم …♪

 

دل توبه کردی و شکستی …♪

دل با چه رویی : عاشق هستی…♪

تو امید هر که : بستی

رفت و آخرش : شدی تنها…♪

من یک غم : ادامه دارم

من بغض : آخرین قرارم…♪

که هنوز در : انتظارم…♪

برسی به داد این شب ها

تو همانی که رگ خواب مرا میدانی

تو همانی که به : درد دل من درمانی…♪

باورت کردم و : گفتی تا ابد میمانی…♪

دیدی آخر که تو : رفتی و من این جا ماندم

دیدی آخر که ز پرواز : دلت جا ماندم…♪

تنها یار بی کسی را : دیدی تنها ماندم …♪

 

+ لینک دانلود آهنگ با کیفیت 320

+ لینک دانلود آهنگ با کیفیت 128

 

 

لینک مطلب

 

https://www.youtube.com/watch?v=jsG7Ax8O0WA

 

 

 

 

در جستجوی بهار (7) - پایان

 

 

 

 

 

در جستجوی بهار (7) - پایان

 

گریه به مادر امان نداد که پاسخ سلام او را بگوید. لحظات پس از آن هم دوباره به درد دلها و بازگویی بعضی از حقایق تلخ گذشت. عمو از مادر گله کرد که چرا آنطور بیخبر آنها را ترک کرده است و دیگر هیچ نشانی از خود بجای نگذاشته است.

مادر گفت: گمان میکنم بخاطر داشته باشید که در آن ایام همه بستگان سهراب باور کرده بودند که خانواده من مسبب اصلی مرگ او هستند نمیدانم خبر داشتید یا نه که رفتار اطرافیان چقدر کینه توزانه و ناهنجار بود. در آن زمان زندگی بقدری برایم سخت شده بود که آرزویی جز مرگ نداشتم اما مثل اینکه قسمت این بود که من سالها رنج بکشم.

عمو گفت: تو باید همه ما را ببخشی خانواده ام در آن ایام تحت تاثیر مرگ دلخراش سهراب قضاوت غیر عادلانه ای در مورد بستگان تو کردند اما حقیقت امر وقتی روشن شد که قاتلان سهراب و جعفر دستگیر شدند و همه پی بردند که خانواده تو در این میان هیچ تقصیری نداشتند.__

مادر با تردید پرسید: هیچ خبری از آنها ندارید؟


  ادامه مطلب ...

در جستجوی بهار (6)

 

 

 

 

 

در جستجوی بهار (6)

 

با نگاهی به ساعتم گفتم: اما بیش از ١ ساعت فرصت ندارم و صدایش را شنیدم که به آرامی گفت: همان هم غنیمت است. نهار آنروز واقعا برایم لذت بخش بود. به کمک او وسایل غذا را به زیر سایه  درختی بردیم که در یک سویش وجود باغ مرکبات و در سوی دیگر جاری بودن جوی آبی که در حاشیه اش پونه های وحشی قد بر افراشته بودند انسان را به وجد می آورد.

غذای خوشمزه آنروز که از منزل دوست سیاوش فرستاده شده بود عبارت بود از یک نوع خوراک گوشت که با نان خورده میشد به علاوه ماست محلی و سبزی تازه.

اولین بار بود که سیاوش را آنطور سرحال میدیدم او در حالیکه میزبانی را بعهده داشت مدام سربسرم میگذاشت و با مطالب شیرینی که مطرح میکرد مرا بخنده می انداخت زمانیکه به او گفتم: دیگر باید بروم چهره اش در هم رفت و با کلام محزونی پرسید: به این سرعت ١ ساعت به پایان رسید؟

تحت تاثیر کلام و نگاه او قلبم به درد آمد دردی دلچسب و شیرین.

همانطور که از مقابلش برمیخاستم گفتم: امروز واقعا بمن خوش گذشت اما باید قول بدهید که فردا شما شریک غذای من باشید.

او هم به پا خواست و گفت: به یک شرط و آن اینکه از این لحظه به بعد مرا شما خطاب نکنید موافقید؟

کلامم با نشاط همراه بود گفتم: به شرط آنکه مرا هر چه زودتر به کلاسم برسانید.

صدای مرد میانسالی که بساط چای را همراه داشت توجه ما را بخود جلب کرد. با کلامی که لهجه ای خاص داشت گفت: سیاوش خان برایتان چای آوردم. سیاوش با خوشرویی چند قدم بسوی او رفت و همانطور که سینی چای را میگرفت تشکر کرد و گفت: مشتی رجب اگر زحمتی نیست ابره را بیاور اینجا میخواهم کمی از او سواری بگیرم.

سرگرم خوردن چای بودیم که همان مرد سوار بر اسب حنایی رنگ سر رسید با نگاهی به سیاوش گفت: نکنه خیال داری مرا به آن اسب سوار کنی؟


  ادامه مطلب ...

نرو - گرشا رضایی

 

 

 

نرو - گرشا رضایی

 

 من از هوای بی تو بیذارم به بودنت یه عمره بیمارم

بالاتر از جونم عزیز من دوست دارم دوست دارم

بدون تو میدونی میمیرم من به هوای تو گرفتارم

تمومه دنیای من این حرفه دوست دارم دوست دارم

نرو نرو دوباره نشکن این شکسته رو

نذار بگیر جاتو غم نرو که عاشقت بیاره کم نرو

بمون بمون به حرمت روزای رفتمون نذار بیوفتم از نفس بمون

 منو نذار تو این قفس بمون نرو نرو

 

نذار دلم بمیره بشکنه بسوزه باهات

نذار که غم بیاد دوباره باز بشینه جات

بشه واسم دلیل گریه یاد خنده هات یاد خنده هات خنده هات

نرو نرو دوباره نشکن این شکسته رو

نذار بگیر جاتو غم نرو که عاشقت بیاره کم نرو

بمون بمون به حرمت روزای رفتمون نذار بیوفتم از نفس بمون

 منو نذار تو این قفس بمون نرو نرو

 

+ دانلود آهنگ با کیفیت 128

+ دانلود آهنگ با کیفیت 320

 

لینک مطلب

 

 

باید اطلاع رسانی کنم

هی روزگار...

به نظر میاد باید به مسئول های میزکارها ، اعلام کنم که سیستم ندارم.

منتظر ادیت نباشن.

یه نموره دپرسم به خاطر کامپیوتر!


در جستجوی بهار (5)

 

 

 

 

 

در جستجوی بهار (5)

 

گفت: برای اینکه مطمئن بشوم راه حل را کاملا یاد گرفته اید یک نمونه از همین مسئله را برایتان

مینویسم.

پس از نوشتن مسئله دفتر را بدستم داد و با گفتن تا چند دقیقه دیگر برمیگردم از کنارم دور شد. دقایقی بعد دوباره به کنارم آمد و پرسید: مسئله را حل کردید؟

دفتر را بسویش گرفتم و گفتم: ببینید چطور است؟ با نگاهی به حل مسئله گفت: آفرین خیلی خوب انجام دادید. در همان حال کمی با من فاصله گرفت دفتر را بر روی لبه ایون گذاشت و مطلبی را در آن یادداشت کرد سپس دفتر را بست و بدستم داد و گفت: من تا صبح بیدار هستم اگر باز هم به مشکلی__ برخوردید رودربایستی نکنید خوشحال میشوم در این مورد کمک کنم.

در خاتمه گفتارش به محل خود بازگشت و سرگرم مطالعه کتابهایش شد. دفتر را دوباره کشودم تا تمرینات را ادامه بدهم در صفحه ای که آخرین تمرین را حل کرده بودم نگاهم به خط زیبا و خوانای او افتاد نوشته بود: با عجله تصمیم نگیر و به مسائل اطرافت با دید بازتری نگاه کن موفق باشی.

جمله او را چندین بار خواندم اما هدف از نگارش آنرا درک نکردم نمیدانستم منظور کدام مسائل است که باید بیشتر به آنها توجه میکردم با اینهمه از لحن صمیمی نوشته اش احساس خوشی داشتم.

امتحانات پایان سال هم با تمام اضطرابهایش به پایان رسید. سرخوش از پایان درسها رفتار شادی داشتم سربه سر اطرافیان میگذاشتم و با همه شوخی میکردم دیگر از آن بهار عبوس و افسرده قبلی اثری نبود در عوض دختری سرزنده و شاداب جایش را گرفته بود.


  ادامه مطلب ...

کامپیوترم مُرد!

سلام.

الان یکشنبه ۱ اسفند.

خب بگذار بگم.

جمعه ساعت یک شب که سیستم خاموش کردم.

دیگه روشن نشده.

بله. بله.

انگاری قراره برای بچه م، مجلس ختم بگیرم.

الان ۱۸:۱۱ به وقت تبلت.


در جستجوی بهار (4)

 

 

 

 

 

در جستجوی بهار (4)

 

خاله آنروز همراه با غذایی که برای بچه ها تهیه کرد سوپ خوشمزه ای هم برای من پخت. کمی به ظهر مانده که همراه با ظرف سوپ به اتاق آمد همانطور که با خوش زبانی سوپ را به خورد من میداد گفت: چند دقیقه پیش سیاوش را دیدم اححوال ترا میپرسید وقتی شنید بیماری و در بستر خوابیدی رنگ از رویش پرید با نگرانی گفت بهتر است او را نزد پزشک ببرم گفتم: اگر تا عصر بهتر نشد همین کار را میکنیم.

دوباره گفت: خاله هاجر لطفا اگر کمکی از دست من بر می آید رودربایستی نکنید با کمال میل در خدمتم. تشکر کردم و گفتم اگر مسئله ای بود حتما شما را در جریان میگذارم.

خاله بدنبال ختم گفتارش نگاه شیطنت آمیزی به چشمانم کرد و گفت: بهار تو که هیچوقت به مستاجران من روی خوش نشان نمیدهی حالا بگو ببینم کی این سیاوش بیچاره را به تور انداختی که ما نفهمیدیم.

همراه با تبسم کمرنگی گفتم: خاله جون باور کنید خود منهم هنوز او را بدرستی از نزدیک ندیده ام تنها برخورد نزدیک ما دیشب بود که آنهم فقط وجودش را حس میکردم و صدایش را میشنیدم اما نه او و نه من هیچکدام نمیتوانستیم یکدیگر را ببینیم.

خاله همراه با لبخند نمکینی گفت: در هر__ صورت این حالی که من امروز در سیاوش دیدم یک حالت عادی نبود.


 

ادامه مطلب ...

Eros Ramazzotti - Adesso tu

 

 

https://www.youtube.com/watch?v=0fFzXPMFzL8

 

Eros Ramazzotti - Adesso tu

 

Artista: Eros Ramazzotti

Album: e2

Pubblicazione: 1986

Genere: Pop

 

 

Nato ai bordi di periferia

dove i tram non vanno avanti più,

dove l’area è popolare,

è più facile sognare

che guardare in faccia la realtà...

 

 در مرزهای حاشیه شهر متولد شدم

جایی که واگن های برقی دیگر جلوتر نمی روند

جایی که هوا روحبخش تر است و رویا دیدن ساده‌تر از رویارویی با واقعیت

 

Quanta gente giovane va via

a cercare più di quel che ha

forse perché i pugni presi

a nessuno li ha mai resi

e dentro fanno male

ancor di più

 

 چه جوانانی که در پی بیشتر از آنچه داشتند، رفتند

شاید دلیلش این است که مشت هایی که دریافت شده اند را هیچوقت کسی نزده ولی هنوز هم از درون بیشتر دردآور هستند

 

Ed ho imparato che, nella vita,

nessuno mai ci da di più,

ma ,quanto fiato, quanta salita,

andare avanti senza

voltarsi mai...

 

و من آموختم که در زندگی هیچکس به ما چیز بیشتری نمی دهد

اما تمام این زندگی، نفس زدن و بالا رفتن بدون برگشت است

 

E ci sei adesso, tu,

a dare un senso ai giorni miei,

va tutto bene dal

momento che ci sei,

adesso, tu,

ma non dimentico tutti

gli amici miei che sono ancora là...

 

 و حالا این تویی که به روزهای من معنی می بخشی

از زمانی که اینجایی، همه چیز خوب پیش می رود

و من هیچوقت دوستانم را که هنوز هم هستند فراموش نمی کنم

 

E ci si trova sempre più soli,

a questa età non sai... non sai,

ma, quante corse, ma quanti voli,

andare avanti

senz’arrivare mai...

 

 و ما همیشه خود را در این دوران تنهاتر می یابیم و تو این را نمی دانی

اما تمام این دوران پر از دوندگی و پرواز و به جلو رفتن بدون رسیدن به مقصد است

 

E ci sei adesso, tu,

al centro dei pensieri miei,

la parte interna dei respiri

Tu sarai la volontà

che non si limita,

tu, che per me sei già

una rivincita...

Adesso sai chi è

quell’uomo che c’è in me...

 

و حالا این تویی که در مرکز افکارم و دلیل نفس کشیدنم هستی

تو تمام اراده من خواهی بود که نهایتی ندارد

تو انتقام من از روزگاری و حالا می دانی مرد درون من چه کسی است

 

Nato ai bordi di periferia

dove non ci torno quasi più

Resta il vento che ho lasciato

come un treno già passato,

oggi che mi sei accanto,

oggi che ci sei soltanto,

oggi che ci sei...

adesso tu

 

من در مرزهای حاشیه شهر متولد شدم

جایی که تقریبا هیچوقت به آن برنخواهم گشت

و بادی که می وزد از زمانی که رفتم همان باد همیشگی است مثل قطاری که رد شده است

امروز روزی است که تو کنار من هستی

امروز روزی است که فقط تو هستی...

 

مترجمم: Arman

منبع: @canzoni_memorabili

#Lyrics #Eros_Ramazzotti

 

 

من چیستم؟

 

 

 

من چیستم؟

 

من چیستم؟

افسانه‌اى خموش در آغوش صد فریب

گرد فریب خورده‌اى از عشوه نسیم

خشمى که خفته در پس هر زهر خنده‌اى

رازى نهفته در دل شبهاى جنگلى

 

من چیستم؟

فریادهاى خشم به زنجیر بسته‌اى

بهت نگاه خاطره‌آمیز یک جنون

زهرى چکیده از بن دندان صد امید

دشنام زشت قحبه بدکار روزگار

 

من چیستم؟

بر جا زکاروان سبکبار آرزو

خاکسترى به راه

گم کرده مرغ در بدرى راه آشیان

اندر شب سیاه

 

من چیستم؟

تک لکه‌اى ز ننگ به دامان زندگى

وز ننگ زندگانى، آلوده دامنى

یک ضجه شکسته به حلقوم بى‌کسى

راز نگفته‌اى و سرود نخوانده‌اى

 

من چیستم؟

لبخند پرملالت پاییزی غروب

در جستجوى شب

یک شبنم فتاده به چنگ شب

حیات گمنام و بى‌نشان

در آرزوى سر زدن آفتاب مرگ

 

 

- دکتر علی شریعتی -

 

 

 

 

در جستجوی بهار (3)

 

 

 

 

 

 

در جستجوی بهار (3)

 

مادر گفت: یک چیز دیگر را هم باید بدانی و آن اینکه تو خیلی شبیه به پدرت هستی حالت چشمهایت ابروهای کمانیت گونه های خوش تراشت و سیاهی رنگ موهایت. همه را از او به ارث برده ای تنها تفاوت تو با او رنگ پوستت هست سهراب پوستی سبزه داشت و به سفیدی و شفافی پوست تو نبود هرگاه تو را میبینم چهره او در نظرم مجسم میشود.

در همان بوسه ای از پیشانیم گرفت و گفت: خوشحالم که سهراب یادگاری اینچنین گرانبها برایم بجا گذاشت.

هفته ها از روزی که مادر برایم همه چیز را بازگو کرد گذشت. درسهای دبیرستان کمی سنگشن شده و این روزها تمام وقت مرا پر میکرد. لاله کلاس سوم دبستان را میخواند گاهی اوقات برای بالا بردن نمرات او مجبور میشدم ساعاتی صرف تمرین دروس با او بکنم. مادر بر اثر کار زیاد خیلی خسته بنظر میرسید.

یکبار به او گفتم: نمیشود شغل دیگری پیدا کنید حقیقتش دوست ندارم شما در منزل مردم کار کنید.

با نگاه مهربانی گفت: خود منهم از اینکار خسته شده ام و بدنبال شغل دیگری هستم البته مسئله هنوز جدی نست اما شخصی بمن قول داده در یکی از بیمارستانهای دولتی شغلی برایم دست و پا کند اگر موفق بشوم عالی خواهد بود.

با خوشحای گفتم: مادر چرا این مطلب را زودتر با من در میان نگذاشتی؟__

با خشنودی گفت: منتظر بودم تا جواب قطعی را بگیرم بعد به تو خبر بدهم.

چشمانم را بستم و با خود گفتم: یک بسته شمع نزد امامزاده که کار مارد درست بشود. صدای او را شنیدم که پرسید: با خود چه میگویی؟


  ادامه مطلب ...

در جستجوی بهار (2)

 

 

 

 

 

در جستجوی بهار (2)

 

مادر بدنبال مکث کوتاهی ادامه داد: هیچ عاقبت من که برای یکشب به آنجا رفته بودم ٢ سال در آن

قهوه خانه ماندگار شدم بابا رجب پیرمرد بسیار نازنینی بود. هنگامی که در روشنایی روز نگاهش بمن افتاد با تعجب پرسید: دختر جان تو که سن و سالی نداری تو خیلی جوانتر از آن هستی که فکر میکردم بگو ببینم چرا میخواستی خودت را زیر ماشین بیندازی؟

وقتی چهره مهربان و پدرانه او را دیدم شرح تمام زندگیم را برایش گفتم مو به مو بی آنکه کم یا زیاد گفته باشم در پایان صحبتهایم با نگاه مهربانی گفت: دخترم من از مال دنیا فقط این قهوه خانه کوچک و حقیرانه را دارم. مدت ٢٠ سال هم هست که تنهایی در اینجا زندگی میکنم. حالا اگر مایل باشی و مرا بعنوان پدر پیرت قبول کنی میتوانیم هر چه را که خداوند در سفره مان قرار میدهد با هم بخوریم.

از آن پس من بعنوان دختر بابا رجب با او زندگی کردم پس از گذشت مدتی در کمال تعجب پی بردم که باردار هستم. وقتی حقیقت امر را با پیرمرد در میان گذاشتم با خوشحالی گفت: اینهم از لطف خداست که از شوهر مرحومت یادگاری برای تو بماند. ٨ ماه پس از آن شبی که پا به قهوه خانه بابا رجب گذاشتم بهار بدنیا آمد. از نخستین روزهای فصل بهار بود وقتی بابا رجب نوزاد را در آغوش گرفت و با شوق تماشایش کرد به پاس همه محبتهایش گفتم: دوست دارم شما اسمش را انتخاب کنید. همراه با لبخندی که در چهره اش نمودار شد گفت: نامش را میگذاریم بهار تا همیشه شادابی و طراوت را بخانه بیاورد.

در اینجا باز مادر ساکت شد.خاله هاجر که پیدا بود از شنیدن سرگذشت به هیجان آمده است پرسید: هیچکس از اقوام خودت و با سهراب متوجه حضور تو در آن قهوه خانه نشدند؟


  ادامه مطلب ...

بالاخره روشن شد


بالاخره روشن شد

خب، راستش دیگه انتظار نداشتم امروز روشن بشه. 
ولی 21:46 گذشته بود که سیستم روشن شد!